تبليغاتX
سند مکتوب شکست اهل تسنن در بحث با شيعه
با مطالعه بحث های موجود در اين وبلاگ به درماندگی اهل تسنن در مقابل بعضی از دلايل شيعه پی خواهيد برد!
سؤالتان كاملاً بجاست.

من واقعاً علاعمندم كه اين حديث را به نحو احسن فهميده و بر آن ملتزم باشم.

البته هنوز وارد سند حديث نشديم كه بدانيم تا چه حد اين حديث قوى ست و صحيح است.

فعلاً بر اين امر متفق مى شويم كه حديث صحيح و مورد اتفاق شيعه و سنى ست.

همانطور كه فرموديد ، بنده دچار ترديد و حيرت شده ام.

واقعاً ، امام زمان من كبست؟

چرا سؤال مرا جدى نمى گيريد.

چرا انتظار داريد ، جواب سؤالاتتان را آماده داشته باشم؟

اللهم اهدنا و اهدى بنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

جواب شما و سؤال بى جواب من

امام زمان كيست؟

 

درست است كه مطالبم را با عنوان سؤالى بيان كردم ولى فكر مى كنم هدفم واضح است.

 

آيا شما مى خواهيد بحث كنيد يا اينكه يك جواب يك كلمه اى بدهم؟

 

خوب ، من مى توانم بگويم در حال حاظر امام من علماى دين هستند كه به آنان اعتماد دارم ولى معتقدم براى امن و آسايش مسلمانان در كشورهايشان بايستى بر اساس قوانينى كه توسط اولياء امور آنها وضع مى شود ، عمل كرد.

در حال حاظر امام شما " امام خامنه اى "  ست كه بر اساس اوامر او عمل مى كنيد.

اما امام زمانتان ، فقط شخصى ست كه به او اعتقاد داريد ولى نسبت به او التزاماتى نداريد و ممكن است در صورت ظهور مباركش حتى منكر او شويد !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

امام زمان شما ، كسى ست كه از او اطاعت مى كنيد.
امام زمان نمى تواند يك شخصيت وهمى يا غائب باشد.

خوب اگر بنده خواستم در باره ى اين امام زمانتان و راه بيعت و اطاعت از او را بپرسم مرا به كجا راهنمايى مى كنيد؟

مرا به سامراى عراق مى فرستيد يا مسجد جمكران؟!

بهتر است كمى با منطق صحبت كنيد تا بتوانيم حرفتان را باور كنيم.

بخاطر همين خواستم ابتدا بفهميم ، " امام كيست " و بعد " كارها و وظايفش چيست ؟ "
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با سلام ، موضوع جالبى ست.

اين سؤالى ست كه به شيعه و سنى تعلق دارد.

يعنى همانطور كه شما مى خواهيد ما به اين سؤال جواب دهيم ، شما هم بايستى با دلايل شرعى بدان جوابگو باشيد.

براى جواب دادن به اين سؤال ابتدا بفرماييد ، امام كيست و امامت يعنى چه ؟

آنوقت بر اساس آن ما و شما امام زمانمان را خواهيم شناخت ، تا به اين حديث جناب رسول صلى الله عليه و اله و سلم عمل نماييم.

 

همانطور كه دوست ارجمند بهارى در نظراتشان به شما نوشتند ، حتى علماى شيعه نيز در تعبير از اين حديث اختلافاتى داشتند و اين امر در بين اهل سنت نيز آشكار ست.

زيرا مسلماً اگر حاكم ، انسانى خارج از حدود شرع باشد ، امر او اطاعت شده نخواهد بود.

همانطور كه رسول الله صلوات الله عليه فرمودند :

 

" لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق "

 

هيچ گونه طاعت و فر مان برى نبايستى در سرپيچى از خالق باشد.

يعنى اگر خداى نكرده  ، يك حاكم دست نشانده ى آمريكايى را بر ايرانيان قرار دادند و دستور داد زنها را خلع حجاب و مشروب خانه ها را باز و بلندگوى مسجدها را خاموش و بجايش بلند گوى دسكو و كازينوها را تا آخر بلند كنند ، بايستى نه تنها اطاعت نكرد بلكه دنيا را بر سرش وارونه كرد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

سلام دوست گرامى ،

شما خيلى زود ابراز خستگى كرديد ، تازه اول راه بوديم !

اميدوارم ما را از دعاهاى خود محروم نسازيد.

باز هم مى توانيم اميدوار باشيم بحث را ادامه دهيم نه به نيت شكست دادن همديگر بلكه به نيت فهميدن روش و طريقه ى تفكير هم تا بقول حسن بنا مؤسس سازمان اخوان المسلمين ،
در جايى كه با هم متفق شديم همراه و همدل گرديم و در جايى كه اختلاف رأى داشتيم همديگر را معذور دانيم . زيرا ما و شما از دو روش متفاوت و دو مدرسه ى متفاوت وارد دين و فهم دين شديم و هر كدام براى خود آراء و علماى خاصى را قبول يا رد مى كنيم.
تنها راه نجات اين امت را ، دست آويزى به " حبل الله المتين " ( قرآن ) مى دانم تا در برابر دشمنان شرق و غرب يكدل ايستاده و راه دشمنان را تنگ و ببندد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

السلام عليكم

دوستى ازمن سؤالى كرد مبنى بر اثبات حقانيت اهل سنت بواسطه ى قرآن.

از آنجايى كه در اين وبلاك بنده ملزم به قوانين صاحب آن هستم و تا اخذ اذن از ايشان نمى توانم وارد بحث مستقيم بشوم ، خواهشمندم دوستان به اين آدرس وبلاكم مراجعه فرمايند و در صورت سؤال و جواب مى توانيم وارد بحث شويم و بنده حاظرم نوشته ها و نظرهايتان را در صفحه ى اصلى وبلاك قرار دهم .

اين آدرس وبلاك " معناى توحيد "

http://gulnarbahar.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با سلام ، خسته نباشيد.

مى دانم نوشتن و دردشه ى وبلاگى  كار اصلى هيچكداممان نيست ولى اميدوارم خداوند ما را آنطور كه خودش مى خواهد هدايت كند تا اين كارمان به خير و صلاح دنيا و آخرتمان گردد.

البته جوابتون را در وبلاگم نوشتم و در صورت تمايلتان مى توانيد نقل كنيد.

اما مجملاً عرض كنم كه فكر مى كنم با منظور شما موافقم و اعتراض بخصوصى به سخنان نوشته شده ندارم تا از وقت گذرانى نيز دور شويم.

دوستان خوب ، داريم خيلى وارد فلسفه و انشاء نويسى مى شويم !

بخداى بزرگ قسم كه ذكر آيات مباركه ى قرآن مى تواند بسيار مفهوم تر و روشن تر از اين قيل و قال هاى "  من گفتم و او گفت " ، باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

دوستان ، از محبت هاى مستمر شما ممنونم.

البته هدفم از تكرار حرفهايتان آقاى امامى ، خداى نكرده استهزاء نبود.

شايد من هم مثل شما بر اين عقيده ام كه خيلى حرفها يا مشكلات آنقدر كه بايد و شايد قابل حل نيستند ، ولى لا اقل مى شود بدون تعصب با آن بصورت ديگرى رفتار كرد.

مثلاً از شدت و حدت آن مشاكل كاست.

همانطور كه مى بينيم در دنياى امروزه سبب خيلى از دشمنى ها و قتل و هرج و مرج ها ، چيزى جز جهل و عناد نيست.

و من به دوستمان ميثم خاطر نشان مى كنم كه اهل سنت در تاريخشان از اين دو صفت بسيار دورتر از بقيه ى جماعت ها بودند.

و اينكه متأسفانه بسيارى از كشتارها را به تروريست اسلامى نسبت مى دهند ، حيله اى از حيله هاى آمريكا و حاميانش براى اخفاى جناياتشان مى باشد و الا جنايات آمريكا و فرزند حرام زاده اش صهيونيست آنقدر در تاريخ زياد است كه جايى براى گنجايش ذكر اشتباهات چند مسلمان يا مسلمان نما ، نمى دهد!

قبل از اينكه شما آقاى امامى ، منظورم را از " بقيه ى جماعت ها " طور ديگرى بفهميد بايستى توضيح كوتاهى بدهم.

همه ى شما بخوبى مى دانيد كه اهل سنت و جماعت خود را ملزم به مودت و احترام به اهل بيت عليهم السلام مى دانند.

اين امر قابل پنهان كردن نيست.

كتب احاديث و تاريخ اهل سنت داراى بخش ها و ابواب مخصوصى در باره ى فضيلت و مناقب اهل بيت هستند.

اين امر نشان دهنده ى اين حقيقت است كه ما مشكلى با فهم واجبات دينى خود نداريم و التزام به هر واجب دينى را از مهم ترين آداب اسلامى مى دانيم و احترام و محبت به اهل بيت و قدر شناسى از آنان از مهمترين اين واجباتست.

سؤال اينجاست كه :

پس سر نخ مشكلات كجاست؟!

خيلى ساده بايد بگويم كه سر نخ تمام مشكلات شيعه و سنى همان " سوء فهم " همديگر است!

در باره ى سؤالتان آقاى امامى كه فرموديد :

الف) اگر اختلافات عقیدتی ما مسلمانان حتی برای اذهان بدون تعصب قابل حل نباشد آیا مربوط به ماهیت خود دین نخواهد بود؟ (نقصان یا ابهام در ذات تعالیم دینی؟!)

ج : نه.

ب) و اگر این موضوع به خود ماهیت اسلام برگردد آيا چنین دینی را کامل و خاتم ادیان الهی می توان دانست؟

سؤالتان را قبول ندارم !

زيرا بنده معتقدم دين اسلام كامل است و فقط احتياج به فهمى سالم دارد.

قوانين آسمانى دين اسلام بوسيله ى قرآن حفظ شده و اين اراده و خواست خداوند است كه فقط بر حفظ قرآن تأكيد فرموده ، حال آنكه ديگر كتب آسمانى مشمول نشدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با سلامى دوباره، اى كاش تمام مطلب را هم گذاشته بوديد.

ببينيد شرك انواع و اقسام دارد و مسئولت ماست كه آنرا روشن كنيم.

آن بيچاره اى كه با "يا على" و توسل به امام علي خيال مى كند كار خوبى مى كند را بايستى روشن كنيم.

اين همان رسالت اسلام است كه با توحيد و يكتاپرستى شروع شده است.

دوستان مى توانند بقيه ى مطالبم را اينجا بخوانند.

http://gulnarbahar.blogfa.com/

در ضمن به دوستى من ديگر اعتراض نگيريد زيرا اين را وظيفه ى شرعى خود مى دانم كه با همه ى مسلمانان روى زمين هم دل و راهنما باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على نبينا و قدوتنا محمد بن عبدالله و على آله و من تبعه بإحسان إلى يوم الدين

خوب ، حرفهايتان را كامل و با دقت خواندم.

باور كنيد من هميشه با حوصله نوشته هايتان را مى خوانم و عجله اى هم ندارم منتها احساس كردم جهت سخنانمان ( البته سخنان شما بيشتر ) دارد به بيابان بحث و جدل فلسفى و جمله سازى كشيده مى شود.

و من از اصول و قواعد در بحث كه قبل از همه به نفع خودم مى باشد ، فرار نمى كنم.

شما مى خواستيد بحث را شروع كنيد و من هم  قبول كردم ولى شروع كردن با ادامه دادن يا ختم دادن بحث فرق دارد.

يعنى قرار شد شروع كنيد تا من ادامه دهم.

حالا هم  در ادامه ى وعده ى خودم با شما همراهم.

اما اينكه من دارم از شيعه يا سنى دفاع مى كنم ، از ابتداى ورودم به اين وبلاگ گفتم كه بنده از علماى دين نيستم و هميشه تشنه ى علم و فقه بوده و ان شاءالله خواهم بود.

حالا اگر بواسطه ى اين بحث و نقاش با شما ، كسب علمى هم بكنم بسيار باعث خوشوقتى من است و البته اين هدف اصلى من است.

الحمد لله رب العالمين حمداً يوافي نعمه و يكافئ مزيده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمدلله و الصلاة و السلام على سيدنا و شفيعنا محمد و على آله و أصحابه و التابعين له بإحسان إلى يوم الدين.

خوب! دوستان وارد قصه ها و افسانه هايى شدند كه خودشان فقط آنها را باور داشته و شايد اميدوارند كه روزى ما را هم در جمع آن افسانه سرايى ها ى خود ببينند!

به هر حال من الآن منتظرم كه شما آقاى امامى شروع بفرماييد و توضيح دهيد بر چه اساسى " امام زمان " تان از ترس جانش قايم شده در حاليكه تمام أئمه ى حقيقى اهل بيت و فرزندانشان از امام علي رضي الله عنه گرفته تا حسن و حسين و جعفر الصادق رضي الله عنهم ، نه قايم شدند و نه جان و مال خود را سببى براى كناره گيرى از امامت و راهنمايى مسلمانان مى دانستند.

با وجود تأسف شديدى كه بر اين حال و احوال شما دوستان شيعه دارم كه هر قصه و افسانه اى كه قهرمانان آن اسم و لباس " امام " به تن بافته را ، براحتى قورت مى دهيد ( !؟ ) ولى باز اميدوارم با ايمان و اعتقاد راسخ ما و شما به " قرآن " دلها و عقلها به راه نور و حقيقت راه يابد.

ما بايد ابتدا بر اين علامت استفهام نظرى داشته باشيم كه آيا مسئله ى " امامت " ، مهمترين ركن دين است يا مسئله اى فرعى است كه ايمان و اعتقاد به آن با عدم آن يكى ست؟

منظور من اينست كه به نظر شما ، بنده كه اعتقادى به اين قصه هاى شهودى شما ( !؟ ) ندارم " مسلمان " خوانده مى شوم يا خير؟

آيا مسلمانى من در امورى ست كه مختصراً در قرآن به عنوان " ايمان به الله و رسولان و كتابهايش و ملائكه و روز قيامت و حساب و ... " است و شما هم آنرا قبول داريد ؟

اگر ايمان و اسلام من با عدم ايمانم به اينكه " امامت  منصبى ست كه از سوى خدا بر معصومان داده شده " ، خدشه دار مى شود لطفاً دليل و سبب آنرا بيان فرماييد.

در ضمن در اين ده روز ذي الحجه كه بنابه تفاسير قرآن همان " و الفجر و ليال عشر " است ، از الله تعالى خواهانم ما و شما را به همان راهى هدايت فرمايد كه رسولش محمد بن عبدالله صلى الله عليه و اله و سلم و اهل بيت و يارانش رضي الله عنهم بر آن راه ثابت و بافى ماندند .

 

اللهم اهدنا و اهدى بنا  

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 5:56 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد بن عبد الله و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين

نمى خواستم باعث رنجش خاطر كسى شوم ، ولى متأسفانه عادتم بر اينست كه هر آنچه به خاطرم هست را بدون پرده بيان دارم!

سؤالى دارم:

آيا به مرحله اى رسيديم كه بحث را شروع كنيم يا هنوز محتاج به مقدماتيم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

در اينجا كه ذكر كرديد:

" در مورد همان اصول هم تحقق موضوع به دو راه است : 1- استدلالی  2- شهودی

اگر به خاطر داشته باشید اوایل افتتاح اینجا خانمی برای شما نوشته ببود یک روحانی به او گفته که متوسل به حضرت مهدی سلام الله علیه شوید تا مذهب حق را دریابید و شما هم جواب دادید که قبلا این کاررا انجام داده و نتیجه نگرفته اید و بنده هم به ایشان اعتراض کرده بودم اما واقعش این است که اصل این مطلب (با فرض حقانیت مذهب شیعه اثنی عشری) محکوم به صحت است اما کلی نیست و این همان راه شهودیست که اشاره کردم.

توضیح مطلب این است که از طرفی عقول بشر متفاوت است و برای برخی از افراد ، حتی استدلال های ساده هم قابل فهم نیست و از طرف دیگر هر انسانی که مجنون نباشد و بالغ و هشیار و مختار باشد به همان اندازه در دایره تکلیف الهی قرار می گیرد که اولا به دین حق ایمان قلبی بیاورد و ثانیا به زبان شهادت دهد و ثالثا به احکام چنین دینی ملتزم باشد و حتی المقدور عمل کند فلذا باید برای اینگونه افراد هم بنحوی اتمام حجت شود پس اگر انسانی واقعا برای فهم اینکه کدام مذهب همان اسلام رسول الله (با همه جزئیاتش) است تلاش کند و بر اثر کمبود امکانات خارجی یا نقصان استعداد داخلی نتواند به حقیقت پی برد لازم است از خداوند با خلوص نیت کامل و عاجزانه بخواهد که حجت خود را به هر نحو که صلاح می داند به او بنمایاند و اگر چنین درخواستی با شرايطش تحقق یابد لازم الاجابة است.

(تذکر : البته اثبات شئی نفی ماعدا نمی کند و دیگران نیز ممکن است شهود را در شرایطی تجربه کنند) اما واضح است که این راه اصلی نیست و سنت الهی بر جریان امور از مجاری طبیعی و عادی خودش است و امتحان الهی هم برای عموم افراد بشر به همین تحقق می یابد که بقدر کافی توجه و تحقیق کند تا با عقل خدادادی صحیح را از سقیم تشخیص دهد

 

به نظر بنده ، شما وارد تضادى  شده ايد!

از يك طرف اعتراف داريد كه بر اساس قوانين و احكام الهى ( از مجارى طبيعى و عادى خودش ) هر كس ملزم به دين و شهادت به آن و عمل به احكام است ،

و از طرفى ديگر چيزى را اختراع كرديد به عنوان " راه شهودي " مثل اتصال و توسل به امام زمان كه افسانه اى ست كه فقط خودتان آنرا قبول داريد و در ضمن دليلى از قرآن نيز بر آن نداريد.

مگر مى شود در اصول و عمل به دين خدا راههايى اختراع كرد كه ( در صورت عدم جدل در صحت و سقم آن ) فقط عده اى بر آن راه يافته و بقيه ى خلق الله از آن محروم باشند؟!

ببنيد آقاى امامى ، خيلى دوست دارم از راه علمى وارد بحث شويم و الحمد لله هم قرآن مى فهميد و هم عربى !

اگر مى شود براى هر نوع استدلال و بحثتان دليلى از قرآن و احاديث ثابت رسول صلوات الله عليه ، بياوريد تا اينقدر بحث مان تو خالى نشود!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با تشكر از شما

ببنيد ادله هاى فرضى شما را تا حالا قبول دارم .

فكر نمى كنم تا حالا مورد ى يافته باشمكه مستلزم بحث و جدال باشد و بنابه حديث فرستاده ى بحق خدا صلوات الله عليه ، از جدال و مراء به الله تعالى  پناه برده و فقط از و  خواهان هدايت و توفيق دفاع از دينش را خواهانم .

اللهم اهدني و اهدى بي و صلى اللهم على نبينا محمد و  على ازواجه و ذريته و اصحابه .

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

پس لازم است این مسیر آنقدر آسان و روشن باشد که حتی یک چوپان هم از عهده آن برآید!  ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با سلام اگر منظورتان همين مورد است با شما موافقم كه بالأخرة يك مورد مى تواند 100% درست و ديگرى ممكن است در اشتباه باشد.
در ضمن اين جواب را قبلاً هم دادم ، سبب تكرار را نمى فهمم.
بيشتر موارد تكرارى ست و مى توانيد خلاصه تر و واضح تر بنويسيد تا مجبور به تكرار موارد نشويد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با تشكر از اينكه مرا تا حالا مخاطب قرار داديد و اميدواريم كه هر دو مشمول لطف خداوند قرار گرفته و براه حق هدايت شويم.
درست است كه بايستى از الف باء شروع كرد تا بتوان به درك مطلب رسيد!
ولى باز اصرار من بر اينست كه من و شما بايد تعريف خاصى از كلمه ى مذهب داشته باشيم.
آنچه از سخنان شما فهميده ام اينست كه : شما شيعه و سنى را دومذهب دانسته و مى خواهيد بگوييد يكى از آن دو بايستى درست باشند يا به حق نزديكتر.
اگر منظور شما اينست لطفاً روشن بفرماييد تا جواب نهايى خودم هم به شما بدهم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

سخنان زيبايى را كه نقل كرده بوديد تا آخرش خواندم و البته از وبلاك اصلى خودش در اينجا :

http://www.azaadmanish.blogfa.com/post-16.aspx

اى كاش همه مثل اين جوان آزادمنش دلسوز اين أمت بودند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على امامنا و قدوتنا سيدنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان إلى يوم الدين.

بسيار از همراهى شما و حسن خطابتان مثل قبل ، سپاسگذارم.

اين اخلاق خوب شما مورد تعجب نيست زيرا مدرسه اى كه رسول الله معلم آن باشد  بايستى هميشه شاگردانى را به جامعه تحويل دهد كه خود الگوى محبت به مؤمنان كلمه ى لا إله الا الله و محمدٌ رسول الله، باشند .

من كم كم دارم داخل اين شماره ها گم مى شم!

به خاطر همين تكرار آنها را كپى مى كنم و لا بلاى آنها جواب مى دهم.

فرموديد :

 

 " 9- کسانی که منکر حقایق متفق علیه اسلامی  ( اتفاقاً ما بايستى اين حقايق متفق عليه اسلامى را اول روشن و بيان كنيم ) شوند داخل در مذاهب اسلامی نبوده و محکوم به کفرند اگرچه بر زبان شهادتین را جاری کنند. مثل اینکه کسی منکر وجوب کلی نماز یا روزه در اسلام شود زیرا همه مسلمین بر واجب کردن نمازهای یومیه در اسلام اتفاق دارند البته اگر کسی حتی تعمدا نماز نخواند ولی واجب بودنش را قبول داشته باشد (با وجود اینکه خود را در معرض عذاب الهی قرار داده) حکم به کفر و نجاست ظاهری (بدن) او نمی توان کرد.

10- در فهم و تشخیص اولیه که مربوط به بررسی حقانیت مذاهب است تنها دو سند مورد اطمینان وجود دارد : الف) محکمات قرآن   ب) اقاریر مخالف از سنت ( ؟؟ اقارير مخالف سنت چيه ؟؟! )

11- لازم نیست همه حقایق در همه زمانها و مکانها با عقل همه انسانها سازگار باشند چرا که عقول ما در جهات مختلف امکان نقص دارد و چه بسا چیزهایی را تا دیروز مسلم می دانستیم اما امروز به برکت رشد عقلی و هدایت الهی به ناقص یا غلط بودنش پی برده ایم و این مطلب در مورد علوم مختلف صدق می کند (مثل آنچه تحت عنوان پارادوکس از آن بحث می شود)

ببنيد اينها ربطى به اصل دين ندارد يعنى دين به معناى شاملش مخالف علم و تحول مادى نيست بلكه بسوى علم  تشويق مى كند و اينها جزء امور فقهى و اجتهادى ست .

و دين عناصر ثابتى دارد كه بايستى بتواند در همه ى زمانه مورد بررسى و تبعيت قرار گيرد.

اگر امرى از امور منتسب به دين ( توسط عده اى ) منتفى شد دليل قاطعى ست كه آن جزء امور فقهى بوده كه " بود و نبودش " به عمود و اساس اسلام اثرى نداشته است.

بهترين مثال من همين مسئله ى " امامت " در مذهب شيعه است كه در هر زمانى به شكلى بروز كرده كه خود نشانه ى اينست كه از امور اجتهادى ست و گرنه مگر مى شود وجود امام معصوم اينقدر مهم باشد و بعد جاى او  ولايت فقيه يا مرجع  قرار گيرد!

خداوند وجود امام معصوم را اگر واجب دانسته بود ، الآن بجاى بحث با شما با امام معصوم مى نشستم!

 

12- حال که حتما یک مذهب و فقط یک مذهب ( اين حرف بايستى با دليل باشد - بنده در تعريف مذهب با شما موافق نيستم و فكر مى كنم هنوز شما با تعريفى كه من در باره ى مذهب دارم موافق نيستيد ) برحق است اگر ما با تحقیق به حقانیت کلی یک مذهب رسیدیم در جزئیات بدون هیچ نگرانی ( نه ، باز هم نگرانى و هراس بايستى باشد ، زيرا كسى جز سيد و مولايمان محمد صلى الله عليه و سلم معصوم نيست ) به اقوال و آراء علمای آن مذهب باید اعتماد کرده و از آنها تبعیت کنیم "

تبعيت فقط بر اساس كتاب خدا و سنت فرستاده ى بحقش محمد صلى الله عليه و اله و سلم ، بايستى باشد.

 

توفيق مان را از الله تعالى خواهانيم تا راه حقيقت را آسان كند.

و الصلاة و السلام على امامنا و قدوتنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه باحسان الى يوم الدين.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على نبينا محمد و على أزواجه و ذريته و أصحابه إلى يوم الدين.

با تشكر از تذكرتان در وبلاگ " معناى توحيد " ، به بحثمان إن شاء الله ادامه مى دهيم.

من مجمل منظور شما را فهميده ام و تا حالا اعتراض بخصوصى ندارم زيرا شما تا حالا بصورت فرضى مثال يا شرايطى را ذكر كرديد و من هم بهمان رويه به شما جواب داده ام.

اما در باره ى شماره ى ۸ شما ، فكر مى كنم اگر منظورتان اين است كه بحث ما و شما ممكن است به جايى نرسد بدليل هاى ذكر شده ى خودتان ...

در اينصورت به شما قول مى دهم كه من فكر نمى كنم اينطور است.

زيرا فكر مى كنم تنها عامل ناخوشايند ، عدم فهم صحيح  قرآن و سنت رسول صلى الله عليه و سلم است.

يعنى يا قرآن را تفسيرى خطا  يا عدم دسترسى به احاديث صحيح، مى تواند عامل عدم تفاهم من و شما باشد.

در غير اينصورت دليلى نمى بينم كه نتوانيم به بحثى با ثمر ادامه دهيم.

در ضمن ، عامل مهم تر را دعا و طلب هدايت از الله تعالى مى بينم.

أسأل الله أن يهديني و إياكم إلى ما يحبه و يرضاه من القول و العمل في العافية

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

ان هم عنوانش :

معناى توحيد

http://gulnarbahar.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

گفتم سرى بزنم!

خوب ، بعضى وقتها در روز دوبار به اينجا سر مى زنم .

بعضى وقتها هم دو سه روزى يك بار.

سلامت باشيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با اين عبارت خودتان توجه كنيد :

" ... مثلا شیعه می گوید پیامبر از طرف خدا حضرت علی علیه السلام را .... "

شما  امام على را با ذكر عليه السلام ، همراه كرديد كه كارى پسنديده است ولى ذكر رسول خدا صلى الله عليه و سلم را غالباً ساده بيان مى كنيد كه پسنديده نيست.

اميدوارم ذكر رسول خدا صلى الله عليه و سلم را و حتى اشاره به جناب ايشان را ( مانند پيامبر و فرستاده ... ) را با ذكر صلوات به ايشان همراه كنيم.

صلوات بر جناب مبارك رسول خدا صلى الله عليه و على آله وسلم ، خود بهترين دعايى ست كه مى تواند به بحث ما بركت خاصى عطا كند.

اللهم صلى على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم

و بارك اللهم على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم

انك حميدٌ مجيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:9 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحيم و الصلاة و السلام على امامنا و قدوتنا محمد بن عبد الله و على آله و من تبعه باحسان الى يوم الدين.

با تشكر از حسن خطاب و بحث شما ، تا اينجا بسيار با شما موافقم .

البته هر دو متوجه هستيم كه تمام موارد ذكر شده  را بايد مورد نقاش و تجزيه و تحليل قرار داد، ولى مبدأ بحث ما كاملاً درست و زيبا به پيش مى رود و از الله تعالى خواهان هدايت و لطفش دارم تا اين بحث ها منتهى به ثمره ى سعادتمند كسب رضاى او شود.

برادر گرامى ،

 شما كاملاً متوجه هستيد كه سبب خلاف ما مسلمانان امورى ست كه متأسفانه با گذشت زمان ، گرد آلود و كدر شده و اين كدورت جز با صفاى بينش و دلها پاك نخواهد شد.

ما و شما در امورى بحث مى كنيم كه سالها از آن گذشته ولى باز در اين انديشه ايم كه اصل دين بر اساس همانهاست.

دسترسى ما و شما جز كتاب خدا و سنت رسول گرامى نيست و ان شاء الله هر دو عامل ( قرآن و سنت رسول خدا ) باعث اتفاق ما و شما خواهد بود.

در ضمن تا حالا با شماره هاى مذكور موافقم ولى مثل اينكه شماره ها را جابجايى ذكر كرديد، چون  شماره ى ۵ دو بار مكرر ذكر شده كه فكر مى كنم منظورتان ۶و ۷ باشد.

ادامه بدهيد و نسأل الله الهداية و التوفيق لما يحبه و يرضاه من القول و العمل في العافية.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 6:4 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمدلله!

بحث از مذهب بود.

خوب ، در كتابهاى اهل السنة اين مسئله دقيقاً روشن شده است.

از ابتداى زمان رحلت پيامبر عزيزمان محمد بن عبد الله صلى الله عليه و على آله و سلم ،سخن از آراء و نظريه ى صحابه و تابعين هست و بوده.

 ممكن است عده اى خيال كنند اهل السنة  همان ۴ مذهب معروفند .

در كتب اهل السنة هر گاه سخن از نظريه و آراء عده اى عالم به ميان مى آيد ، از آن به عنوان مذهب ياد مى شود.

مثلاً در جايى كه رأى ابن مسعود و ابن عباس ( دو تا از ياران رسول صلوات الله و سلامه  عليه ) با هم تفاوت داشته ، سخن از مذهب ابن مسعود و مذهب ابن عباس آمده است.

يا سخن از تغيير  مذهب ( نظر يا فتواى امام در موردى خاص) امام شافعى در موردى معين ، كه در آن بحث از فتوايى جديد شده است.

سفيان ثورى و جنيد بغدادى و اوزاعى ،ابن جوزى و ابن تيميه ... خيلى ها از خود آراء و نظريه هايى داشتند  و اين نظريه ها همگى در چارچوب دين توجيه شده اند.

اكنون نيز علماى أهل السنة داراى آراء  و نظريه هايى هستند كه هر كدام مى تواند مذهب قلمداد شود زيرا همانطور كه گفتم مذهب ، هر آراء و نظريه اى درچارچوب دين  است.

فكر مى كنم مشكل اساسى اينجاست كه هنوز عده اى فكر مى كنند " مذهب يعنى فرقه " !

مذهب با فرقه هم معنا نيست.

البته مى تواند مذهب ، خود يك فرقه ى منشق باشد و با بقيه ى مذاهب آنقدر اختلاف ريشه اى داشته باشد كه نتواند ديگرى را قبول كند.

ولى عمده ى مذاهب ، فرقه نيستند.

مثلاً مذاهب اهل السنة از اوائل زمان صحابه و تابعين تا كنون با وجود اختلاف آراء در مسائل فقهى ،همگى به عنوان جماعت " اهل السنة " شناخته مى شوند.

البته بعضى مذاهب ممكن است هم آنقدر متفاوت باشند كه نه تنها همديگر را انكار بلكه " تكفير " نيز  كنند!

مانند فرقه هاى زيديه و اسماعيليه و اثنى عشريه كه با وجود اينكه همگى شيعه هستند ، لكن هيچ كدام به ديگرى به عنوان شيعه اعتراف نمى كنند و حتى ديگرى را كافر مى دانند .

منظورم اين است :

كه مذهب  مى تواند مورد ستايش و پسنديده و قابل قبول باشد ،تا آنجايى كه از حدود كتاب خدا و سنت رسول اسلام خارج نشده باشد.

و ، مى تواند بسيار تفرقه آميز و نا پسنديده باشد در صورتى كه از قاعده و حدود دين خارج شده باشد .

 مانند بعضى از فرقه هاى صوفى كه از خود روشهاى عجيب و غريبى براى عبادت اختراع كرده اند كه خارج از شريعت اسلام است ( مانند مراسم نوشيدن آب جوش و وارد كردن سيخ و آلات حاد به جسم بدون خونريزى !!)

و اصولاً در دين اسلام بايستى در امور عبادى  به قرآن و سنت رسول (ص) مراجعه كرد .

و البته براى دورى از حاشيه روى فعلاً  عقائد و آراء شيعه را به شما واگذار مى كنم تا به موقع خود بدان توجه كنيم.

اميدوارم توانسته باشم منظور را خوب توضيح داده باشم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

خوشحالم كه تا اين حد حرفهاى هم را مى فهميم و الحمدلله .

با شما موافقم كه نمى توان جمع دو ضد و نقيض را درست دانست.

به اين جمله ى خودتان توجه كنيد :

" و از طرفی اینکه همه مذاهب عمده موجود هم باطل باشند فرض درستی نمی تواند باشد چون در این صورت دین خدا دارای یک ماهیت دست نیافتنی می شود. "

اين حرف را قبول دارم ولى احتياج به توضيحى هست تا بتوانم منظورم را آشكارتر كنم.

اول بايد بدانيم مذهب يعنى چه؟

مذهب يك كلمه ى عربى ست و ريشه ى كلمه " ذهب " ست.

يعنى رفتن.

يعنى طريقه يا روشى كه مى تواند گذرا باشد.

مثلاً ، مسائلى در يك زمان و مكان مخصوص باعث اصدار فتواى خاصى شده و سپس با رفع آن مسائل حاجتى به آن فتوا نباشد.

براى روشن شدن بيشتر ، يك مثال ديگر.

الآن عده اى از مردم از باردار شدن زن و نقل تخمك زن ديگر به رحم ، مى پرسند.

اين مسائل و مسائل ديگر مى تواند باعث بوجود آمدن آراء مختلف شده ، بدون آسيب به اصل دين.

و هر عالمى مى تواند با استدلال خود از اصل دين ( قرآن و سنت رسول اكرم صلوات الله عليه و سلامه  )

به فتواى خود قوت يا ضعف نشان دهد.

نقل شده كه امام شافعى رحمت الله در عراق يك فتوا صادر كرد و سپس در مصر فتواى ديگرى ، زيرا با توجه و دسترسى به استناد به احاديث توانست موضوع را روشن تر نمايد.

ما علماى زيادى داريم كه معتقدند كه حجاب زن شامل تمام بدن بجز دست و صورت است.

مانند شيخ البانى رحمة الله عليه (با وجود اينكه او از علماى معاصر است  ) كه با توجه و تبحر ،بعضى احاديث را كه در كتب اهل السنة صحيح شمارده نمى شدند را صحيح قلمداد كند و بر آن اساس نقاب يا پوشش صورت را واجب يا فرض نمى دانست.

در مقابل عده اى تمام بدن زن را عورت دانسته و زنان آل البيت را بعنوان سر مشق زنان أمت دانسته و بر اين اساس كه رسول اسلام صلوات الله عليه ولى أمر آنان و راهنماى آنان بوده و امر ايشان را امر خدا  ، پس التزام به آنگونه حجاب را الزامى مى دانند.

در اين دو مورد متوجه مى شويم كه اين اختلاف آسيبى به اصل دين نمى آورد بلكه امر مستحبى را مقدم بر امر مباح ديگرى شمرده اند.

بطور خلاصه ، مذهب نبايستى به اصل دين آسيب رسانده و اختلافات بين مذاهب را كه در چارچوب دين ( قرآن و سنت ) قرار گرفته ، مقبول است.

سخن بر سر اين است كه اختلافات مذاهب كنونى ، در چارچوب دين بوده يا از آن خارج شده اند؟

ما مى توانيم حالا بر اين اساس بحث را ادامه دهيم كه آيا هر مذهبى خلاف را در اصول دينى مى داند يا در امور اجتهادى و فرعى .

من قبول دارم كه هر انسان مسلمانى بايستى به عالم يا مذهبى ملتزم باشد و بدان احترام داشته باشد و خود را  جمعى از آنان قرار دهد ،زيرا مسلمان نبايستى بصورت انفرادى و بدور از أمت بسر برد.

اما بايستى توجه داشته باشد كه آن عالم يا روش زندگى ( مذهب ) از دايره ى اسلام خارج نشده.

متأسفانه اين واقعيت را نمى توان انكار كرد كه در حال حاظر تعدادى از مسلمانان جاهل تحت تأثير فتنه و آشوب آمريكا و اذنابش ، از اسلام بريده و تابع هوى و هوس انسانهايى شده اند كه با مكر و حيله خود را مسلمانهاى نمونه قلمداد مى كنند و با تكفير و كشتار مسلمانان خدمت بزرگى به دشمنان اسلام ( آمريكا و اسرائيل و حاميانش ) مى كنند !

اثر آن تبعيتهاى جاهلانه ، خونريزيهايى ست كه در عراق  تر و خشك را مى سوزاند.

و ما مى دانيم كه رسول اسلام صلى الله عليه و على آله وسلم از آنان بريئ بوده و خواهد بود.

اميدوارم منظورم را بيان كرده باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحيم و الحمد لله و الصلاة و السلام على نبينا و قدوتنا و إمامنا و إمام الأنبياء و المرسلين محمد بن عبد الله و على أزواجه و ذريته و أصحابه إلى يوم الدين.

با كمال تشكر از ادامه بحث ، آرزوى سلامتى و تندرستى تان را دارم و مى گويم همانطور كه در حديث نبوى شريف هست :

" لا بأس طهورٌ إن شاء الله "

با مواردى كه ذكر كرديد در شمارو هاى ۲ و ۳ موافقم .

هر چند در مورد قبول اقوال گذشتگان و عالمان ، هنوز بر اين اعتقادم كه بايستى به كتاب خدا و سنت پيامبرش رجوع كرد.

چه بسا عالمى از گذشتگان در موردى اشتباه كرده باشد .

اما در مورد شماره ۱ ، اين روايت  در نظر من شبيه يك قصه يا بحثى فرضي است  و آنقدر اهميتى ندارد.

حالا اگر بنابه در خواستتان كارى به اصل و سند آن نداشته باشيم و فقط بخواهيم در موردش بحث كنيم ، مشكلى ندارم و مى توانيم  إن شاء الله تا هر جا دوست داشتيد پيش روى كنيم.

از الله تعالى در خواست هدايت مى كنم و اميدوارم عمل و نوشته ها و گفتار ما را در ميزان حسنات و نيكى هايمان قرار دهد .

سبحانك اللهم بحمدك أستغفرك و أتوب اليك و أشهد أن لا اله الا أنت و أن محمداً عبدك و رسولك صلى الله عليه و على آله و سلم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 6:2 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با عرض سلام مجدد !

بنابه درخواستتان فقط نظرم را در باره ى محتواى اين روايت مى گويم.

خوب ! در اين روايت يكى از همراهان امام جعفر الصادق رضي الله عنه با ذكر دلايلى به اثبات وجود و اهميت " امامى معصوم " براى راهنمايى مردم و خروج آنان از شك و ترديد ،پرداخته است.

به نظر او ، امام مانند قلب يا وجدان يك انسان است كه شخص با مراجعه به او به يقين مى رسد.

به نظر من مرتبه و منزله ى امام ، بالاست .

اما از مرتبه انبياء و رسولان خدا بالاتر نيست.

منظورم اينست كه امام خود به عنوان يك تابع و مؤمن به رسول خداوند ، با آشنايى به كتاب خداوند و راه رسولش مى تواند راهنماى مردم باشد.

ولى اين راهنمايى نمى تواند يك شكلى كوركورانه داشته باشد.

مثلاً  اگر بنده به حضور مجلس امام جعفر صادق مشرف مى شدم ، اين حق را به خود مى دادم كه براى هر امرى از امورى كه ايشان بيان مى داشت  از ايشان طلب دليل كنم.

اگر سخن ايشان  با ذكر دليل از كتاب و سنت رسول (ص) بود ، آنرا قبول و در غير اينصورت آنرا رد يا با ايشان بحث كرد.

مى دانم اين سخنم برايتان كمى نشانه ى گستاخى دارد ولى هدفم اين بود كه بگويم :

در دين اسلام تابعيت از "امام خاصى "، اجبارى نبوده و نيست.

درست همانطور كه الآن مى بينيم كه هيچ مسلمان ( سنى يا شيعه ) مجبور نيست كه فقط يك شخص را به عنوان مرجع و فقيه قبول كرده و ديگران را رد كند.

آخه علم و عالمى كه نبوت نيست كه فقط منحصر به يك عده ى انتخاب شده از سوى خداوند باشد و بقيه ى مدعيان را " كذاب " دانست!

ما افرادى را كه ادعاى نبوت كردند همانند مسيلمه ، اسود عنسى ، سجاح و ... را كذاب مى دانيم و حتى لازم هم نمى دانيم كه با مراجعه به سخنان آنان يا با طرفدارانشان چونه بزنيم!

زيرا از ابتدا مى دانيم كه نبوت امرى خدايى است و بنابه امر خداوند ، محمد بن عبدالله صلوات الله عليه و سلامه آخرين انبياء و رسولان ست.

اما در باره ى " امام " ، با وجود احترام و منزلت أئمه ى دين ( اعم از گذشتگان و  حاضران و آيندگان ) اينطور نيست.

شاهد و دليل  هم احوال كنونى مسلمانان است .

بسيارى از علماى دين امامانى برجسته اند و به آنان بعنوان ثروتى ارزشمند مى نگريم و لى در ميان نيز كسانى يافت مى شوند كه فقط رداى علم بدوش داشته و ارزش آنان كمتر از يك دزد حرام خور مى باشد!

اگر قرار بود امامان از سوى خداوند براى ما مسلمانان آورده شوند ، حتماً اين أمر را بروشنى به رسول خود و مؤمنان در كتابش نازل مى كرد و خيلى هم خوب بود!

تا اين امت به همراهى " امامى قوى " بر عليه دشمنان خود برخيزد.

تا اينقدر مسلمانان ،در شرق و غرب مورد اهانت قرار نگيرند.

هزاران مسلمان در كشورهاى اسلامى و غير اسلامى حتى از كوچكترين حقوق انسانى خود محرومند و جز به الله ،راه شكايت به كسى را ندارند.

اميدوارم خداوند از ميان اين امت "امامى توانا و قادر "، ظاهر سازد و دشمنان را خار و ذليل گرداند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با كمال خوشحالى منتظر ادامه ى بحث شما خواهم بود.

مطمئن باشيد تا نوشتن مطالبتان ، منتظر خواهم بود .

البته همه متوجه شديم كه زياد نوشتن به كيفيت مطالب اضافه نمى كند و اميدوارم قبل از همه خودم مقيد به اين امر باشم و كمتر بنويسم!

بسم الله!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحيه اجمعين

مدتهاست آرزويم سخن با كساني ست كه اسلام  را بدانگونه كه بر نبى اسلام آورده شده ، خواهان بوده و بدان چشم اميد دوخته اند.

البته غياب دوستان براى من نشانه ى قطع و نهايت اين آرزو نيست زيرا وعده ى خداوند خود آشكارتر و برحق تر است كه اين دين سرانجام تمام دنيا را خواهد گرفت.

به أميد الله تعالى اين بحث را ادامه خواهم داد.

اللهم وفقني لما تحب و ترضى من القول و العمل في العافية

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با سلام ، متوجه غياب همه دوستان مخصوصاً آقاى امامى هستم و اميدوارم همه سلامت و تندرست باشيد.

البته اينكه آقاى امامى را مخصوصاً ذكر كردم  بخاطر توجه ايشان به بحث و نقاش دينى است و اگر كس ديگرى مايل به بحث باشد بسيار خوشوقت مى شوم زيرا بحث در امور دينى بسيار جالب و در عين حال با بركت خاصى همراه هست و خداوند مى فرمايد :

" و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين ( سورة العنكبوت آية ۶۹ )  "

و آن كسانى كه در راه ما ( الله تعالى و آئين او ) كوشيدند ، براههاى خود ( نيك ) رهنمايشان مى كنيم و براستى كه الله با نيكوكاران مى باشد.

خداوند دين اسلام را براى آزادى انديشه ى انسانها از اسارت و بندگى ، قرار داده و خود بارها ما را به انديشه و تدبر خوانده است.

پس بياييد با تدبر به اين دين آسمانى كه كاملترين آيين زندگى را در بر دارد ، دل و جان را تسليم خالق جانها كرده و او را طالب هدايت دلهايمان شويم.

اللهم اهدنا فيمن هديت ....

خداوندا ما را هدايت فرما ، به همراه هدايت شدگانى كه خودت آنان را هدايت فرمودى ...

( دعاى قنوت اهل السنة كه از اهل البيت نقل و روايت شده است )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمدلله و الصلاة والسلام على رسول الله محمد و على آله و أصحابه ومن تبعه بإحسان إلى يوم الدين.

البته سبب تأخير شما و خودم را به مشغوليت رمضان وعيد مى دانم و بنده هم تا حالا به رايانه ى شخصى ام دست نداشتم ولى با وجود اين امروز گفتم به هر صورت كه شده از رايانه ى كسى بنويسم ( هر چند اين كس هنوز به اين وبلاگ آشنايى ندارد! )

أميدوارم خداوند روزه و طاعات ما و شما را مورد قبول خود قرار داده باشد.

منتظر شما هستم و در صورت تمايلتان ، ان شاء الله بحث را شروع خواهيم كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با تشكر مجدد از اينكه با حسن ظن به بحث در عقائد ادامه مى دهيد.

در باره ى ترجمه و نقل روايات و احاديث ،  خودم ترجمه مى كنم و براى ساده بودن كلام به ترجمه ى بخش مورد توجه مى پردازم و البته اگر فكر مى كنيد در ترجمه اشتباهاتى دارم يقيناً بدانيد عمدى نيست و بيشتر از اين برايم قابل ترجمه نيستند.

و اما روايات و احاديث اهل السنة را مستقيماً از سايت كتب احاديث ( سايت حديث الإسلام كه شامل كتب و احاديث معتبر اهل سنت هستند ) بر مى دارم ، البته كتابهاى زيادى دارم ولى اين راه آسانتر است.

اما احاديث و روايات شما را از كتابهايى كه دارم برداشته يا از طريق بحث در اينترنت از مواقعى مثل حوزه ( سايت هاى فارسى ) يا مواقع اهل السنة كه به نقل و نقد كتب شيعه مى پردازند ، نسخه بردارى مى كنم و خيلى هم ممنون مى شوم كه شما برايم بيشتر روشن كنيد زيرا طبيعتاً شما به عقيده و كتب خودتان عالم تريد و بنده مهمانى بيش نيستم.

و در باره ى تاريخ نيز ، به شما در وقت خودش كتب تاريخى كه برايم اعتبار دارد را معرفى خواهم كرد.

زيرا اولاً آن كتابها بسيار دست خورده و غير صحيحند كه حتى با منهج و اخلاق اهل بيت نيز متناقضند ،با توجه به ارتباط اهل بيت و فرزندانشان با خلفا ( بقول كتابهايتان ارتباط مسالمت آميز آنان با خلفا ! ).

ثانياً ، تاريخ بايستى دو طرفه مورد انتقاد قرار گيرد كه الآن بسيار وقت گير خواهد بود .

ثالثاً  تاريخ ،منبع ثابت ندارند ( ما از طريقى و شما از طريقى ديگر ) در حاليكه منبع و اساس دين ثابتند كه كتاب خدا و سنت رسولش ( البته منشأ و منبع سنت بين ما و شما متفاوت مى توانند باشند ولى در اصل يكى اند ) است.

در هر حال  اميدوارم ابتداء بفرمائيد ، اصول مذهب شيعه كدامند؟

آن وقت به بحث و تحليل شما و ما از ديد قرآن و سنت ، مى پردازيم.

( در ضمن اين بلاگفا هم مشكلات زيادى دارد بعضى روزها ، كار نمى كند و من نامه هم ايميل كردم و جوابى نرسيده .)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسولنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان.

در ديدگاه و بينش اسلام ، پيامبر (ص) جانشينى نداشته زيرا امر خداوند بر اتمام و ختم نبوت و وحى بوده است.

بدين دليل ادعاى وجود كسى بعد از پيامبر اسلام كه خصوصيت عصمت و صفات رسولان خدا داشته و وجودش كمال بخشيدن و استمرار نبوت باشد ، از پيش باطل است.

ولى غرض و هدف مؤسسان مذهب شيعه ، در حقيقت خدايى دانستن حكم و شاهى است.

اين عقيده از از ايرانيان باستان و زرتشتيان نشأت گرفته است.

آنان شاهان و امپراطوران خود را از سوى خدا انتخاب شده دانسته و بر اساس آن اهميت زيادى به خون يا سلاله ى شاهى داشتند و شرط شاهى ، رگ خونى شاهان مى دانستند .

بهمين دليل مى بينيم در كتابهاى شيعه قصه هاى زيادى ساخته شده تا بدان وسيله شاهزادگان ايرانى يا رومانى را زنان بعضى امام زاده ها دانسته ، مانند قصه ازدواج دختر يزدگرد با حسين بن على و تولد شدن امام زين العابدين از آن دو سلاله ( سلاله ى شاهى + سلاله ى اهل بيت ).

اثباتى تاريخى بر اين ادعا نيست زيرا بنابه تاريخ آخرين شاه ايران در سن ۱۷ سالگى كشته مى شود .

و در صورت ازدواج حسين با دختر ايرانى ( كنيز جنگى ) از او فرزندى ذكر نشده و يقيناً امام زين العابدين مادرى ايرانى نداشته است.

و البته دكتور على شريعتى نيز گويا ادعاى اين ازدواجهاى شاهان را رد مى كرده است .

و امامان اهل بيت و زندگى شان خود بطلان عقيده ى شيعيان مبنى بر برحق دانستن آنها بر حكم و خلافت است.

زيرا آنان هيچ تمايل و ادعايى به شاهى و خلافت نداشته و برعكس شيعيان كه حكم را حق از دست رفته ى آنان مى دانستند ، امامان خود نه خواهان انقلاب بر حاكمان خود بودند و نه مخالف آنان بودند و در مجالس آنان دعوت شده و با آنان همانند علما و فقهاى ديگر مسلمانان رفتار مى شده است.

هارون الرشيد و امام رضا آنقدر بهم مودت داشتند كه در يك مكان و جا دفن شده اند كه اكنون بنام مشهدالرضا معروف شده كه آن قبلاً به مشهد هارون نيز معروف بوده است و سالهاى قبل خودم شاهد برنامه ى تلوزيونى ايران بمناسبت تولد امام رضا بودم كه به اين مسئله توجه شد.

تنها فردى كه از اهل بيت حكم و خلافت را بدست مى گيرد امام على ست كه فرزندش حسن عليهما السلام نيز از آن تنازل مى كند و اصرارى به گرفتن زمام حكم نداشته است.

و حسين عليه السلام نيز به شهادت تاريخ ،هدفش حكم و خلافت و انقلاب عليه يزيد نبوده است و رفتن او بسوى عراق به دعوت نامه هايى بود كه مرتب از او درخواست مى كردند كه براى رسيدگى به دوستان و طرفدارانش به آنجا رود.

كتب شيعه كاملاً اثبات مى كنند كه كسانى كه به امام حسين نامه نوشته و او را به عراق دعوت كردند ، در حقيقت توطئه چينان و شورشيانى بودند كه بعدها امام حسين و همراهانش را به قتل رساندند.

در كتب أعيان الشيعة از سيد حسن الأمين ، در قسمت بحث سوم آمده است :

....ثم بايع الحسين من اهل العراق عشرون الفاً غدروا به و خرجوا عليه و بيعته في أعناقهم فقتلوه ...

سپس از اهل عراق بيست هزار نفر با حسين بيعت كردند و به او خيانت كرده و بر عليه او بلند شدند و در حاليكه بيعت او در گردنهايشان مى بود او را كشتند...

و در كتاب الإحتجاج تأليف أبي منصور احمد بن علي بن ابي طالب الطبرسي از علماى قرن ششم

نيز آمده بر اين امر تكيه شده و از زبان فرزند حسين ، اهل عراق را نكوهش كرده كه با او عهد و ميثاق و بيعت كرده و او را كشتند.

و در كتب نفس المهموم از عباس قمى نيز آمده كه علي بن الحسين رضي الله عنهما خطاب به اهل كوفه كه گريه و شيون و زارى مى كردند ، گفت :

" تنوحون و تبكون من أجلنا فمن ذاالذي قتلنا؟! "

به خاطر ما شيون و زارى مى كنيد پس چه كسى ما را به قتل رساند؟!

و در كتاب مقتل الحسين  از علامه سيد عبدالرزاق الموسوى المقرم نيز خطبه اى به أم كلثوم نسبت داده كه اهل عراق را بسيار نكوهش و سرزنش و آنان را مسئول قتل و نهب اهل بيت و بهترين مردان (حسين) دانسته است.

البته تمام اين فتنه ها كه هدف آن شعله ور ساختن جنگهاى داخلى و متزلزل ساختن حكومت مسلمانان بوده است.

هر چند مسلمانان اهل السنة ، يزيد را تبرئه نمى كنند زيرا او حاكم و مسئول مردم است هر چند خود را از خون حسين  عليه السلام بريئ دانسته است.

ولى هدف از ذكر اين واقعه ى تكان دهنده و دردناك كه مسلمانان را تاكنون تحت تأثير قرار داده اينست كه حسين عليه السلام نه براى حكم و خلافت بلكه براى دعوت به دين اسلام كه دين خود و جدش بوده روانه مى شود و هر چند ياران رسول و پدرش او را از اهل عراق كه معروف به خيانت بودند برحذر داشتند ولى تقدير را نتوان كارى كرد.

عجيب ترين ادعايى كه مؤسسان مذهب شيعه به امامان خود مى چسپانند ، " تقيه " است !

آنان از يك طرف امامان را به خاطر حق گويى يا مقتول و يا مسموم بدست حاكمان وقت مى دانند و از سويى به آنان " تقيه " با حاكمان را ادعا مى شوند و بسيارى از سخنان امامان را دروغى مصلحتى براى حفظ جان خود و شيعيان مى دانند!

كار اين ادعا ( دروغ از ترس جان ) بجايى رسيده كه حتى غيبت و قايم شدن آخرين امام خود را از ترس جان دانسته و يكى از اسم هاى آن امام (امام ۱۲) را " خائف" يعنى " ترسيده " نوشته اند!

اين در حالى ست كه سخنان امامان اهل بيت مبنى بر عدم سكوت عليه ظلم است!

خوب، براى اينكه نگوييد به سؤالاتتان جواب ندادم ...

با جستجويى به اين كه ،كتاب تاريخى كه بدان استناد كرديد جز مخلوطى از دروغ با اندكى راست نيست.

و در ضمن در كتاب عقد الفريد نوشته كه به ابوبكر صديق  طعامى  از سوى يهودان  هديه داده شد ، و طبيبش به او مى گويد : تو غذايى مسموم خوردى و بعد از يكسال مى ميرى.

و البته اين را بعيد نمى توان ديد ، زيرا يهود هميشه اهل خيانت و دشمنى اهل اسلام بوده اند.

ولى افتراءاتى كه به خلفا داده ايد ( در كتاب مورد اعتمادتان ) اثباتى ندارد.

و اما اينكه ابوبكر از اسامه كه امير لشكر بود در خواست مى كند كه اگر صلاح ديد عمر را در كنار او نگه دارد ، نه تنها اشكالى شرعى نداشته بلكه بسيار زيبنده ى خليفه ى مسلمانان است كه با وجود اينكه مى توانسته خود دستور به ماندن عمر كند ( زيرا او ولى امر مسلمانان بوده ) از اسامه اين در خواست را كرده زيرا او به دستور پيامبر (ص) فرمانده ى سپاهى ست كه عمر در آن قرار داشته است.

و عمر نيز هميشه اسامه را به عنوان " أميرم " ( فرمانده ام ) صدا مى كرده . با وجود اينكه اسامه جوانى ۱۸ ساله و از او كوچكتر بود ولى چون به أمر رسول الله (ص) فرمانده ى لشكرى بوده كه عمر جزء آن مى بود ، او را با احترام به لقب خود صدا مى كرد.

مسلماً اگر امرى از رسول مبناى بر " خلافت علي " بود ، كسى آنرا رد نمى كرد.

و رسول اسلام در آخرين حج خود در عرفات مكه سخنان زيادى به گوش مردمان رساند و آنان را به تمام واجبات دين از جمله نيكى به زنان و بندگان ، ياد آور شد.

و سپس با نزول آيه ى " اليوم أكملت لكم دينكم و رضيت لكم الإسلام دينا " نهايتاً ، اثبات مى شود كه ديگر هيچ أمرى بر دين اسلام اظافه نخواهد شد.

و حتى اگر نزول اين آيه را به وقت غدير خم ، اثبات كنيم باز قضيه ى اينكه دين اسلام كامل شده و معناى آيه مبنى بر اين است كه  خداوند نعمت خود را به اتمام رسانده و آن نعمت " دين اسلام " به عنوان دين مورد رضايت خدا براى اين أمت ، مى باشد.

اكنون ما با شما يك سؤال داريم.

اگر ادعاى " امامت و جانشينى امام على " در غدير خم اعلام شد و هزاران صحابى من جمله عمر به آن گواه بوده و آن واقعه را " انتخاب على بعنوان خليفه " دانستند ، چه لزومى ست كه دوباره رسول خدا در هنگام مريضى كه آنقدر تب و حرارتشان بالا مى رفت كه خود را بارها با ريختن آب بر سر خنك مى كرد و نمى توانستند بر روى پاهايشان بايستند ، طلب قلم و ورق براى نوشتن چيزى كه بعد از آن امت گمراه نشود ، مى كنند؟

اين سؤال را شما نمى توانيد جواب گو باشيد !

زيرا اگر بگوييد رسول خدا (ص) مى خواست به خلافت على وصيت كند ، بر اين اساس است كه قبلاً اين امر را نكرده است و ادعاهاى قبلى شما باطل مى شود!

و البته در همه ى احوال ادعاى شما باطل است زيرا سرانجام رسول خدا صلوات الله عليه آن نامه ى آخر را ننوشت و نه شما و نه ما خبرى از آن نامه نداريم و آنچه شما ادعا مى كنيد جز خيال بافى نمى تواند باشد.

حال به احاديث ما ....

رسول خدا صلى الله عليه و على آله و سلم در آخرين لحظات بسيار مريضى بر ايشان فشار آورد تا جايى كه قادر به نماز خواندن بر جماعت نيز نبودند و اينكه ابوبكر بر مسلمانان نماز مى خواند حقيقت دارد ولى نه بدستور عايشه بلكه بدستور رسول خدا صلوات الله عليه.

و در كتب ما ذكر شده كه عايشه از امامت پدر خود ناراض بوده و به رسول خدا (ص) مى گويد : او مردى رقيق و دل نازك است و نمى تواند ( زيرا همه از غم بيمارى رسول مى گريستند و ابوبكر نيز ) پس به عمر دستور امامت بده .

كه رسول خدا (ص) مشورت آنان را رد و به ابوبكر امر كرده كه امام شود و خود نيز در نمازى بركنار ابوبكر مى نشيند و سپس ابوبكر با بقيه به رسول الله صلى الله عليه وسلم اقتدا مى كنند.

و همچنين در بخارى روايت شده كه رسول خدا (ص) درخواست قلم و وسيله اى براى نوشتن آخرين وصيت مى كند كه عمر از رفقت و براى آرامش رسول خدا (ص) اين كار را مشقتى براى رسول دانسته و طلب ايشان را بر اساس شدت تب مى خواند.

شما اينجا فقط عمر را متهم كرديد ، در حاليكه كتب مسلمانان بدون كم و كاستى اعلام مى دارد كه كسانى كه حضور داشتند ( و مسلماً على از آنان بود) نيز بر دو گروه بودند تعدادى به عمر حق داده و تعدادى آنرا قبول مى كردند.

سؤال ما اينجا دوباره متوجه شماست كه اگر امام على شرعاً وصى و جانشين بود ، چرا كارى نكرد؟

آيا عمر همه كاره بود و على هيچ كاره؟!

در بخارى نيز آمده :

حدثنا ‏ ‏إبراهيم بن موسى ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏هشام ‏ ‏عن ‏ ‏معمر ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏عن ‏ ‏عبيد الله بن عبد الله ‏ ‏عن ‏ ‏ابن عباس ‏ ‏قال ‏
لما حضر النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال وفي البيت رجال فيهم ‏ ‏عمر بن الخطاب ‏ ‏قال ‏ ‏هلم أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده قال ‏ ‏عمر ‏ ‏إن النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏غلبه الوجع وعندكم القرآن فحسبنا كتاب الله واختلف أهل البيت واختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏كتابا لن تضلوا بعده ومنهم من يقول ما قال ‏ ‏عمر ‏ ‏فلما أكثروا اللغط ‏ ‏والاختلاف عند النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال قوموا عني قال ‏ ‏عبيد الله ‏ ‏فكان ‏ ‏ابن عباس ‏ ‏يقول إن الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولغطهم

در اين روايت عبد الله بن عباس ذكر شده كه :

" هنگامى كه رسول خدا احساس مى كرد وقت احتضار ( مرگ ) رسيده  ، گفت برايم كتابى بياوريد تا برايتان بنويسم بعد از گمراه نخواهيد شد. عمر گفت : درد بر پيامبر صلى الله عليه و سلم غلبه كرده و شما كتاب خدا را داريد ، پس كتاب خدا را ما كافى ست . پس اهل خانواده ( كسانى كه حضور داشتند ) اختلاف كردند كه آيا كتاب آورده و عده اى قول عمر را قبول كرده و عده ى مى گفتند كتابى بياوريد برايتان رسول الله صلى الله عليه و سلم بنويسد.

هنگامى كه اختلاف نزد نبي زياد شد ، رسول الله صلى الله عليه و سلم گفت : برويد از كنارم.

عبيد الله يكى از راويان حديث گفت : ابن عباس هميشه مى گفت  سبب ننوشتن كتاب رسول الله صلى الله عليه وسلم ، اختلاف آنان بود.

اكنون سؤال ديگر اينست كه آيا آن امرى كه رسول خدا مى خواست تذكر بدهد و بنويسد ، امرى اضافه به دين بوده است و از سوى خدا امر شده بوده يا نه؟

اگر ايشان مأمور به تبليغ آن امر مى بود ، پس هيچ كس نمى توانست جلو آنرا بگيرد زيرا خداوند در كتابش خطاب به رسول الله صلى الله عليه و سلم ، مى فرمايد:

" يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ، ان الله لا يهدي القوم الكافرين .المائدة ۶۷

اى فرستاده خدا ، آنچه از سوى خدا به تو نازل شد را ابلاغ كن ، و اگر نكردى رسالتش را بلاغ نكردى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند ، خداوند قوم كافران را هدايت نمى كند.

 

ما ايمان داريم كه رسول خدا در حفظ و ابلاغ امر خداوند كوتاهى نكرده و آنرا تمام و كمال رسانده است و خداوند نيز شاهد آن هست و فرموده : اليوم اكملت لكم دينكم و رضيت لكم الإسلام دينا .

و رسول خدا در حج آخر خود نيز مردم را شاهد بر اتمام أمر دين خدا كرد و سپس رو به آسمان كرده مى فرمايد : خداوندا تو شاهد باش كه من رسالت را كامل و تمام بلاغ كردم.

ـــــــــ اين موضوع را ان شاء الله   ادامه خواهيم داد زيرا از نظر كتب مسلمانان رسول خدا صلى الله عليه وسلم تكيه بر خلافت ابوبكر صديق رضي الله عنه داشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على نبينا محمد و على آله و أصحابه و من تبعه بإحسان .

با وجد اينكه ، بحث با شما به اين شكل بسيار غير علمى شده ولى براى روشن شدن مطالب ،

لازم به تذكر است كه اولاً ، ما اهل السنة معتقد به عصمت صحابه نيستيم و همانطور كه ما در اين قرن ممكن است در امور خود به اجتهاد علماء و فقهاء مراجعه كنيم  آنان نيز صلاحيت آنرا داشته كه اجتهاد كرده و اينكه اشتباه يا درست كردند مسلماً از علماى كنونى به صحت و حق نزديكتر بودند زيرا آنان همگى در يك عصر بوده و مى توانستند با مراجعه به سخنان خدا و رسولش مستقيماً حق را بررسى كنند.

مگر مى شود هزاران شخص شاهد بر امر خدا مبنى بر امامت على بوده و سبس از ترس عمر با ابوبكر بيعت كنند!!

شما كه را مسخره مى كنيد؟!

آقاى عبدالكريم سروش روشنفكر ايرانى نيز با تحليلاتى زيبا اين كه " اعتقاد به امامت امامى معصوم از سوى خداوند " در حقيقت راهى براى اسارت كردن انديشه ى انسانهاست تا بدين صورت مردم را از حق دخالت در امور خود محروم و اسير كرده ، مى داند.

و گر نه شما دستتان به امام معصومى كه بدان ايمان داريد ، نه تنها بريده است بلكه دليلى نيز براى آن نداريد!

 

البته با نظرى به شيعه و تاريخشان متوجه مى شوم كه شما بيش از هزار سال است نه تنها از " امامت امامى معصوم " محروم بوده و هستيد بلكه بواسطه ى راويانى كه حتى احاديثى را به " امام غائب " نسبت داده ، سالهاست با عقل تان بازى ها شده!

بعد از وفات امام حسن عسكرى ، كسانى به عنوان نواب و نماينده هاى سرى " امام غائب " به جمع اموال شيعيان مشغول شده و آنرا بنام خمس و حق امام بر داشته و ثروتهاى هنگفتى براى خود و فرزندانشان جمع مى كردند!

البته سرانجام بازى آنان آشكار مى شد كه ،با اختراع يك نامه و حديث كه باز به امام غائب نسبت داده شد ، مدعى شدند كه " مراجع و فقهاء نماينده ى امام و حجت او بر مردمانند !"

و بدين صورت سالهاست مراجع و فقهاى شيعه از مردم بيچاره 20% مال آنان را ملك امام مى دانند، در حاليكه قرآن بروشنى بيان داشته كه خمس از غنيمت هاى جنگى است !

و در هيچ عصرى از خلفا ( و امام على ) از مردم چيزى جز زكات برداشته نمى شده است.

حالا كه نمى خواهيد اين همه مسائل مهم عقيدتى را مورد بحث قرار داده و فقط با طرح و شرح قصه هاى تاريخى ( از كتابهاى ضعيف السند كه مورد اتفاق و استناد  علماى ما نيستند) ما را مشغول سازيد ، من هم برايتان نمونه هايى از سخنان امامان اهل بيت در باره ى برادرانشان ( خلفا و صحابه ) مى آورم.

در ضمن اگر مايل به بحث در باره ى آخرين لحظات زندگانى با بركت رسولمان محمد صلى الله عليه و على اله و سلم هستيد ، بسيار زيباست كه در اين روزها بدان توجه كنيم زيرا بسيارى موارد روشن مى شود .

و حديث " كتاب و قلم " به روشنى در كتب اهل السنة نقل شده و ابن عباس و غيره بدان توجه داشته و ما نيز بايستى بدان توجه كنيم.

زيرا رسول ما صلوات الله عليه كسى نبود كه حكم خدايى را ابلاغ نكرده تا لحظه اى كه خود را به سوى رفيق اعلى ببيند .

ان شاء الله اين حديث و بقيه احاديث مربوطه را به موضوع بعدى اختصاص خواهم داد.

و حالا سخنان أئمه ى آل بيت در باره ى عمر و ابوبكر رضي الله عنهم .

 

Ø       أمير المؤمنين امام علي بن ابي طالب رضي الله عنه در باره ى ابوبكر و عمر گفت:

«
ولعمري إن مكانهما في الاسلام لعظيم، وإن المصاب بهما لجرح في الاسلام شديد، رحمهما الله وجزاهما بأحسن ما عملا».

Ø       مكان آن دو ( ابوبكر و عمر ) در اسلام بسيار بزرگ است و مرگ آن دو زخمى شديد در اسلام است . خداوند آن دو را رحمت كند و به آنان بهترين پاداشها دهد.

(شرح نهج البلاغة ـ عبدالحميد بن أبي الحديد ـ كتابخانه آية الله المرعشي ـ قم ـ 1404هـ ـ صفحة 76 من الجزء 15، ووقعة صفين ـ نصر بن مزاحم بن سيار المنقري ـ مكتبة آية الله المرعشي ـ قم ـ 1403هـ ـ صفحة 88)

امام على (ع) بيعت خود و ابوبكر و عمر را همانند آنان دانسته و شورى را حقى  براى مهاجرين و انصار در انتخاب امام مى داند.
«لقد بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب ان يرد، وانما الشورى للمهاجرين والأنصار فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماما كان ذلك لله رضا، فإن خرج عنهم خارج بطعن أو بدعة ردوه إلى ما خرج منه، فإن أبى قاتلوه على اتباع سبيل المؤمنين، وولاه الله ما تولى».

(
بحار الأنوار ـ الشيخ محمد باقر المجلسي ـ مؤسسة الوفاء ـ بيروت ـ لبنان ـ 1404هـ ـ صفحة 76 من الجزء 33 ونهج البلاغة ـ عبدالحميد بن ابي الحديد ـ صفحة 366).


 امام علي رضي الله عنه در باره ى " قضيه ى فدك " گفت:


«
إني لأستحي من الله أن أرد شيئا منع منه ابو بكر وأمضاه عمر».


من از خداوند شرم دارم كه آنچيزى را كه ابوبكر منع كرد و عمر بر آن راه رفت ، را باز گردانم.


(شرح نهج البلاغة ـ لابن ابي الحديد ـ ص 252 ج 16).

از امام باقر رضي الله عنه در باره ى زينت دادن شمشير سؤال شد و او با اقتداء به ابوبكر صديق رضي الله عنه گفت : بله اين كار جائز است و ابوبكر صديق شمشيرش را با نقره زينت داد.

 

عندما سُئل عن جواز حلية السيف، فقال «نعم، قد حلّى أبو بكر الصديق سيفه بالفضة».

 و سؤال كننده گفت : آيا اينطور " صديق " مى گويى ؟!

فوثب الإمام من مكانه وقال: «نعم ،الصديق! نعم ، الصديق! فمن لم يقل الصديق فلا صدّق الله قوله في الدنيا والآخرة».


 امام از جايش برخواست و گفت: بله الصديق ( راستگو) ، الصديق ، و هر كس نگويد صديق پس خداوند سخنش را نه در دنيا و نه در آخرت قبول كند.


(كشف الغمة في معرفة الأئمة ـ ابن الحسن علي بن عيسى الأربلي ـ جاب مكتبة بني هاشم ـ تبريز ـ 1381 هـ ـ صفحة 147 من الجزء الثاني).

امام چهارم (دوازده امامى ) علي بن حسين رضي الله عنهما از ابوبكر و عمر دفاع كرده و خطاب به اهل عراق مى گويد ( به روايتى از علي بن أبي الفتح الأربلي در كتابش "  كشف الغمّة في معرفة الأئمة " :

عده اى از اهل عراق به نزد امام زين العابدين علي بن حسن (ع) آمده و سخنانى در مورد ابوبكر و عمر گفتند ، و آن هنگام كه سخنانشان را تمام كردند ، امام خطاب به آنان گفت : آيا مرا با خبر نمى كنيد از خودتان كه آيا از اين گروه هستيد { المهاجرون الأولون الذين أخرجوا من ديارهم وأمـوالهم يبتغون فضلاً من اللـه ورضواناً وينصرون الله ورسوله أولئك هم الصادقون }؟ ( خداوند مى فرمايد: اولين مهاجرين كسانى كه از ديارشان اخراج شدند ، و جوياى رضا و فضل خدايند و خدا و رسولش را يارى مى دهند ، براستى كه آنان راستان هستند ) گفتند: نه ، امام  خطاب به آنان گفت : شما اين كسان هستيد { الذين تبوأوا الدار والإيمان من قبلهم يحبون من هاجر إليهم ولا يجدون في صدورهم حاجة مما أوتوا ويؤثرون على أنفسهم ولو كان بهم خصاصة }؟ ( خداوند خطاب به انصار كه مهاجرين را دوست داشته و به آنها نيكى كرده و هيچ بخل به خرج ندادند سخن مى گويد )

گفتند : نه !

امام گفت : شما از آن دو گروه بريئ و بدور هستيد و من گواهى مى دهم كه شما از كسانى نيستيد كه خداوند در باره ى آنان فرموده :

 { والذين جاؤا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا ولإخواننا الذين سبقونا بالإيمان ولا تجعل في قلوبنا غلاً للذين آمنوا }

( و آن كسانى كه بعد از آنان آمدند مى گويند : خداوندا ما را مورد امرزش خود قرار ده  و همچنين برادرانمان كه قبل از ما ايمان آورده و بر ما پيشى گرفته و در دلهايمان غل و كدورتى بر مؤمنان قرار نده )

كشف الغمة جـ2 ص (291) تحت عنوان ( فضائل الإمام زين العابدين ). دار الأضواء ـ بيروت ـ ط. 1405هـ ـ 1985م.

و امام على رضي الله عنه در مدح ابوبكر و عمر رضي الله عنهما گفت:

 (( وكان أفضلهم في الإسلام كما زعمت وأنصحهم لله ولرسوله الخليفة الصديق والخليفة الفاروق ولعمري أن مكانهما في الإسلام لعظيم وإن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد رحمهما الله وجزاهما بأحسن ما عملاً

در اسلام بهترين اشخاص و خير خواه ترين فرد براى خدا و رسولش ، خليفه صديق ( ابوبكر ) و خليفه فاروق ( عمر ) و براستى كه منزلت و مقام آنان در اسلام بزرگ است و فقدان آن دو زخمى شديد در اسلام است ، خداوند آن دو را رحمت و باداش بسيار نيك دهد.

 )) شرح نهج البلاغة للميثم (( 1 / 31 )).

محمد آل كاشف الغطاء در كتابش أصـل الشيعـة وأصولها ):

(( و وقتى كه ديد ( علي بن ابي طالب ) – آن دو خليفه – منظور خليفه ى اول و دوم ( ابوبكر و عمر ) بالاترين كوشش و سعى خود را براى نشر كلمه ى توحيد ، و آماده سازى سپاهان و نشر اسلام مى كنند و استبداد و ديكتاتورى نمى كنند ، با آنان بيعت كرد و با آنان با صلح و سلام رفتار كرد. ))

 أصل الشيعة وأصولها ص (124). تحقيق: محمد جعفر شمس الدين، دار الأضواء ـ بيروت، ط. 1413هـ ـ 1993م.

و امام جعفر صادق رضي الله عنه به زنى كه از ابوبكر و عمر مى برسيد ، مى گويد :" توليهما "به آنان ولايت و دوستى داشته باش .

و زن گفت : :"  فأقول لربي إذا لقيته إنك أمرتني بولايتهما؟؟" بس آنگاه كه با پروردگارم ديدار كردم مى گويم كه تو مرا امر به ولايت و دوستى شان كردى؟

بس امام به او گفت : بله .

 روضة الكافي جـ8 ص ( 101

 
علي بن ابراهيم القمى بزرگترين مفسر شيعه در تفسير آيه ى " ( يأيها النبي لم تحرم ما أحل الله لك ) مى گويد :

رسول خدا صلى الله عليه و على آله وسلم روزى به حفصه رضي الله عنها ( زنش ) گفت : من رازى را به تو فاش مى كنم . حفصه گفت : آن چيست؟ رسول خدا فرمود: ابوبكر بعد از من خليفه شده و بعد از او پدرت ( عمر رضي الله عنه )

بس حفصه گفت: چه كسى به تو خبر داد؟ رسول خدا فرمود : خداوند به من خبر داد .

تفسير القمي جـ2 ص ( 376 ) سورة التحريم.

و امام علي بن ابو طالب رضي الله عنه بيعتش را با ابوبكر رضي الله عنه به ياد آورده مى گويد:

پس در آن هنگام رفتم بسوى ابوبكر و با او بيعت كردم و بر خواستم تا اينكه باطل كنار زده شد و رفت و ( كلمة الله هي العليا ولو كره الكافرون ) پس ابوبكر زمام آن امور را بدست گرفت و او به خوبى و سداد امور  بر مبناى  دين  اداره كرد ومن با او همكارى و همراهى كرده و نصيحت خواه او بودم وبا كوشش در اطاعتش به خداوند ، اطاعتش مى كردم .

 الغارات للثقفي جـ2 ص (305،307

و امام على رضي الله عنه مطيع خليفه ى مسلمانان ابوبكر رضي الله عنه در دفاع از خاك و دين اسلامى بود.

 ابوبكر به هنگامى كه مدينه پايتخت مسلمانان را در خطرحملات كفار ( كفار ، مسلمانان را در حالت ضعف و كمى احساس كردند -" بعد از رفتن جيش اسامه "و وارد مدينه شده  و قصد  هجوم داشتند)  ديد، تعدادى را به نگهبانى مدينه ى منوره فرستاد كه امام على و زبير و طلحه و عبد الله بن مسعود رهبران آن نگهبانان بودند .


(( فأمر الصديق بحراسة المدينة وجعل الحرس على أنقابها يبيتون بالجيوش ، وأمر عليا والزبير وطلحة وعبد الله بن مسعود أن يرأسوا هؤلاء الحرائر ، وبقوا كذلك حتى أمنوا منهم )) شرح نهج البلاغة / ج 4 ص 228 ط تبريز

واين علي بن أبي طالب رضي الله عنه است كه عمر رضي الله عنه را مدح كرده و به عداتش گواهى مى دهد.

از شريف رضى به نقل يكى از خطبه ها :

: (( ووليهم والٍ فأقام واستقام حتى ضرب الدين بجرانه )) بس والى ديگرى بر آنان به ولايت و حكم رسيد كه او با استقامت امور دين را حفظ و بر پا داشت )) نهج البلاغة ص (794). و ابن أبي الحديد شيعى مى گويد در شرح نهج البلاغة : ((...هذا الوالي هو عمر بن الخطاب ))  آن والى عمر بن خطاب است .شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد جـ4 ص (519) ط دار الفكر.

.
و در كتاب ( الغارات ) ابراهيم ثقفى يكى از امامان شيعه ، از قول امام على در وصف حكومت عمر مى گويد : و عمر  امر و حكم را بدست گرفت و او سيرتى نيك و باطنى پاك داشت .

 (( ... وتولى عمر الأمر وكان مرضيّ السيرة، ميمون النقيبة)))

 الغارات للثقفي جـ1 ص (307) (رسالة علي (ع) إلى أصحابه).

عمر به هنگام خروجش در جنگها با امام على مشورت مى كرد و سرانجام به راى امام على عمل مى كرد و اينها نمونه هايى از مشورت امام با خليفه است :

امام على در نصيحتش به امام و رهبر مسلمانان توصيه  مى كند كه در مقدمه لشكر قرار نگرفته تا به او آسيبى نرسد زيرا آسيب به او مسلمانان را ضايع خواهد كرد. و خطاب به عمر مى گويد :   تو سپر مسلمانان و پشتيبان آنانى .

و همچنين او را به عنوان قيم مسلمانان ياد كرده ، به حيله ى لشكر فارسيان و عجم آشنا مى كند و به او ياد ىور مى شود كه هدف كمى و عددمسلمانان نيست و در قبل نيز با تعداد كم خداوند آنان را نصرت مى داد ، ولى نبايستى دشمن را طمع داد.

 

نصيحت امام به عمر در هنگام حمله به روم: (( إنك متى تسر إلى هذا العدو بنفسك، فتَلْقَهُم بشخصك فتُنكب، لا تكن للمسلمين كانفة دون أقصى بلادهم، ليس بعدك مرجع يرجعون إليه، فابعث إليهم رجـلاً محْرَباً، واحفز معه أهل البلاء والنصيحة، فإن أظهرك الله فذاك ما تحب، وإن تكن الأُخرى كنت ردءاً للناس ومثابة للمسلمين )) نهج البلاغة ص (296 ـ 297).

و همينطور  مشورت عمر با على در فتح ايران ، على گفت : (( إن هذا الأمر لم يكن نصره ولا خذلانه بكثرة ولا قلة ، وهو دين الله تعالى الذي أظهره ، وجنده الذي أعده وأمده ، حتى بلغ ما بلغ وطلع حيثما طلع ، ونحن على موعد من الله تعالى حيث قال عز اسمه { وعد الله الذين آمنوا } وتلي الآية ، والله تعالى منجز وعده وناصر جنده ، ومكان القيم بالأمر في الإسلام مكان النظام من الخرز فإن انقطع النظام تفرق الخرز ، ورب متفرق لم يجتمع ، والعرب اليوم وإن كانوا قليلاً فهم كثيرون بالإسلام عزيزون بالإجتماع ، فكن قطباً ، واستدر الرحى بالعرب وأصلهم دونك نار الحرب ، فإنك إن شخصت من هذه الأرض انقضت عليك من أطرافها وأقطارها ، حتى يكون ما تدع وراءك من العورات أهم إليك مما بين يديك . إن الأعاجم إن ينظروا إليك غداً يقولوا : هذا أصل العرب فإذا قطعتموه استرحتم ، فيكون ذلك أشد لكَلَبِهم عليك وطمعهم فيك . فأما ما ذكرت من مسير القوم إلى قتال المسلمين فإن الله سبحانه وتعالى هو أكره لمسيرهم منك ، وهو أقدر على تغيير ما يكره . وأما ما ذكرت من عددهم فإنا لم نكن نقاتل فيما مضى بالكثرة ، وإنما كنا نقاتل بالنصر والمعونة )) نهج البلاغة ص257 ، 258 شرح محمد عبده / دار الأندلس للطباعة والنشر والتوزيع / بيروت

.
 أبو الفتح الأربلي در كتابش ( كشف الغمة )  روايتى دارد كه در آن كمك عثمان رضي الله عنه را در ازدواجش به فاطمه رضي الله عنها آشكار مى كند.

(زيرا آنان برادرانى در دين بودند.)

رسول الله (ص) گفت : اى ابا الحسن برو و زرهت را بفروش و قيمت آنرا بياور تا برايت و براى فاطمه ( ازدواجتان ) آنچه بدان صلاحتان باشد  آماده كنم. علي گفت : پس رفتم و زرهم را به 400 درهم سياه هجرى فروختم و هنگامى كه درهم ها را از عثمان بن عفان گرفتم به من گفت: اى ابو الحسن آيا تو برحق تر از من به مال ، و من برحق تر به زره نيستم؟

پس كفتم : بله. گفت : پس اين زره هديه ى من به تو ست . پس زره و مال را گرفته و به نزد رسول الله (ص) رفته و آن زره و درهم ها به نزد او قرار داده و موضوع عثمان را به او خبر دادم ، پس برايش ( رسول الله ) دعا كرد.

 (( ... قال علي فأقبل رسول الله (ص) فقال: يا أبا الحسن انطلق الآن فبع درعك وأت بثمنه حتى أهيء لك ولابنتي فاطمة ما يصلحكما، قال علي: فانطلقت وبعته باربعمائة درهم سود هجرية من عثمان بن عفان رضي الله عنه، فلما قبضت الدراهم منه وقبض الدرع مني قال: يا أبا الحسن ألست أولى بالدرع منك وأنت أولى بالدراهم مني؟ فقلت: بلى، قال: فإن الدرع هدية مني إليك، فأخـذت الدرع والدراهم وأقبلت إلى رسول الله ( ص )، فطرحت الدرع والدراهـم بيـن يديـه وأخبرته بما كـان من أمـر عثمان فدعـا له بخير ...))

كشف الغمة للأربلي جـ1 ص (368 ـ 369) تحت ( في تزويجه فاطمة عليها السلام.

كلينى در كتابش ( الروضة من الكافي ) روايت مى كند  از محمد بن يحيى گفت : شنيدم ابا عبد الله عليه السلام مى گويد :

(( ....... گفت: اول روز يك ندايى از آسمان مى آيد : " براستى كه على و طرفدارانش( شيعه هايش )  از برنده شدگانند . و در آخر روز ندايى مى آيد كه : براستى عثمان و طرفدارانش ( شيعه هايش ) از برنده شدگانند. ))

عن محمـد بن يحيى قال سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول : (( اختلاف بني العباس من المحتوم والنداء من المحتوم وخروج القائم من المحتوم، قلت: وكيف النداء؟ قال: ينادي مناد من السماء أول النهار: ألا إن علياً وشيعته هم الفائزون، وقال: وينادي مناد في آخر النهار: ألا إن عثمان وشيعته هم الفائزون ))

روضة الكافي ص (177) جـ8.

و در نهج البلاغه از زبان على نقل شده كه خطاب به عثمان گفت :
: (( والله ما أدري ما أقول لك ؟ ما أعرف شيئا تجهله ، ولا أدلك على أمر لا تعرفه ، إنك لتعلم ما نعلم ما سبقناك إلى شيء فنخبرك عنه ولا خلونا بشيء فنبلغكه ، وقد رأيت كما رأينا وسمعت كما سمعنا وصحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم كما صحبنا وما ابن قحافة ولا ابن الخطاب بأولى لعمل الحق منك وأنت أقرب إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم وشيجة رحم منهما وقد نلت من صهره ما لم ينالا ))

به خداوند كه نمى دانم به تو چه بگويم ؟ من چيزى نمى دانم كه تو آنرا ندانى ، و ترا به امرى دعوت نمى كنم كه ندانسته باشى ، تو همانچه ما مى دانيم مى دانى و ديدى از رسول خدا هم آنچه ما ديديم و شنيدى همانطور كه مى شنيديم و همراه و صحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم نصيبت شد همانطور كه نصيب ما شد و ابن خطاب ( عمر ) و ابن ابى قحافه ( ابوبكر ) از تودر كار و فعل حق  جلوتر  نبودند و  تو نزديكترين به رسول الله صلى الله عليه و سلم بودى و به تو نسبت دامادى رسيد كه به آنان نرسيد.

نهج البلاغة ص 291 شرح محمد عبده/دار الأندلس للطباعة والنشر والتوزيع / بيروت ، وشرح أبي الحديد ج9 ص261.
و هنگامى كه عثمان رضي الله عنه مورد حصار دشمنان قرار گرفت ، امام على (ع) فرزندانش حسن و حسين براى دفاع و نگهبانى از عثمان فرستاد. شرح نهج البلاغة للبحراني جـ 4 ص354

و امام در باره ى معاويه  مى گويد : و شروع امر بدين صورت بود كه ما و قوم اهل شام ملاقات كرديم و خدايمان يكى ست و بيامبرمان يكى و دعوت ما در اسلام يكى ست ، خود را در ايمان به خدا و تصديق به رسولش پيشتر و جلوتر نمى بينم و آنان نيز خود را از  ما پيشتر نديده ، قضيه يكى ست به جز اختلاف ما در خون عثمان و ما از آن بى گناهيم.

نهج البلاغة جـ3 ص (648).

 (( وكان بدء أمرنا أن إلتقينا والقوم من أهل الشام، والظاهر أن ربنا واحـد ونبينا واحـد، ودعوتنا في الإسلام واحدة، ولا نستزيدهم في الإيمان بالله والتصديق برسوله ولا يستزيدوننا، الأمر واحد إلا ما اختلفنا فيه من دم عثمان ونحن منه براء )) نهج البلاغة جـ3 ص (648).

و امام على در باره ى كشته شدگان لشكر معاويه مى گفت: آنها همه مسلمانند و كافر يا منافق نيستند.

 (( عن جعفر عن أبيه أن عليا – عليه السلام – لم يكن ينسب أحدا من أهل حربه إلى الشرك ولا إلى النفاق ، ولكنه يقول : هم بغوا علينا )) قرب الإسناد ص 62 ، وسائل الشيعة11/62

از جعفر از پدرش از على عليه السلام كه كسى را كه با او به جنگ ايستادند را به شرك يا نفاق متهم نمى كرد ولى مى گفت: " آنان بر ما طغيان كردند "

عباس قمى در كتابش الكنى و الألقاب خالد بن وليد را قهرمانى شجاع دانسته كه كارهاى بزرگ به او نسبت دارد و مى گفت جايى از بدنم نيست كه اثر ضربه يا طعنه (شمشير يا تير ) در آن نباشد ، و من الآن در بستر مى ميرم ! 

: (( هو الفتاك البطل الذي له الوقائع العظيمة، وكان يقول على مـا حكـي عنه لقد شاهدت كذا وكذا وقعة ولم يكن في جسدي موضع شـبر إلا وفيه أثر طعـنة أو ضربة وهـا أنا ذا أموت على فراشي لا نامت عين الجبان )) الكنى والألقاب للعباس القمي ص (38 ، 39). مطبعة العرفان ـ صيدا ـ بيروت، ط. 1358هـ، وط. مكتبة الصدر ـ طهران.

و أبو الحسن الأربلي در كتابش ( كشف الغمة ) از سعيد بن مرجانه نقل مى كند :

(( روزى نزد علي بن الحسين بودم و گفتم : شنيدم ابو هريره مى گويد : رسول الله صلى الله عليه و سلم گفت: هر كسى بنده ى مؤمنى را آزاد كند ، خداوند به اندازه ى هر پاره ى تنش او را از آتش دور مى كند .

پس على عليه السلام گفت : تو اين حديث را از ابو هريره شنيدى ؟

سعيد گفت: بله .

بس امام يك غلامى را كه  به هزار دينار نفروخته بود ، آزاد كرد.

كشف الغمة جـ2 فضائل الإمام زين العابدين ص (290).

ابن داود الحلي در باره ى ابو هريره مى گويد: (( عبد الله أبو هريرة معروف، از  أصحاب رسول اللـه صلى الله عليه وسلم است ))

 رجال ابن داود الحلي ص (198). و ابن بابوية القمي در كتابش ( الخصال ) به ابو هريره استشهاد كرده و از او حديث نقل كرده است . . الخصال للقمي ص (31،38،164،174،176)

سعيد بن المسيب شوهر دختر ابوهريره است و از مشهور ترين دانش آموزان اوست ، و محقق كتاب على اكبر غفارى او را رد نكرده و او را در ضمن رجال احاديث نام مى برد و مى گويد : سعيد بن المسيب را امير المؤمنين عليه السلام تربيت كرد .

رجال الكشي برقم (54) ص (107). تقديم: أحمد الحسيني ـ منشورات مؤسسة الأعلمي ـ كربلاء العراق

 

: (( سمعت علي بن الحسين صلوات الله عليهما يقول: سعيد بن المسيب أعلم الناس بما تقدمه من الآثار وأفهمهم في زمانه ))
 
از ابا جعفر ( امام باقر ) روايت شده : شنيدم علي بن حسين صلوات الله عليهما مى گويد: سعيد بن المسيب داناترين و فهميده ترين به آثار دين است .

مصدر سابق  
از رسول خدا صلى الله عليه و اله كه گفت : ابوبكر نسبت بمن همانند شنوايى و عمر نسبت بمن همانند بينايى (عزيزند ) است.

 

عيون أخبار الرضا لابن بابويه القمي ج1 -ايضا معاني الاخبار للقمي -ايضا تفسير الحسن العسكري

 
از جعفر بن محمد از پدرش روايت شده كه مردى از قريش نزد امير المؤمنين عليه السلام آمده و گفت : شنيدم در خطبه ات مى گفتى : خداوندا ما را اصلاح و نيك  كن به آنگونه كه خلفاى راشدين را اصلاح و نيك كردى . پس آنان چه كسانى هستند ؟

گفت: آنان دو حبيب من و عموهاى تو ابوبكر و عمر ، دو امامان هدايت شده و هدايت كننده و دو شيخ ( بزرگ ) اسلام و دو مرد قريشى كه بعد از رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم به آنان اقتداء شده و هر كس به آن دو اقتداء كرده عصمت يافته و هر كس به راه آن دو پيوسته به راه راست هدايت شده است.

 عن جعفر بن محمد عن ابيه ان رجلا من قريش جاء الي امير المؤمنين عليه السلام فقال سمعتك تقول في الخطبة آنفا اللهم اصلحنا بما اصلحت به الخلفاء الراشدين فمن هما قال حبيباي وعماك ابوبكر وعمر اماما الهدى وشيخا الاسلام ورجلا قريش والمقتدي بهما بعد رسول الله صلى الله عليه وآله من اقتدى بهما عصم ومن اتبع آثارهما هدى الي صراط مستقيم .تلخيص الشافي للطوسي ج2


رسول خدا به ابوبكر و عمر مى فرمايد : شما بمن ايمان آورديد و با من هجرت كرديد ...

 روى المجلسي نقلا عن المفيد في المجالس عن عوف بن مالك قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ذات يوم : يا ليتني قد لقيت اخواني، فقال أبو بكر وعمر : أولسنا اخوانك آمنا بك وهاجرنا معاك؟ قال: قد آمنتم بي وهاجرتم، ويا ليتني قد لقيت اخواني، فأعادا القول، فقال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : أنتم أصحابي ولكن اخواني الذين يأتون من بعدكم يؤمنون بي ويحبوني وينصروني ويصدقوني وما رأوني، فيا ليتني قد لقيت اخواني.

بحار الأنوار 52/132

 امام على گواهى مى دهد كه بهترين اين أمت بعد از بيامبرش ، أبوبكر و عمرند :

 

 ["كتاب الشافي" ج2 ص428 "إن خير هذه الأمة بعد نبيها أبو بكر وعمر"

 

اميدوارم الله تعالى  اين كار مرا مورد رضايش قرار داده و مرا با رسولش محمد صلوات الله عليه و سلامه و يارانش ابوبكر و عمر و عثمان و على و بقيه ى صحابه و مادران مؤمنان در جنت ، همراه سازد و رفقت و جوار نبى و آل بيتش عليهم الصلاة و السلام نصيبم گردد.




+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

متأسفانه شعارهاى بحث علمى و امانت دارى شما ، سرابى بيش نبود!

در آدرسهاى شما ، عنوان بخارى ديده مى شد و من به جستجو رفتم و اثرى از آن افتراءات نديدم!

و "طبرى " هم دو تا در تاريخ يافت مى شود ، لطفاً بفرماييد منظورتان كدام طبرى است؟

"طبرى اهل السنة" يا طبرى خودتان؟

در اين نوشته هاى اخیرتان براحتى ابوبكر و عمر را در كشتن علي ، يكدل توصيف كرديد!

حالا بايستى بدانيم اگر بقول شما و آن تاريختان ، عدم نكشتن آنان بخاطر وجود فاطمه بوده است ...

چرا بعد از وفات فاطمه رضي الله عنها )  كه 6 ماه بيشتر طول نكشيد ) ، على را نكشتند تا حكم به بنى هاشم نرسد؟!

بگذريم از اينكه سرانجام على (ع) به حق خودش رسيد و مشكلش منتفى شده است ، شما ديگر حجتى نداريد!

بگذريم هم كه ،فرزندان عباس ( عموى رسول الله ) خود بعدها به ادعاى اينكه از بنى هاشمند حكم را بدست گرفتند.

تازه علي دخترش أم كلثوم را به ازدواج عمر در آورده و خود از نزديكان خلفا و شريكان حكم شده و فرزندانش ( حسن و حسين ) سربازان و فرماندهان جنگى لشكر عمر بودند!

ببنيد اين بازيها براى من يكى بسيار كهنه شده ، زيرا قبلاً نيز كتابى خواندم در باره ى تشابه بعضى از كتابها و مؤلفان سنى مذهب كه بعدها اهل تشيع با تقليد آن نامها به تأليف كتابهاى متشابه زده تا اذهان و افكار مسلمانان را مشوش كنند.

به هر حال تمام كتابهاى مقدس تاريخى تان كه بدان استناد داريد براى من در مقابل كتاب خدا و سنت رسولش صلوات الله عليه و خدمتهايى كه خلفاى راشدين به اسلام كرده اند ، ذره ى ناديده اى بيش نيست.

من از ابتدا از شما خواستم با استناد به قرآن كه كتاب خداست ، عقيده ى خود و شما را مورد نقاش و بحث قرار دهيم .

و كاملاً ما و شما مى دانيم كه عقيده ى اسلامى بايستى آنچنان ثابت و قوى باشد كه از قرآن منشا گرفته باشد نه از كتب تاريخ كه در هر زمان بر اساس هوى و ميل هر دولتى نوشته مى شود.

و فكر مى كنم شما و ما بياد داريم كه كتابهاى تاريخ در ايران نيز قبل و بعد از انقلاب خيلى فرق كرد!

خوب حالا بفرماييد جوابهاى من تا بحال در باره ى عقيده ى شما ، كجاست؟

1-      در باره ى توسل شما به امامان ، از كجا اين كارتان را به اسلام نسبت مى دهيد؟

2-      عقيده ى شما به " خدايى بودن انتخاب امامان " از كجا نشأت گرفته است؟

3-      غيبت امام در اسلام جايى ندارد زيرا امام ، رهبر و راهنماى مستقيم مردم است ، عقيده ى غيبت صغرى و كبرى از كجا سيراب مى شود؟

4-      وظيفه ى شرعى امام چيست؟

اينها سؤالاتى است كه تا بحال به جواب شما نرسيده است.

و در ضمن از تمام حاشيه رويهاى شما به اين سؤال نيز برخورد كردم كه چرا زنان رسول را از مقام و منزلتهايشان محروم كرده و بقول خودتان بعضى هايشان ؟!

و در ضمن سؤال ديگر نيز جاى خودش دارد ، صحابه ى رسول خدا ( ابوبكر و عمر و عثمان و... ) در كنار رسول صلوات الله عليه و سلامه بودند و ايشان مورد محبت رسول واقع مى شدند مثلاً : با دخترانشان ازدواج يا دخترانش را به ازدواج آنان در آوردند . اين كار رسول خدا با علم خدايى بود يا بدون علم  خدايى؟

آيا از نظر شما كار رسول خدا اشتباه بود؟!

بنده اين سؤالاتم را ارائه كردم زيرا از ابتداى بحث مان ، شما اصرار داشتيد كه :

1-      اولاً منابع مورد اعتماد مرا دانسته ،تا با من با منابع مورد اعتمادم بحث كنيد .

2-       

3-      به من حق داديد كه مطالبه ى جواب خود كنم و اين حق را براى خود محفوظ بدانم.

حالا ، اگر مايل به بحث و صحبت  بر اساسى علمى و شرعى هستيد به سؤالات من توجه كنيد شايد در اين ماه مبارك رمضان كه ماه قرآن و ذكر است با ذكر كلام الله اين صفحات را ان شاء الله زينت دهيم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على خاتم الأنبياء و المرسلين محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان إلى يوم الدين.

با عرض سلامى مجدد ، سخنان آقاى زارع برايم جالب بود و اگر اجازه بفرمايند فقط ، بگويم :

حرفتان كاملاً درست است كه ما همه انتخاب خود را از قبل كرده ايم .

ولى از خودم حرف بزنم ، بنده آماده ام حق را قبول كرده و از الله تعالى نيز مى خواهم كه حق را برايم جلوه گر ساخته و مرا بدان راه رهنما باشد.

اما از تندى سخنانم با عرض معذرت ، اگر سخنم در باره ى بعضى مؤلفان و راويان شيعه گناه باشد باز آن گناه نمى تواند بزرگتر از اين باشد كه نسبت به مادران مؤمنان ( زنان رسول صلى الله عليه و اله وسلم ) بى احترامى كرده و آنان را خارج از مقامى بدانيم كه خداوند بر آن تأكيد كرده استَ!

حتى بارها در اين جا مورد تذكر واقع شده ام كه از عبارت " رضي الله " در باره ى زنان رسولمان دورى كنم!

اين درخواست متكرر مرا وادار كرد كه به دفاع از مادرانم سخنى با تكيه به  كتاب خدا  برايتان بنويسم كه متأسفانه هيچ عكس العمل مثبتى كه نشان دهنده ى قبولتان باشد نديدم و هنوز هم نمى دانم كه آيا كتاب خدا را ۱۰۰٪ قبول داريد يا برايتان تفسيرهاى ديگرى وجود دارد.

در هر حال ، بين نوشتن حرف و آنچه در دل زمزمه مى شود ممكن است كمى فاصله باشد بهمين خاطر متوجه شدم شما بسيار از حرفهايم ناراحت مى شويد در حاليكه هدف بنده اين نيست.

بنده اين امكان را هم مى دهم كه در كتب اهل السنة هم ممكن است مواردى باشد كه نه شما و نه ما آنها را قبول داريم !

پس بجاى عكس العمل تند ، اميدوارم بتوانيم وارد بحثى با ثمر باشيم.

البته بنده هم آنچنان متبحر به علوم تاريخى و دينى نيستم كه فكر كنيد بحث با من احتياج به علم و بينشى قوى داشته باشد!

فقط ايمان من اينست كه حق هر لحظه ظاهرتر شده و نبايستى از بيم اينكه در  ايمانمان خلل وضعف ايجاد شود، از ورود به بحث و نقاش ترسيد!

كه مى داند ، شايد بحث هاى من باعث قوى شدن ايمان شما و ما شود!

فقط از الله تعالى مى خواهيم ما را هدايت كند.

اجازه بدهيد اين حرف شما را تكرار كنم زيرا موارد جالبى داشت:

"

شاید 6 سال پیش، زمانی که هنوز از توطئه‏ها و تهمت‏های وهابیت بی‏خبر بودم و بشارت 12 سرور از فرزندان اسماعیل را در تورات نشنیده بودم و روایت 12 خلیفه‏ی پیوسته‏ی صحاح را نخوانده بودم، به جهت مشکلاتی که در اعتقادات عوام جامعه می‏دیدم، نظراتی غیر از دیگران داشتم. بعضی از آن‏ها را با عقل ناقصم و برخی را با حکم صریحی که در قرآن دیده بودم و برخی را با تطابق دادن با رفتار و گفتار بزرگان توجیه می‏کردم. اما کار به جایی کشید که در مورد امامت 12 امام و ترتیب و توالی آن، با خودم گفتم شاید اصلا آنچه به من رسیده صحیح نباشد.(2) به همین دلیل به تنها مرجعی که از صحتش اطمینان کامل داشتم مراجعه کردم و سوالم را به کتاب خدا عرضه کردم. پاسخی را که گرفتم ترجمه نمی‏کنم و برداشت را به خودتان می‏سپارم.
هود - 17
أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إَمَامًا وَرَحْمَةً أُوْلَـئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَمَن يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلاَ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِّنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يُؤْمِنُونَ

اگر ممكن است توضيحى بدهيد زيرا من در اين آيه دليلى بر امامت ۱۲ امام نمى بينم.

در ضمن تورات به حكم قرآن محرف شده و حجت و دليل ما مسلمانان نيست.

و رسول اسلام (ص) توصيه فرموده كه كتابهاى آنان را كنار نهاده زيرا براى ما بهترين و كاملترين كتاب خدا كه به دور از باطل است ، نازل شده.

و رسول اسلام (ص) بارها در احاديث مختلف ما را از تشبه و تقليد يهود برحذر داشته اند.

و البته عقيده ى ۱۲ امام ، ريشه ى دارد و دست يهود از آن خالى نيست .

اولين كسى كه در دين اسلام بدعت و گمراهى بوجود آورد ، شخصى بود بنام عبد الله بن سبأ كه به ظاهر وارد اسلام شده و ادعاى الوهيت و خدايى علي بن ابى طالب را ترويج داد.

امام على (ع) با شدت با آنها روبرو شد زيرا مى دانست اين اعتقاد به خاطر محبت به او نيست و بلكه براى انحراف اسلام راستين است.

عبد الله بن سبأ اولين شخصى بود كه به ابوبكر و عمر رضي الله عنهما ناسزا مى گفت و اعتقاد به وصايت ( جانشينى پيامبر ) داشت.

او ( عبد الله بن سبأ ) در هنگامى كه بر دين يهود بود نيز اعتقاد داشت كه موسى (ع) وصي و جانشينى داشت به نام يوشع بن نون.

ببنيد اگر مايل باشيد مى توانيم ببنيم اصلاً جانشينى پيامبر يعنى چه؟

رسولان خدا نمى توانند از خود جانشينى انتخاب كنند مگر اينكه رسولى مثل خودشان باشد.

موسى به عيسى و عيسى به محمد عليهم الصلاة و السلام بشارت داد .

و رسول الله محمد (ص) آخرين رسولان خداست و جانشينى نداشت.

و اينكه در سفر و جنگها ، كسى را در شهر قرار مى داد به منظور دفاع از زنان و كودكان و امانت هاى مردم بود.

و در يكى از آن جنگها امام على را داخل شهر مأمور به ماندن كرد كه اينكار بر امام خيلى سخت آمد زيرا فكر كردند بودن ايشان با زنان و كودكان نشان ضعف بوده و ترجيح مى دانند به رسول به جنگ بروند.

رسول خدا براى اينكه به ايشان آرامش و به منافقان بفهمانند كه ماندن على نشان ضعف او نبوده فرمودند:

" آيا نمى خواهى با من بمانند هارون به موسى باشى ، حال اينكه بعد از من نبى نيست."

زيرا موسى هنگام رفتنش به ميعاد ۴۰ روزه هارون را با خود نبرد و در شهر با مردم ترك كرد.

البته بايد فراموش نكرد كه تنها امام على به مأموريت ماندن در شهر و حمايت از زنان و كودكان و امانتها ، نشده است.

اين ليست اسامى صحابه است كه به امر رسول اسلام در جنگها ، بجاى شركت با رسول خدا در شهر مانده و مأموريت حفظ امانتها ( زنان و كودكان و اموال ) داشتند.

۱- سعد بن عبادة ، دو بار مثال : در غزوة بواط

۲-زيد بن حارثة دو بار ، مثال : غزوة بني مصطلق

۳- أباسلمة المخزومي در غزوة العشير

۴-ابن أم مكتوم ۱۱ بار نماينده و مأمور شد در مدينه ماند ، مثال : بدر الكبرى-أحد -حمراء الأسد-الأحزاب -بني نضير- دومة الجندل-بني لحيان-الحديبية- ذي قرد

۵-ابا لبابة الأنصاري دو بار ، مثال: غزوة بني القينقاع و غزوة السويق

۶- عثمان بن عفان دو بار مثال: غزوة ذي امر و ذات الرقاع

۷- عبدالله بن رواحة الأنصاري - بدر الثالثة

۸- أبو رهم الغفاري - بني قريضة


 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد بن عبدالله و على آله و صحبه من تبعهم بإحسان إلى يوم الدين.

با تشكر از ادامه بحث و صبورى شما ، مطالبى كه ذكر كرديد جالب بود.

ولى احتياج به جستجو و بحث دارم .

البته بعيد نمى بينم كه خلفاى مسلمانان و فرزندانشان را ترور كرده باشند ، اما سؤالى باقى مى ماند و آن اينست:

از كجا معلوم كه بنى اميه دست داشتند؟

امكان اينكه يهود در آن فتنه ها دست داشته باشند ، بسيار قوى تر است.

زيرا از اول آنان به عنوان " منافقين " وارد اسلام شده و با توطئه و فتنه با دشمنان اسلام همكارى مى كردند.

رسول اسلام بسيارى از آنان را رسوا و حذيفة يكى از صحابه نام آنان را يادآورى مى كرده است.

آنان (يهود ) در زمان تمام خلفا سعى در نابودى خلافت و حكومت اسلامى داشتند.

و قصه ى عبد الله بن سبأ و ادعاى الوهية ( خدايى ) امام علي رضي الله عنه از آن جمله فتنه ها بود كه امام على دستور به سوزاندن آن جماعت كرد و بنابه روايتى رهبر آنان يعنى عبد الله بن سبأ را بخاطر كهنسالى تبعيد كردند.

عبد الله بن سبأ از يهود بود و در يهوديتش نيز اعتقاد خاطئ و گمراه كننده داشت ، تا اينكه خود را مسلمان خواند و باعث فتنه هاى بزرگى در اسلام شد.

و در باره ى قتل طلحه نيز دست خوارج و يهود از پشت آشكار است ، زيرا آنان از اينكه  امام على موفق به قانع كردن طلحه به بازگشت به مدينه شود ، در هراس بودند.

همانطور كه مى دانيد طلحه در حرب جمل كشته شد و كشته شدن او باعث شد كه تهمت آن به جيش امام على داده شده و بين آنان كشتار شود.

البته فراموش نشود كه جنگ جمل ابتداء براى جنگ بر عليه خوارجى كه عثمان را كشته بودند آماده شده بود ، ولى امام على بر اين اعتقاد بود كه بايستى اين قصاص و خونخواهى به تأخير افتاده تا حكومت اسلامى ايشان قدرت گيرد.

ولى با كشتن طلحه و فريادهايى كه كشتن طلحه را به فرمان جيش امام على اعلام مى كرد ، بين لشكر امام و لشكر ى كه ام المؤمنين عائشة و طلحه در آن بودند ، كشتارى سخت شروع شد.

ولى امام على (ع) بعدها در سخنان خود ، برائت خود را از خون طلحه اعلام داشته و روشن ساخت كه آن قتل فتنه اى براى جنگ بين مسلمانان بود.

اميدوارم خداوند اين امت را از فتنه ها حفظ كرده و حيله هاى دشمنان را آشكار سازد.

البته فراموش نكرده بگويم كه ، قبلاً نيز در جايى خوانده بودم كه ، امكان ترور خليفه ى مسلمانان ابوبكر رضي الله عنه را بسيار ترجيح داده ولى در ضمن قاتلان آن آشكار نشدند زيرا همانطور كه تاريخ و روايات نقل مى كند بصورت مسموم كردن در مدتى طولانى بود.

ولى هيچ شكى نيست كه دشمنان اول و آخر اين أمت ، يهود بوده و هستند.

يهود قاتلان انبياء و رسولان خدايى بوده و هميشه براى كشتن رسول اسلام دست به توطئه مى زدند و بهمين خاطر عده اى از يهود به ظاهر وارد لباس اسلام گشته و به عنوان " منافقان " در قرآن ذكر شده اند.

و اينكه تهمت توطئه ى قتل رسول و يارانش را به مسلمانان دهيم ، ظلمى واضح و آشكار است.

زيرا مسلمان بنابه سخنان رسول اسلام ، كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.

آنانى كه به توطئه دست مى زدند ، منافقان بوده و هيچ گاه به عنوان مسلمان خوانده نشده و نمى شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد بن عبدلله و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان.

بسيار از زحماتتان متشكرم كه تا اين حد به مراجعه ى نوشته هايم نشسته و اميدوارم اين اوقات ما و شما و سخنانمان همگى دليل و برهانى برايمان بوده و سبب نجاتمان در آن روزى كه نه مال و نه اولاد به داد رسيده ، شود مگر همانطور كه خداوند در قرآن از قول نبي الله ابراهيم عليه السلام فرموده :

إلا من أتى الله بقلبٍ سليم : بجز كسى كه با قلبى سالم و منزه (از آنچه خدا امر فرموده )

 

ببنيد از اول شروع اين بحثها نيز اشاره كردم كه ، بسيارى چيزها بنام امام و اهل بيت به شيعه اضافه شده و اين كتاب نهج البلاغه را نيز عده ى زيادى از علما به اصل آن مشكوك بوده و نسبت آن را به امام على نمى دانند و فكر مى كنند بعدها تأليف شده و با گنجاندن بعضى از سخنان امام به او نسبت داده شده است.

 

بياييد دلايلى را مراجعه كنيم كه نسبت دادن كتاب " نهج البلاغه " را به امام زير سؤال قرار مى دهد:

 

اولاً ،  با نگاهى به زندگى امام روشن مى شود كه اگر ايشان قصد تأليف و نوشتن كتاب داشت ، كتابى در تفسير قرآن مى نوشت زيرا از ابن عباس رضي الله عنهما نقل شده كه مى گفت : آنچه مى دانم ( از تفسير قرآن ) از علي بن ابوطالب است.

و امام على نيز از عقل و بينش ابن عباس سخن گفته : گويا او ( ابن عباس )  از پشت پرده اى نازك به غيب مى نگريست .

و ابن عباس كسى است كه رسول خدا صلوات الله عليه برايش دعا كرده ( اللهم فقهه في الدين و علمه التأويل ) و فرموده : خداوندا او را عالم در دين قرار ده و علم تفسير به او بياموز .

و هيچ شكى نيست كه دعاى رسول مستجاب و قبول شده است.

 

ثانياً ، امام على شخصى است كه در مدرسه ى قرآن پرورش يافته و آنقدر خود شيفته ى بلاغت و زيبايى قرآن بوده كه بعيد مى رسد كه خودش با  ادعاى بلاغت به كتابى به اين اسم ( نهج البلاغه ) كه گويا در مقابل قرآن كه نشانه و آيتى از بلاغت است ، نوشته شده.

 

ثالثاً ،امام على خود  شاهد بسيارى از خطبه ها و سخنان رسول اسلام (ص) بوده و اگر مى خواست كتابى بنويسد آنرا به رسول خدا و احاديثش اختصاص مى داد.

 

و بسيار تعجب آور نيز هست كه امام على رضي الله عنه در دوران خلافتش كه دوران پر هرج و مرج بود ،چگونه وقت مى كرده اين همه خطبه ها را نوشته يا بگويد مخصوصاً اينكه بسيارى از خطبه ها ربطى به اخلاق و روش امام نداشته و ايشان را انسانى دو رو نشان مى دهد!

 

اما امكان آنكه در آن بعضى از سخنان امام ( نامه هايش به اميران و كسانى كه به امر او  اعزام مى شدند ) نگاشته شده باشد ، هست.

 

و من نيز در آن نامه ى امام به معاويه بخوبى مى بينم كه ايشان سخن از بيعت مردم با خود كرده و اينكه آن بيعت را همانند بيعت بقيه ى خلفاى راشد دانسته است.

 

و همچنين  در جاى ديگر اين كتاب منتسب به امام على ، سخنى است كه با روش امام مطابقت كامل دارد و آن اين عبارت است :

 

" والذي فلق الحبة ، وبرأ النسمة ( 1 ) لولا حضور الحاضر ( 2 ) وقيام الحجة بوجود الناصر ، وما أخذ الله على العلماء أن لا يقاروا على كظة ظالم ، ولا سغب مظلوم ( 3 ) ، لالقيت حبلها على غاربها ( 4 ) ، ولسقيت آخرها بكأس أولها ، ولالفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز"

 

" سوگند به آن كسى كه دانه را شكافت و .... اگر حضور و جمع مردم نبود .... ريسمانش را ترك كرده ( خلافت و حكم را رها كرده ) ... "

 

و در اينجا امام بروشنى نشان مى دهد كه سبب قبول او " حكم و خلافت " طلب و جمع مردم بوده است.

 

و اگر سبب آن " نصى از سوى خداوند " بود ، آنرا با افتخار بخدا نسبت داده و براى آن به نبرد مى رفت!

 

عجيب اينكه در خطبه هاى منتسب به امام ، ايشان را فردى نشان داده  كه مرتب دم از  برحق بودن به خلافت دانسته و سبب آن نيز چيزى جز " خويشاوندى و اينكه او و بيامبر از يك درخت بوده " ، ندانسته !!

 

ببنيد  از اينكه ايشان  سزاوار اينكه خليفه ى مسلمانان باشند ، شكى نيست و بهمين خاطر ايشان به خلافت رسيدند.

 

اما بايستى قبول كرد كه ايشان بعد از رسول (ص) تنها شخص كانديد در خلافت نبوده و كسانى ديگر نيز وجود داشتند كه از ميان خود اميرى انتخاب كرده بودند.

 

مثلاً انصار ( اهل مدينه ) كه خود از دو قبيله ى بزرگ تشكيل شده بودند ، عده اى سعد بن عباده را انتخاب كرده بودند.

و اين سخنان امام در نهج البلاغه ، خود اثبات كننده ى اين است كه امام نيز انصار ( اهل مدينه ) را در انتخاب " أمير " و خلافت كردن برحق نمى ديده زيرا رسول خدا در باره ى انصار سفارشى كرده بود كه نشان دهنده ى آنست كه  ، " امارت و حكم "  در بين آنان نخواهد بود .

 

 

 

" لما انتهت إلى أمير المؤمنين عليه السلام انباء السقيفة بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قال عليه السلام : ما قالت الانصار ؟ قالوا : قالت : منا أمير ومنكم

قال عليه السلام : فهلا احتججتم عليهم بأن رسول الله صلى الله عليه وسلم وصى بأن يحسن إلى محسنهم ، ويتجاوز عن مسيئهم ؟ ! قالوا : وما في هذا من الحجة عليهم ؟ فقال عليه السلام : لو كانت الامارة فيهم لم تكن الوصية بهم ! ! ثم قال عليه السلام : فماذا قالت قريش ؟ قالوا : احتجت بأنها شجرة الرسول صلى الله عليه وسلم ، فقال عليه السلام : احتجوا بالشجرة ، وأضاعوا الثمرة "

 

در اين سخنان منتسب به امام على » آشكار است كه امام على همانند بقيه ى مهاجرين ( اهل مكه ) و بقيه ى صحابه ، قريش را در بدست گرفتن حكم بر حق تر مى ديده زيرا پيامبر از ميان آنان بوده و لكن خود را ( امام علی ) به عنوان نزديكترين فرد به شجره ى رسول ( درخت قريش ) مى ديده است.

 

پس تمام قضيه بنابه اين روايت در نهج البلاغه بر سر نزديكى و خويشاوندى به رسول است .

 و اين مشورت و اظهار نظر صحابه و اهل بيت در ابتداى خلافت بود.

 

 

و علت بيعت عمر با ابوبكر ( كه خود نشان ديده و پيش بينى هاى ايشان بود ) اين بود كه :

 

اولاً ، حديث رسول مبنى بر خلافت از  قريش .

 

ثانياً ، اگر اهل مدينه كه خود دو قبيله ى ( اوس و خزرج ) بزرگ بوده و هر كدام براى بدست گرفتن حكم فردى را انتخاب مى كردند  ، امكان اينكه خود را دو كشور و دو دولت دانسته وجود داشت.

 

ثالثاً ، انتخاب امام على به عنوان فردى از خانواده ى رسول باعث اين بيم مى رفت كه حكم و خلافت در كشور اسلامى بصورت حكم خانوادگى تبديل شود كه بسيار از ديدگاه اسلامى بدور مى باشد.

 

رسول اسلام با همه ى مسلمانان يكسان رفتار كرده و آنان را بخاطر نسب و خانواده شان مورد احترام زياد و كم قرار نداده و مى فرمود :

 

" إن أكرمكم عند الله أتقاكم " بهترين و بزرگوارترين شما ، با تقواترين شمايند.

 

 

و اين از بزرگترين خدمات عمر به اسلام است كه تمام مسلمانان را بر يك دولت و بر بيعت يكى از نزديكترين ياران رسول كه از نظر سنى و تاريخ خدمتش به رسول خدا و دين به رسول خدا نزديكتر بود ، جمع و متحد كرد.

و ابوبكر نيز بعد از خود  فرزند خود  را به عنوان خليفه معرفى نكرد تا تاريخ بخاطر داشته باشد ، كه مسلمانان صدر اسلام هدفشان حكم و دنيا نبوده است و بر همين روش ، عمر نيز  با وجود اينكه صاحب فرزندى عالم و فقيه بوده ، مى گويد : بر خانواده ى خطاب كافى شان است . ( يعنى به آنان حكم ارث نخواهد رسيد )

و هنگامى كه صحابه بسوى عبد الله بن عمر رفته تا او را بخوانند ، او نيز مى گويد : مگر نشنيديد كه پدرم گفت : كافى است براى خانواده ى خطاب.

 

و هيچ كدام از آنان قصر و مال جمع نكرده و همانند رسول خدا ساده زيست بودند و امام على و بقيه أئمه ى اهل بيت نيز بسيار از آنان قدر دانى و مدح مى كردند.

 

و اكنون نيز در مسئله ى انتخابات رئاست جمهورى مسئله ى سن و عمر از مسائل مهم  است و هيچ وقت جوان 25 ساله را بر مرد 60 ساله ترجيح نمى دهند .

 

و البته بايستى تأكيد كنم كه حتى كسانى كه طرفدار امام على بودند ، ايشان را به عنوان امامى انتخاب شده از طرف خدا ندانسته بلكه به ايشان به خاطر نزديكى و خويشاوندى شان به بيامبر و تاريخ جهاد و خدمتشان به اسم اسلام ، دوست داشتند.

 

و اگر هدف امام على  بدست گرفتن خلافت به عنوان " حق از دست رفته ! "  بود ، امام حسن (ع) براحتى آنرا از دست نمى داد ! مخصوصاً اينكه ايشان خليفه ى شرعى بوده و همه با ايشان بيعت كرده بودند.

 

و زندگى تمام أئمه ى اهل بيت نشان دهنده ى اين واقعيت است كه آنان هيچ  علاقه اى به حكم و " خلافت دارى " نداشته بلكه خود معلمان و مدرسه هايى بودند براى دين اسلام و ياورانى بودند براى مسلمانان و حتى حاكمان مسلمان را نيز در مجالس خود به خوبى مورد قبول و نصيحت قرار مى دادند.

 

و خروج امام حسين الشهيد (ع ) نيز نه براى حكم و خلافت بود بلكه ايشان به درخواست اهل عراق كه از او دعوت كرده بودند ، بسوى عراق رفتند.

 سخنان ايشان قبل و بعد از شهادت خود نشان دهنده ى اين واقعيت بود كه ايشان به هدف جنگ و كشتار روانه عراق نشده بودند بلكه هدفشان " اصلاح و خير " بوده است.

و از سخنان امام حسين (ع) و امام علي بن الحسين (ع) قبل و بعد از واقعه ى كربلا ، بخوبى آشكار مى شود كه اهل عراق به ايشان خيانت كرده و با توطئه بر عليه ايشان حمله ور شدند و بى رحمانه ريحانه ى رسول الله و اهل بيتش را به ناحق به خون كشاندند.

 

و البته شكى نيست كه نه تنها اهل بيت بلكه فرزندان صحابه و علماى اهل سنت نيز مورد ظلم و شكنجه قرار مى گرفتند و اينها همه به سبب فتنه هايى بود كه توسط دشمنان اسلام دامن زده شده و تر و خشك را مى سوزاند.

 

بعضى از خلفاى بنى عباس نيز به گمراهى رفته و مسلمانان را آزار مى دادند .

 

و فراموش نكنيم كه بنى عباس نيز علت بدست گرفتن حكم و خلافت را " خويشاوندى به رسول اسلام " مى دانستند!

 

و ما در ميان امامان اهل سنت نيز كسانى را مى بينيم كه سالها در زندانهاى آنان مورد شكنجه واقع شده و ايستادگى مى كردند و يا شهيد  مى شدند.

 

امام احمد بن حنبل  سالها  زندانى و شنكنجه را بخاطر ايستادگى در مقابل بدعت و گمراهى تحمل كرد و سرانجام نيز به سبب آن بيماريها و شكنجه هايى كه در زندان متحمل شده بود ، درگذشت.

 

( من بسيار تعجب مى كنم كه در كتابهايتان سخنانى را به امامان اهل بيت بر اساس تقيه در برابر حاكمان قلمداد كرده  ، در حاليكه امام احمد بن حنبل تقيه نمى كرده ! )

 

 

اين قسمت را از كتاب يك مؤلف شيعه ديدم :

 

 

( استبداد معتزليان در اين دوره ( بنى عباس ) منجر به دشوارى‏هايى براى اهل حديث ‏شد كه نمونه آن به زندان رفتن و شلاق خوردن برخى از علماى بزرگ اين نحله مانند احمد بن حنبل(در گذشته 241 در سن 77 سالگى) شد.

. مامون علماى عصر خويش را مجبور كرد تا به نظريه او در اين كه قرآن مخلوق است و همراه خداوند از ازل نبوده تن در دهند. بسيارى به اجبار پذيرفتند برخى هم مقاومت كردند.

واكنش اقدام مامون در تحميل عقائد معتزله بر مردم، در دوران متوكل عباسى(خلافت از 232 تا 247)خود را نشان داد.

از كتاب : از بيدايش اسلام تا ايران اسلامى –ص 321 نويسنده رسول جعفريان )

 

 

مى دانم تمام سخنان ما هنوز نمى تواند نتيجه اى داشته باشد زيرا از نظر شما امام على (ع )  از سوى خدا انتخاب شده بود ولى از نظر ما ايشان از سوى مردم!

 

فكر مى كنم بايستى اين قضيه را نيز روشن كنيم كه امام على و خانواده شان و فرزندانشان عليهم السلام نيز انسانهايى بسيار معمولى بوده و " عصمت " را كه خاص به بيامبران است را نيز به خود نسبت نداده اند.

 

بايستى به روشنى متوجه ى اصل " امامت " در مذهب شيعه شويم و ببينيم فرق آنان با بقيه ى مسلمانان كجاست.

 

در ضمن تاريخ اسلامى در كتابهاى شيعه بسيار دستكارى شده است و سند آنان از نظر اهل سنت قابل اعتبار نيست و بايستى تاريخ را منصفانه از كتب اهل سنت بررسى كرد .

 

و البته اشتباهات بنى اميه يا بنى عباس بر سر " خدايى بودن امامت"  نبوده زيرا اين اعتقاد اصلاً در آنزمان وجود نداشته است.

 

خدايى دانستن امامت علي و فرزندانشان ، بعدها وارد عقيده ى شيعه شده كه در جاى خودش بايد بررسى كرد.

 

اميدوارم الله تعالى ما را به راه خود هدايت و از گمراهى بدور نمايد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

 

 

رسول خدا فرموده : " ..... فاطمة بضعة مني فمن أغضبها أغضبني "

بارها اين حديث را مثل هميشه به صورت ناقص از خواهران و برادران اهل تشيع مى شنوم كه بنابه قول رسول خدا صلوات الله عليه هر كس مورد غضب فاطمه واقع شده بمانند آن است كه رسول خدا را آزرده باشد.

 از آنجايى كه حديث را در كتب اهل السنه براحتى مى شود يافت ، خوب است ببنيم اين حديث چه وقت و در چه مناسبتى آمده است.

و همانطور كه مى دانيم هر حديثى وقت و سبب خودش را در حادثه ى معينى نشان مى دهد.


حدثنا ‏ ‏ أبو اليمان ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏شعيب ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏قال حدثني ‏ ‏ علي بن حسين ‏ ‏أن ‏ ‏المسور بن مخرمة ‏ ‏قال ‏
إن ‏ ‏ عليا ‏ ‏ خطب ‏ ‏ بنت ‏ ‏ أبي جهل ‏ ‏ فسمعت بذلك ‏ ‏ فاطمة ‏ ‏فأتت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏فقالت يزعم قومك أنك لا تغضب لبناتك وهذا ‏ ‏ علي ‏ ‏ناكح بنت ‏ ‏ أبي جهل ‏ ‏فقام رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏ فسمعته حين تشهد يقول ‏ ‏أما بعد أنكحت ‏ ‏ أبا العاص بن الربيع ‏ ‏فحدثني وصدقني وإن ‏ ‏ فاطمة ‏ ‏بضعة مني وإني أكره أن يسوءها والله لا تجتمع بنت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏ وبنت عدو الله عند رجل واحد فترك ‏ ‏ علي ‏ ‏ الخطبة
وزاد ‏ ‏محمد بن عمرو بن حلحلة ‏ ‏عن ‏ ‏ ابن شهاب ‏ ‏عن ‏ ‏ علي بن الحسين ‏ ‏عن ‏ ‏مسور ‏ ‏ سمعت النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وذكر صهرا له من ‏ ‏ بني عبد شمس ‏ ‏فأثنى عليه في مصاهرته إياه فأحسن قال حدثني فصدقني ووعدني فوفى لي ‏

 

فتح الباري بشرح صحيح البخاري


‏قوله : ( إن عليا خطب بنت أبي جهل ) ‏
اسمها جويرية كما سيأتي , ويقال العوراء ويقال جميلة , وكان علي قد أخذ بعموم الجواز , فلما أنكر النبي صلى الله عليه وسلم أعرض علي عن الخطبة , فيقال تزوجها عتاب بن أسيد , وإنما خطب النبي صلى الله عليه وسلم ليشيع الحكم المذكور بين الناس ويأخذوا به إما على سبيل الإيجاب وإما على سبيل الأولوية . وغفل الشريف المرتضى عن هذه النكتة فزعم أن هذا الحديث موضوع لأنه من رواية المسور وكان فيه انحراف عن علي , وجاء من رواية ابن الزبير وهو أشد في ذلك , ورد كلامه بأطباق أصحاب الصحيح على تخريجه , وسيأتي بسط ما يتعلق بذلك في كتاب النكاح إن شاء الله تعالى . ‏

‏قوله : ( وهذا علي ناكح بنت أبي جهل ) ‏
‏في رواية الطبراني عن أبي اليمان " وهذا علي ناكحا " بالنصب , وكذا عند مسلم من هذا الوجه , أطلقت عليه اسم ناكح مجازا باعتبار ما كان قصد يفعل , واختلف في اسم ابنة أبي جهل فروى الحاكم في " الإكليل " جويرية وهو الأشهر , وفي بعض الطرق اسمها العوراء أخرجه ابن طاهر في " المبهمات " , وقيل اسمها الحنفاء ذكره ابن جرير الطبري , وقيل : جرهمة حكاه السهيلي , وقيل : اسمها جميلة ذكره شيخنا ابن الملقن في شرحه . وكان لأبي جهل بنت تسمى صفية تزوجها سهل بن عمرو سماها ابن السكيت وغيره وقال هي الحيفاء المذكورة . ‏

‏قوله : ( حدثني فصدقني ) ‏
‏لعله كان شرط على نفسه أن لا يتزوج على زينب , وكذلك علي , فإن لم يكن كذلك فهو محمول على أن عليا نسي ذلك الشرط فلذلك أقدم على الخطبة , أو لم يقع عليه شرط إذ لم يصرح بالشرط لكن كان ينبغي له أن يراعي هذا القدر فلذلك وقعت المعاتبة , وكان النبي صلى الله عليه وسلم قل أن يواجه أحدا بما يعاب به , ولعله إنما جهر بمعاتبة علي مبالغة في رضا فاطمة عليها السلام , وكانت هذه الواقعة بعد فتح مكة , ولم يكن حينئذ تأخر من بنات النبي صلى الله عليه وسلم غيرها , وكانت أصيبت بعد أمها بإخوتها فكان إدخال الغيرة عليها مما يزيد حزنها , وزاد محمد بن عمرو بن حلحلة - بمهملتين مفتوحتين ولامين الأولى ساكنة - وقد تقدم هذا الحديث من روايته موصولا في أوائل فرض الخمس مطولا وفيه ذكر بعض ما يتعلق به . ‏

 


از كتب معتبر مسلمانان روايت شده از حديث المسور بن مخرمة كه گفت : علي (ع ) دختر ابو جهل را خواستگارى كرد و  فاطمه آن خبر را شنيد . پس به نزد رسول الله صلى الله عليه و سلم آمد و گفت : قوم و آشنايانت ادعا مى كنند كه تو براى دخترانت ناراحت و بخاطرشان خشمناك نمى شوى ، و اين علي ،دختر ابوجهل را خواستگار شده ، بهمين سبب رسول خدا صلى الله عليه و سلم ايستاد و فرمود: ... فاطمه قطعه اى از من مى باشد و من از آنچه او بدش مى آيد  ، بيزارم . به خدا كه دختر رسول الله و دختر عدو الله در كنار يك مرد جمع نخواهند شد ، و بعد از آن علي (ع ) آن خواستگارى را ترك كرد.

 

و البته امام علي رضي الله عنه بنابه اين روايت ، اجازه ى شرعى خود را در اين مى ديده( كه با دختر ابو جهل كه البته مسلمان بوده ) ازدواج كند و اين قصه بعد از فتح مكه رخ داد .

گفته شده كه در آن لحظه فاطمه سلام الله عليها خود در داغ و دورى مادر و خواهران خود كه همگى وفات يافته بودند ، تحمل غم بيشتر و شريكى نداشته است .

و در جايى ديگر ذكر شده كه خوف رسول اسلام اين بود كه مبادا جمع بين آن دو ( دختر رسول (ص ) و دختر ابوجهل ) در يك خانه سبب اين شود كه به دين آنها آسيب رسانده شود زيرا زنان طبيعتاً به اختلاف افتاده و هر كدام ممكن است سخنى ناسزا بدون قصد بزبان رانده و در اين صورت دختر ابوجهل ،  دختر رسول خدا را و رسول خدا را آزرده سازد.

 

و در همه ى احوال اين حديث رسول خدا از شدت حب و محبت رسول خدا صلوات الله و سلامه عليه به دختر خود بوده و در اين شكى نيست.

ولى آيا آزردن ايشان توسط علي ( شوهرشان ) مى تواند براى هميشه سبب ناراحتى رسول خدا شود؟

 

مطمئناً ، خير .

 

و اين كه فاطمه رضي الله عنها از ابوبكر و عمر رضي الله عنهما ، در جايى ناراحت شده نيز به همين صورت است .

زيرا در روايات نيز آمده كه خليفه ى مسلمانان به خانه ى فاطمه براى طلب رضا و خوشنودى ايشان آمده و اين عمل آنان به عنوان " نيكى به نزديكان رسول صلى الله عليه و اله وسلم " قلمداد مى شود.

 

ولى سؤال اينجاست :

آيا غضب و ناراحتى فاطمه ، خود يك شريعتى جداست يا در ضمن قوانين و آئين كتاب خدا و سنت رسول اسلام است؟

 

مطمئناً ، كسى از شأن دختر رسول نكاسته و در روايات نيز آمده كه ابوبكر خطاب به دختر رسول مى گويد: من به شما ظلم نكرده و حق شما را منكر نمى شوم ... وبخدا سوگند كه رسيدگى و نزديكى به شما برايم عزيزتر از نزديكى به خويشان خودم مى باشد ولى ديدم كه رسول خدا چنين مى كرد ( نفقه ى اهل بيت را از سهم خيبر و فدك به مقدار احتياج بر داشته و مازاد را صدقه مى داد ) و خود را ملزم به عمل او مى دانم.

 

بهمين دليل بايد تأكيد كنيم كه التزام خليفه ى مسلمانان به عمل رسول خدا  باعث رضاى خدا و رسولش بوده و اگر غير از اين بود ، امام علي در دوران خلافت خود حكم را عوض مى كرد.

 

الله تعالى در كتاب عزيز خود بارها رضاى خود را از مهاجرين ( ابوبكر و عمر و عثمان و على از مهاجرين هستند ) اعلام كرده است.

 

 

وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ

 

 جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ( التوبة 100)

 

" و آن كسان  اولين گروه ، از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى تابع و هم گام آنان شده ، خداوند از آنان راضى و آنان نيز از خداوند راضى شده ( به نعمت هاى خدايى ) برايشان بهشت هايى كه از زير آن درختان ،رودها جارى شده ،  جاودانه ، اينست فوز و رسيدن بزرگ "

 

همچنين خداوند از آنكسانى كه زير درخت ( در قرآن ذكر شده ) با رسول خدا بيعت كرده با رضايت سخن گفته و مى فرمايد :

 

لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا (الفتح 18 )

 

خداوند رضاى خود را نه تنها از آنانى كه زير آن درخت با رسول بيعت كردند ، اعلام مى دارد بلكه تأكيد كرده كه او از درون دلهاى آنان آگاه و مطلع شده و آنگاه " آرامش و سكينة " بر آنان نازل كرده و به آنان پاداش پيروزى نزديك داد.

 

در اين كه ياران نزديك رسول ( ابوبكر و عمر و على و عثمان و ... ) زير آن درخت با رسول خدا صلى الله عليه و على آله و سلم ، بيعت كردند هيچ شكى نيست و حتى مورخين شيعه نيز آنرا قبول دارند.

 

حرف من اينست كه همانطور كه خداوند صريحاً از رضاى خود نسبت به آن ياران رسول ، آيه نازل كرده و تا روز قيامت ان شاء الله خوانده شده و خواهد شد .

 

و از آنجايى كه خداوند در جاى ديگرى از قرآن نگفته كه از آنان ( یاران رسول ) خشمگين شده ، دليلى است كه رضاى خدا رضاى ابدى است و نمى تواند ضد و نقض آن بهيچ وجه اثبات شود زيرا عكس كلام خداست.

 

خداوند بهترين انسانها را به عنوان ياران و حواريون اين رسول خود انتخاب كرده است و در باره ى آنان مى فرمايد :

 

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا

 

 سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ

 

فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا

 

 عَظِيمًا (الفتح 29)

در اين آيات به زيبايى  وصف ياران رسول اسلام شده كه همانند درختى كه از درخت اصلى نمونه برداشته و قوى و مستقيم ايستاده و يارى  و پشتيبانى او را پيشه كرده ....

 

 

و امام علي رضي الله عنه در نهج البلاغه  در نامه اى كه به معاويه نوشته مى گويد :

" وأورد المرتضى في النهج عن علي رضي الله عنه من كتابه الذي كتبه إلى معاوية رضي الله عنهما : ( إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان ، على مابايعوهم عليه ، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد ، وإنما الشورى للمهاجرين والأنصار ، فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضى فإن خرج منهم خارج بطعن أو بدعة ردوه إلى ماخرج منه فإن أبى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين ، وولاه الله ما تولى )[ نهج البلاغة ص 446. شرح محمد عبده / دار الاندلس لملطباعة والنشر والتوزيع.



 

در اين نامه امام على به روشنى بيان داشته كه : مردم از من  همانند ابابكر و عمر و عثمان  بيعت گرفته ، برهمان اساسى كه از آنان بيعت گرفته شده ... و براستى كه شورى براى مهاجرين و انصار بوده و هست ، بس آنهنگام كه آنان ( مهاجرين و انصار ) بر يك مرد اجتماع و متفق شده او را امام ناميده و خداوند از آن كارشان راضى بوده و ...

 

رضي الله عنهم و رضوا عنه.

 

خداوند از همه ى امامان ما ( صحابه ى رسول خدا و اهل بيتش ) راضى باد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسولنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان الى يوم الدين.

با عرض تشكر فراوان از اينكه تاكنون صبورانه دنباله رو اين موضوعات بوده و سعى در ارائه ى دليل و برهان بوده ايد.

واقعاً خوشوقتم كه مى توانم با تمام وضوح و روشنى حرفهايم را گفته و جواب را از انسانى در عرصه ى علم بخواهم.

شما حق داريد كه مرا بياد سؤال آقاى زارع آورده و موضوع ارث فاطمه سلام الله عليها را تكرار كنيد.

البته جوابى دقيق براى آقاى زارع ندارم و فكر مى كنم بيشتر پيش بينى هاى پيامبر را در وقت خودش آشكار شده مى بينيم.

مثلاً ، فتح كشور ايران را ، هنگام خودش آشكار شد .

و البته خيلى از قريش به خلافت رسيده ولى عدد آنان را به خاطر ندارم و اين كار احتياج به تبحر به تاريخ دارد ولى شكى هم نيست كه خلافت اسلامى در دوران زيادى در عزت و تمكين بوده و شرق و غرب را به هراس وا مى داشته است.

و در جواب سؤالتان در باره ى ارث ، بايستى اول ببنيم چه كسانى وارثان رسول صلى الله عليه و سلم خوانده مى شدند.

ما در كتب خودمان ( بخارى ) داريم كه زنان رسول و عموى رسول نيز طلب ارث مى كردند.

و اينكه فكر مى كنيد حديث پيامبر " از ما ارث برده نشود و آنچه باقى گذاشتيم صدقه باشد " فقط از طرف ابوبكر نقل شده ، ظلمى بزرگ مرتكب شده ايد.

زيرا با جستجويى سطحى نيز در مى يابيم كه ابوبكر فقط به عنوان خليفه ى مسلمانان ملتزم به عمل به حديث بوده و گرنه شاهدانى از صحابه نيز بوده كه حديث را شنيده و بر صدق حديث شاهد و گواه بودند.

و از همه ى آنان مهم تر التزام امام علي به هنگام حكم و خلافت خود بر صدق و عمل آن حديث است.

امام على بمانند ياران قبل از خود ، تغييرى در فدك قرار نداد .

اگر آنرا ارث زن خود مى دانست ، آنرا لا أقل به فرزندان خود به عنوان ارث مادر مى داد.

در باره ى صحابه و كفر و ارتداد نيز باز وارد يك اشتباه شده ايد.

اولاً ، در حديث  ذكر اشخاص معينى  نشده كه شما بوسيله ى آن بزرگان صحابه همانند ابوبكر و عمر را مرتد بخوانيد!

ثانياً ، اگر حديث را مراجعه كنيد مى بينيد كه در آن رسول الله صلوات الله عليه مى فرمايد : آنها را شناختم .... "

پس بنابه آن ، رسول خدا بايستى آنان را معرفى كرده باشد و بقيه را از  آنان برحذر داشته باشد!

زيرا خداوند در آيات فراوانى خطاب به رسول خدا امر كرده كه با منافقان و كافران به جنگ و خشونت رفتار كند :

" يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و مأواهم جهنم و بئس المصير "

"اى پيامبر با كفار و منافقان بجنگ و بر آنان خشونت كن و جايگاه آنان ( منافقان و كفار ) جهنم است و بدترين آينده ى آنان "

عجيب اينكه اين آيه را در دوجا تكرار ديدم :

۱-آيه ى ۷۳ سوره ى توبة

۲- آيه ى ۹ سوره ى تحريم

و البته آياتى كه در باره ى منافقان آمده بروشنى نشان مى دهد كه آنان چه كسانى بودند و رسول اسلام نيز بنابه آياتى آنان را مورد تنبيه و رسوايى قرار مى داد.

اگر مايل بوديد آنان را مورد بحث قرار مى دهيم.

اما از مرتدين و كفار ، بايستى از شما با تعجب سؤال كنم:

به چه حقى اشخاص معينى آنهم بزرگان صحابه را كفار دانسته در حاليكه اين احاديث كه ذكر كرديد ربطى به آنان ندارد؟

اين حديث ، كاملاً در زمان جنگ هاى رده ( جنگ با آنانى كه از اسلام برگشته و بر عليه حكومت اسلامى آماده شده بودند ) آشكار شد.

عده اى از قبائل عربى بعد از مرگ رسول از دين خارج شده و به تبعيت مسيلمه ى كذاب و اسود عنسى و ... كه ادعاى نبوت كردند ، رفتند.

و عده اى نيز مدعى الغاء شدن " زكات " به عنوان واجبى دينى شدند و ادعا داشتند كه زكات را فقط به رسول الله داده و بعد از او اين حكم لغو شده است.

ابوبكر صديق خليفه ى رسول الله صلى الله عليه و اله وسلم با آنان جنگيد و آن جنگ ها به عنوان " حروب ردة " معروفند.

و شما بايد دقت كنيد كه كسانى را كه مورد مودت و احترام اهل بيت و صحابه بودند از مخالفين با آن " ارتداد " بودند و جنگها براى حفظ دين اسلام در آن محيط داشتند.

و اينكه كلمه ى صحابه يا اصحاب  به هر كسى كه در زمان رسول ايمان آورده و رسول تا هنگام وفات خود بر ايمان آنان  شاهد بوده ، اطلاق مى شود.

و بر اين تعريف كه آيا باقى ماندن يا مرتد شدن صحابى او را از زمره ى " اصحاب " خارج كرده ، خلاف است.

ولى در همه ى احوال ، امكان مرتد و كافر شدن نزديكان و ياران بسيار نزديك ايشان نيست به دلايلى كه از قرآن و احاديث رسول آمده.

خداوند به ابوبكر صديق رضي الله عنه شرف صحبت رسول اسلام قبل و بعد از بعثت داده و خداوند در قرآن ازايشان به عنوان صاحب رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم ياد كرده است :

... لا تحزن ان الله معنا ...

نترس كه خداوند با ما ( هر دو ) ست.

و اينكه ابوبكر صديق رضي الله عنه مخاطب اين آيه قرار داشته شكى نيست.

آيا رسول خدا صلوات الله عليه با منافقان همنشين شده و دختران آنان را به عنوان زنان مورد محبت خود گرفته و دو دختر خود را به كسى مى دهد كه بعدها مرتد مى شوند؟!

خداوند در آيات قرآن ، رسول خود را به جنگ و شدت با كفار و منافقان امر كرده است.

چه طور مى شود كه خداوند فرستاده اش را از منافقان ( كسانى كه به ظاهر مؤمن و در حقيقت كافرند ) برحذر داشته و آنان را به او نشناسانده باشد؟!

 به شما و خودم در اين ماه مبارك تذكر داده كه با نيتى خالص به قدردانى از ياران رسول الله صلى الله عليه و على ىله و صحبه و سلم ، پرداخته و حقوق زحمات آنان را ضايع نسازيم زيرا اين دين اسلام توسط آنان به ما رسيده است.

و خداوند در سوره ى حشر مؤمنان را به سه گروه تقسيم كرده است

اول : مهاجرين ( صحابه و اهل البيت ) كه به امر رسول خدا صلوات الله عليه ، ديار خود را ترك كردند و در ميان آنان هيچ منافقى وجود نداشت ( به دلايل قرآن ) .

دوم : انصار ، اهل مدينه كه از مهاجرين حمايت و پشتيبانى كرده و به امر رسول با مهاجرين برادر شدند .

و در ميان آنان بزرگانى بودند كه رسول خدا آنان را مدح كرده و يقيناً منافق نبودند.

از اهل مدينه ( اطراف مدينه محل سكونت يهود بود ) عده اى به ظاهر ايمان آورده ولى به توطئه دست مى زدند و خداوند آنان را ذكر كرده است ( ومن حولكم من الاعراب منافقون و من أهل المدينة مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب عظيم .التوبة ۱۰۱)

سوم : كسانى كه بعد از آنها آمده و از خداوند طلب آمرزش براى خود و مؤمنانى كه قبل از آنان وارد ايمان شدند و از خداوند مى خواهند كه در دلهايشان غل و دشمنى عليه سابقين اسلام قرار ندهد.

و ما اميدواريم از اين گروه سوم بوده و باشيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

ببنيد دوستان ، ديشب تو اين فكر بودم كه واقعاً منشأ خلاف ما از كجاست؟!

آيا ما در منزلت و مقام أهل البيت اختلاف نظر داريم؟

خير . هيچ احدى ملتزم به عقيده ى اهل سنت و جماعت ،منكر فضل و مقام اهل البيت نيست زيرا آنان :

اولاً ، مؤمنان صادق از نسل أولين اسلام هستند كه خداوند در باره ى جمله ى سابقين اسلام از مهاجرين و انصار به ما تذكر داده :

والذين جاؤوا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لإخواننا الذين سبقونا بالإيمان و لا تجعل في قلوبنا غلاً للذين آمنوا ربنا إنك رؤوفُ رحيم.

سورة الحشر آيه ۱۰

خداوند در آيات قبلى ( ۷-۹) به مدح مهاجرين و انصار پرداخته سپس در آيه ى فوق از كسانى كه بعد از آنان ( مهاجرين و انصار ) آمدند سخن مى گويد و ما اميدواريم از اين گروه باشيم كه خداوند در باره ى آنان مى فرمايد :

و كسانى كه بعد از آنان آمده مى گويند پروردگارا ما را مورد بخشش خود قرار بفرما و همچنين كسانى را مورد بخشش خود قرار ده كه قبل از ما در ايمان پيشرو بودند و در دلهاى ما  هيچ غل و دشمنى براى آنانى كه ايمان آوردند قرار نده ، خداوندا تويى بخشاينده ى مهربان.

دوماً ، شرف نزديكى آنان به رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم.

 

و بخاطر همين سعى فراوان دارم تا به عنوان واجب دينى خودم از سابقين اسلام ( مهاجرين ) كه ابوبكر و عمر و عثمان و على و اهل البيت از آنان بوده ، دفاع كنم و همچنين از انصار كه اهل مدينه بوده و به يارى مهاجرين و رسولمان صلوات الله عليه شتافتند و دريغى نكردند .

متأسفانه شما علاقمنديد شكافى بين مهاجرين ( صحابه و اهل البيت ) بوجود آورده و بلكه آن شكاف را به عنوان يك شعار دينى براى خود قرار داده و بعنوان " مظلوميت اهل بيت " در كتابهايتان بر بهترين مؤمنان اين أمت " لعنت ها " را به عنوان تقرب به خدا و اهل بيت مى دانيد.

اگر قرار بود منصفانه به اين موضوع بنگريد به خوبى متوجه مى شديد كه اهل سنت نه تنها اهل بيت را دوست داشته و مورد احترام شديد قرار داده بلكه تمام عقيده ى اهل سنت از مقام آنان نكاسته بلكه بدان افزوده است.

و در مقابل ، شما عقيده تان بر مبناى اهانت و حتى كفر و ارتداد صحابه است!

اين مسئله مرا به ياد پاپ و مزدوران مسيحى نما مى اندازد كه به پيامبر و دين ما اهانت ها مى كنند و بخوبى مى دانند كه ما به هيچ وجه نمى توانيم مانند آنان و همانند آنان عمل كنيم زيرا عيسى عليه السلام از انبياء الله ست كه احترام آنان جزء لا يتجزأ دين ماست.

 

شما مى خواهيد به آنچه خود بدان معتقديد ، لباس اهل بيت پوشانيده سپس مر ا در جبهه ى مخالف آن قلمداد كنيد !

حال بياييد نظرى به اعتقاد شما و اثر آن اعتقاد به اهل البيت و آيا اين اعتقاد شما باعث بالا بردن منزلت شان مى شود يا عكس آن !

اولاً ، در مسئله ى امامت كه آنرا نصى واجب  از سوى خدا و رسولش دانستيد ( و هنوز نيز به شرح آن وارد نشديد ) .

آيا تحقق يافت يا نه؟

كتابهاى شما مى گويد كه عمر و ابوبكر مانع تحقق " امامت " و خلافتى كه رسول صلوات الله عليه امر كرده بود ، شدند!

در حاليكه سخنان رسول اسلام و قرآن نشان مى دهد كه هيچ مخلوقى قادر به تغيير اراده ى خداوند نيست.

و وقتى از آن امامت كه شما به عنوان " استمرار نبوت " و مكمل نبوت مى دانيد ، سؤال مى كنيم شما با استناد به احاديث اهل السنة ( حديث ۱۲ خليفه او قريش ) مى گوييد : آن ۱۲ خليفه همان ۱۲ امام ما هستند!

خوب، بقيه ى حديث را ببنيد:

آيا اين حديث تحقق يافت يا نه؟

رسول امت به ما بشارت داده كه اسلام در مراحل عزت و تمكين شاهد 12 خليفه از قريش مى شود.

خليفه به كسى گفته مى شود كه بر تمام مملكت اسلامى حكم و بيعت او از مسلمانان ثابت شده باشد.

اگر كتابهاى شما را مراجعه كنيم از نظر شما تمام حكومت هاى اسلامى از خلفاى راشدين تاكنون نه تنها مرحله ى عزت اسلام نبوده بلكه جزء مراحل سختى و زلت به شما ر آمده !

بدين صورت اين حديث را از ابتداء شما نقض كرديد زيرا وجود آن 12 خليفه ى قريشى بايستى با  عزت و تمكين حكومت هاى اسلامى بوده باشد.

چه طور شده كه شما 12 خليفه را در مقابل بدترين دوران ذلت و خارى اسلام قلمداد مى كنيد؟!

به اعتقاد ما امام على رضي الله عنه نه تنها مجبور به همكارى با خلفاى قبل از خود نبوده ، بلكه يكى از واجبات خود دانسته كه لحظه اى كوتاهى ننموده و با يارى و همكارى اش دست راست قوى آنان بوده و خود نيز بر همان راه آنان گام بر مى داشت.

امام على عليه السلام و فرزندان برومندشان حسن و حسين عليهما السلام هر كدام فرزندانى به نامهاى ابوبكر و عمر و عثمان داشته كه آنان در كربلا به همراه حسين عليه السلام شهيد شدند.

اين نام گذارى جز به خاطر محبت و احترام آنان به ياران رسول نيست و الا همه مى دانيم كه ابوبكر اسم نبوده بلكه كنيه ( لقب ) بوده و الا اسم ايشان عبد الله  بوده ، ولى چون به ابوبكر مشهور بود نان ايشان را به عنوان محبت به آنان و قدر دانى بر فرزندان مى نهادند.

و حتى در قضيه ى ارث و فدك ، خود امام على عليه السلام بر همان روشى كه خلفاى قبل از او حكم كردند ، عمل كرده و دوست نداشت تغييرى به حكم نمايد زيرا ابوبكر و عمر رضي الله عنهما زمين را براى خود نگرفته بودند بلكه همانند رسول صلى الله عليه و اله وسلم از آن به مصرف و نفقه ى اهل البيت و صدقه ى مستمندان قرار دادند.

و اگر قرار بود رسول اسلام به دختر خود مال و ملك ارزانى دهد ، در زمان حيات خود به آن هنگام كه دستان فاطمه سلام الله عليها از شدت كار زخم بر مى داشت و به خانه ى رسول الله از فقر و شدت و سختى كار شكايت مى برد و طلب خدمتكار مى كرد به او نمى گفت :" تو را به بهتر از اين راهنمايى مى كنم . هنگام شب 33 بار سبحان الله و 33 بار الحمد لله و 34 بار الله اكبر بگو !"

اين نمونه اى از خروار است!

نبى اسلام نخواسته خود و خانواده و اهل بيتش به دنيا آلوده شوند.

از ام المؤمنين رضي الله عنها نقل شده :: ماهها در خانه ى ما آتش روشن نمى شد ( براى غذا ) .

اميدوارم سخنان مر ا همانطور كه در نيتم هست درك كنيد . 

 در ضمن به نوبت خودم به خانم پريش خير مقدم گفته و اميدوارم خداوند ما را درين ماه مبارك به راه خود هدايت و يارى دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

اگر از رسول خدا ارث برده مى شد... ، وارث رسول خدا صلوات الله عليه ، تنها فاطمه رضي الله عنها نبود بلكه زنان و عموى ايشان عباس رضي الله عنهم نيز وجود داشتند.
و ابوبكر افتخار داشت كه ارث رسول خدا شامل دخترش عائشة بشود و عمر نيز اين افتخار كه دخترش وارث يك هشتم رسول الله ست .
اما رسول خدا فرموده كه از انبياء درهم و دينارى به ارث نرسيده بلكه آنچه باقى مى ماند صدقه است.

و در حديثى ديگر ، علماء را وارثان انبياء و تكيه بر اين امر كه از انبياء درهم و دينارى به ارث نرسد مگر علم .



أخبرنا ‏ ‏نصر بن علي ‏ ‏حدثنا ‏ ‏عبد الله بن داود ‏ ‏عن ‏ ‏عاصم بن رجاء بن حيوة ‏ ‏عن ‏ ‏داود بن جميل ‏ ‏عن ‏ ‏كثير بن قيس ‏ ‏قال ‏
كنت جالسا مع ‏ ‏أبي الدرداء ‏ ‏في مسجد ‏ ‏دمشق ‏ ‏فأتاه رجل فقال يا ‏ ‏أبا الدرداء ‏ ‏إني أتيتك من ‏ ‏المدينة ‏ ‏مدينة الرسول ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏لحديث بلغني عنك أنك تحدثه عن رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال فما جاء بك تجارة قال لا قال ولا جاء بك غيره قال لا قال سمعت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏يقول ‏ ‏من سلك طريقا يلتمس به علما سهل الله به طريقا من طرق الجنة وإن الملائكة لتضع أجنحتها رضا لطالب العلم وإن طالب العلم ليستغفر له من في السماء والأرض حتى الحيتان في الماء وإن فضل العالم على العابد كفضل القمر على سائر النجوم إن العلماء هم ورثة الأنبياء إن الأنبياء لم يورثوا دينارا ولا درهما وإنما ورثوا العلم فمن أخذ به أخذ بحظه ‏ ‏أو بحظ وافر

و در خبر صحيح آمده كه روزى يار رسول خدا ابو هريرة رضي الله عنه مردم را در بازار مشغول به امور دنيايى ديده و خطاب به آنان مى گويد: شما اينجا بى خبر نشسته ايد در حاليكه ارث رسول الله در مسجد تقسيم مى شود!؟

جمعى كار خود را ترك و بسوى مسجد مى شتابند و بعد به ابوهريره مى گويند: تو كه به ما خبر دادى كه ارث رسول الله تقسيم مى شود ولى ما از آن خبرى نديديم!؟

ابوهريرة به آنان جواب مى دهد : شما در مسجد چه ديديد؟
آنها گفتند : فقط ديديم عده اى در حال قرآن خواندن و عده اى مشغول به احاديث رسول و علم بودند.
ابوهريره گفت : هم آنها " ارث " رسول الله صلى الله عليه و سلم است
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و اصحابه و من تبعه بإحسان الى يوم الدين.

 

با تشكر از رد فعل حسنه ى شما كه ناشى از حب و مودت شما به اهل البيت و همچنين آرامش و مدارا براى شنيدن رأيى كه قبولش مقدارى برايتان سخت آمده .

بنده اينجا قسمتى از سخنان امام علي عليه السلام را برايتان ترجمه مى كنم :

"فكلمه علي ( رضي الله عنه ) وقال : إنك استبددت علينا بالأمر وكنا نرى أن لنا حقا لقرابتنا من رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ، فلم يزل يكلم أبا بكر حتى فاضت عينا أبي بكر ، ثم بايعه العشية " . قوله ( ولم يتباعد العهد ) الواو للحال يشكي إليه ( صلى الله عليه وآله ) من أمته بعده في تظافرهم على غصب حقه وحقها ( عليهم السلام ) وهضمها على قرب عهدهم به ( صلى الله عليه وآله ) وطراوة ذكره أو الذكر الذي هو القرآن الآمر بإكرام ذوي القربى ، وزعمتم أن لا إرث لنا ، أفحكم الجاهلية تبغون ، ومن أحسن من الله حكما لقوم يوقنون * ( ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو في الاخرة من الخاسرين"

در اينجا امام علي (ع ) مى گويد: تو أمر خودت را بر ما تلقين كردى و در حاليكه ما بخاطر نزديكى و خويشاوندى مان به رسول الله ( صلى الله عليه و اله و سلم ) حقى ( خلافت و حكم ) براى خودمان قائل مى داشتيم.

اينجا به روشنى امام على  سبب طلب خلافت از جانب خود را " خويشاوندى " به رسول الله دانسته و سخنى از حكم خدايى و امامت خدايى ندارد و نسبت آنرا نيز " امامت الهى " نمى شناسد!

و بعد چشمان ابوبكر از گفتار على گريان شده و سپس على با ابوبكر بيعت مى كند.

 

اين همان موضوعى است كه خواستم نظر شما را بدان جلب كنم.

مجتمع مسلمانان بعد از رسول اسلام صلوات الله عليه يك مجتمعى آزاد بوده و هر كس مى توانسته خود را كانديد در انتخابات آزاد كرده و اين كلام امام علي در حقيقت نقضى شديد به اعتقاد شماست كه فكر مى كنيد " امامت منصبى و مقامى الهى ست و مردم در آن دستى نداشته و حتى خود امام نيز به اختيار خودش امام بعدى اش را انتخاب نمى كند بلكه خداوند به او امر مستقيم داده و بايستى بر آن رويه جلو رود ! "

 

امامت بنابه اعتقاد شما ، همان نبوت است كه به شكل و نامى ديگر ادامه يافته و در حقيقت حق انتخاب را از مردمان برداشته و آنرا به خدانسبت داده است.

 

نبوت به امر خدا ختم يافته يعنى ديگر كسى نمى تواند سخن و امر خود را ماوراء بشر توصيف كرده و مردم را به تعبد بدان دعوت كند.

البته ما عصمت صحابه و آل بيت را قبول نداشته و آنان را در امور زندگى شان مجتهدانى كه سعى خود را در خدمت اين دين به كار گرفته ، مى دانيم .

 

و در اينجا نظر شما را به اين مورد نيز جلب مى كنم:

 

 

در عبارات زير كه انتساب آنرا به دختر رسول الله صلى الله عليه و على اله وسلم ، غير ممكن مى بينم ، فاطمه (ع ) با ياد كردن آيه ى " وارث شدن سليمان از داود " و آيه ى "  طلب كردن زکریا ( ع ) از خدا وارثى كه از آل يعقوب و او ارث برده و او را مورد رضا قرار دهد "  سخن رانده .

 

ايشان  ( فاطمه رضي الله عنها ) خود را همانند آنان ( سليمان و يحيى ) به طلب ارث خود از رسول الله صلوات الله عليه پرداخته ، كه با نظرى به قرآن و زندگى آن انبياء  ثابت مى شود كه هيچ هدف آن انبياء  ارث مال نبوده بلكه " ارث نبوت " بوده است.

 

اولاً ، داود (ع) صاحب اولاد فراوان بوده ( بيش از صد ) و اگر قرار بود از ارث مال سخن آيد به همه آن فرزندان يكسان  مى رسيد و لازم نبود خداوند فقط به ذكر سليمان اكتفاء كند.

خداوند سليمان را وارث نبوت و ملك از داود ساخت .

 

ثانياً ، نبى الله زکریا   (ع )  خود فردى بنابه روايات نجار بوده و مالدار نبوده كه از خداوند طلب وارث مال نمايد .

در ضمن در درخواست نبى الله زکریا  (ع) به خوبى واضح است كه او مى خواهد صاحب فرزندى باشد كه همانند خودش و يعقوب " نبي " باشد .

زيرا او مى فرمايد : رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا .

خداوندا از جانب خودت به من يك " ولي " بخشايش فرما كه از من ارث برده و از آل يعقوب و او را از مورد رضاى خودت قرار ده.

و هنگامى كه خداوند بشارت يحيى نبي ( ع ) را به او داد، كاملاً واضح شده كه اين همان در خواست ذكريا بود ( درخواست فرزندى كه بر مقام نبوت باشد )  .

 

اينهم سخنانى كه به سيدة فاطمه رضي الله عنها نسبت داده شده ، دوباره مراجعه كنيد.

أيها ( 1 ) معشر المسلمين ، أأبتز إرث أبي ، يا بن أبي قحافة ؟ ! أبى الله ( عزوجل ) ( 2 ) أن ترث أباك ولا أرث أبي ؟ ! لقد جئت شيئا فريا ، جرأة منكم على قطيعة الرحم ، ونكث العهد ، فعلى عمد ما تركتم كتاب الله بين أظهركم ونبذتموه ، إذ يقول الله ( عزوجل ) : * ( وورث سليمان داود ) * ( 3 ) . ومع ما ( 4 ) قص من خبر يحيى وزكريا إذ يقول * ( رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا ) * ( 5 ) . وقال ( عزوجل ) : * ( يوصيكم الله في أولادكم للذكر مثل حظ الانثيين ) * ( 6 ) وقال ( تعالى ) : * ( إن ترك خيرا الوصية للوالدين والاقربين ) * ( 7 ) . فزعمتم أن لا حظ لي ، ولا أرث من أبي ! أفخصكم الله بآية أخرج أبي منها ؟ ! أم تقولون أهل ملتين لا يتوارثون ( 8 ) ؟ ! أو لست وأبي من أهل ملة واحدة ؟ ! أم أنتم بخصوص القرآن وعمومه أعلم من النبي ؟ !

" فأتبعها رافع بن رفاعة الزرقي ، فقال لها : يا سيدة النساء ، لو كان أبو الحسن تكلم في هذا الامر وذكر للناس قبل أن يجري هذا العقد ، ما عدلنا به أحدا . فقالت له بردنها : " إليك عني ، فما جعل الله لاحد بعد غدير خم من حجة ولا عذر "

 

 

عجيب اينكه بعد از خطبه اى طولانى كه به فاطمة سلام الله عليها نسبت داده شده ، شخصى بنام رافع بن رفاعة الزرقي به دنبال ايشان آمده و مى گويد : اى خانم خانمها ، اگر ابو الحسن ( امام على ) در اين موضوع ( فكر مى كنم منظورش امامت ) حرفى زده بود و مردم را ياد آورى نموده بود قبل از اين عقد ( بيعت ) ، ما كسى را به او ترجيح نمى داديم .

و سخن ما نيز اينست ، آيا امام على (ع)  برخلاف امر خدا و رسول ، مردم را از راهنمايى دور كرده و آنان را در امرى " خلاف خدا و رسولش " همراهى مى كند؟!

 

 

فقال أبو بكر لها : صدقت يا بنت رسول الله ، لقد كان أبوك بالمؤمنين رؤوفا رحيما ، وعلى الكافرين عذابا أليما ، وكان - والله - إذا نسبناه وجدناه أباك دون النساء ، وأخا ابن عمك دون الاخلاء ( 7 ) آثره على كل حميم ، وساعده على الامر العظيم ، وأنتم عترة نبي الله الطيبون ، وخيرته المنتجبون ، على طريق الجنة ( 8 ) أدلتنا ، وأبواب الخير لسالكينا ( 9 ) . فأما ما سألت ، فلك ما جعله أبوك ، مصدق قولك ، ولا اظلم حقك ، وأما ما سألت من الميراث فإن رسول الله قال : " نحن معاشر الانبياء لا نورث

 

در عبارات فوق ، ابوبكر صديق با حق شناسى و محبت تام و شناسايى حق اهل البيت ، با تكرار حديث رسول اسلام (ص) نشان مى دهد كه اوليت و برترى نزد  او التزام به حديث رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم است.

 

و براى اينكه همه ى موضوعات قاطى و مخلوط نشود ، موضوع دفن فاطمه سلام الله عليها را يا به موضوعى جدا يا مختصراً اين سؤال را طرح كنم كه :

آيا امام على (ع ) تمام مسلمانان و صحابه را با خبر و بر نماز جنازه ى همسر خود خواند و بعد با روبرويى به ابوبكر گفت: تو اجازه ى نماز خواندن ندارى ؟!

 

و همه ى مسلمانان بر اين امر كه نماز جنازه " سنت كفايت"  است ، تأكيد دارند .

يعنى ، اگر عده اى خواندند ، ديگر واجب بودن آن از بقيه برداشته مى شود.

و اينكه امام على در شبانه خليفه ى مسلمانان را خبر نداده  ( در صورت صحيح بودن خبر ) جز اين نيست كه لزومى بر اين امر نبوده است.

 

و در باره ى مخفى بودن قبر فاطمه سلام الله عليها اين سؤال وارد است :

 

آيا در كتابهايتان ننوشته كه " امام حسن عليه السلام " بنابه وصيتى در كنار مادر دفن شد؟

اگر قبر حسن رضي الله عنه معلوم شده بود ، قبر مادر در كنار او بوده و يكى از شيعيان نيز كتابى نوشته كه ثابت كرده كه قبر سيدة فاطمة (ع) معلوم بوده است. ( برايتان نشان و مؤلف آنرا مى آورم ، زيرا الآن به خواطرم نيست )

 

 

باز تكرار مى  كنم كه كتابها مخلوطى از حقيقت و دروغ است و هدفى جز به زير سؤال قرار دادن اهل بيت و صحابه نيست.

زيرا آنان حمل كننده ى اين كتاب ( قرآن ) و حفظ آن و سنت رسول بوده اند .

و دشمنان اسلام به خوبى مى دانند كه با زير سؤال قرار دادن اولين نسل همزمان رسول اسلام ، بزرگترين ضربه ى خود را بر اين دين كه به سوى شرق و غرب منتشر مى شده ، نشانه داده اند.

زيرا بيعت اهل بيت با صحابه و همكارى آنان در خلافت اسلامى جز شريك بودن آنان در تصميم هاى آنان نيست.

 

از الله تعالى طلب دارم كه در اين روزهاى مبارك به آن راهى هدايت كند كه رسول خاتم محمد بن عبد الله صلى الله عليه و على آله وسلم بوده و اهل بيتش نيز بر آن منهج راه نهاده و مردم را رهنما مى شدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و من تبعه باحسان الى يوم الدين.

با بررسى كتاب بخارى اين احاديث را  ديدم (كه مى توانيد خودتان نيز با مراجعه ى آن در اين سايت  http://hadith.al-islam.com/ به آن نظرى بيافكنى :

حدثنا ‏ ‏إسماعيل ‏ ‏قال حدثني ‏ ‏مالك ‏ ‏عن ‏ ‏أبي الزناد ‏ ‏عن ‏ ‏الأعرج ‏ ‏عن ‏ ‏أبي هريرة ‏
‏أن رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال ‏ ‏لا يقتسم ورثتي دينارا ما تركت بعد نفقة نسائي ‏ ‏ومئونة ‏ ‏عاملي فهو صدق

 

وارثان من  دينارتقسيم نكنند و آنچه باقى گذاشتم بعد از نفقه ى زنانم و معاش عاملم ، صدقه مى باشد

 

‏حدثنا ‏ ‏عبد الله بن مسلمة ‏ ‏عن ‏ ‏مالك ‏ ‏عن ‏ ‏ابن شهاب ‏ ‏عن ‏ ‏عروة ‏ ‏عن ‏ ‏عائشة ‏ ‏رضي الله عنها ‏
‏أن أزواج النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏حين توفي رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏أردن أن يبعثن ‏ ‏عثمان ‏ ‏إلى ‏ ‏أبي بكر ‏ ‏يسألنه ميراثهن فقالت ‏ ‏عائشة ‏ ‏أليس قد قال رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏لا نورث ما تركنا صدقة

 

  زنان پيامبر خواستند عثمان را به نزد ابوبكر فرستاده درخواست ميراث شان كنند ، پس عائشه گفت : آيا رسول الله صلى الله عليه و سلم نگفته : از ما ارث برده نمى شود ، آنچه از خود ترك كرديم صدقه است؟

 

حدثنا ‏ ‏عبد الله بن محمد ‏ ‏حدثنا ‏ ‏هشام ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏معمر ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏عن ‏ ‏عروة ‏ ‏عن ‏ ‏عائشة ‏
‏أن ‏ ‏فاطمة ‏ ‏والعباس ‏ ‏عليهما السلام ‏ ‏أتيا ‏ ‏أبا بكر ‏ ‏يلتمسان ميراثهما من رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وهما حينئذ يطلبان أرضيهما من ‏ ‏فدك ‏ ‏وسهمهما من ‏ ‏خيبر ‏ ‏فقال لهما ‏ ‏أبو بكر ‏ ‏سمعت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏يقول ‏ ‏لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل ‏ ‏محمد ‏ ‏من هذا المال قال ‏ ‏أبو بكر ‏ ‏والله لا أدع أمرا رأيت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏يصنعه فيه إلا صنعته قال فهجرته ‏ ‏فاطمة ‏ ‏فلم تكلمه حتى ماتت ‏.

فكر مى كنم شما از اين قسمت صحبت مى كنيد ، در نتيجه روايت اينطور است :

عبد الله بن محمد از هشام به راوى سخن مىگويد كه : معمر از الزهرى به ما خبر داد از عائشة (زن رسول صلى الله عليه و عبى آله و سلم ) :

فاطمه ( دختر پيامبر ) و عباس ( عموى پيامبر ) به نزد ابوبكر ( خليفه ى مسلمانان ) آمدند و در خواست ميراث شان از پيامبرنمودند و آن دو در آن لحظه طالب زمين شان در فدك و سهمشان از خيبر بودند. پس ابوبكر به آن دو ( فاطمه و عباس رضي الله عنهما ) گفت:شنيدم كه پيامبرمى گفت:

‏لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل ‏ ‏محمد ‏ ‏من هذا المال : كسى از ما ( فرستاد گان خداوند ) ارث نمى برد ، آنچه از خودمان (فرستاد گان خداوند )  باقى گذاشتيم صدقه هست ولى آل محمد از آن مى خورند ( به اندازه ى احتياج ) .

به خداوند سوگند كارى را كه ديدم رسول الله مى كرد ، ترك نخواهم كرد مگر اينكه آنرا همانطور انجام دهم.

در آخر روايت نيز آمده كه فاطمه ( ع ) او را ترك كرد و با او صحبتى نكرد تا وفات يافت.

و اين امرى عجيب نيست كه دختر رسول اكرم بعد از شنيدن امر پدر خود ، آن را قبول كرده و ديگر در آن مورد سخنى نگفته باشد تا لحظه اى كه عمر كوتاه ايشان تمام شده زيرا ايشان بعد از رسول الله بنا به روايات ۶ ماه زنده باقى ماندند.

و فكر نمى كنم شما با اين امر كه ابوبكر از محرمان فاطمه نيست ( كه ديد و بازديد او بر فاطمه واجب باشد ) ، مخالف باشيد!

پس ضرورتى نداشته كه دوباره نزد ابوبكر آمده و يا طلب خود را تكرار كند .

مخصوصاً اينكه فاطمه رضي الله عنه در آن مدت ۶ ماه قبل از وفات خود ، بايستى در بستر بيمارى بوده و امام علي رضي الله عنه به او رسيدگى مى كرده است.

پس اگر فاطمه سلام الله عليها احتياج به مراجعه ى ابوبكر داشت ، حتماً شوهر خود را لا اقل مى فرستاد تا طلب دوباره كند .

و اينكه بيشتر شيعيان ترك كردن فاطمه و صحبت نكردن ايشان با ابوبكر را امرى بر عليه ابوبكر مى بينند ، بسيار مايه ى تعجب است!

زيرا اين سخن نگفتن طبيعتاً امرى زيبنده ى دختر رسول خداست كه بر امر و سخن رسول الله تسليم شده و ديگر سخن روى سخن رسول نياورد.

واينكه فاطمه رضي الله عنها را بنابه وصيت خودش شبانه دفن كرده و كسى را خبر ندادند نيز مخلوطى از حقيقت با دروغ است!

اولاً ، فاطمه ( ع ) قبل از وفات خود بسيار نگران اين بودند كه هنگام كفن بدن مباركشان آنچنان پوشيده شود كه برجستگى هاى جسم ايشان را واضح جلوه ندهد.

و مطمئنم آقاى امامى قصه ى زن يمنى را مى داند كه به فاطمه ( ع ) مى گويد : ما برگ بافته ى نخل را بصورت پوشش بر روى جسد قرار مى دهيم تا از زير كفن برجستگى هاى تن زن نشان داده نشود.

ثانياً ،كسى كه غسل سيدة فاطمة را به عهده مى گيرد ، أسماء بنت عميس است.

اسماء بنت عميس همسر ابوبكر رضي الله عنهما بوده ،مسلماً براى رفتن به سوى خانه ى فاطمه و غسلش ، بى اطلاع  خانه ى شوهررا ترك نكرده زيرا خلاف شريعت است!

ثالثاً ، دفن كردن در شب تنها خاص به فاطمه نبوده زيرا ام المؤمنين عائشة نيز شبانه دفن شده و جايشان را نشان ندادند و اين يك نوع ستر كردن ناموس اهل بيت شمرده شده و بسيار زيبنده.

البته محل دفن زنان و دختران رسول را مجملاً در جايى در قبرستان بقيع مى شناسند و امام حسن بن على نيز در كنار مادر  دفن شده اند. سلام الله عليهم جميع اهل البيت.

پس همانطور كه قبر امام حسن عليه السلام در بقيع شناخته شده بوده ، قبر فاطمه سلام الله عليها نيز شناخته شده بوده است.

اللهم صل و سلم و بارك على محمد و على آل محمد كما صليت و سلمت و باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميدٌ مجيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و من تبعه بإحسانٍ الى يوم الدين.

بنام الله و سپاس براى الله ست و درود و سلام بر فرستاده ى الله ، محمد و خانواده اش و بر كسى كه به نيكى از او تبعيت كردند.

با وجود اينكه احاديث زيادى در كتب اهل السنة در موضوعات مختلف وجود دارند ولى اينها شايد مورد توجه شما باشند :

 

حدثنا ‏ ‏عبد الله بن يوسف ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏مالك ‏ ‏عن ‏ ‏أبي الزناد ‏ ‏عن ‏ ‏الأعرج ‏ ‏عن ‏ ‏أبي هريرة ‏ ‏رضي الله عنه ‏
‏أن رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال ‏ ‏لا يقتسم ورثتي دينارا ما تركت بعد نفقة نسائي ومئونة عاملي فهو صدقة

البخاري- باب فرض الخمس – نفقة نساء النبي صلى الله عليه و آله وسلم

رسول الله صلى الله عليه و على آله وسلم فرمودند : وارثان من دينارى ( مال )  تقسيم نكنند ، آنچه از خود باقي گذاشتم بعد از صرف درخرج و  نفقه ى زنانم ، صدقه مى باشد.( يعنى فقط از آنها نفقه ى زنان رسول داده مى شود و باقى مانده صدقه است.)

 

‏حدثنا ‏ ‏عبد الله بن أبي شيبة ‏ ‏حدثنا ‏ ‏أبو أسامة ‏ ‏حدثنا ‏ ‏هشام ‏ ‏عن ‏ ‏أبيه ‏ ‏عن ‏ ‏عائشة ‏ ‏قالت ‏
‏توفي رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وما في بيتي من شيء يأكله ذو كبد إلا شطر شعير في رف لي فأكلت منه حتى طال علي فكلته ففني

 

 عائشه رضى الله عنها گفتند: رسول الله صلى الله عليه و سلم وفات كرد و در خانه ام چيزى قابل خوردن نبود مگر مقدارى جو كه از آن خوردم تا تمام شد.

البخاري- باب فرض الخمس – نفقة نساء النبي صلى الله عليه و آله وسلم

 

 

‏حدثنا ‏ ‏مسدد ‏ ‏حدثنا ‏ ‏يحيى ‏ ‏عن ‏ ‏سفيان ‏ ‏قال حدثني ‏ ‏أبو إسحاق ‏ ‏قال  سمعت ‏ ‏عمرو بن الحارث ‏ ‏ ‏
ما ترك النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏إلا سلاحه وبغلته البيضاء وأرضا تركها صدقة

 

مسدد برايمان نقل كرد از يحيى از سفيان گفت ابو اسحاق برايم نقل كرد  ‏گفت شنيدم عمرو بن حارث مى گفت:

باقى نگذاشت پيامبر بجز سلاحش و قاطرى سفيد و زمينى كه به عنوان صدقه تركش كرد.

 

اين احاديث را از بخارى باب خمس - نفقه ى زنان رسول صلى الله عليه و على آله وسلم ، نقل كردم.

 

در ضمن من احاديث را دست كارى نمى كنم !!

 

و رسول الله صلى الله عليه و سلم فرمودند :

 

من كذب علي متعمداً فاليتبوأ مقعده من النار

 

هر كس بر من دروغى عمداً نسبت دهد ، جايگاه خود را در آتش ( جهنم ) ببنيد.

 

اميدوارم هر گاه خيال كرديد من احاديث دست كارى تحويلتان دادم يا به احاديث وارده شكى كرديد ، دليل آنرا صراحتاً بيان كنيد .

 

 فرصت من بسیار محدود است نقل از صحیح بخاری مشکلی ندارد ولی بطور دقیق و کامل باشد نه ناقص یا گزینشی و یا مثل قبلی ها دستکاری شده (توسط دیگران ؛ ولی شما با نقل آن مطالب چه متوجه باشید و چه نباشید در واقع مسئوليت آن را متوجه خود می کنید) در پست بعدی توضیح بیشتر و جواب سوالاتی که از شما خواسته بودم را می نویسم تا با بررسی زیربناهای فکریمان به نتایج بهتری برسیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

از سؤالات شما ممنونم و فكر مى كنم آنها به گونه اى رهنماى من براى كنجكاوى جديد تر هستند.

- تعریف و مرز دین و مذهب و میزان آزادی مذاهب را در یک دین چگونه می دانيد؟ (در دو حیطه نظری و عملی و از نظر اسلام)

ج: دين همان آئين خداوندى است كه بواسطه ى رسول خود از طريق وحى و كتاب به مردمان نشان داده مى شود .

در اسلام ، انسانها آزادند در امور زندگى خود به آنگونه كه خلاف آئين خداوندى نباشد خود را شريك در مسائل مربوط امور زندگى بدانند زيرا اين دين طوق بندگى انسان از انسان را بريده و فقط به بندگى خداوند مى خواند.

- آيا شما برای عقل بشر در فهم دين نقشی قائل هستيد؟

ج :بله زيرا خداوند در آيات زيادى از كتابش ما را به تفكر و تدبر دعوت كرده و براى بندگان عالم و دانا منزلتى خاص قرار داده .

در کدام بخشها و تا چه حدودی؟

ج:در همان حدودى كه شريعت اسلام واضح كرده ، يعنى حلال  اسلام را حلال و حرام اسلام را حرام و تا روز قيامت از اين حدود خداوندى تجاوز ننمايد.

- آيا شما مذهب شيعه را خارج از اسلام می دانيد؟

ج:خير، زيرا مذهب شيعه ريشه اى تاريخى داشته و اصل عقيده مان ثابت بوده و خواهد بود.

- آيا شما معتقديد که نقل و فهم همه معتقدان مذاهب مختلف اسلامی اعم از شیعه و سنی همگی برخطا بوده و فقط شما و همفکرانتان (البته اگر وجود داشته باشند!؟) درست فکر می کنید؟ به عبارت دیگر از نظر شما در دنیای کنونی کدام فرقه ها یا جمعیتها ، اشخاص ، کشورها کاملا بر مسیر اسلام هستند؟

ج:( كم كم به ياد كانال هاى خبرى مى افتم ! ) باز بگويم : خير ، فرقه ى خاصى و كشور خاصى را نمى شناسم كه كاملاً دين را تطبيق كنند البته شايد از كم تجربگى ولى مى  دانم كشورهايى مثل ايران و سعودى در مسائل حجاب و جلوگيرى ازمنكرات كارهاى جالبى مى كنند.

- آيا شما به غير از قرآن ، منابع دیگری را بطور کامل (100درصد) معتبر می دانيد؟ اگر جوابتان مثبت است آن منابع کدامند؟

ج: اعتراف كنم كه آنقدرها متخصص در منابع اسلامى نيستم ولى در حد فكر و بحث خودم كتابهايى مثل بخارى و مسلم را مى خوانم و البته مى دانم كتابهاى تفسير مثل ابن كثير نيز خوبند البته منكر بقيه ى كتابها نيستم و فقط با خواندن منابع مى توانم رأى نهائى خودم را بدهم كه اگر مثل هميشه صبور باشيد ۱۰۰ سالى طول خواهد كشيد!

- در مورد منابعی که معتقد به اعتبار نسبی آنها هستید با چه معياری صحيح و غلط آن را می توان تشخیص داد؟

ج:شايد در لابلاى صحبتهايم متوجه بشويد كه مثلاً : از غلو و افراط در افراد خيلى خوشم نمى آيد ودوست دارم تنها رسول الله محمد صلى الله عليه و على آله وسلم را معصوم دانسته و بعد از ايشان تمام أئمه ى دين را در رابطه با دليلهايى كه ارائه دادند مورد قبول يا انتقاد قرار مى دهم. البته براى من أئمه ى دين ( أعم از نسل صحابه يا أهل البيت و نوه هايشان ) همه در يك مقامند و ميزان ما قرآن و سنت رسول اكرم مى باشد.

بايد عرض كنم كه ، سؤالاتتان بسيار تخصصى است و اينجانب خود را در محدوده ى عمرى و زمانى خودم فقط به عنوان يك مسلمان ،سعى دارم از حدود شريعت اسلام به هيچ وجه خارج نشده و بهمين خاطر از" تكفير " كافر خواندن مسلمانان بسيار در هراسم زيرا ما اجازه ى اين منكر بزرگ را نداريم.

مسلمان آن كسى است كه " الله " را خداى يكتا دانسته و محمد (ص) را آخرين فرستاده ى خداوند.

و بر اين دو اصل واجباتى مثل نماز و روزه و زكات و حج ، براى صدق عملى " اسلام" به عنوان دين .

هر كس را رو به قبله ديدم مسلمان دانسته ( سنى يا شيعه ) و اعمال و رفتار آنان را ميزان برترى آنها مى دانم.

 

اجازه بدهيد يك انتقادى هم به شما كنم!

هر وقت اين بنده ى مهمان در سايت شما ، به ذكر منابع يا احاديث اسلامى پرداختم با اعتراض شما مواجه شدم زيرا شما منابع اهل السنة را جزء منابع معتبر اسلامى نمى دانيد در حاليكه خود شما در كتابهايتان با استدلال به منابع اهل السنة از خود توجيهاتى مى كنيد!

در ضمن شما مى دانيد اهل السنة ، اغلبيت و اكثريت هستند و اين خود دليلى است كه آنان را به عنوان مسلمانان با صفت جمع ذكر كنيم.

 

باز از شما بسيار سپاسگذارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحيم و الصلاة و السلام على إمام الأنبياء و المرسلين محمد خاتم النبيين و المرسلين.

قصه  اى خواندنى بود و بايستى آنرا كمى مورد بحث قرار داد.

 اگر بنده آن سنى در قطار بودم ، به آن هم سفر هندو مى گفتم :

شما بين موسى ( ع ) رسول بنى اسرائيل و محمد ( ص ) رسول اسلام به مقايسه اى نا عادلانه مشغول شده ايد !

بين امت اسلام و امت هاى سابق فرقهاست !

سخن از موسى و هارون و ميعاد 40 روزه آن داريد ، گويا از آن امت ( بنى  اسرائيل)  نيز معلوماتى داريد !

حالا بياييد به بقيه ى حال و احوال قوم موسى  نيز نگاهى بيافكنيم:

آنان ( قوم موسى )  هنگامى كه  فرستاده ى خداوند( موسى ) از آنان خواست كه به زمين مقدس ( فلسطين ) هجرت كنند ، با بى شرمى و لجاجت خطاب به او گفتند : " اى موسى ، ما داخل آن زمين وارد نمى شويم زيرا در آنجا اقوامى سخت و قوى ( فلسطينيان )  زندگى مى كنند . تو و خدايت بروید بجنگشان ، ما اينجا مى نشينيم منتظر شما!!

 

" اذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون "  قرآن كريم .

 

اما  ياران رسول اسلام صلوات الله عليه و سلامه عليهم ، جان و مال خود را ارزانى اين دين و رسالت رسول خود كردند.

كدام فرستاده ى خداوند توانست لشكر و حكومت تشكيل داده و كتاب آسمانى را همانطور كه بر او نازل شده در سينه ها ى يارانش حفظ و بر نوشتن و حفظ كردن آنان نظارت مستقيم داده باشد؟

امت اسلام بين امت هاى سابق در ترتيب،  آخرين امت هستند.

و اين ترتيب آنان ، نشان دهنده ى مرحله زمانى مهمى است كه بشر براى تكامل خود به آن مراحل زمانى محتاج بوده است.

خداوند بر امت هاى قبل و انسانهاى قبل ، فرستادگان خود را مرحله به مرحله مى فرستاد تا آنان را براى دين آخر كه متكامل ترين آيين آسمانى است آماده كنند.

آنان بر اساس  قوم و زبان خود ، به دريافت قوانين آسمانى دعوت مى شدند.

زرتشت براى ايرانيان فرستاده شده بود و به همين صورت هر قوم و مليتى شاهد فرستاده اى از سوى خداوند براى راهنمايى آنان به سوى راه نيك آسمانى  دعوت مى شدند.

ولى اين دين اسلام و فرستاده اش بر خلاف اديان سابق براى تمامى انسانها و تمامى مليتها ، قوانين و شريعتى آسمانى بدون كوچكترين تفرقه اى به ارمغان آورده است.

اين دين خاص ، و براى عربها نيست.

محمد صلى الله عليه و على آله و سلم براى حكومت رانى بر عرب يا عجم يا به دست آوردن مال و زمينهاى آنان نيامد.

بهترين شاهد بر هدف نبى الله محمد ( ص ) زندگى خود اوست.

او نزديكان و خانواده ى خود را جانشين خود نخواند ، تا تاريخ شاهد باشد كه او براى تمام ملت ها دين و آئين آسمانى آورده كه بر اساس آن آئين، فرقى بين مسلمان ايرانى و مسلمان آفريقايى و مسلمان عربى و حتى خانواده خود قائل نمى داند.

او هنگام نشست و برخواست و خطبه هاى خود  و نگاه كردن نيز ، كسى را بر ديگرى ترجيح نمى داد تا جاييكه هر كدام خود را بر دل رسول خدا شيرين تر احساس مى كردند!

او كسى بود كه حتى براى خانواده ى خود ارثى باقى نگذاشت و فرمود: " ما انبياء ، ارث از خود نگذاشته و آنچه باقى گذاشته ، صدقه مى باشد "

 

اين هم سند آن از كتب معتبر مسلمانان :

 

وعن عائشة -رَضِيَ اللهُ عنهُا-:أن فاطمة والعباس أتيا أبا بكر-رَضِيَ اللهُ عنهُ –يلتمسان ميراثهما من رسول الله وهما حينئذٍ يطلبان أرضه من فدك، وسهمه من خيبر. فقال لهما أبوبكر: سمعت سول الله-صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّمَ –يقول:(لا نُورث ما تركنا صدقة، إنما يأكل آل محمد من هذا المال). قال أبوبكر والله لا أدع أمراً رأيت رسول الله-صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّمَ –يصنعه فيه إلا صنعته.  البخاري- الفتح- كتاب الفرائض, باب قول النَّبيّ ما تركنا صدقة (12/7) رقم (6725).

از عايشه  نقل شده كه : فاطمه و عباس درخواست ميراثشان از رسول الله از زمين فدك ،كردند و ابوبكر به آنان گفت :از رسول الله صلى الله عليه و سلم  شنيدم كه مى گفت : ما از خود ارث بجا نمى گذاريم و آنچه از ما باز ماند صدقه است ، ولى آل محمد از اين مال مى خورند.

 

و خليفه ى مسلمانان قسم مى خورد كه همانطوركه  رسول اسلام صلوات الله عليه عمل مى كرد ، بر آن عمل باقى مانده و بهمان صورت بقيه ى خلفاى مسلمانان بر نصيحت رسول اسلام عمل كرده و حتى آنهنگام كه على ( ع ) يكى از نزديكان و از  خانواده ى رسول اسلام زمام حكم را بدست مى گیرد باز بر حكم قبلى باقى مانده و كوچكترين استفاده و زياده اى به خود اختصاص نداده تا بر تمام دنيا ثابت كرده كه :

اين دين و رسول اسلام ، هدفشان حكم و تسلط بر زمين و مال نيست بلكه هدفشان رساندن اين رسالت به جهانيان بدون تفرقه است.

 

دينهاى سابق با وفات يا رفتن رسولان خدايى ، رو به سوى ضعف مى بردند و حتى كتابهاى خود را نيز نمى توانستند حفظ كنند.

 

اما اين دين بر خلاف بقيه ى اديان شاهد معجزه ى تاريخى بود!

 

و اين معجزه نتيجه ى زحمت رسول اسلام و عنايت خداوند بود.

زيرا محمد ( ص) خود شاهد تربيت مستقيم يارانش بوده و با اشراف مستقيم خود شاهد حفظ كتاب و كلام خداوند در سينه هاى آنان و شاهد نوشتن سخنان آسمان توسط آن ياران بود.

و بدينصورت اين كتاب آسمانى با ضمانت خاص خداوند ، حفظ شده و در سايه ى حفظ خدايى و بعد از آن توسط حكومتهاى رشيد اسلامى نگهدارى و حفظ شده است.

 

و اين يكى از دليلها يى است كه اين دين بعد از وفات رسول اسلام صلوات الله عليه ، نه تنها به ضعف منجر نشد ، بلكه بسوى تشكيل قوى ترين حكومت ها ى روى زمين هدايت شدند .

 

ياران رسول اسلام در تاريخ ثابت كردند كه حكومت را براى خود نخواسته و هدفى جز نشر اين دين كه دين رحمت و هدايت هست ، نداشته اند.

 

  خليفه ها ى مسلمانان ( خلفاد راشدین ) در دوره هاى حكم خود ، براى خود جانشينى از فرزندان يا خويشان خود قرار نمى دادند و اينكه علي خليفه ى چهارم مسلمانان ، سرانجام فرزند ارشد خود حسن را جانشين قرار داد بر اساس برحق بودن و شناختى بود كه همگى مسلمانان از حسن فرزند علي رضي الله عنهم داشتند كه نه تنها هدف حكم خانوادگى نبود بلكه سرانجام نيز ايشان با تنازل از آن حكم ثابت كردند كه هدف آنان حكم رانى نبوده و نخواهد بود .

 

اين نبى صلوات الله و سلامه عليه، نيازى بر انتخاب خليفه بر مسلمانان نديده زيرا خود شاهد تربيت آنان بوده و حتى خداوند نيز بارها به او امر مى كردند كه با يارانشان مشورت كنند ( و شاورهم في الأمر ).

 

و اين خود از عجيب ترين حكمت خداوند است كه به فرستاده ى خودش و كسى كه واسطه ى بين وحى و خلق بوده ، امر مى كند كه با كسانى كه وارد اين دين شده در امورشان مشورت كند !

 

آيا كسانى كه در زمان حيات و زندگى رسول اسلام شايستگى " مشورت در امور " داشتند ، بعد از وفات ايشان كه احتياج به مشورت و " شورى " بيشتر است ، اين حق از آنان گرفته مى شود؟

دنياى كنونى در حال حاضر دم از دموكراسى و حق تعيين مصير براى تمام انسانهاست ، در حاليكه اسلام اولين آئينى است كه حق تعيين آينده و دخالت در امور زندگى را از همان بدو دوران اسلام به انسانها داده و تاريخ شاهد بهترين دورانى بوده كه مسلمانان بهترين نوع تمدن   را به شرق و غرب ارمغان داده و اين همان وعده ى قرآن است كه  " كنتم خير أمة أخرجت للناس .... "

 

" شما بهترين أمتى هستيد كه براى مردمان آمده ايد "

 

حال تمام حكومتهاى جهانى را با اولين دوران اسلام  مقايسه كنيد .

مى بينيد حتى يهوديان بهترين دوران خود را در سايه ى حكومتهاى اسلامى مى ديدند زيرا يهوديان در سايه ى حكومت هاى مسيحى جز ظلم نديدند بر خلاف حكومت هاى اسلامى كه از حقوق مدنى و دينى آنان به خوبى حفاظت مى كرد. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

با تشكرى مستمر از شما كه وقت خود را در اين ماه مبارك هديه اينگونه بحث ها كرده ايد ،به بحث خود إن شاء الله ادامه مى دهيم.

شما صحبت از وجود " ولي الله الأعظم " و از ضرورت  وجود " امام معصوم " سخن به ميان آورديد.

اين كلمه ى " ولي الله الأعظم " را از كجا آورده ايد؟

آيا اين كلمه ريشه اى شرعى دارد ؟

در ضمن ، چرا ما احتياج به وجود امامى معصوم داريم؟

اميدوارم مثل سابق تان ، با صبورى به اين سؤالاتم جواب دهيد.

( البته اگر فكر مى كنيد موقع آن رسيده و مسائل معلق و مقدماتى ديگرى وجود ندارند. )

أسأل الله أن يبارك لنا و لكم في هذا الشهر الكريم و يلهمنا و يهدينا الى ما يحبه و يرضاه من القول و العمل في العافية و يتقبل منا و منكم صالح الأعمال. اللهم آميـــــــــــــــــــــــــــــــن.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

در كتاب يا متن مذكور ، هدف بنده بررسى اختلاف و مشاكل شيعه براى دست يافتن به امام زمان خود يا شناخت آنان بود.

و اينكه مؤلف از خود يا با نقل قول ، به توجيه پردازى مشغول شده ، خودش جاى توقفه.

ببنيد شيخ صدوق با توجيهات و دفاعش حرف خيلى جديدى نياورده بلكه از زرارة دفاع كرده تا ولايت و محبتش به مذهب خدشه دار نشود.

 

و در مورد ديگر ، كه حاضر به قبول ازدواج عمر با أم كلثوم دختر علي رضي الله عنهم ، مى توانيد سببش را بيان كنيد.

ولى براى بنده ، مهمتر از همه نحوه ى تحليل شما از اين اتفاقهاست.

البته ، بايد از صبر و شكيبايى شما تشكر كنم و از اينكه مقدماً كمى تند جلو رفتم تا جايى خود را مقصر مى دانم.

دوست ندارم مرا به دور شدن از موضوعات اساسى متهم كنيد زيرا هدف اول و اساسى من سامان بخشيدن به موضوعات اساسى است.

به هر حال اين شما و اين موضوعاتى را كه دوست داريد قبلاً بدان رسيدگى شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  |