تبليغاتX
سند مکتوب شکست اهل تسنن در بحث با شيعه - چگونه به ایمان شهودی دست یافتم؟ قسمت 2
با مطالعه بحث های موجود در اين وبلاگ به درماندگی اهل تسنن در مقابل بعضی از دلايل شيعه پی خواهيد برد!

دنباله ماجرا :  

عرض کردم که سالها قبل در اوايل زندگي مشترک با همسرم در يکي از روزها اختلافي پيدا کرده بوديم. آن موقع تجربه و شناخت ما از روحيات يکديگر بسيار کم بود ؛ کم حوصله بودم و زودرنج . بي آنکه نيت سوئي داشته باشم اختلاف سليقه و برداشت همسرم در زندگي  را حمل بر مخالفت عمدي مي کردم و اين همراهي نکردن ها براي من که وجودم را وقف هدفم مي ديدم گناهي نابخشودني مي نمود. طبعا اين روحيه براي شريک بردبارم نيز آزاردهنده و گاه تحمل ناپذير مي شد. اين را هم اضافه کنم که از بچگي تنهايي خاصي در خود احساس مي کردم و کمتر با کسي مي جوشيدم ولي در سايه اين انزوا ، قرآن را بهترين مونس مي دانستم نمي خواهم تعريف از خود کرده باشم و اصلا تا کنون نخواسته بودم اين مطالب را به رشته تحرير درآورم منظورم اين بود که تصوير درستي از موقعيتي که در آن قرار داشتم به دست بدهم ...

خلاصه خودم را در بن بستي مي ديدم که ممکن بود به نتايج ناگواري منجر شود. در چنين شرايطي با يکي از دوستان طلبه مواجه شدم و با او کمي درددل کردم که گاهي انسان به مشکلاتي برخورد مي کند که راه حلي برايش نمي بيند ؛ نه طاقت تحمل دارد و نه امکان خروج و به قول معروف نه راه پس دارد و نه راه پيش! دوستم بدون مقدمه گفت که فردي را مي شناسد که مي تواند به من کمک کند و او اين کار را به وسيله قرآن انجام مي دهد. من تصور کردم که فردی که او می گويد ، مي خواهد با توجه به تعاليم قرآني به نصيحت بپردازد از اين رو به ذهنم رسيد که خوب است به اتفاق همسرم به نزد او برويم و حقيقتش چون خود را با قرآن مانوس مي ديدم فکر مي کردم من که مطالبش را مي دانم پس در واقع ، اين همسرم است که بايد اين مطالب را بشنود ؛ ولي دوستم مخالفت کرد و گفت اگر حضور همسرت لازم باشد آن آقا خودش به تو مي گويد.

نشاني آن شخص را گرفتم. ايشان طلبه اي بود و در آن موقع در مسجد يک روستا اقامه جماعت مي کرد و دوستم توصيه کرد يک روز نيم ساعت مانده به ظهر خدمت ايشان برسم ( البته تنها ) . چون با ايشان قراري گذاشته نشده بود به نظرم رسيد شايد آمادگي پذيرش مرا نداشته باشند اما دل را به دريا زدم و به آنجا رفتم ... در را که زدم گويي منتظرم باشند خودشان در را باز کردند و بدون آن که از من بپرسند چه کار داری؟ ، مرا به داخل راهنمايي کردند. منزل دو اتاق بيشتر نداشت که يک ديوار به صورت طولي بينشان بود. گرچه هيچ صدايي به گوش نمي رسيد اما از اشارات ايشان چنين فهميدم که ظاهرا خانواده شان در اتاق ديگر هستند. آقا يک جلد قرآن را که اندازه متوسطي داشت ، به دست گرفتند و به سرعت شروع به تورق کردند ، گويا به دنبال مطلبي مي گردند بيشتر سرصفحه ها را نگاه مي کردند و اغلب آن را کاملا باز نمي کردند ...

دوستان عزیز! ان شاءالله دنباله این ماجرا که شخصا شاهد آن بوده ام را خواهم نوشت اما تذکر این نکته لازم است که این قسمتها برای دوستان شیعه است و ادامه بحث با اهل تسنن به زودی خواهد امد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط امامی  |