|
|
|
|
|
ادامه از قسمت قبل : ... آقا يک جلد قرآن را که اندازه متوسطي داشت ، به دست گرفتند و به سرعت شروع به تورق کردند ، گويا به دنبال مطلبي مي گردند بيشتر سرصفحه ها را نگاه مي کردند و اغلب آن را کاملا باز نمي کردند ولي در همين حال شروع کردند مطالبي را برايم بفرمايند اولش در باره خود من و وضعيت زندگي و مشکلاتم صحبت مي کردند گرچه با امکانات ارتباطي آن موقع ، بعيد بود که در اين فاصله زماني دوست من با ايشان ارتباطي داشته باشد اما من ناخودآگاه چنين تصور کردم که دوستم کلياتي در باره من به ايشان گفته است و به همين خاطر شروع کردم مطالب ايشان را تاييد و توضيحاتي به آنها اضافه کنم اما متوجه شدم که ايشان اصلا به صحبت من گوش نمي دهند و در حالي که همه توجهشان به قرآن بود به صحبت هاي خودشان در مورد من ادامه مي دادند! اين بود که ديگر چيزي نگفتم و با دقت بيشتري به فرمايشات ايشان گوش دادم. در آغاز ، در مورد خود من و شرايط زندگيم صحبت مي کردند اما کم کم صحبت هايشان به همسرم و برخي خصوصيات و علاقه ها و سليقه هاي او و اختلافاتي که بين من و او بود کشيده شد. هنوز هم نمي دانم چطور من آن موقع اصلا متوجه وضعيت غيرعادي موجود نبودم؟ من براي اولين بار بود که ايشان را مي ديدم و قبلا هيچگونه ارتباط و شناختي در موردشان نداشتم ، پس از کجا اين مطالب را در باره من و همسرم مي دانستند؟! خصوصا برخي از اين موارد که فقط بين من وهمسرم گذشته بود و کسي از آنها اطلاع نداشت. من حتي براي آن دوست طلبه ام که تنها واسطه بين من و ايشان بود در مورد مشکلاتم فقط کلياتي را گفته بودم و اين آقا که بدون اطلاع قبلي به منزلشان رفته بودم حتي اسم مرا هم نپرسيده بودند! علاوه بر اين ، آقا ضمن صحبت هايشان ، به مناسبتی برخی از مکنونات قلبی مرا که تا کنون هم برای احدی بازگو نکرده ام برای خودم ذکر کردند!! ... عجيب تر از همه ، اين که آيات قرآن چه ارتباطي به من و همسرم و مشکلات خانوادگي ما داشت؟ آن هم با ذکر اسم بستگان و اطرافيانم و جزئياتي که از ذکر آنها معذور هستم! تنها مطلبي که در اين مورد به خاطر دارم و شايد مانع تعجب و کنجکاوي بيشترم شده باشد اين است که ايشان ضمن صحبت هايشان يک بار گفتند که خدمتي را براي امام زمان سلام الله عليه انجام داده اند و حضرت اين علم قرآني را به پاداش اين خدمت به ايشان عنايت فرموده اند ؛ فکر مي کنم ذکر اين مطلب براي من (که تا حدودي با قرآن آشنا بودم و تصور مي کردم قرآن هم با همه عظمتش نهايتا يک کتاب است که با آموختن ادبيات عرب و مطالعه تفاسير موجود ، مي توان به آن احاطه نسبي پيدا کرد) بسيار مفيد و ضروري بود ؛ حالا مي توانستم تا حدي بفهمم که چرا در حديث فرموده اند که قرآن را ظاهريست و باطني ؛ و براي هر باطن نيز باطني تا 70 بطن! و چگونه است که تبيانا لکل شيئي است؟ خداي من! يک طلبه به خاطر يک خدمت به حضرت يک علم از ايشان گرفته که مشکلات زندگي من و راه حل هايش را آن هم با ذکر اسامي و جزئيات از قرآن درمي آورد! پس در چه حد است مرتبه و شان خود حضرت و علم ايشان؟! و ما شيعيان چه اندازه در باره اداي حق چنين امامان رئوفي مقصريم که به تصريح خودشان هيچگاه از احوال ما و مشکلاتمان غافل نيستند؟ دوستان عزيزي که اين سطور را مي خوانند خوب است بدانند که خود من يکي از کساني بوده و هستم که اينطور موارد را به سختي باور مي کنم و گاهی آنقدر ته و توي اين قضايا را درمي آورم که اطرافيان ، به بدبيني من اعتراض مي کنند! اما خداي من شاهد است که در جريان مزبور هيچ شک و شبهه اي برايم وجود نداشته و ندارد و شما چه باور کنيد وچه نکنيد براي من فرقي نمي کند و هدف من از نوشتن اين مورد (که يکي از موارد متعددي است که شخصا شاهد بودم) اين است که همانطور که در قسمت اول از آن عالم نقل کردم خودتان در اين راه قدم برداريد و مطمئن باشيد از اين راه دست خالي برنمي گرديد. اگر عمری باقی بود بعد از اتمام بحث فعلی با اهل تسنن ، مواردی شگفت آور از نتايج توسل به معصومين عليهم السلام که برای خود و نزديکانم روی داده است و چند مورد ديگر از اين قبيل را که شخصا ديده ام و تا کنون در جايی نوشته نشده است ، می نويسم. ان شاءالله |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط امامی
|
|
||