تبليغاتX
سند مکتوب شکست اهل تسنن در بحث با شيعه
با مطالعه بحث های موجود در اين وبلاگ به درماندگی اهل تسنن در مقابل بعضی از دلايل شيعه پی خواهيد برد!
با تشكر مجدد از اينكه با حسن ظن به بحث در عقائد ادامه مى دهيد.

در باره ى ترجمه و نقل روايات و احاديث ،  خودم ترجمه مى كنم و براى ساده بودن كلام به ترجمه ى بخش مورد توجه مى پردازم و البته اگر فكر مى كنيد در ترجمه اشتباهاتى دارم يقيناً بدانيد عمدى نيست و بيشتر از اين برايم قابل ترجمه نيستند.

و اما روايات و احاديث اهل السنة را مستقيماً از سايت كتب احاديث ( سايت حديث الإسلام كه شامل كتب و احاديث معتبر اهل سنت هستند ) بر مى دارم ، البته كتابهاى زيادى دارم ولى اين راه آسانتر است.

اما احاديث و روايات شما را از كتابهايى كه دارم برداشته يا از طريق بحث در اينترنت از مواقعى مثل حوزه ( سايت هاى فارسى ) يا مواقع اهل السنة كه به نقل و نقد كتب شيعه مى پردازند ، نسخه بردارى مى كنم و خيلى هم ممنون مى شوم كه شما برايم بيشتر روشن كنيد زيرا طبيعتاً شما به عقيده و كتب خودتان عالم تريد و بنده مهمانى بيش نيستم.

و در باره ى تاريخ نيز ، به شما در وقت خودش كتب تاريخى كه برايم اعتبار دارد را معرفى خواهم كرد.

زيرا اولاً آن كتابها بسيار دست خورده و غير صحيحند كه حتى با منهج و اخلاق اهل بيت نيز متناقضند ،با توجه به ارتباط اهل بيت و فرزندانشان با خلفا ( بقول كتابهايتان ارتباط مسالمت آميز آنان با خلفا ! ).

ثانياً ، تاريخ بايستى دو طرفه مورد انتقاد قرار گيرد كه الآن بسيار وقت گير خواهد بود .

ثالثاً  تاريخ ،منبع ثابت ندارند ( ما از طريقى و شما از طريقى ديگر ) در حاليكه منبع و اساس دين ثابتند كه كتاب خدا و سنت رسولش ( البته منشأ و منبع سنت بين ما و شما متفاوت مى توانند باشند ولى در اصل يكى اند ) است.

در هر حال  اميدوارم ابتداء بفرمائيد ، اصول مذهب شيعه كدامند؟

آن وقت به بحث و تحليل شما و ما از ديد قرآن و سنت ، مى پردازيم.

( در ضمن اين بلاگفا هم مشكلات زيادى دارد بعضى روزها ، كار نمى كند و من نامه هم ايميل كردم و جوابى نرسيده .)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

با تشکر از حسن ظن برادر ارجمندم آقای زارع و با معذرت از تاخیر ناخواسته ای که گاه برایم پیش می آيد

خانم همسایه؛ گرچه باز هم با آوردن مطالب طولانی و به شدت گزینشی  که طبق معمول از دقت در نقل و ترجمه برخوردار نیست تا حدی که مقصود گوینده را معکوس نموده (که انشاءالله همه اینها از شما نبوده و. کپی کارهای غیرعلمی و مغرضانه دیگرانست )از جوابهایی که خود بهتر می دانید چه باید باشند گریختید ولی بنده برای اعلام حسن نیت خود و در پاسخ به درخواست برادر ارجمندم حاج آقای حسنی موقتا بحث تاریخی را متوقف می کنم و البته بعدا منتظر اشکالات علمی شما به این بحثها خواهم بود زیرا بنده نوکر حقیقت هستم چه نزد مذهب اهل بیت باشد و چه نزد خلفای شما ! و اگر هر چیزی را بطور مستند ثابت یا رد کنید قبول می کنم .

همچنین در پاسخ به درخواست ایشان و برای اینکه ثابت کنم که از بحث علمی فرار نمی کنم بیایید بحثهای متفرق و شاخه ای قبلی را هر دو موقتا متوقف کنیم و بحث علمی را شروع کنیم. حال اولین سوال این است که:

شما شروع می کنید یا بنده شروع کنم؟ روش ما هم این باشد که در هر قسمت فقط به یک مطلب ولو کوتاه بپردازیم و از ریشه های اعتقادی شیعه یا سنی شروع کنیم. مثلا شما مطلبی اعتقادی از اهل تسنن را اظهار کنید و بنده شروع به اشکال می کنم یا من از زیربناهای اعتقادات شیعه سخن می گویم و شما اشکال کنید و پاسخهایمان را دیگران و خودمان نقد کنیم.

ضمنا نامه حاج آقای حسنی را هرچند خصوصی و برای خودم بوده تا فردا (پس از کسب اجازه) در اختیار همه قرار می دهم (چون نکات مفیدی برای همه دارد) و منتظر جواب شما هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 3:45 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسولنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان.

در ديدگاه و بينش اسلام ، پيامبر (ص) جانشينى نداشته زيرا امر خداوند بر اتمام و ختم نبوت و وحى بوده است.

بدين دليل ادعاى وجود كسى بعد از پيامبر اسلام كه خصوصيت عصمت و صفات رسولان خدا داشته و وجودش كمال بخشيدن و استمرار نبوت باشد ، از پيش باطل است.

ولى غرض و هدف مؤسسان مذهب شيعه ، در حقيقت خدايى دانستن حكم و شاهى است.

اين عقيده از از ايرانيان باستان و زرتشتيان نشأت گرفته است.

آنان شاهان و امپراطوران خود را از سوى خدا انتخاب شده دانسته و بر اساس آن اهميت زيادى به خون يا سلاله ى شاهى داشتند و شرط شاهى ، رگ خونى شاهان مى دانستند .

بهمين دليل مى بينيم در كتابهاى شيعه قصه هاى زيادى ساخته شده تا بدان وسيله شاهزادگان ايرانى يا رومانى را زنان بعضى امام زاده ها دانسته ، مانند قصه ازدواج دختر يزدگرد با حسين بن على و تولد شدن امام زين العابدين از آن دو سلاله ( سلاله ى شاهى + سلاله ى اهل بيت ).

اثباتى تاريخى بر اين ادعا نيست زيرا بنابه تاريخ آخرين شاه ايران در سن ۱۷ سالگى كشته مى شود .

و در صورت ازدواج حسين با دختر ايرانى ( كنيز جنگى ) از او فرزندى ذكر نشده و يقيناً امام زين العابدين مادرى ايرانى نداشته است.

و البته دكتور على شريعتى نيز گويا ادعاى اين ازدواجهاى شاهان را رد مى كرده است .

و امامان اهل بيت و زندگى شان خود بطلان عقيده ى شيعيان مبنى بر برحق دانستن آنها بر حكم و خلافت است.

زيرا آنان هيچ تمايل و ادعايى به شاهى و خلافت نداشته و برعكس شيعيان كه حكم را حق از دست رفته ى آنان مى دانستند ، امامان خود نه خواهان انقلاب بر حاكمان خود بودند و نه مخالف آنان بودند و در مجالس آنان دعوت شده و با آنان همانند علما و فقهاى ديگر مسلمانان رفتار مى شده است.

هارون الرشيد و امام رضا آنقدر بهم مودت داشتند كه در يك مكان و جا دفن شده اند كه اكنون بنام مشهدالرضا معروف شده كه آن قبلاً به مشهد هارون نيز معروف بوده است و سالهاى قبل خودم شاهد برنامه ى تلوزيونى ايران بمناسبت تولد امام رضا بودم كه به اين مسئله توجه شد.

تنها فردى كه از اهل بيت حكم و خلافت را بدست مى گيرد امام على ست كه فرزندش حسن عليهما السلام نيز از آن تنازل مى كند و اصرارى به گرفتن زمام حكم نداشته است.

و حسين عليه السلام نيز به شهادت تاريخ ،هدفش حكم و خلافت و انقلاب عليه يزيد نبوده است و رفتن او بسوى عراق به دعوت نامه هايى بود كه مرتب از او درخواست مى كردند كه براى رسيدگى به دوستان و طرفدارانش به آنجا رود.

كتب شيعه كاملاً اثبات مى كنند كه كسانى كه به امام حسين نامه نوشته و او را به عراق دعوت كردند ، در حقيقت توطئه چينان و شورشيانى بودند كه بعدها امام حسين و همراهانش را به قتل رساندند.

در كتب أعيان الشيعة از سيد حسن الأمين ، در قسمت بحث سوم آمده است :

....ثم بايع الحسين من اهل العراق عشرون الفاً غدروا به و خرجوا عليه و بيعته في أعناقهم فقتلوه ...

سپس از اهل عراق بيست هزار نفر با حسين بيعت كردند و به او خيانت كرده و بر عليه او بلند شدند و در حاليكه بيعت او در گردنهايشان مى بود او را كشتند...

و در كتاب الإحتجاج تأليف أبي منصور احمد بن علي بن ابي طالب الطبرسي از علماى قرن ششم

نيز آمده بر اين امر تكيه شده و از زبان فرزند حسين ، اهل عراق را نكوهش كرده كه با او عهد و ميثاق و بيعت كرده و او را كشتند.

و در كتب نفس المهموم از عباس قمى نيز آمده كه علي بن الحسين رضي الله عنهما خطاب به اهل كوفه كه گريه و شيون و زارى مى كردند ، گفت :

" تنوحون و تبكون من أجلنا فمن ذاالذي قتلنا؟! "

به خاطر ما شيون و زارى مى كنيد پس چه كسى ما را به قتل رساند؟!

و در كتاب مقتل الحسين  از علامه سيد عبدالرزاق الموسوى المقرم نيز خطبه اى به أم كلثوم نسبت داده كه اهل عراق را بسيار نكوهش و سرزنش و آنان را مسئول قتل و نهب اهل بيت و بهترين مردان (حسين) دانسته است.

البته تمام اين فتنه ها كه هدف آن شعله ور ساختن جنگهاى داخلى و متزلزل ساختن حكومت مسلمانان بوده است.

هر چند مسلمانان اهل السنة ، يزيد را تبرئه نمى كنند زيرا او حاكم و مسئول مردم است هر چند خود را از خون حسين  عليه السلام بريئ دانسته است.

ولى هدف از ذكر اين واقعه ى تكان دهنده و دردناك كه مسلمانان را تاكنون تحت تأثير قرار داده اينست كه حسين عليه السلام نه براى حكم و خلافت بلكه براى دعوت به دين اسلام كه دين خود و جدش بوده روانه مى شود و هر چند ياران رسول و پدرش او را از اهل عراق كه معروف به خيانت بودند برحذر داشتند ولى تقدير را نتوان كارى كرد.

عجيب ترين ادعايى كه مؤسسان مذهب شيعه به امامان خود مى چسپانند ، " تقيه " است !

آنان از يك طرف امامان را به خاطر حق گويى يا مقتول و يا مسموم بدست حاكمان وقت مى دانند و از سويى به آنان " تقيه " با حاكمان را ادعا مى شوند و بسيارى از سخنان امامان را دروغى مصلحتى براى حفظ جان خود و شيعيان مى دانند!

كار اين ادعا ( دروغ از ترس جان ) بجايى رسيده كه حتى غيبت و قايم شدن آخرين امام خود را از ترس جان دانسته و يكى از اسم هاى آن امام (امام ۱۲) را " خائف" يعنى " ترسيده " نوشته اند!

اين در حالى ست كه سخنان امامان اهل بيت مبنى بر عدم سكوت عليه ظلم است!

خوب، براى اينكه نگوييد به سؤالاتتان جواب ندادم ...

با جستجويى به اين كه ،كتاب تاريخى كه بدان استناد كرديد جز مخلوطى از دروغ با اندكى راست نيست.

و در ضمن در كتاب عقد الفريد نوشته كه به ابوبكر صديق  طعامى  از سوى يهودان  هديه داده شد ، و طبيبش به او مى گويد : تو غذايى مسموم خوردى و بعد از يكسال مى ميرى.

و البته اين را بعيد نمى توان ديد ، زيرا يهود هميشه اهل خيانت و دشمنى اهل اسلام بوده اند.

ولى افتراءاتى كه به خلفا داده ايد ( در كتاب مورد اعتمادتان ) اثباتى ندارد.

و اما اينكه ابوبكر از اسامه كه امير لشكر بود در خواست مى كند كه اگر صلاح ديد عمر را در كنار او نگه دارد ، نه تنها اشكالى شرعى نداشته بلكه بسيار زيبنده ى خليفه ى مسلمانان است كه با وجود اينكه مى توانسته خود دستور به ماندن عمر كند ( زيرا او ولى امر مسلمانان بوده ) از اسامه اين در خواست را كرده زيرا او به دستور پيامبر (ص) فرمانده ى سپاهى ست كه عمر در آن قرار داشته است.

و عمر نيز هميشه اسامه را به عنوان " أميرم " ( فرمانده ام ) صدا مى كرده . با وجود اينكه اسامه جوانى ۱۸ ساله و از او كوچكتر بود ولى چون به أمر رسول الله (ص) فرمانده ى لشكرى بوده كه عمر جزء آن مى بود ، او را با احترام به لقب خود صدا مى كرد.

مسلماً اگر امرى از رسول مبناى بر " خلافت علي " بود ، كسى آنرا رد نمى كرد.

و رسول اسلام در آخرين حج خود در عرفات مكه سخنان زيادى به گوش مردمان رساند و آنان را به تمام واجبات دين از جمله نيكى به زنان و بندگان ، ياد آور شد.

و سپس با نزول آيه ى " اليوم أكملت لكم دينكم و رضيت لكم الإسلام دينا " نهايتاً ، اثبات مى شود كه ديگر هيچ أمرى بر دين اسلام اظافه نخواهد شد.

و حتى اگر نزول اين آيه را به وقت غدير خم ، اثبات كنيم باز قضيه ى اينكه دين اسلام كامل شده و معناى آيه مبنى بر اين است كه  خداوند نعمت خود را به اتمام رسانده و آن نعمت " دين اسلام " به عنوان دين مورد رضايت خدا براى اين أمت ، مى باشد.

اكنون ما با شما يك سؤال داريم.

اگر ادعاى " امامت و جانشينى امام على " در غدير خم اعلام شد و هزاران صحابى من جمله عمر به آن گواه بوده و آن واقعه را " انتخاب على بعنوان خليفه " دانستند ، چه لزومى ست كه دوباره رسول خدا در هنگام مريضى كه آنقدر تب و حرارتشان بالا مى رفت كه خود را بارها با ريختن آب بر سر خنك مى كرد و نمى توانستند بر روى پاهايشان بايستند ، طلب قلم و ورق براى نوشتن چيزى كه بعد از آن امت گمراه نشود ، مى كنند؟

اين سؤال را شما نمى توانيد جواب گو باشيد !

زيرا اگر بگوييد رسول خدا (ص) مى خواست به خلافت على وصيت كند ، بر اين اساس است كه قبلاً اين امر را نكرده است و ادعاهاى قبلى شما باطل مى شود!

و البته در همه ى احوال ادعاى شما باطل است زيرا سرانجام رسول خدا صلوات الله عليه آن نامه ى آخر را ننوشت و نه شما و نه ما خبرى از آن نامه نداريم و آنچه شما ادعا مى كنيد جز خيال بافى نمى تواند باشد.

حال به احاديث ما ....

رسول خدا صلى الله عليه و على آله و سلم در آخرين لحظات بسيار مريضى بر ايشان فشار آورد تا جايى كه قادر به نماز خواندن بر جماعت نيز نبودند و اينكه ابوبكر بر مسلمانان نماز مى خواند حقيقت دارد ولى نه بدستور عايشه بلكه بدستور رسول خدا صلوات الله عليه.

و در كتب ما ذكر شده كه عايشه از امامت پدر خود ناراض بوده و به رسول خدا (ص) مى گويد : او مردى رقيق و دل نازك است و نمى تواند ( زيرا همه از غم بيمارى رسول مى گريستند و ابوبكر نيز ) پس به عمر دستور امامت بده .

كه رسول خدا (ص) مشورت آنان را رد و به ابوبكر امر كرده كه امام شود و خود نيز در نمازى بركنار ابوبكر مى نشيند و سپس ابوبكر با بقيه به رسول الله صلى الله عليه وسلم اقتدا مى كنند.

و همچنين در بخارى روايت شده كه رسول خدا (ص) درخواست قلم و وسيله اى براى نوشتن آخرين وصيت مى كند كه عمر از رفقت و براى آرامش رسول خدا (ص) اين كار را مشقتى براى رسول دانسته و طلب ايشان را بر اساس شدت تب مى خواند.

شما اينجا فقط عمر را متهم كرديد ، در حاليكه كتب مسلمانان بدون كم و كاستى اعلام مى دارد كه كسانى كه حضور داشتند ( و مسلماً على از آنان بود) نيز بر دو گروه بودند تعدادى به عمر حق داده و تعدادى آنرا قبول مى كردند.

سؤال ما اينجا دوباره متوجه شماست كه اگر امام على شرعاً وصى و جانشين بود ، چرا كارى نكرد؟

آيا عمر همه كاره بود و على هيچ كاره؟!

در بخارى نيز آمده :

حدثنا ‏ ‏إبراهيم بن موسى ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏هشام ‏ ‏عن ‏ ‏معمر ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏عن ‏ ‏عبيد الله بن عبد الله ‏ ‏عن ‏ ‏ابن عباس ‏ ‏قال ‏
لما حضر النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال وفي البيت رجال فيهم ‏ ‏عمر بن الخطاب ‏ ‏قال ‏ ‏هلم أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده قال ‏ ‏عمر ‏ ‏إن النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏غلبه الوجع وعندكم القرآن فحسبنا كتاب الله واختلف أهل البيت واختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏كتابا لن تضلوا بعده ومنهم من يقول ما قال ‏ ‏عمر ‏ ‏فلما أكثروا اللغط ‏ ‏والاختلاف عند النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال قوموا عني قال ‏ ‏عبيد الله ‏ ‏فكان ‏ ‏ابن عباس ‏ ‏يقول إن الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولغطهم

در اين روايت عبد الله بن عباس ذكر شده كه :

" هنگامى كه رسول خدا احساس مى كرد وقت احتضار ( مرگ ) رسيده  ، گفت برايم كتابى بياوريد تا برايتان بنويسم بعد از گمراه نخواهيد شد. عمر گفت : درد بر پيامبر صلى الله عليه و سلم غلبه كرده و شما كتاب خدا را داريد ، پس كتاب خدا را ما كافى ست . پس اهل خانواده ( كسانى كه حضور داشتند ) اختلاف كردند كه آيا كتاب آورده و عده اى قول عمر را قبول كرده و عده ى مى گفتند كتابى بياوريد برايتان رسول الله صلى الله عليه و سلم بنويسد.

هنگامى كه اختلاف نزد نبي زياد شد ، رسول الله صلى الله عليه و سلم گفت : برويد از كنارم.

عبيد الله يكى از راويان حديث گفت : ابن عباس هميشه مى گفت  سبب ننوشتن كتاب رسول الله صلى الله عليه وسلم ، اختلاف آنان بود.

اكنون سؤال ديگر اينست كه آيا آن امرى كه رسول خدا مى خواست تذكر بدهد و بنويسد ، امرى اضافه به دين بوده است و از سوى خدا امر شده بوده يا نه؟

اگر ايشان مأمور به تبليغ آن امر مى بود ، پس هيچ كس نمى توانست جلو آنرا بگيرد زيرا خداوند در كتابش خطاب به رسول الله صلى الله عليه و سلم ، مى فرمايد:

" يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ، ان الله لا يهدي القوم الكافرين .المائدة ۶۷

اى فرستاده خدا ، آنچه از سوى خدا به تو نازل شد را ابلاغ كن ، و اگر نكردى رسالتش را بلاغ نكردى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند ، خداوند قوم كافران را هدايت نمى كند.

 

ما ايمان داريم كه رسول خدا در حفظ و ابلاغ امر خداوند كوتاهى نكرده و آنرا تمام و كمال رسانده است و خداوند نيز شاهد آن هست و فرموده : اليوم اكملت لكم دينكم و رضيت لكم الإسلام دينا .

و رسول خدا در حج آخر خود نيز مردم را شاهد بر اتمام أمر دين خدا كرد و سپس رو به آسمان كرده مى فرمايد : خداوندا تو شاهد باش كه من رسالت را كامل و تمام بلاغ كردم.

ـــــــــ اين موضوع را ان شاء الله   ادامه خواهيم داد زيرا از نظر كتب مسلمانان رسول خدا صلى الله عليه وسلم تكيه بر خلافت ابوبكر صديق رضي الله عنه داشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على نبينا محمد و على آله و أصحابه و من تبعه بإحسان .

با وجد اينكه ، بحث با شما به اين شكل بسيار غير علمى شده ولى براى روشن شدن مطالب ،

لازم به تذكر است كه اولاً ، ما اهل السنة معتقد به عصمت صحابه نيستيم و همانطور كه ما در اين قرن ممكن است در امور خود به اجتهاد علماء و فقهاء مراجعه كنيم  آنان نيز صلاحيت آنرا داشته كه اجتهاد كرده و اينكه اشتباه يا درست كردند مسلماً از علماى كنونى به صحت و حق نزديكتر بودند زيرا آنان همگى در يك عصر بوده و مى توانستند با مراجعه به سخنان خدا و رسولش مستقيماً حق را بررسى كنند.

مگر مى شود هزاران شخص شاهد بر امر خدا مبنى بر امامت على بوده و سبس از ترس عمر با ابوبكر بيعت كنند!!

شما كه را مسخره مى كنيد؟!

آقاى عبدالكريم سروش روشنفكر ايرانى نيز با تحليلاتى زيبا اين كه " اعتقاد به امامت امامى معصوم از سوى خداوند " در حقيقت راهى براى اسارت كردن انديشه ى انسانهاست تا بدين صورت مردم را از حق دخالت در امور خود محروم و اسير كرده ، مى داند.

و گر نه شما دستتان به امام معصومى كه بدان ايمان داريد ، نه تنها بريده است بلكه دليلى نيز براى آن نداريد!

 

البته با نظرى به شيعه و تاريخشان متوجه مى شوم كه شما بيش از هزار سال است نه تنها از " امامت امامى معصوم " محروم بوده و هستيد بلكه بواسطه ى راويانى كه حتى احاديثى را به " امام غائب " نسبت داده ، سالهاست با عقل تان بازى ها شده!

بعد از وفات امام حسن عسكرى ، كسانى به عنوان نواب و نماينده هاى سرى " امام غائب " به جمع اموال شيعيان مشغول شده و آنرا بنام خمس و حق امام بر داشته و ثروتهاى هنگفتى براى خود و فرزندانشان جمع مى كردند!

البته سرانجام بازى آنان آشكار مى شد كه ،با اختراع يك نامه و حديث كه باز به امام غائب نسبت داده شد ، مدعى شدند كه " مراجع و فقهاء نماينده ى امام و حجت او بر مردمانند !"

و بدين صورت سالهاست مراجع و فقهاى شيعه از مردم بيچاره 20% مال آنان را ملك امام مى دانند، در حاليكه قرآن بروشنى بيان داشته كه خمس از غنيمت هاى جنگى است !

و در هيچ عصرى از خلفا ( و امام على ) از مردم چيزى جز زكات برداشته نمى شده است.

حالا كه نمى خواهيد اين همه مسائل مهم عقيدتى را مورد بحث قرار داده و فقط با طرح و شرح قصه هاى تاريخى ( از كتابهاى ضعيف السند كه مورد اتفاق و استناد  علماى ما نيستند) ما را مشغول سازيد ، من هم برايتان نمونه هايى از سخنان امامان اهل بيت در باره ى برادرانشان ( خلفا و صحابه ) مى آورم.

در ضمن اگر مايل به بحث در باره ى آخرين لحظات زندگانى با بركت رسولمان محمد صلى الله عليه و على اله و سلم هستيد ، بسيار زيباست كه در اين روزها بدان توجه كنيم زيرا بسيارى موارد روشن مى شود .

و حديث " كتاب و قلم " به روشنى در كتب اهل السنة نقل شده و ابن عباس و غيره بدان توجه داشته و ما نيز بايستى بدان توجه كنيم.

زيرا رسول ما صلوات الله عليه كسى نبود كه حكم خدايى را ابلاغ نكرده تا لحظه اى كه خود را به سوى رفيق اعلى ببيند .

ان شاء الله اين حديث و بقيه احاديث مربوطه را به موضوع بعدى اختصاص خواهم داد.

و حالا سخنان أئمه ى آل بيت در باره ى عمر و ابوبكر رضي الله عنهم .

 

Ø       أمير المؤمنين امام علي بن ابي طالب رضي الله عنه در باره ى ابوبكر و عمر گفت:

«
ولعمري إن مكانهما في الاسلام لعظيم، وإن المصاب بهما لجرح في الاسلام شديد، رحمهما الله وجزاهما بأحسن ما عملا».

Ø       مكان آن دو ( ابوبكر و عمر ) در اسلام بسيار بزرگ است و مرگ آن دو زخمى شديد در اسلام است . خداوند آن دو را رحمت كند و به آنان بهترين پاداشها دهد.

(شرح نهج البلاغة ـ عبدالحميد بن أبي الحديد ـ كتابخانه آية الله المرعشي ـ قم ـ 1404هـ ـ صفحة 76 من الجزء 15، ووقعة صفين ـ نصر بن مزاحم بن سيار المنقري ـ مكتبة آية الله المرعشي ـ قم ـ 1403هـ ـ صفحة 88)

امام على (ع) بيعت خود و ابوبكر و عمر را همانند آنان دانسته و شورى را حقى  براى مهاجرين و انصار در انتخاب امام مى داند.
«لقد بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب ان يرد، وانما الشورى للمهاجرين والأنصار فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماما كان ذلك لله رضا، فإن خرج عنهم خارج بطعن أو بدعة ردوه إلى ما خرج منه، فإن أبى قاتلوه على اتباع سبيل المؤمنين، وولاه الله ما تولى».

(
بحار الأنوار ـ الشيخ محمد باقر المجلسي ـ مؤسسة الوفاء ـ بيروت ـ لبنان ـ 1404هـ ـ صفحة 76 من الجزء 33 ونهج البلاغة ـ عبدالحميد بن ابي الحديد ـ صفحة 366).


 امام علي رضي الله عنه در باره ى " قضيه ى فدك " گفت:


«
إني لأستحي من الله أن أرد شيئا منع منه ابو بكر وأمضاه عمر».


من از خداوند شرم دارم كه آنچيزى را كه ابوبكر منع كرد و عمر بر آن راه رفت ، را باز گردانم.


(شرح نهج البلاغة ـ لابن ابي الحديد ـ ص 252 ج 16).

از امام باقر رضي الله عنه در باره ى زينت دادن شمشير سؤال شد و او با اقتداء به ابوبكر صديق رضي الله عنه گفت : بله اين كار جائز است و ابوبكر صديق شمشيرش را با نقره زينت داد.

 

عندما سُئل عن جواز حلية السيف، فقال «نعم، قد حلّى أبو بكر الصديق سيفه بالفضة».

 و سؤال كننده گفت : آيا اينطور " صديق " مى گويى ؟!

فوثب الإمام من مكانه وقال: «نعم ،الصديق! نعم ، الصديق! فمن لم يقل الصديق فلا صدّق الله قوله في الدنيا والآخرة».


 امام از جايش برخواست و گفت: بله الصديق ( راستگو) ، الصديق ، و هر كس نگويد صديق پس خداوند سخنش را نه در دنيا و نه در آخرت قبول كند.


(كشف الغمة في معرفة الأئمة ـ ابن الحسن علي بن عيسى الأربلي ـ جاب مكتبة بني هاشم ـ تبريز ـ 1381 هـ ـ صفحة 147 من الجزء الثاني).

امام چهارم (دوازده امامى ) علي بن حسين رضي الله عنهما از ابوبكر و عمر دفاع كرده و خطاب به اهل عراق مى گويد ( به روايتى از علي بن أبي الفتح الأربلي در كتابش "  كشف الغمّة في معرفة الأئمة " :

عده اى از اهل عراق به نزد امام زين العابدين علي بن حسن (ع) آمده و سخنانى در مورد ابوبكر و عمر گفتند ، و آن هنگام كه سخنانشان را تمام كردند ، امام خطاب به آنان گفت : آيا مرا با خبر نمى كنيد از خودتان كه آيا از اين گروه هستيد { المهاجرون الأولون الذين أخرجوا من ديارهم وأمـوالهم يبتغون فضلاً من اللـه ورضواناً وينصرون الله ورسوله أولئك هم الصادقون }؟ ( خداوند مى فرمايد: اولين مهاجرين كسانى كه از ديارشان اخراج شدند ، و جوياى رضا و فضل خدايند و خدا و رسولش را يارى مى دهند ، براستى كه آنان راستان هستند ) گفتند: نه ، امام  خطاب به آنان گفت : شما اين كسان هستيد { الذين تبوأوا الدار والإيمان من قبلهم يحبون من هاجر إليهم ولا يجدون في صدورهم حاجة مما أوتوا ويؤثرون على أنفسهم ولو كان بهم خصاصة }؟ ( خداوند خطاب به انصار كه مهاجرين را دوست داشته و به آنها نيكى كرده و هيچ بخل به خرج ندادند سخن مى گويد )

گفتند : نه !

امام گفت : شما از آن دو گروه بريئ و بدور هستيد و من گواهى مى دهم كه شما از كسانى نيستيد كه خداوند در باره ى آنان فرموده :

 { والذين جاؤا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا ولإخواننا الذين سبقونا بالإيمان ولا تجعل في قلوبنا غلاً للذين آمنوا }

( و آن كسانى كه بعد از آنان آمدند مى گويند : خداوندا ما را مورد امرزش خود قرار ده  و همچنين برادرانمان كه قبل از ما ايمان آورده و بر ما پيشى گرفته و در دلهايمان غل و كدورتى بر مؤمنان قرار نده )

كشف الغمة جـ2 ص (291) تحت عنوان ( فضائل الإمام زين العابدين ). دار الأضواء ـ بيروت ـ ط. 1405هـ ـ 1985م.

و امام على رضي الله عنه در مدح ابوبكر و عمر رضي الله عنهما گفت:

 (( وكان أفضلهم في الإسلام كما زعمت وأنصحهم لله ولرسوله الخليفة الصديق والخليفة الفاروق ولعمري أن مكانهما في الإسلام لعظيم وإن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد رحمهما الله وجزاهما بأحسن ما عملاً

در اسلام بهترين اشخاص و خير خواه ترين فرد براى خدا و رسولش ، خليفه صديق ( ابوبكر ) و خليفه فاروق ( عمر ) و براستى كه منزلت و مقام آنان در اسلام بزرگ است و فقدان آن دو زخمى شديد در اسلام است ، خداوند آن دو را رحمت و باداش بسيار نيك دهد.

 )) شرح نهج البلاغة للميثم (( 1 / 31 )).

محمد آل كاشف الغطاء در كتابش أصـل الشيعـة وأصولها ):

(( و وقتى كه ديد ( علي بن ابي طالب ) – آن دو خليفه – منظور خليفه ى اول و دوم ( ابوبكر و عمر ) بالاترين كوشش و سعى خود را براى نشر كلمه ى توحيد ، و آماده سازى سپاهان و نشر اسلام مى كنند و استبداد و ديكتاتورى نمى كنند ، با آنان بيعت كرد و با آنان با صلح و سلام رفتار كرد. ))

 أصل الشيعة وأصولها ص (124). تحقيق: محمد جعفر شمس الدين، دار الأضواء ـ بيروت، ط. 1413هـ ـ 1993م.

و امام جعفر صادق رضي الله عنه به زنى كه از ابوبكر و عمر مى برسيد ، مى گويد :" توليهما "به آنان ولايت و دوستى داشته باش .

و زن گفت : :"  فأقول لربي إذا لقيته إنك أمرتني بولايتهما؟؟" بس آنگاه كه با پروردگارم ديدار كردم مى گويم كه تو مرا امر به ولايت و دوستى شان كردى؟

بس امام به او گفت : بله .

 روضة الكافي جـ8 ص ( 101

 
علي بن ابراهيم القمى بزرگترين مفسر شيعه در تفسير آيه ى " ( يأيها النبي لم تحرم ما أحل الله لك ) مى گويد :

رسول خدا صلى الله عليه و على آله وسلم روزى به حفصه رضي الله عنها ( زنش ) گفت : من رازى را به تو فاش مى كنم . حفصه گفت : آن چيست؟ رسول خدا فرمود: ابوبكر بعد از من خليفه شده و بعد از او پدرت ( عمر رضي الله عنه )

بس حفصه گفت: چه كسى به تو خبر داد؟ رسول خدا فرمود : خداوند به من خبر داد .

تفسير القمي جـ2 ص ( 376 ) سورة التحريم.

و امام علي بن ابو طالب رضي الله عنه بيعتش را با ابوبكر رضي الله عنه به ياد آورده مى گويد:

پس در آن هنگام رفتم بسوى ابوبكر و با او بيعت كردم و بر خواستم تا اينكه باطل كنار زده شد و رفت و ( كلمة الله هي العليا ولو كره الكافرون ) پس ابوبكر زمام آن امور را بدست گرفت و او به خوبى و سداد امور  بر مبناى  دين  اداره كرد ومن با او همكارى و همراهى كرده و نصيحت خواه او بودم وبا كوشش در اطاعتش به خداوند ، اطاعتش مى كردم .

 الغارات للثقفي جـ2 ص (305،307

و امام على رضي الله عنه مطيع خليفه ى مسلمانان ابوبكر رضي الله عنه در دفاع از خاك و دين اسلامى بود.

 ابوبكر به هنگامى كه مدينه پايتخت مسلمانان را در خطرحملات كفار ( كفار ، مسلمانان را در حالت ضعف و كمى احساس كردند -" بعد از رفتن جيش اسامه "و وارد مدينه شده  و قصد  هجوم داشتند)  ديد، تعدادى را به نگهبانى مدينه ى منوره فرستاد كه امام على و زبير و طلحه و عبد الله بن مسعود رهبران آن نگهبانان بودند .


(( فأمر الصديق بحراسة المدينة وجعل الحرس على أنقابها يبيتون بالجيوش ، وأمر عليا والزبير وطلحة وعبد الله بن مسعود أن يرأسوا هؤلاء الحرائر ، وبقوا كذلك حتى أمنوا منهم )) شرح نهج البلاغة / ج 4 ص 228 ط تبريز

واين علي بن أبي طالب رضي الله عنه است كه عمر رضي الله عنه را مدح كرده و به عداتش گواهى مى دهد.

از شريف رضى به نقل يكى از خطبه ها :

: (( ووليهم والٍ فأقام واستقام حتى ضرب الدين بجرانه )) بس والى ديگرى بر آنان به ولايت و حكم رسيد كه او با استقامت امور دين را حفظ و بر پا داشت )) نهج البلاغة ص (794). و ابن أبي الحديد شيعى مى گويد در شرح نهج البلاغة : ((...هذا الوالي هو عمر بن الخطاب ))  آن والى عمر بن خطاب است .شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد جـ4 ص (519) ط دار الفكر.

.
و در كتاب ( الغارات ) ابراهيم ثقفى يكى از امامان شيعه ، از قول امام على در وصف حكومت عمر مى گويد : و عمر  امر و حكم را بدست گرفت و او سيرتى نيك و باطنى پاك داشت .

 (( ... وتولى عمر الأمر وكان مرضيّ السيرة، ميمون النقيبة)))

 الغارات للثقفي جـ1 ص (307) (رسالة علي (ع) إلى أصحابه).

عمر به هنگام خروجش در جنگها با امام على مشورت مى كرد و سرانجام به راى امام على عمل مى كرد و اينها نمونه هايى از مشورت امام با خليفه است :

امام على در نصيحتش به امام و رهبر مسلمانان توصيه  مى كند كه در مقدمه لشكر قرار نگرفته تا به او آسيبى نرسد زيرا آسيب به او مسلمانان را ضايع خواهد كرد. و خطاب به عمر مى گويد :   تو سپر مسلمانان و پشتيبان آنانى .

و همچنين او را به عنوان قيم مسلمانان ياد كرده ، به حيله ى لشكر فارسيان و عجم آشنا مى كند و به او ياد ىور مى شود كه هدف كمى و عددمسلمانان نيست و در قبل نيز با تعداد كم خداوند آنان را نصرت مى داد ، ولى نبايستى دشمن را طمع داد.

 

نصيحت امام به عمر در هنگام حمله به روم: (( إنك متى تسر إلى هذا العدو بنفسك، فتَلْقَهُم بشخصك فتُنكب، لا تكن للمسلمين كانفة دون أقصى بلادهم، ليس بعدك مرجع يرجعون إليه، فابعث إليهم رجـلاً محْرَباً، واحفز معه أهل البلاء والنصيحة، فإن أظهرك الله فذاك ما تحب، وإن تكن الأُخرى كنت ردءاً للناس ومثابة للمسلمين )) نهج البلاغة ص (296 ـ 297).

و همينطور  مشورت عمر با على در فتح ايران ، على گفت : (( إن هذا الأمر لم يكن نصره ولا خذلانه بكثرة ولا قلة ، وهو دين الله تعالى الذي أظهره ، وجنده الذي أعده وأمده ، حتى بلغ ما بلغ وطلع حيثما طلع ، ونحن على موعد من الله تعالى حيث قال عز اسمه { وعد الله الذين آمنوا } وتلي الآية ، والله تعالى منجز وعده وناصر جنده ، ومكان القيم بالأمر في الإسلام مكان النظام من الخرز فإن انقطع النظام تفرق الخرز ، ورب متفرق لم يجتمع ، والعرب اليوم وإن كانوا قليلاً فهم كثيرون بالإسلام عزيزون بالإجتماع ، فكن قطباً ، واستدر الرحى بالعرب وأصلهم دونك نار الحرب ، فإنك إن شخصت من هذه الأرض انقضت عليك من أطرافها وأقطارها ، حتى يكون ما تدع وراءك من العورات أهم إليك مما بين يديك . إن الأعاجم إن ينظروا إليك غداً يقولوا : هذا أصل العرب فإذا قطعتموه استرحتم ، فيكون ذلك أشد لكَلَبِهم عليك وطمعهم فيك . فأما ما ذكرت من مسير القوم إلى قتال المسلمين فإن الله سبحانه وتعالى هو أكره لمسيرهم منك ، وهو أقدر على تغيير ما يكره . وأما ما ذكرت من عددهم فإنا لم نكن نقاتل فيما مضى بالكثرة ، وإنما كنا نقاتل بالنصر والمعونة )) نهج البلاغة ص257 ، 258 شرح محمد عبده / دار الأندلس للطباعة والنشر والتوزيع / بيروت

.
 أبو الفتح الأربلي در كتابش ( كشف الغمة )  روايتى دارد كه در آن كمك عثمان رضي الله عنه را در ازدواجش به فاطمه رضي الله عنها آشكار مى كند.

(زيرا آنان برادرانى در دين بودند.)

رسول الله (ص) گفت : اى ابا الحسن برو و زرهت را بفروش و قيمت آنرا بياور تا برايت و براى فاطمه ( ازدواجتان ) آنچه بدان صلاحتان باشد  آماده كنم. علي گفت : پس رفتم و زرهم را به 400 درهم سياه هجرى فروختم و هنگامى كه درهم ها را از عثمان بن عفان گرفتم به من گفت: اى ابو الحسن آيا تو برحق تر از من به مال ، و من برحق تر به زره نيستم؟

پس كفتم : بله. گفت : پس اين زره هديه ى من به تو ست . پس زره و مال را گرفته و به نزد رسول الله (ص) رفته و آن زره و درهم ها به نزد او قرار داده و موضوع عثمان را به او خبر دادم ، پس برايش ( رسول الله ) دعا كرد.

 (( ... قال علي فأقبل رسول الله (ص) فقال: يا أبا الحسن انطلق الآن فبع درعك وأت بثمنه حتى أهيء لك ولابنتي فاطمة ما يصلحكما، قال علي: فانطلقت وبعته باربعمائة درهم سود هجرية من عثمان بن عفان رضي الله عنه، فلما قبضت الدراهم منه وقبض الدرع مني قال: يا أبا الحسن ألست أولى بالدرع منك وأنت أولى بالدراهم مني؟ فقلت: بلى، قال: فإن الدرع هدية مني إليك، فأخـذت الدرع والدراهم وأقبلت إلى رسول الله ( ص )، فطرحت الدرع والدراهـم بيـن يديـه وأخبرته بما كـان من أمـر عثمان فدعـا له بخير ...))

كشف الغمة للأربلي جـ1 ص (368 ـ 369) تحت ( في تزويجه فاطمة عليها السلام.

كلينى در كتابش ( الروضة من الكافي ) روايت مى كند  از محمد بن يحيى گفت : شنيدم ابا عبد الله عليه السلام مى گويد :

(( ....... گفت: اول روز يك ندايى از آسمان مى آيد : " براستى كه على و طرفدارانش( شيعه هايش )  از برنده شدگانند . و در آخر روز ندايى مى آيد كه : براستى عثمان و طرفدارانش ( شيعه هايش ) از برنده شدگانند. ))

عن محمـد بن يحيى قال سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول : (( اختلاف بني العباس من المحتوم والنداء من المحتوم وخروج القائم من المحتوم، قلت: وكيف النداء؟ قال: ينادي مناد من السماء أول النهار: ألا إن علياً وشيعته هم الفائزون، وقال: وينادي مناد في آخر النهار: ألا إن عثمان وشيعته هم الفائزون ))

روضة الكافي ص (177) جـ8.

و در نهج البلاغه از زبان على نقل شده كه خطاب به عثمان گفت :
: (( والله ما أدري ما أقول لك ؟ ما أعرف شيئا تجهله ، ولا أدلك على أمر لا تعرفه ، إنك لتعلم ما نعلم ما سبقناك إلى شيء فنخبرك عنه ولا خلونا بشيء فنبلغكه ، وقد رأيت كما رأينا وسمعت كما سمعنا وصحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم كما صحبنا وما ابن قحافة ولا ابن الخطاب بأولى لعمل الحق منك وأنت أقرب إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم وشيجة رحم منهما وقد نلت من صهره ما لم ينالا ))

به خداوند كه نمى دانم به تو چه بگويم ؟ من چيزى نمى دانم كه تو آنرا ندانى ، و ترا به امرى دعوت نمى كنم كه ندانسته باشى ، تو همانچه ما مى دانيم مى دانى و ديدى از رسول خدا هم آنچه ما ديديم و شنيدى همانطور كه مى شنيديم و همراه و صحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم نصيبت شد همانطور كه نصيب ما شد و ابن خطاب ( عمر ) و ابن ابى قحافه ( ابوبكر ) از تودر كار و فعل حق  جلوتر  نبودند و  تو نزديكترين به رسول الله صلى الله عليه و سلم بودى و به تو نسبت دامادى رسيد كه به آنان نرسيد.

نهج البلاغة ص 291 شرح محمد عبده/دار الأندلس للطباعة والنشر والتوزيع / بيروت ، وشرح أبي الحديد ج9 ص261.
و هنگامى كه عثمان رضي الله عنه مورد حصار دشمنان قرار گرفت ، امام على (ع) فرزندانش حسن و حسين براى دفاع و نگهبانى از عثمان فرستاد. شرح نهج البلاغة للبحراني جـ 4 ص354

و امام در باره ى معاويه  مى گويد : و شروع امر بدين صورت بود كه ما و قوم اهل شام ملاقات كرديم و خدايمان يكى ست و بيامبرمان يكى و دعوت ما در اسلام يكى ست ، خود را در ايمان به خدا و تصديق به رسولش پيشتر و جلوتر نمى بينم و آنان نيز خود را از  ما پيشتر نديده ، قضيه يكى ست به جز اختلاف ما در خون عثمان و ما از آن بى گناهيم.

نهج البلاغة جـ3 ص (648).

 (( وكان بدء أمرنا أن إلتقينا والقوم من أهل الشام، والظاهر أن ربنا واحـد ونبينا واحـد، ودعوتنا في الإسلام واحدة، ولا نستزيدهم في الإيمان بالله والتصديق برسوله ولا يستزيدوننا، الأمر واحد إلا ما اختلفنا فيه من دم عثمان ونحن منه براء )) نهج البلاغة جـ3 ص (648).

و امام على در باره ى كشته شدگان لشكر معاويه مى گفت: آنها همه مسلمانند و كافر يا منافق نيستند.

 (( عن جعفر عن أبيه أن عليا – عليه السلام – لم يكن ينسب أحدا من أهل حربه إلى الشرك ولا إلى النفاق ، ولكنه يقول : هم بغوا علينا )) قرب الإسناد ص 62 ، وسائل الشيعة11/62

از جعفر از پدرش از على عليه السلام كه كسى را كه با او به جنگ ايستادند را به شرك يا نفاق متهم نمى كرد ولى مى گفت: " آنان بر ما طغيان كردند "

عباس قمى در كتابش الكنى و الألقاب خالد بن وليد را قهرمانى شجاع دانسته كه كارهاى بزرگ به او نسبت دارد و مى گفت جايى از بدنم نيست كه اثر ضربه يا طعنه (شمشير يا تير ) در آن نباشد ، و من الآن در بستر مى ميرم ! 

: (( هو الفتاك البطل الذي له الوقائع العظيمة، وكان يقول على مـا حكـي عنه لقد شاهدت كذا وكذا وقعة ولم يكن في جسدي موضع شـبر إلا وفيه أثر طعـنة أو ضربة وهـا أنا ذا أموت على فراشي لا نامت عين الجبان )) الكنى والألقاب للعباس القمي ص (38 ، 39). مطبعة العرفان ـ صيدا ـ بيروت، ط. 1358هـ، وط. مكتبة الصدر ـ طهران.

و أبو الحسن الأربلي در كتابش ( كشف الغمة ) از سعيد بن مرجانه نقل مى كند :

(( روزى نزد علي بن الحسين بودم و گفتم : شنيدم ابو هريره مى گويد : رسول الله صلى الله عليه و سلم گفت: هر كسى بنده ى مؤمنى را آزاد كند ، خداوند به اندازه ى هر پاره ى تنش او را از آتش دور مى كند .

پس على عليه السلام گفت : تو اين حديث را از ابو هريره شنيدى ؟

سعيد گفت: بله .

بس امام يك غلامى را كه  به هزار دينار نفروخته بود ، آزاد كرد.

كشف الغمة جـ2 فضائل الإمام زين العابدين ص (290).

ابن داود الحلي در باره ى ابو هريره مى گويد: (( عبد الله أبو هريرة معروف، از  أصحاب رسول اللـه صلى الله عليه وسلم است ))

 رجال ابن داود الحلي ص (198). و ابن بابوية القمي در كتابش ( الخصال ) به ابو هريره استشهاد كرده و از او حديث نقل كرده است . . الخصال للقمي ص (31،38،164،174،176)

سعيد بن المسيب شوهر دختر ابوهريره است و از مشهور ترين دانش آموزان اوست ، و محقق كتاب على اكبر غفارى او را رد نكرده و او را در ضمن رجال احاديث نام مى برد و مى گويد : سعيد بن المسيب را امير المؤمنين عليه السلام تربيت كرد .

رجال الكشي برقم (54) ص (107). تقديم: أحمد الحسيني ـ منشورات مؤسسة الأعلمي ـ كربلاء العراق

 

: (( سمعت علي بن الحسين صلوات الله عليهما يقول: سعيد بن المسيب أعلم الناس بما تقدمه من الآثار وأفهمهم في زمانه ))
 
از ابا جعفر ( امام باقر ) روايت شده : شنيدم علي بن حسين صلوات الله عليهما مى گويد: سعيد بن المسيب داناترين و فهميده ترين به آثار دين است .

مصدر سابق  
از رسول خدا صلى الله عليه و اله كه گفت : ابوبكر نسبت بمن همانند شنوايى و عمر نسبت بمن همانند بينايى (عزيزند ) است.

 

عيون أخبار الرضا لابن بابويه القمي ج1 -ايضا معاني الاخبار للقمي -ايضا تفسير الحسن العسكري

 
از جعفر بن محمد از پدرش روايت شده كه مردى از قريش نزد امير المؤمنين عليه السلام آمده و گفت : شنيدم در خطبه ات مى گفتى : خداوندا ما را اصلاح و نيك  كن به آنگونه كه خلفاى راشدين را اصلاح و نيك كردى . پس آنان چه كسانى هستند ؟

گفت: آنان دو حبيب من و عموهاى تو ابوبكر و عمر ، دو امامان هدايت شده و هدايت كننده و دو شيخ ( بزرگ ) اسلام و دو مرد قريشى كه بعد از رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم به آنان اقتداء شده و هر كس به آن دو اقتداء كرده عصمت يافته و هر كس به راه آن دو پيوسته به راه راست هدايت شده است.

 عن جعفر بن محمد عن ابيه ان رجلا من قريش جاء الي امير المؤمنين عليه السلام فقال سمعتك تقول في الخطبة آنفا اللهم اصلحنا بما اصلحت به الخلفاء الراشدين فمن هما قال حبيباي وعماك ابوبكر وعمر اماما الهدى وشيخا الاسلام ورجلا قريش والمقتدي بهما بعد رسول الله صلى الله عليه وآله من اقتدى بهما عصم ومن اتبع آثارهما هدى الي صراط مستقيم .تلخيص الشافي للطوسي ج2


رسول خدا به ابوبكر و عمر مى فرمايد : شما بمن ايمان آورديد و با من هجرت كرديد ...

 روى المجلسي نقلا عن المفيد في المجالس عن عوف بن مالك قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ذات يوم : يا ليتني قد لقيت اخواني، فقال أبو بكر وعمر : أولسنا اخوانك آمنا بك وهاجرنا معاك؟ قال: قد آمنتم بي وهاجرتم، ويا ليتني قد لقيت اخواني، فأعادا القول، فقال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : أنتم أصحابي ولكن اخواني الذين يأتون من بعدكم يؤمنون بي ويحبوني وينصروني ويصدقوني وما رأوني، فيا ليتني قد لقيت اخواني.

بحار الأنوار 52/132

 امام على گواهى مى دهد كه بهترين اين أمت بعد از بيامبرش ، أبوبكر و عمرند :

 

 ["كتاب الشافي" ج2 ص428 "إن خير هذه الأمة بعد نبيها أبو بكر وعمر"

 

اميدوارم الله تعالى  اين كار مرا مورد رضايش قرار داده و مرا با رسولش محمد صلوات الله عليه و سلامه و يارانش ابوبكر و عمر و عثمان و على و بقيه ى صحابه و مادران مؤمنان در جنت ، همراه سازد و رفقت و جوار نبى و آل بيتش عليهم الصلاة و السلام نصيبم گردد.




+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

1) در مورد مشخصات تاريخ طبری که خواسته بوديد متاسفانه همان مورخ مشهور خودتان (اهل تسنن) است!:

تاريخ الطبري - الطبري ج 1   ص 1 :

تاريخ الامم والملوك للامام أبى جعفر محمد بن جرير الطبري (8 جلد)

[ قوبلت هذه الطبعة على النسخة المطبوعة ] [ بمطبعة " بريل " بمدينة ليدن في سنة 1879 م ] راجعه وصححه وضبطه نخبة من العلماء الاجلاء

حال آيا شيعه مظلوم نيست که اسناد حقانيتش را در کتب خودتان نشان داده و باز هم متهم به کذب و خرافه و ... (که قبلا نوشتيد) می شود؟!

2) در مورد امانت داری؛ مطلبی که با عنوان نگاهی به تاريخ سياسی خلفا در حال انتشار است را من ننوشته ام و همه مواردش را هم فرصت مراجعه به منابع ندارم ولی با تذکر شما موردی را مراجعه کردم که امانت رعایت شده بود. موردی را که مد نظرتان بوده دقیقا ذکر کنید تا مراجعه کنم و اگر موردی اشتباه شده باشد با کمال ميل تصحيح کنم.

3) سوالاتی که برای چندمين بار نوشتيد بنده هم برای چندمين بار عرض می کنم اين سوالات در مرحله فعلی که بر سر مقدمات توافق نداريم مشکلی از بنده و شما حل نمی کند و تصور می کنم همان موارد قبلی که به قول ديگران وقتمان را تلف کرديم کافی باشد!

4) در مورد قرآن هم هم شیعه و هم سنی معتقدند که تفسیر قرآن و فهم درست و کامل دين نيازمند سنت است (که همين جا بحث منابع سنت و اعتبارشان مطرح می شود) اما شما ادعا کرديد من از ابتدا از شما خواستم با استناد به قرآن كه كتاب خداست ، عقيده ى خود و شما را مورد نقاش و بحث قرار دهيم .و كاملاً ما و شما مى دانيم كه عقيده ى اسلامى بايستى آنچنان ثابت و قوى باشد كه از قرآن منشا گرفته باشد بسیار خوب! فقط به عنوان يک نمونه قبلا در مورد روایت ابوبکر از شما خواستم که تا کنون توضیح ندادید! در کجای قرآن شما ذکر شده که انبياء يا حتی شخص پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم ارث مادی نداشته اند؟ در قرآن من که نبود! (برعکسش بود!) آيا به نظر شما قرآن تحريف شده؟؟!! يا اينکه تحريف نشده ولی نعوذبالله ناقص است که بايد ابوبکر آن را کامل کند؟؟!! آن هم در حالی که به زعم شما پيامبر از این حديث درگوشی!!! اهل بيت خودشان را بی خبر گذاشته اند تا در ملاء عام آبروريزی کرده و از غريبه ها مطالبه ارث کنند؟! مشتاقانه منتظرم که : با استناد به قرآن كه كتاب خداست ، عقيده ى خود و شما را مورد نقاش و بحث قرار دهيم .و كاملاً ما و شما مى دانيم كه عقيده ى اسلامى بايستى آنچنان ثابت و قوى باشد كه از قرآن منشا گرفته باشد

چطور بود آقای زارع؟!

 

و اما ادامه ماجرا :

 

ادامه صفحة 20 / صراحة إسلامية : أبو بكر يصف عمر عرف أبو بكر بالصراحة في بعض الأحيان ومن صراحته قوله : " إن لي شيطانا يعتريني " ( 2 ).  ولا يعقل أن يقصد به شيطان جن ، وإذا كان كذلك فكيف كان يتم الاتصال بينهما ؟ وإذا كان شيطان انس فمن هو ؟ وكان المقصود في قوله هو عمر بن الخطاب . وأخرج الخطيب البغدادي عن عبد الله بن أبي الحجاج قائلا : حدثنا عبد الوارث أنه قال : كنت بمكة وبها أبو حنيفة فأتيته وعنده نفر فسأله رجل (  2 ) تاريخ الطبري 2 / 460 ، الإمامة والسياسة 1 / 16 ، طبعة مصر ، تاريخ السيوطي ص 71 .( * ) /

  صفحة 21 / عن مسألة فأجاب فيها : فقال له الرجل : فما رواية عن عمر بن الخطاب ؟ قال ( أبو حنيفة ) : ذلك قول شيطان ( 1 ).  لقد استعمل أبو بكر عمر على الحج في السنة الأولى ( 2 )،  وهذا لم يمنع من التصادم بينهما لاحقا بشكل علني وغير علني ، فعزله من إمارة الحج وعين عتاب بن أسيد محله في السنة الثانية من حكمه . وعزل عمر عن إمارة الحج كان من الأسباب الخطيرة لاغتيال أبي بكر . لأن عمر فهم من عزله عن إمارة الحج عزله عن الخلافة وهو الحق . وروى عثمان بأن أبا بكر قال له : " نعم الوالي عمر ، وما هو بخير له أن يلي أمر أمة محمد ( صلى الله عليه وآله ) . . ولو تركته ( عمر ) ما عدوتك ، وما أدري لعلي تاركه والخيرة له أن لا يلي أمركم " ( 3 ).  إذن نصيحة أبي بكر لعمر هي أن لا يلي أمر المسلمين . وأنه كان مترددا في توليته الخلافة . وكان عبد الرحمن بن أبي بكر يكره حكم عمر ، لذا قال : إن قريشا تبغض ولاية عمر ( 4 ).  علما بأن عبد الرحمن مرآة لأحاسيس

 * ( هامش ) * ( 1 ) تاريخ بغداد ، الخطيب البغدادي 13 / 388 .(  2 ) طبقات ابن سعد 3 / 177 .(  3 ) كتاب الثقات ، ابن حبان 2 / 192 .(  4 ) كتاب الثقات ، الحافظ محمد بن حبان 2 / 192 .( * ) /

 

  صفحة 22 / أبيه ورغباته . واعتقد أن عمر كان عارفا بمخالفة عبد الرحمن لحكمه وموافقة عائشة له . لذلك فضل عمر عائشة على النساء والرجال كافة في العطاء ، ورد عبد الرحمن بن أبي بكر عندما جاء يشفع للحطيئة الشاعر ؟ ! ( 1 ) إذن ذكر أبو بكر قبل وفاته رأيه صريحا في عمر قائلا : ما هو بخير له أن يلي أمر أمة محمد ( صلى الله عليه وآله ) ( 2 ).  لقد ذكر عثمان بحق رأي أبي بكر المخالفة لخلافة عمر لكنه لم يذكر بحق رأي أبي بكر فيه ، فأبو بكر لم يكن يفضله على عتاب بن أسيد الأموي وابن الجراح وخالد بن الوليد وذلك واضح من تعيين عتاب أميرا للحاج ، وتعيين خالد قائدا لحروب الردة ، وقائدا لجيوش العراق وتعيين ابن الجراح قائدا لجيوش الشام . ولم يعين عثمان في منصب أبدا لا في سلم ولا في حرب ! وهذا من دوافع اشتراك عثمان مع عمر المعزول في عملية اغتيال أبي بكر وتناوب الخلافة بينهما . وأخرج البخاري أن عبد الله بن الزبير أخبرهم ، أنه قدم ركب من بني تميم على النبي ( صلى الله عليه وآله ) فقال أبو بكر لعمر : ما أردت إلا خلافي .

* ( هامش ) * ( 1 ) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 2 / 29 ، طبعة دار إحياء الكتب العربية - العربية . ( 2 ) كتاب الثقات ، الحافظ محمد بن حبان 2 / 192 .( * ) /

 

  صفحة 23 / فقال ( عمر ) : ما أردت خلافك . فتماريا ( تجادلا ) ، حتى ارتفعت أصواتهما ( 1 ).  وقال أبو بكر عن عمر : هذا أوردني الموارد ( 2 ).  صراحة إسلامية : عمر يصف أبا بكر لقد أبطل عمر خلافة أبي بكر علانية أمام الناس : روى سعيد بن جبير قائلا : ذكر أبو بكر وعمر عند عبد الله بن عمر ، فقال رجل : كانا والله شمسي هذه الأمة ونوريها . فقال ابن عمر : وما يدريك ؟ قال الرجل : أو ليس قد ائتلفا . قال ابن عمر : بل اختلفا لو كنتم تعلمون ! أشهد أني كنت عند أبي يوما ، وقد أمرني أن أحبس الناس عنه ، فاستأذن عليه عبد الرحمن بن أبي بكر . فقال عمر : دويبة سوء ، ولهو خير من أبيه . فأوحشني ذلك منه ، فقلت : يا أبت ، عبد الرحمن خير من أبيه ! فقال ( عمر ) : ومن ليس بخير من أبيه ، لا أم لك ! إئذن لعبد الرحمن .

* ( هامش ) * ( 1 ) صحيح البخاري 3 / 190 ، تفسير سورة الحجرات . ( 2 ) النهاية ، ابن الأثير ص 159 في مادة نصنص . ( * ) /

 

 صفحة 24 / فدخل عليه فكلمه في الحطيئة الشاعر أن يرضى عنه ، وقد كان عمر حبسه في شعر قاله ، فقال عمر : إن في الحطيئة أودا ، فدعني أقومه بطول حبسه ، فالح عليه عبد الرحمن ، وأبى عمر . فخرج عبد الرحمن . فأقبل علي أبي وقال : أفي غفلة أنت إلى يومك هذا ، عما كان من تقدم أحيمق بني تيم علي ، وظلمه لي ! فقلت : لا علم لي بما كان من ذلك . قال : يا بني فما عسيت أن تعلم ؟ فقلت : والله لهو أحب إلى الناس من ضياء أبصارهم . قال : إن ذلك لكذلك على رغم أبيك وسخطه . قلت : يا أبت أفلا تجلي عن فعله بموقف في الناس تبين ذلك لهم . قال : وكيف لي بذلك مع ما ذكرت ، أنه أحب إلى الناس من ضياء أبصارهم ، إذن يرضخ رأس أبيك بالجندل ( 1 ).  قال ابن عمر : ثم تجاسر والله فجسر ، فما دارت الجمعة حتى قام خطيبا في الناس ، فقال : أيها الناس إن بيعة أبي بكر كانت فلتة ، وقى الله شرها ، فمن دعاكم إلى مثلها فاقتلوه ( 2 ).

* (  هامش ) * ( 1 ) الجندل : الحجارة . وهو ما يقل الرجل من الحجارة وقيل هو الحجر كله . لسان العرب ، ابن منظور 11 / 128 .(  2 ) شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد 2 / 29 ، طبعة دار إحياء الكتب العربية ، الصواعق المحرقة ، ابن حجر ص 8 ، ط . القاهرة ، الكامل في التاريخ ، ابن الأثير 2 / 326 طبعة دار صادر - بيروت . ( * ) /

 

 صفحة 25 / وقال أبو بكر نفسه في زمن خلافته : وقد كانت بيعتي فلتة ( 1 ).  وكان عمر بن الخطاب أول رافضي يرفض خلافة أبي بكر بشكل رسمي يوم قال عن أبي بكر : لقد تقدمني ظالما ( 2 ).  وهناك رواية ثالثة ، تثبت حالة خصام وتنافر بين أبي بكر وعمر ، إذ روى الهيثم بن عدي عن مجالد بن سعيد ، قال : " غدوت يوما إلى الشعبي ، وأنا أريد أن أسأله عن شئ بلغني عن ابن مسعود ، أنه كان يقوله ، فأتيته وهو في مسجد حيه ، وفي المسجد قوم ينتظرونه ، فخرج فتعرفت إليه ، وقلت : أصلحك الله ، كان ابن مسعود يقول : ما كنت محدثا قوما حديثا لا تبلغه عقولهم إلا كان لبعضهم فتنة . قال : نعم كان ابن مسعود يقول ذلك ، وكان ابن عباس يقوله أيضا وكان عند ابن عباس دفائن علم يعطيها أهلها ويصرفها عن غيرهم . فبينما نحن كذلك إذ أقبل رجل من الأزد ، فجلس إلينا ، فأخذنا في ذكر أبي بكر وعمر . فضحك الشعبي وقال : لقد كان في صدر عمر ضب ( حقد ) على أبي بكر . فقال الأزدي : والله ما رأينا ولا سمعنا برجل قط كان أسلس قيادا

* ( هامش ) * ( 1 ) العثمانية ، الجاحظ ص 231 طبع مصر . ( 2 ) شرح نهج البلاغة ، المعتزلي 2 / 31 - 34 .( * )  /

 

 صفحة 26 / لرجل ، ولا أقول فيه بالجميل من عمر في أبي بكر . فأقبل علي الشعبي ، وقال : هذا مما سألت عنه ، ثم أقبل على الرجل ، وقال : يا أخا الأزد فكيف تصنع بالفلتة التي وقى الله شرها ، أترى عدوا يقول في عدو يريد أن يهدم ما بنى لنفسه في الناس أكثر من قول عمر في أبي بكر . فقال الرجل : سبحان الله ، أنت تقول ذلك يا أبا عمرو ! فقال الشعبي : أنا أقوله ؟ قاله عمر بن الخطاب على رؤوس الأشهاد ، فلمه أو دع . فنهض الرجل مغضبا وهو يهمهم في الكلام بشئ لم أفهمه . قال مجالد فقلت للشعبي : ما أحسب هذا الرجل إلا سينقل عنك هذا الكلام إلى الناس ويبثه فيهم ! قال ( الشعبي ) : إذن والله لا أحفل به ، وشئ لم يحفل به عمر حين قام على رؤوس الأشهاد من المهاجرين والأنصار أحفل به أنا ؟ أذيعوه أنتم عني أيضا ما بدا لكم " ( 1 ).  وهناك رواية أخرى عن الأشعري ، تثبت وجود صراع بين أبي بكر وعمر ، إذ روى شريك بن عبد الله النخعي عن محمد بن عمرو بن مرة عن أبيه ، عن عبد الله بن سلمة ، عن أبي موسى الأشعري ، قال : حججت مع عمر ، فلما نزلنا وعظم الناس خرجت من رحلي أريده ،

* ( هامش ) * ( 1 ) شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد 2 / 30 ، طبعة دار إحياء الكتب العربية ( الحلبي وشركاه ) . ( * ) /

 

 صفحة 27 / فلقيني المغيرة بن شعبة فرافقني ، ثم قال : أين تريد ؟ فقلت : أمير المؤمنين ، فهل لك ؟ قال : نعم ، فانطلقنا نريد رحل عمر ، فإنا لفي طريقنا إذ ذكرنا تولي عمر وقيامه بما هو فيه ، وحياطته على الإسلام ، ونهوضه بما قبله من ذلك ، ثم خرجنا إلى ذكر أبي بكر ، فقلت للمغيرة : يا لك الخير ! لقد كان أبو بكر مسددا في عمر ، لكأنه ينظر إلى قيامه من بعده ، وجده واجتهاده ، وغنائه في الإسلام . فقال المغيرة : لقد كان ذلك ، وإن كان قوم كرهوا ولاية عمر ليزووها عنه ، وما كان لهم في ذلك حظ . فقلت له : لا أبا لك ! ومن القوم الذين كرهوا ذلك لعمر ؟ فقال المغيرة : لله أنت كأنك لا تعرف هذا الحي من قريش وما خصوا به من الحسد ! فوالله لو كان هذا الحسد يدرك بحساب لكان لقريش تسعة أعشاره ، وللناس كلهم عشر . فقلت : مه يا مغيرة ! فإن قريشا بانت بفضلها على الناس . فلم نزل في مثل ذلك حتى انتهينا إلى رحل عمر ، فلم نجده ، فسألنا عنه فقيل : قد خرج آنفا ، فمضينا نقفوا أثره ، حتى دخلنا المسجد ، فإذا عمر يطوف بالبيت ، فطفنا معه ، فلما فرغ دخل بيني وبين المغيرة ، فتوكأ على المغيرة . وقال : من أين جئتما ؟ فقلنا : خرجنا نريدك يا أمير المؤمنين ، فأتينا رحلك فقيل لنا : خرج /

 

 صفحة 28 / إلى المسجد فاتبعناك . فقال : اتبعكما الخير ، ثم نظر المغيرة إلي وتبسم . فرمقه عمر فقال : مم تبسمت أيها العبد ! فقال : من حديث كنت أنا وأبو موسى فيه آنفا في طريقنا إليك . قال : وما ذاك الحديث ؟ فقصصنا عليه الخبر ، حتى بلغنا ذكر حسد قريش ، وذكر من أراد صرف أبي بكر عن استخلاف عمر . فتنفس الصعداء ، ثم قال : ثكلتك أمك يا مغيرة ! وما تسعة أعشار الحسد ! بل وتسعة أعشار العشر ، وفي الناس كلهم عشر العشر ، بل وقريش شركاؤهم أيضا فيه ! وسكت مليا ، وهو يتهادى بيننا . ثم قال : ألا أخبركما بأحسد قريش كلها ؟ قلنا : بلى يا أمير المؤمنين ، قال : وعليكما ثيابكما ، قلنا : نعم . قال : وكيف بذلك ، وأنتما ملبسان ثيابكما ؟ قلنا : يا أمير المؤمنين وما بال الثياب ؟ قال : خوف الاذاعة منها ، قلنا له : أتخاف الاذاعة من الثياب أنت ، وأنت من ملبس الثياب أخوف ! وما الثياب أردت ! قال : هو ذاك ، ثم انطلق وانطلقنا معه ، حتى انتهينا إلى رحله ، فخلى أيدينا من يده ، ثم قال : لا تريما ودخل فقلت للمغيرة : لا أبا لك ! لقد أثرنا بكلامنا معه ، وما كنا فيه ، وما نراه حبسنا إلا ليذاكرنا إياها ، قال : فإنا لكذلك إذ خرج آذنه إلينا ، /

 

 صفحة 29 / فقال : ادخلا ، فدخلنا فوجدناه مستلقيا على برذعة برحل ، فلما رآنا تمثل بقول كعب بن زهير : لا تفش سرك إلا عند ذي ثقة * أولى وأفضل ما استودعت أسرارا ( 1 ) صدرا رحيبا وقلبا واسعا قمنا * ألا تخاف متى أودعت إظهارا فعلمنا أنه يريد أن نضمن له كتمان حديثه ، فقلت أنا له : يا أمير المؤمنين ، ألزمنا وخصنا وصلنا ، قال : بماذا يا أخا الأشعريين ؟ فقلت : بإفشاء سرك وأن تشركنا في همك . فنعم المستشاران نحن لك . قال : إنكما كذلك فاسألا عما بدا لكما ، ثم قام إلى الباب ليغلقه ، فإذا الآذن الذي أذن لنا عليه في الحجرة ، فقال : امض عنا لا أم لك . فخرج وأغلق الباب خلفه ، ثم أقبل علينا فجلس معنا ، وقال : سلا تخبرا . قلنا : نريد أن يخبرنا أمير المؤمنين بأحسد قريش : الذي لم يأمن ثيابنا على ذكره لنا . فقال : سألتما عن معضلة وسأخبركما ، فليكن عندكما في ذمة منيعة وحرز ما بقيت ، فإذا مت فشأنكما وما شئتما من إظهار أو كتمان . قلنا : فإن لك عندنا ذلك ، قال أبو موسى : وأنا أقول في نفسي : ما يريد إلا الذين كرهوا استخلاف أبي بكر له كطلحة وغيره ، فإنهم قالوا لأبي بكر : أتستخلف علينا فظا غليظا ، وإذا هو يذهب إلى غير ما في نفسي ، فعاد إلى

* ( هامش ) * ( 1 ) ملحق ديوانه 257 ، غرر الخصائص 181 .( * ) /

 

  صفحة 30 / التنفس ثم قال : من تريانه ؟ قلنا : والله ما ندري إلا ظنا . قال : ومن تظنان ؟ قلنا : عساك تريد القوم الذين أرادوا أبا بكر على صرف هذا الأمر عنك . قال ( عمر ) : كلا والله ، بل كان أبو بكر أعق ، وهو الذي سألتما عنه ، كان والله أحسد قريش كلها ، ثم أطرق طويلا . فنظر المغيرة إلي ونظرت إليه ، وأطرقنا مليا لإطراقه ، وطال السكوت منا ومنه ، حتى ظننا أنه قد ندم على ما بدا منه ، ثم قال ( عمر ) : والهفاه على ضئيل بني تيم بن مرة ! لقد تقدمني ظالما ، وخرج إلي منها آثما . فقال المغيرة : أما تقدمه عليك يا أمير المؤمنين ظالما فقد عرفناه ، كيف خرج إليك منها آثما ؟ قال : ذاك لأنه لم يخرج إلي منها إلا بعد يأس منها ، أما والله لو كنت أطعت زيد بن الخطاب ( 1 ) وأصحابه لم يتلمظ من حلاوتها بشئ أبدا ، ولكني قدمت وأخرت وصعدت وصوبت ونقضت وأبرمت ، فلم أجد إلا الإغضاء على ما نشب به منها ، والتلهف على نفسي ، وأملت إنابته ورجوعه ،

* ( هامش ) * ( 1 ) أخاه ، وهو الذي أسلم قبل عمر ولم يشترك في السقيفة . ( * ) /

 

صفحة 31 / فوالله ما فعل حتى نغر بها بشما . قال المغيرة : فما منعك منها يا أمير المؤمنين ، وقد عرضك لها يوم السقيفة بدعائك إليها ، ثم أنت الآن تنقم وتتأسف ؟ قال : ثكلتك أمك يا مغيرة ! إني كنت لأعدك من دهاة العرب ، كأنك كنت غائبا عما هناك ، إن الرجل ماكرني فماكرته ، والفاني أحذر من قطاة ، إنه لما رأى شغف الناس به ، وإقبالهم بوجوههم عليه ، أيقن أنهم لا يريدون به بدلا ، فأحب لما رأى من حرص الناس عليه وميلهم إليه أن يعلم ما عندي ، وهل تنازعني نفسي إليها ، وأحب أن يبلوني بإطماعي فيها ، والتعريض لي بها ، وقد علم وعلمت لو قبلت ما عرضه علي لم يجب الناس إلى ذلك ، فألفاني قائما على إخمصي مستوفزا حذرا لو أجبته إلى قبولها لم يسلم الناس إلي ذلك ، واختبأها ضغنا علي في قلبه ولم آمن غائلته ولو بعد حين ، مع ما بدا لي من كراهة الناس لي ، أما سمعت نداءهم من كل ناحية عند عرضها علي : لا نريد سواك يا أبا بكر ، أنت لها فرددتها إليه عند ذلك ، فلقد رأيته التمع وجهه لذلك سرورا . ولقد عاتبني مرة على كلام بلغه عني ، وذلك لما قدم عليه بالأشعث أسيرا فمن عليه وأطلقه وزوجه أخته أم فروة ، فقلت للأشعث وهو قاعد بين يديه : يا عدو الله أكفرت بعد إسلامك ، وارتددت ناكصا على عقبيك ؟ فنظر إلي نظرا علمت أنه يريد أن يكلمني بكلام في نفسه ، ثم لقيني بعد ذلك /

 

صفحة 32 / في سكك المدينة فقال لي : أنت صاحب الكلام يا بن الخطاب ؟ فقلت : نعم يا عدو الله ، ولك عندي شر من ذلك . فقال : بئس الجزاء هذا لي منك . قلت : وعلام تريد مني حسن الجزاء ؟ قال ( الأشعث ) : لأنفتي لك من اتباع هذا الرجل ، والله ما جرأني على الخلاف عليه إلا تقدمه عليك ، وتخلفك عنها ، ولو كنت صاحبها لما رأيت مني خلافا عليك . قلت : لقد كان ذلك فما تأمر الآن ؟ قال ( الأشعث ) : إنه ليس بوقت أمر ، بل وقت صبر ، ومضى ومضيت . ولقى الأشعث الزبرقان بن بدر فذكر له ما جرى بيني وبينه ، فنقل ذلك إلى أبي بكر ، فأرسل إلي بعتاب مؤلم ( 1 ).  فأرسلت إليه : أما والله لتكفن أو لأقولن كلمة بالغة بي وبك في الناس ، تحملها الركبان حيث ساروا ، وإن شئت استدمنا ما نحن فيه عفوا . فقال : بل نستديمه ، وإنها لصائرة إليك بعد أيام ، فظننت أنه لا يأتي عليه جمعة حتى يردها علي فتغافل ، والله ما ذكرني بعد ذلك حرفا حتى هلك . ولقد مد في أمدها ، عاضا على نواجذه إلى أن حضره الموت

 * ( هامش ) * ( 1 ) لقد أجج الأشعث بذلك نار فتنة عظمى بين أبي بكر وعمر ساعدت على رغبة أبي بكر في عزل عمر وإقدام عمر على اغتيال أبي بكر . ( * ) /

 

صفحة 33 / وأيس منها ، فكان منه ما رأيتما ، فاكتما ما قلت لكما عن الناس كافة ، وعن بني هاشم خاصة ، وليكن منكما بحيث أمرتكما ، قوما إذا شئتما على بركة الله . فقمنا ونحن نعجب من قوله ، فوالله ما أفشينا سره حتى هلك ( 1 ).  ويذكر أن عمر قد قال لعبد الله بن عباس : إن قومكم ( قريشا ) لم يرضوا أن تجتمع فيكم النبوة والخلافة وقال ابن عباس : حر فوها عنا حسدا وبغيا وظلما ( 2 ).  وهنا وصف عمر قريشا بأن حسدها يساوي تسعة أعشار وتسعة أعشار العشر ، وفي الناس كلهم عشر العشر ، وبأن أبا بكر أحسد قريش كلها ؟ ! وهذه قمة صراحة عمر في وصفه أبا بكر . وطبقا لرأي عمر يكون أبو بكر على رأس المخالفين لاجتماع الخلافة والنبوة في بني هاشم ، وهدد عمر أبا بكر من الايغال في العداء قائلا : لتكفن أو لأقولن كلمة بالغة بي وبك في الناس تحملها الركبان حيث ساروا ، وإن شئت استدمنا ما نحن فيه عفوا . ورغم صراحة عمر مع رفيقيه إلا أنه لم يخبرهما بها فما ، عساها أن

* ( هامش ) * ( 1 ) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 2 / 31 - 34 ، المسترشد ، محمد بن جرير الطبري ، كتاب الشافي ، المرتضى 241 ، 244 .(  2 ) الكامل في التاريخ ، ابن الأثير 3 / 24 ، شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد 3 / 107 ، تاريخ الطبري 2 / 289 .( * ) /

 

 صفحة 34 / تكون من كلمة خطيرة تحملها الركبان ؟ ! ولخطورة تلك الكلمة خافها أبو بكر واختار طريق الموادعة ، على طريق العداء فقال : وإنها لصائرة إليك ( أي الخلافة ) بعد أيام . وهذه الجملة لم يقلها أبو بكر إلا لعلاقتها بالكلمة الخطيرة التي هدد بها عمر أبا بكر ، أي أنها جواب لتهديد عمر . ولكن أبا بكر لم يف بوعده بل عزل عمر عن إمارة الحج . وبعد ما قال عمر عن بيعة أبي بكر أنها فلتة ، قال الشاعر محمد بن هاني المغربي : ولكن أمرا كان أبرم بينهم * وإن قال قوم فلتة غير مبرم وقال آخر : زعموها فلتة فاجئة * لا ورب البيت والركن المشيد إنما كانت أمورا نسجت * بينهم أسبابها نسج البرود ( 1 ) ولقد اعترف عمر بكون المغيرة من دهاة العرب ، واعترف بوجوده في السقيفة عند بيعة أبي بكر ، قائلا : كأنك كنت غائبا عما هناك . والسؤال المفروض هنا هو : لماذا لم يسأل المغيرة وأبو موسى عن الكلمة الخطيرة ، التي هدد بها عمر أبا بكر ؟ خاصة وأنهما قريبان من قلبه ؟

 * ( هامش ) * ( 1 ) شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد 2 / 37 .( * ) /

 

  صفحة 35 / الجواب : إن المغيرة كان مشتركا في أحداث السقيفة ، التي أقاموها في زمن انشغال بني هاشم والناس بجهاز الرسول ( صلى الله عليه وآله ) ، ومشتركا في أحداث ما قبل السقيفة للتخطيط لعملية الاستيلاء على السلطة وما بعدها ، لذلك نال أفضل المناصب في الدولة الإسلامية . وكذلك كان أبو موسى الأشعري . وقد يكون المغيرة وأبو موسى عارفان بالكلمة الخطيرة التي هدد بها عمر أبا بكر ؟ وقد يكون عمر قد صرح لهما بما هدد به أبا بكر ، بحيث قال له أبو بكر : وإنها لصائرة إليك بعد أيام ، فقال عمر لهما : فاكتما ما قلت لكما عن الناس كافة وعن بني هاشم خاصة . ولقد قال ابن أبي الحديد المعتزلي معلقا على ذلك الحديث : " وأعلم أنه لا يبعد أن يقال : إن الرضا والسخط والحب والبغض وما شاكل ذلك من الأخلاق النفسانية ، وإن كانت أمورا باطنة ، فإنها قد تعلم ويضطر الحاضرون إلى حصولها بقرائن أحوال تفيدهم العلم الضروري ، كما يعلم خوف الخائف وسرور المبتهج . ولقد صرح عمر ( في حديثه مع المغيرة والأشعري ) بشئ خفي آخر ، ألا وهو ما ذكره عن أخيه زيد بن الخطاب قائلا : أما والله لو أطعت زيد بن الخطاب وأصحابه لم يتلمظ من حلاوتها بشئ أبدا . وقول عمر المذكور يبين واحدا من الأسرار الكثيرة التي نفتقدها . والظاهر أن زيد بن الخطاب وجماعته كانوا من المعارضين لخلافة /

 

 صفحة 36 / أبي بكر ، ولكن عمر لم يفصح أكثر عن الموضوع ، فهل كان زيد يدعو إلى خلافة عمر ، أم أنه يدعو إلى خلافة علي ( عليه السلام ) . وسيرة زيد الحميدة تتوافق مع تعبده بالنصوص الشرعية . ولم أعثر على نص يثبت مشاركة زيد لعمر وأبي بكر في أحداث السقيفة . وقول عمر المذكور يبين واحدا من الأسرار الكثيرة التي نفتقدها . وبالرغم من أن زيد بن الخطاب كان من المشاركين في معركة بدر ، وأسن من عمر ، إلا أن أبا بكر لم ينصبه في وظيفة حكومية ، بل أرسله إلى حرب مسيلمة الكذاب فقتل ( 1 ) هناك . ولو عدنا إلى أيام مرض الرسول ( صلى الله عليه وآله ) لوجدنا منافسة بين عائشة وحفصة في موضوع إمامة الصلاة ، إذ قالت عائشة للنبي ( صلى الله عليه وآله ) لو بعثت إلى أبي بكر . وقالت حفصة : لو بعثت إلى عمر . إذن المنافسة بين عمر وأبي بكر على السلطة كانت واضحة في أفعال حفصة وعائشة أيضا . ولما اشتدت المنافسة بينهما ، أرسلت عائشة بلالا ليأمر أبا بكر على لسان النبي ( صلى الله عليه وآله ) بإمامة الصلاة ، فغضب النبي ( صلى الله عليه وآله ) وقال : إنكن صواحب يوسف ( 2 ).  فكانت أعظم إهانة نبوية لعائشة وصواحبها .

* ( هامش ) * ( 1 ) أسد الغابة ، ابن الأثير ، ترجمة زيد بن الخطاب . ( 2 ) تاريخ الطبري 2 / 439 .( * ) /

 

 صفحة 37 / ومن أقوال عمر في أبي بكر المشيرة إلى تنافرهما ما أخرجه النسائي عن أسلم أن عمر اطلع على أبي بكر ، وهو آخذ بلسانه ، فقال : هذا الذي أوردني الموارد ( 1 ).  وجاء بأن أبا بكر قال في عمر : هذا أوردني في الموارد ( 2 ).  إن ذكر عمر لهذا الحديث يثبت حقده وعدم رضاه عليه . والذي يوضح تنافرهما أكثر ، ما ذكره أبو بكر قبل وفاته ، من ندمه على عدم إبعاد عمر من عاصمة الخلافة ، قائلا : إني لا ءأسى إلا على ثلاث فعلتهن ووددت أني لم أفعلهن . . . وددت إني حيث وجهت خالدا إلى الشام ، كنت وجهت عمر إلى العراق ، فأكون بسطت يدي يمينا وشمالا في سبيل الله ( 3 ).  ولو تحققت أمنية أبي بكر في إبعاد عمر إلى العراق ، لما وصل عمر إلى سدة الخلافة ، ولأصبح إبعاده إلى العراق ، مثل إبعاد عمر لابن الجراح إلى الشام ، والنتيجة إخراجه من المدينة والخلافة ! وبسبب مواقف عمر السلبية من عبد الرحمن بن أبي بكر ، والصراع الدامي بين عثمان وعائشة ، وفتواها بقتله : اقتلوا نعثلا فقد كفر ( 4 ) فقد وقف عبد الرحمن وأخوه محمد بن أبي بكر في صفوف علي بن أبي طالب ( عليه السلام ) في

* ( هامش ) * ( 1 ) تاريخ الخلفاء ، السيوطي 100 .(  2 ) النهاية ، ابن الأثير في مادة نصنص . ( 3 ) كنز العمال 3 / 135 ، وأخرجه الطبراني وابن عساكر . ( 4 ) الكامل في التاريخ ، ابن الأثير 3 / 206 .( * ) /  صفحة 38 / معركة صفين ( 1 ).  ضد معاوية بن أبي سفيان

                               

/ صفحة 38 / معركة صفين ( 1 ) . ضد معاوية بن أبي سفيان

* ( هامش ) * ( 1 ) الإمامة والسياسة ، ابن قتيبة 1 / 75 .

ادامه دارد

 

 

  صفحة 20 / ابوبكر ، عمر را توصيف مى كند ابابكر گاهى از اوقات سخنان صريحى به كار مى برده است از جمله آن كه گفته است : " واقعيت آن است كه من شيطانى دارم كه گمراهم مى كند . " ( 1 ) عقل نمى پذيرد كه منظور ابابكر ، شيطان جنى بوده باشد بلكه انسانى را در نظر داشته است ، حالا آن انسان كيست ؟ منظور ابابكر ، عمر بن الخطاب بوده است ، خطيب بغدادى از عبد الله بن ابى الحجاج روايت كرده است : عبد الوارث براى ما حديث كرد وگفت : من در مكه بودم وابو حنيفه نيز در آن جا حضور داشت وچند نفر نزدش بودند كه مردى چيزى پرسيد ووى جوابش را گفت ، آن مرد گفت : از عمر بن الخطاب چه روايتى است ؟ ابو حنيفه گفت : آن ، گفتار شيطان است ( 2 ).  ابوبكر ، در سال اول پادشاهى خود عمر را امير حج كرد ( 3 ) ولى اين باعث جلوگيرى از درگيرى در آينده اى نزديك بين ابابكر وعمر نبود ، چون ابابكر وى را از رياست حج بركنار كرد وعتاب بن اسيد را در سال دوم خلافت خود به جاى عمر گمارد . اين بركنارى يكى از مهم ترين سبب هاى ترور ابابكر به

* ( هامش ) * ( 1 ) تاريخ الطبرى ، ج 2 ، ص 460 ، الامامة والسياسه ، چاپ مصر ، ج 1 ، ص 16 ، تاريخ السيوطى ، ص 71 .(  2 ) تاريخ بغداد ، خطيب بغدادي ، ج 13 ، ص 388 .(  3 ) طبقات ابن سعد ، ج 3 ، ص 177 .( * ) /

 

 صفحة 21 / شمار مى رود ، زيرا عمر دريافت كه اين بركنارى به معناى بركنارى عمر از خلافت آينده است واين گمانى درست وصحيح بود . عثمان روايت كرده است كه ابابكر به وى گفت : " عمر ، حكمران خوبى است ليكن برايش بهتر است كه حكومت امت محمد ( صلى الله عليه وآله وسلم ) را به دست نگيرد . . . نمى دانم ، شايد هم آن را رها كند ، بالاخره اختيار با خودش است كه اگر خواست حكومت شما را به دست نگيرد . " ( 1 ) بدين سان ، نصيحت ابابكر براى عمر اين بود كه حكومت بر مسلمانان را به دست نگيرد ودر مورد جايگزينى عمر به جاى خود نيز دچار ترديد ودودلى شده بود . عبد الرحمان بن ابى بكر از حكومت عمر ناخشنود بود وبه همين جهت گفت : " در واقع ، قريش نسبت به خليفه شدن عمر كينه توز وخشمگين است . " ( 2 ) از طرفى مى دانيم كه عبد الرحمان مانند آينه اى براى احساسات و تمايلات قلبى پدرش بود . به نظر اين جانب عمر دانست كه عبد الرحمان با خلافت او مخالف است و عايشه از او طرفدارى مى كند ، بنا بر اين عايشه را در اعطاء از بيت المال بر تمام مردان وزنان برترى بخشيد ، ولى شفاعت عبد الرحمان بن ابى بكر در مورد حطيئهء شاعر را نپذيرفت ! ( 3 )

* (  هامش ) * ( 1 ) كتاب الثقات ، ابن حبان ، ج 3 ، ص 192 .(  2 ) كتاب الثقات ، حافظ محمد بن حبان ، ج 2 ، ص 192 .(  3 ) شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، چاپ دار احياء الكتب العربية ، ج 2 ، ص 29 .( * ) /

 

 صفحة 22 / ابوبكر پيش از وفات خود به صراحت نظر خود را در مورد عمر بيان كرده است : " به صلاح عمر نيست كه خليفه امت محمد ( صلى الله عليه وآله وسلم ) شود . " ( 1 ) عثمان نظر ابابكر را به درستى در مورد مخالفت او با خليفه شدن عمر بازگو كرده است ولى نظر واقعى ابابكر در مورد خودش ( عثمان ) را بازگو نكرده است ، پس واضح است كه ابابكر ، عثمان را از افرادى چون عتاب بن اسيد اموى ، ابن جراح وخالد بن وليد برتر نمى دانسة ، است واين مطلب با توجه به اين پيدا است كه عتاب را امير ورييس حاجيان كرد وخالد را به فرماندهى جنگ هاى مرتدان برگزيد و سرلشگر عراق نمود ، ونيز ابن جراح را به فرماندهى سپاه عازم به شام برگزيد ولى نه در زمان صلح ونه در زمان جنگ ، عثمان را هيچ گونه پست ومنصبى نبخشيد . اين مطلب ، خود باعث شد تا عثمان وعمر برسر توطئه ترور ابابكر با يكديگر هم دست شوند تا خلافت را نيز دست به دست كنند . بخارى از عبد الله بن زبير روايت مى كند كه گزارش داد هنگامى كه سوارانى از قبيله بنى تميم نزد پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) آمدند ابوبكر به . عمر گفت : تو ، تنها قصد مخالفت با من را دارى ، عمر گفت : چنين نيست . بالاخره با يكديگر به درگيرى لفظى پرداختند تا آن كه صداى فريادشان بالا گرفت ( 2 ) وآيهء " لاترفعوا " نازل شد . ابابكر پس از اين ماجرا گفت : اين شخص ( عمر ) مرا گرفتار مشكلات كرد . ( 3 )

* (  هامش ) * ( 1 ) كتاب الثقات ، حافظ محمد بن حبان ، ج 2 ، ص 192 .(  2 ) صحيح بخارى ، تفسير سوره هجرات ، ج 3 ، ص 190 .(  3 ) النهايه ، ابن اثير ، در ماده ء نصنص ، ص 159 .( * ) /

 

صفحة 23 / عمر ، ابابكر را توصيف مى كند عمر ، خلافت ابابكر را به طور علنى ودر برابر مردم باطل شمرد : سعيد بن جبير مى گويد : از ابابكر وعمر سخن به ميان آمد ، مردى گفت : به خدا سوگند ، اين دو نفر دو خورشيد ودو نور اين امت بودند . ابن عمر گفت : تو از كجا مى دانى ؟ مرد گفت : با يكديگر هم داستان نبودند ؟ ! عبد الله بن عمر گفت : نه ، بلكه اختلاف داشتند ، اگر مى فهميديد . گواهى مى دهم كه روزى نزد پدرم ( عمر ) بودم كه به من دستور داد تا از ورود مردم جلوگيرى كنم ، ولى عبد الرحمان بن ابى بكر اجازه ء ورود خواست . عمر گفت : جانور بدى است ، ولى به طور حتم از پدرش بهتر است . من از اين سخن وحشت زده شدم وگفتم : پدرجان ! عبد الرحمان از پدرش بهتر است ؟ عمر گفت : چه كسى بهتر از پدرش نيست ، اى بى مادر ! به عبد الرحمان اجازه ء ورود بده . عبد الرحمان آمد وشيفاعت حطيئه شاعر را كرد كه به خاطر سرودن شعرى ، توسط عمر به زندان افكنده شده بود ، ولى عمر گفت : او داراى كمى انحرافى است ، مرا واگذار تا او را با زندان طولانى اصلاح كنم ، عبد الرحمان هر چه اصرار كرد ، عمر نپذيرفت وبالاخره پسر ابابكر بيرون رفت . پدرم نزد من آمد وگفت : آيا تا امروز نسبت به آن چه گفتم غافل وبى خبر بوده اى كه شخص احمق وپست بنى تيم بر من پيشى جست وستم روا داشت ! ؟ /

 

صفحة 24 / گفتم : اطلاعى از ماجرا ندارم . عمر گفت : اى پسرم ! پس چه مى دانى ؟ گفتم : به خدا سوگند ياد مى كنم كه ابابكر از نور چشمان مردم نزدشان محبوب تر است . گفت : به رغم خواسته پدرت وبا وجود خشم شديدش ، اين كه مى گويى درست است . گفتم : آيا در بين مردم پرده از كارهاى ابابكر برنمى دارى ؟ گفت : با وجود مطلبى كه در موردش گفتى چه گونه اين كار را بكنم ؟ ! چون با وجود آن محبوبيت ، سر پدرت را با سنگ مى شكنند . پدرم جسارت به خرج داد ودر خطبه نماز جمعه گفت : اى مردم ! بيعت ابابكر كارى شتابزده وبى تدبير بود كه خداوند شرش را از شما دور كرد ، لذا ، اگر از اين پس كسى چنين چيزى را از شما درخواست كرد بكشيدش . ( 1 ) خود ابوبكر نيز در زمان خلافتش گفت : واقعيت آن است كه بيعت با من ، شتابزده وبى تدبيرانه بود . ( 2 ) عمربن خطاب اولين مخالفى بود كه خلافت ابابكر را به طور علنى و رسمى رد كرد . آن روزى كه در مورد ابابكر گفت : ستم كارانه بر من پيشى جست . ( 3 )

* (  هامش ) * ( 1 ) شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، چاپ دار احياء الكتاب العربى ، ج 2 ، ص 29 ، الصواعق المحرقه ، ابن حجر ، چاپ قاهره ، ص 8 ، الكامل في التاريخ بيروت ، چاپ دار صادر ، ج 2 ، ص 326 .(  2 ) العثمانيه ، جاحظ ، چاپ مصر ، ص 231 .(  3 ) شرح نهج البلاغه ، معتزى ، ج 2 ، ص 31 - 34 .( * ) / 

 

صفحة 25 / روايت سومى نيز در اين مورد هست كه حالت دشمنى ونفرت شديد بين ابابكر وعمر را ثابت مى كند . عالم نسب هيثم بن عدى از مجالد بن سعيد روايت مى كند كه گفت : صبح گاهى نزد شعبى رفتم تا در مورد روايتى كه از ابن مسعود به من رسيده بود از شعبى بپرسم . نزد او كه در مسجد محله اش بود رفتم . گروهى نيز آنجا منتظرش بودند . شعبى بيرون شد ومن خود را معرفى كردم وگفتم : خدا امورت را اصلاح كند ، ابن مسعود مى گفت : هيچ گاه براى گروهى حديثى را نگفتم كه عقل شان به دريافت آن نرسد ، جز آن كه براى برخى از ايشان موجب فتنه شد . شعبى گفت : آرى ، چنين مى گفت . ابن عباس نيز با آن كه گنجينه هاى علم را داشت آن ها را به اهلش مى سپرد واز نا اهلان مى پوشانيد . در همين حال بود كه مردى از " ازد " آمد ونزد ما نشست وما شروع به صحبت در مورد ابابكر وعمر كرديم ، شعبى خنديد وگفت : كينهء عجيبى نسبت به ابابكر در سينه عمر بود . مرد ازدى گفت : به خدا سوگند نه ديده ايم ونه شنيده ايم كه شخصى بهتر از آن چه عمر در مورد ابابكر گفته است ، در مورد كسى گفته باشد . شعبى به من رو كرد وگفت : پاسخ سؤالت اين است ، آن گاه رو به آن مرد گفت : اى برادر ازدى ! با اين حديث " بيعتى شتابزده بود كه خداوند شرش را بازداشت " را چه مى كنى ؟ آيا به نظر تو اگر دشمنى بخواهد آن چه در بين مردم ساخته است را ويران كند ، بيش از اين سخن در مورد ابابكر مى تواند دست به ويرانگرى بزند ؟ ! /

 

صفحة 26 / مرد گفت : سبحان الله ! اى اباعمر واين تويى كه چنين مى گويى . شعبى گفت : اين را من مى گويم ؟ عمربن الخطاب اين مطلب را در برابر ديده ء همگان گفت ، مى خواهى بپذير ، يا آن كه واگذار . آن مرد با عصبانيت برخاست در حالى كه سخنى زير لب مى گفت كه من نفهميدم . مجالد مى افزايد : به شعبى گفتم : به نظر من اين مرد سخنانت را نزد مردم مى گويد ومنتشر مى كند . شعبى گفت : من اين را نمى پوشانم ، آخر چيزى را كه عمر مخفى نكرد و نزد همگان گفت ، من بپوشانم واز آن بترسم . خود شماها نيز اين را به همه بگوييد وهر چه توان داريد آن را پخش كنيد . ( 1 ) روايت ديگرى نيز در اين مورد از اشعرى هست كه وجود زائد درگيرى هايى بين ابابكر وعمر را بيان مى دارد : شريك بن عبد الله نخعى از محمد بن عمرو بن مره از پدرش از عبد الله بن سلمه از ابوموسى اشعرى نقل مى كند كه گفت : با عمر به حج رفتم وهنگامى كه فرود آمديم ومردم زياد شدند ، من از كاروان خود بيرون آمدم كه نزد عمر بروم . مغيرة بن شعبه در راه مرا ديد وهمراه من شد وگفت : به كجا مى روى ؟ گفتم : نزد عمر مى روم ، تو نيز مى خواهى بيايى ؟ گفت : آرى هر دو نفر رفتيم تا به كاروان عمر برسيم . در بين راه بوديم كه سخن از

* ( هامش ) * ( 1 ) شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، حلبى وشركاه ، چاپ دار احياء الكتب العربى ، ج 2 ، ص 30 .( * ) / 

 

صفحة 27 / خلافت عمر وكارهايش شد كه چه قدر به اسلام عمل مى كند . سپس به بحث در مورد ابوبكر پرداختيم ومن به مغيره گفتم : خدا خيرت بدهد ! ابوبكر در مورد عمر نظر محكمى داشت ، وگويا آشكارا مى ديد كه مغيره گفت : همين طور است گرچه برخى با خلافت عمر مخالف بودند وخواستند آن را از او دور كنند ولى نتوانستند . گفتم : اى بى پدر ! اين افراد كيستند ؟ مغيره گفت : به نظر مى رسد كه تو اين جماعت از قريش را نمى شناسى واينكه چه كينه اى نسبت به او دارند ، به خدا سوگند ، اگر اين كينه وحسد به عدد وشماره درآيد نه دهم آن مخصوص قريش ويك دهم آن براى ساير مردم است . گفتم : ساكت باش اى مغيره ! قريش ، برترى وفضيلت خويش را بر مردم ثابت وآشكار كرده است . . . پيوسته در اين سخنان بوديم تا به منزلگاه عمر رسيديم ، ولى او را نيافتيم ، در موردش پرسيديم گفتند : به تازگى از منزل بيرون رفته است . ما نيز رفتيم ودر پى او به مسجد الحرام رسيديم ، وعمر را ديديم كه طواف مى كرد ، ومانيز با او به طواف پرداختيم . آن گاه كه طوافش تمام شد بين من ومغيره ايستاد وخويش را بر مغيره تكيه داد . گفت : از كجا آمديد ؟ گفتم : به قصد ديدار به خانه ات رفتيم كه گفتند به مسجد رفته است وما نيز به مسجد آمديم . گفت : خير باشد . /

 

صفحة 28 / آن گاه مغيره به من نگريست وتبسم كرد . عمر به مغيره گفت : اى غلام ! از چه جهت تبسم كردى ؟ ! مغيره گفت : به خاطر سخنانى كه تازه بين من وابوموسى در راه رد وبدل مى شد . عمر گفت : آن سخنان چيست ؟ لذا جريان را بيان كرديم تا آن كه به نكتهء حسادت قريش رسيديم ودر مورد كسانى كه مى خواستند ابابكر را از جانشين كردن عمر براى خود بازدارند گزارش داريم . عمر درنگ كرد وگفت : اى مغيره ! مادرت به عزايت بنشيند ، نه دهم از حسد چيست ، از آن يك دهم باقى مانده نيز يك دهم را دارند ، وهمهء مردم تنها يك دهم از يك دهم را دارند ، ودر اين يك دهم از يك دهم نيز قريش با مردم شريك اند . آن گاه عمر ساكت شد . سپس افزود ، نمى خواهيد بگويم حسودترين قريشيان چه كسى بود ؟ گفتيم : چرا . گفت : لباس هاى تان را مراقبت كنيد . گفتيم : باشد . گفت : چه گونه لباس هاى خود را مراقبت مى كنيد با اين كه آن ها را بر تن داريد ؟ گفتيم مگر لباس ها را چه شده ؟ گفت : ترس از انتشار آنها . به او گفتيم : تو از لباسها مى ترسى در حالى كه تو آنها را پوشيده اى ؟ منظورت چه لباسى است ؟ / صفحة 29 / گفت : همان كه گفتم . با عمر به راه افتاديم تا به درب خانه اش رسيديم . گفت : همين جا بمانيد . به مغيره گفتم : اى بى پدر ! به خاطر سخنانى كه گفتيم ، مى خواهد با ما صحبت كند . مغيره گفت : همين طور است . ناگاه عمر ما را صدا زد وگفت داخل خانه بياييد ! وقتى وارد شديم ديديم بر پشت روى پالانى خوابيده بود . وقتى نگاه عمربه ما افتاد گفت : لا تفش سرك إلا عند ذي ثقة * أولى وأفضل ما استودعت أسرارا صدرا رحيبا وقلبا واسعا قمنا * ألا تخاف متى أودعت إظهارا ( 1 ) يعنى راز خود را جز براى شخص مورد اطمينانت فاش مكن ، زيرا سزاوارترين وبرترين جايى كه مى توانى رازها را به امانت بسپارى : سينه اى فراخ وقلبى گشاده ونيك است ، به اين دلى كه وقتى به او امانت سپردى از افشاى آن بيم نداشته باشى ( 2 ) با اين شعر ، دانستيم كه مى خواهد ضمانت بدهيم تا سخنش را پنهان بداريم ، لذا من به او گفتم : ما را از خود بدان ومخصوص گردان وهديه اى عطا كن . عمر گفت : اى برادر اشعرى من ! چه چيزى را ؟

* ( هامش ) * ( 1 ) ملحق ديوان 257 ، غرر الخصائص 181 .(  2 ) ملحق ديوان او ، ص 257 ، غرر الخصائص ، ص 181 .( * ) /

 

 صفحة 30 / گفتم : در مورد فاش كردن رازت مى گويم ، واين كه ما را در اندوهت شريك گردانى ، زيرا ما دو تن ، مشاوران خوبى براى تو خواهيم بود ( 1 ).  عمر گفت : همين طور است ، پس هر چه مى خواهيد بپرسيد . آن گاه برخاست تا در را ببندد ، كه همان كسى كه در را براى ما باز كرده بود آمد ، عمر گفت : اى بى مادر ! ما را تنها بگذار . او نيز رفت وپشت سرش در را نيز بست . آنگاه عمر آمد ونزد ما نشست وگفت : بپرسيد تا با خبر شويد . گفتيم : دوست داريم حسودترين قريشيان را به ما معرفى كنى كه حتى لباس هاى ما در اين مورد براى مان امانت دار نيستند . گفت : در مورد يكى از مسايل بسيار مشكل پرسيديد ، به زودى شما را با خبر مى كنم . بايد اين نزد شما پنهان بماند وتا زنده ام مگوييد ، وآن گاه كه مردم هركارى خواستيد بكنيد . گفتيم : با تو پيمان مى بنديم . ابوموسى مى افزايد : من نزد خود گفتم : جز كسانى را كه با اعلام جانشينى عمر توسط ابابكر مخالف بودند - همانند طلحه و . . . - كسى را اراده نكرده است ، زيرا اين افراد به ابابكر گفتند : آيا كسى را كه بسيار بد اخلاق وعصبانى مزاج است خليفه ما قرار مى دهى ؟ ! ولى عمر چيز ديگرى گفت . عمر سكوت كرد وگفت : به نظر شما كيست ؟ گفتيم : جز گمان چيزى نمى دانيم . گفت : به چه كسى مظنون هستيد ؟

* ( هامش ) * ( 1 ) اين حديث نشان ميدهد كه زمانش در اوايل حكم عمر بود . ( * ) /

 

صفحة 31 / گفتيم : شايد كسانى را در نظر دارى كه از ابابكر خواستند تو را خليفه پس از خود نگرداند ؟ ! عمر گفت : نه به خداسوگند ، هرگز . ابابكر خودش بسيار ناراضى تر بود ، كسى كه شما در موردش پرسيديد ، خود ابابكر است . به خدا سوگند او از تمام قريشيان حسودتر بود . سپس عمر براى مدت درازى سكوت كرد . مغيره به من نگريست ومن به او نگاه كردم ، ومانيز همانند عمر ساكت شديم واين سكوت ما واو به داراز كشيد ، به گونه اى كه گمان كرديم عمر از تصميمى كه گرفته بود وسخنى كه بر زبان رانده بود پشيمان شده است . بالاخره عمر گفت : اى واى بر نادان ترين فرد قبيلهء بنى تيم بن مره ! او به ستم بر من پيشى گرفت وگناه كاران به سوى من آمد . مغيره گفت : اين كه با ستم كارى بر تو پيشى گرفت را مى دانم ، اما چگونه گناه كارانه به سوى تو آمد ؟ عمر گفت : به اين دليل است كه تنها هنگامى به سوى من آمد كه ديگر نا ميد شده بودم ، واميدى به خلافت نداشتم . آگاه باش كه به خدا سوگند اگر من از زيد بن خطاب ( 1 ) ويارانش پيروى مى كردم ابوبكر هرگز چيزى از شيرينى پادشاهى را نمى چشيد ، ليكن من امور را پس وپيش كردم ، وبه سبك وسنگين كردن وسنجش پرداختم ، وبه اين نتيجه دست يافتم كه جز چشم پوشى نسبت به كار ابابكر ، وسخت گيرى بر خويشتن چاره اى ندارم ، ومنتظر ماندم تا خودش به سوى من باز آيد . مغيره گفت : اى امير مؤمنين ! با اين كه در روز سقيفه خلافت را به تو

* ( هامش ) * ( 1 ) برادر عمر است كه قبل از عمر اسلام آورد ودر سقيفه شركت نكرد . ( * ) /

 

صفحة 32 / تعارف كرد پس چرا نگرفتى وامروز تأسف مى خورى ؟ عمر گفت : اى مغيره ! مادرت به عزايت بنشيند ، من تو را از زيرك ترين عرب ها مى پنداشتم ، گويا آن جا حضور نداشتى وشاهد ماجرا نبودى ! اين مرد ( ابابكر ) با من نيرنگ كرد ومن نيز به او نيرنگ زدم . واقعيت آن است كه وقتى ديد مردم مشتاق اويند وبه او روى آورده اند يقين كرد كه كسى را به جاى او نمى پذيرند وهنگامى كه علاقه مردم را چنان ديد خواست ميل باطنى مرا نيز بفهمد ومتوجه شد كه آيا من با او درگيرى پيدا خواهم كرد وطمع در خلافت دارم يا خير . البته هم خودش خوب مى دانست و من هم به خوبى درك مى كردم كه اگر از او مى پذيرفتم كه خلافت را به من بسپارد مردم نمى پذيرفتند . ودر چنين شرايطى اگر گفتارش را مى پذيرفتم كينه اى از من در دل مى گرفت وهيچ گاه از توطئه وكينه توزى اش در امان نمى بودم ، واز سويى ديگر مى ديدم كه مردم مرا دوست ندارند ونمى خواهند . مگر آن وقت نشنيدى كه از هر طرف صدا بلند شد ومى گفتند : اى ابابكر ! جز ترا نمى خواهيم ، تنها تو براى خلافت مناسب هستى . من نيز بدو واگذاردم ، ورويش را ديدم كه از شدت خوشحالى مى درخشيد . وى يك بار هم به خاطر سخنى كه از قولم برايش نقل شد مرا سرزنش كرد ، وقتى اشعث را اسير كرده ونزد او آوردند به او احترام گذاشت وآزادش كرد وخواهر خود " ام فروه " را نيز به عقدش درآورد . من به اشعث كه پيش /

 

صفحة 33 / روى ابابكر نشسته بود گفتم : اى دشمن خدا ! آيا پس از مسلمان شدن ، دوباره كافر شدى وبه گذشتهء خويش بازگشتى ؟ او به گونه اى مرا نگريست كه دانستم مى خواهد سخنى با من بگويد . وى مرا در كوچه هاى مدينه ديد وبه من گفت : آيا تو اين سخن را گفته اى اى پسر خطاب ؟ ! گفتم : آرى ، اى دشمن خدا ! واز اين بدتر هم به تو مى گويم . گفت : اين پاداش خوبى براى من نيست . گفتم : به خاطر چه كارى از من پاداش نيك مى خواهى ؟ گفت : چون من از پيروى اين مرد ( ابابكر ) سرباز زدم واين را براى تو ننگ مى دانستم ، به خدا سوگند تنها دليل جرأت من بر او اين بود كه او از تو در مقام حكومتى جلوتر است واگر تو حاكم بودى از من خلافى نميديد . گفتم : همين طور است ، حالا چه دستورى مى دهى ؟ گفت : الآن وقت دستور دادن نيست ، بلكه وقت صبر است ، اشعث با گفتن اين سخن رفت ومن نيز رفتم . اشعث ، زبرقان بن بدر را ديد وجريان بين من وخودش را بازگو كرد و اين قصه به گوش ابابكر رسيد ، وابابكر نيز مرا بگونه اى دردناك سرزنش كرد . ( 1 ) من نيز برايش پيغام دادم : به خدا سوگند يا بايد دست از من بردارى ويا آن كه سخنى را مى گويم كه در بين مردم پخش شود وهمهء كاروان ها آن را به هر جايى ببرند ، واگر نيز بخواهى شيوه ء گذشت را هم چنان كه تا به حال بوده پى

 * ( هامش ) * ( 1 ) اشعث با اين كلام سخت آتش فتنه را در ميان ابوبكر وعمر برافروخت ، ودشمنى بين خودشان زياد شد . ( * ) /

 

صفحة 34 / مى گيريم . ابوبكر نيز گفت : همان شيوه را ادامه مى دهيم ، وخلافت پس از چند روز به تو مى رسد . من گمان كردم كه در اولين نماز جمعه حكم جانشينى وخلافت مرا خواهد گفت ، ولى او خود را به فراموشى زد . به خدا سوگند پس از آن جريان تا زمان هلاكتش هيچ سخنى درباره خلافت من نگفت ( 1 ).  وى هم چنان بود تا مرگ او را دريافت واز كرده ء خود پشيمان شد و ديديد كه چه كارى كرد . آن چه را گفتم از همه مردم پنهان بداريد وبه خصوص از بنى هاشم مخفى كنيد ، وبايد همين گونه كه دستور دادم رفتار كنيد . حالا هر وقت خواستيد مى توانيد بر خيزيد وبرويد . ما برخاستيم واز گفتار عمر در شگفت بوديم ، وبه خدا سوگند تا زمان مرگش رازش را فاش نكرديم . ( 2 ) وگفته اند كه عمر به عبد الله بن عباس گفت : واقعيت آن است كه قبيله شما ( قريش ) رضايت ندارند كه نبوت و جانشينى ، هر دو در نزد شما جمع شوند . ابن عباس گفت : بر اساس حسادت ، بغى وستم ، خلافت رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) را از ما گرفتند . ( 3 )

* (  هامش ) * ( 1 ) پس وصيت در كار نبود ! ( 2 ) شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 31 - 34 ، المسترشد ، محمد بن جرير طبرى ، كتاب الشافى ، المرتضى ، ج 2 ، ص 289 .(  3 ) الكامل في التاريخ ، ابن اثير ، ج 3 ، ص 34 ، شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 107 ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 289 .( * ) /

 

 صفحة 35 / عمر در گفتار خود قريش را متهم به حسادت مى كند وحسادت آنها را نه ونه دهم تمام حسادت ها بيان مى كند ويك درصد از كل حسادت ها را مربوط به ديگر مردم مى داند ، واز طرفى ابوبكر را حسودترين افراد قريش مى داند . اين نقطهء اوج صراحت وافشاگرى عمر در مورد ابابكر است . بر اساس اين نظريهء عمر ، ابوبكر به عنوان سردستهء مخالفان اجتماع خلافت ونبوت در بنى هاشم است . وعمر ابابكر را از زياده روى در دشمنى با خود بر حذر مى دارد وتهديد مى كند : يا دست از من بردار ، ويا سخنى را مى گويم كه بين مردم پخش شود و سواران به هر جا گزارش ببرند ، اگر هم خواستى روش پيشين يعنى گذشت را ادامه دهيم . با وجود اين كه عمر با اين دو رفيقش ( ابوموسى ومغيره ) سخن را فاش گفت ولى آن كلمه اى را كه " كاروان ها به هر جا مى برند " بيان نكرد ، همان سخنى كه ابوبكر از آن ترسيده وراه مسالمت را پيش گرفت ودست از دشمنى برداشت وگفت : " چند روز ديگر خلافت به تو خواهد رسيد " . اين جمله را ابوبكر تنها بدان جهت گفت كه آن سخن عمر كه وى را بدان تهديد كرد برايش خيلى مهم بود ، يعنى اين جمله پاسخى براى تهديد ابابكر بود . البته ناگفته نماند كه ابابكر به وعده ء خويش وفا نكرد وعمر را از رياست حج ورياست قوة قضائية بركنار كرد . پس از سخنى كه عمر در مورد خلافت ابوبكر گفت : " اين مسأله ، امرى ناگهانى وشتابزده بود . " محمد بن هانى مغربى شاعر گفت : ولكن امرا كان ابرم بينهم وان قالو قوم /

 

 صفحة 36 / فلتة غير مبرم واقعيت آن است كه جريان خلافت بين شان به تصويب رسيده ومحكم شده بود ، گرچه برخى گفته اند امرى ناگهانى وشتابزده بود . شاعر ديگرى مى گويد : رياست ابوبكر را كارى شتابزده انگاشتند ، نه به خداى كعبه وركن ، چنين نبوده است . در واقع اسباب اين كارها همانند پارچه هاى برد يمانى به طور محكم و ناگسستنى به هم آميخته وبافته شده بود ( 1 ).  وعمر اعتراف مى كند كه مغيره از هوشمندان عرب است ، ونيز اعتراف مى كند كه در سقيفه در هنگام بيعت ابابكر حضور داشته است : " گويا تو شاهد ماجراى سقيفه نبوده اى ! ؟ " سؤالى كه در اين جا مطرح است اين است كه چرا مغيره وابوموسى در مورد آن سخن مهم ، از عمر نپرسيدند . با آن كه از دوستهان صميمى ومورد علاقهء عمر بودند ! ؟ پاسخ آن است كه مغيره از كسانى است كه در راه اندازى سقيفه نقش مهم و اساسى داشته است ، همان سقيفه اى كه در زمان اشتغال بنى هاشم ومردم به مراسم خاكسپارى پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بر پا شد . هم چنين . او نقش كليدى در ماجراهاى پيش از سقيفه وتوطئه وپيمان شوم براى دستيابى به خلافت ونيز در كارهاى پس از سقيفه ايفا كرد ، وبدين جهت به بالاترين پست ها در سلطنت دست يافت ، وابوموسى اشعرى نيز همين گونه بود .

 * ( هامش ) * ( 1 ) شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 37 .( * ) /

 

 صفحة 37 / مغيره وابوموسى به طور حتم از آن سخن با اطلاع بودند ، واز طرفى عمر تصريح كرده است كه با چه سخنى ابابكر را تهديد كرده است كه ابوبكر گفت : پس از چند روز اين خلافت به تو خواهد رسيد . از طرفى عمر به آن دو تن گفت : آن چه را گفتم از تمام مردم به خصوص از بنى هاشم پنهان بداريد . ابن ابى الحديد معتزلى بر اين حديث توضيحى دارد ومى گويد : " بدان كه اين سخن به دور از واقعيت نيست كه گفته شود : رضايت و خشم ، دوستى ودشمنى ، واز اين قبيل اخلاق نفسانى گرچه امورى باطنى هستند ولى حاضران از قرينه هاى حاليه حالات اشخاص پى مى بردند چنان كه ترس شخص ترسان ، وخوشحالى شخص مسرور دريافت مى شود . عمر در سخن خود با مغيره واشعرى به جريان مخفى ديگرى نيز تصريح كرده است كه از برادرش زيد بن خطاب نقل كرده است : به خدا سوگند اگر از زيد بن خطاب ويارانش پيروى مى كردم ، ابوبكر ذره اى از شيرينى خلافت را نمى چشيد . اين سخن عمر يكى از رازهاى فراوانى را كه گم گشتهء تاريخ است بيان مى كند . بنظر مى رسد ، زيد بن خطاب ويارانش با خلافت ابابكر مخالف بودند ، ليكن عمر بيش از اين بيان نكرده است كه آيا زيد به خلافت برادرش عمر فرا خوانده است يا از طرف داران امام على ( عليه السلام ) بوده است ؟ البته سيره وروش نيكوى زيد بن خطاب ، حاكى از موافقت او با دستورات شرعى است . از طرفى هيچ نصى در دست نداريم كه زيد را از شريكان عمر وابابكر در برپايى سقيفه معرفى كرده باشد . اين سخن عمر نيز يكى ديگر از جريانات پنهان وگم گشته را بيان مى كند ، /

 

صفحة 38 / با آن كه زيد بن خطاب از جنگجويان بدر بوده واز عمر نيز بزرگ تر بوده است ولى ابابكر او را در هيچ پست ومقامى در سلطنت خود راه ندارد ، بلكه او را به جنگ مسيلمهء كذاب فرستاد ودر آنجا به قتل رسيد ! ( 1 ) واگر به روزهاى بيمارى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) باز گرديم مى بينيم كه بين حفصه وعايشه در مورد امامت نماز به جاى پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) درگيرى بوده است ، زيرا عايشه به آن حضرت عرض كرد : كاش ابوبكر را براى نمازگزاردن مى فرستادى ! وحفصه نيز گفت : كاش عمر را مى فرستادى از اين جا ، درگيرى بين عمر وابابكر بر سر زعامت در رفتار حفصه و عايشه نيز هويدا مى شود . پس از بالا گرفتن اختلاف ودرگيرى بين عايشه وحفصه ، عايشه بلال را فرستاد تا از زبان پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) ، ابابكر را براى امامت نماز معرفى كند ، كه در اين هنگام پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) خشمگين شد وفرمود : شما ، هم داستانان يوسف ( عليه السلام ) هستيد . ( 2 ) اين ، بزرگ ترين توهين نسبت به عايشه وطرف دارانش بود . واز گفتارهاى عمر كه حاكى از نفرت بين او وابابكر است آن است كه نسائى از اسلم روايت كرده است از زبان عمر كه ابابكر گفته است : اين زبانم بود كه مرا گرفتار وبيچاره كرد . ( 3 ) واز ابابكر نيز روايت شده است : اين ( عمر ) مرا گرفتار وبيچاره كرد . ( 4 )

* (  هامش ) * ( 1 ) اسد الغابه ، ابن اثير ، شرح حال زيد بن خطاب . ( 2 ) تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 439 .(  3 ) تاريخ الخلفاء ، سيوطى ، ص 100 .(  4 ) النهايه ، ابن اثير ، در ماده ء نصنص . ( * ) /

 

صفحة 39 / وقتى عمر چنين مى گويد حاكى از كينه ونارضايتى اش از ابابكر است . چيزى كه نفرت بين ابابكر وعمر را بيش تر آشكار مى كند گفتار ابوبكر پيش از وفاتش است ، كه حاكى از پشيمانى اوست كه چرا عمر را از پايتخت اسلامى به جاى ديگرى نفرستاد ، وى گفته است : من تنها بر سه چيز تأسف مى خورم كه اى كاش انجام مى دادم : . . . اى كاش وقتى خالد را به شام گسيل داشتم ، عمر را نيز به عراق مى فرستادم ودستم را از هر جهت در راه خدا باز مى كردم . ( 1 ) اگر اين آرزوى ابابكر به بار نشسته بود وعمر را به عراق فرستاده بود ، هيچ گاه عمر به رياست دست نمى يافت ، وهمان گونه كه عمر ابن جراح را به شام روانه كرد واز مدينه ورياست دور كرد ، عمر نيز به عراق مى رفت واز زعامت بى بهره مى ماند . وعمر ، با عبد الرحمن بن ابى بكر برخوردهاى منفى داشت وبين عايشه و عثمان نيز درگيرى خونبار در گرفت تا عايشه فتوا داد : " نعثل ( عثمان ) را بكشيد كه كافر شد است " ، ( 2 ) عبد الرحمان ومحمد بن ابى بكر نيز هر دو در صفين ( 3 ) در سپاه على بن ابى طالب ( عليه السلام ) وبر ضد معاوية بن ابى سفيان جنگيدند .

* ( هامش ) * ( 1 ) كنزالعمال ، ج 3 ، ص 135 ، واين كلام را طبرانى وابن عساكر ذكر كردند . ( 2 ) الكامل في تاريخ ، ابن اثير ، ج 3 ، ص 206 .(  3 ) الامامة والسياسة ، ابن قتيبه ، ج 1 ، ص 75 .( * ) 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

متأسفانه شعارهاى بحث علمى و امانت دارى شما ، سرابى بيش نبود!

در آدرسهاى شما ، عنوان بخارى ديده مى شد و من به جستجو رفتم و اثرى از آن افتراءات نديدم!

و "طبرى " هم دو تا در تاريخ يافت مى شود ، لطفاً بفرماييد منظورتان كدام طبرى است؟

"طبرى اهل السنة" يا طبرى خودتان؟

در اين نوشته هاى اخیرتان براحتى ابوبكر و عمر را در كشتن علي ، يكدل توصيف كرديد!

حالا بايستى بدانيم اگر بقول شما و آن تاريختان ، عدم نكشتن آنان بخاطر وجود فاطمه بوده است ...

چرا بعد از وفات فاطمه رضي الله عنها )  كه 6 ماه بيشتر طول نكشيد ) ، على را نكشتند تا حكم به بنى هاشم نرسد؟!

بگذريم از اينكه سرانجام على (ع) به حق خودش رسيد و مشكلش منتفى شده است ، شما ديگر حجتى نداريد!

بگذريم هم كه ،فرزندان عباس ( عموى رسول الله ) خود بعدها به ادعاى اينكه از بنى هاشمند حكم را بدست گرفتند.

تازه علي دخترش أم كلثوم را به ازدواج عمر در آورده و خود از نزديكان خلفا و شريكان حكم شده و فرزندانش ( حسن و حسين ) سربازان و فرماندهان جنگى لشكر عمر بودند!

ببنيد اين بازيها براى من يكى بسيار كهنه شده ، زيرا قبلاً نيز كتابى خواندم در باره ى تشابه بعضى از كتابها و مؤلفان سنى مذهب كه بعدها اهل تشيع با تقليد آن نامها به تأليف كتابهاى متشابه زده تا اذهان و افكار مسلمانان را مشوش كنند.

به هر حال تمام كتابهاى مقدس تاريخى تان كه بدان استناد داريد براى من در مقابل كتاب خدا و سنت رسولش صلوات الله عليه و خدمتهايى كه خلفاى راشدين به اسلام كرده اند ، ذره ى ناديده اى بيش نيست.

من از ابتدا از شما خواستم با استناد به قرآن كه كتاب خداست ، عقيده ى خود و شما را مورد نقاش و بحث قرار دهيم .

و كاملاً ما و شما مى دانيم كه عقيده ى اسلامى بايستى آنچنان ثابت و قوى باشد كه از قرآن منشا گرفته باشد نه از كتب تاريخ كه در هر زمان بر اساس هوى و ميل هر دولتى نوشته مى شود.

و فكر مى كنم شما و ما بياد داريم كه كتابهاى تاريخ در ايران نيز قبل و بعد از انقلاب خيلى فرق كرد!

خوب حالا بفرماييد جوابهاى من تا بحال در باره ى عقيده ى شما ، كجاست؟

1-      در باره ى توسل شما به امامان ، از كجا اين كارتان را به اسلام نسبت مى دهيد؟

2-      عقيده ى شما به " خدايى بودن انتخاب امامان " از كجا نشأت گرفته است؟

3-      غيبت امام در اسلام جايى ندارد زيرا امام ، رهبر و راهنماى مستقيم مردم است ، عقيده ى غيبت صغرى و كبرى از كجا سيراب مى شود؟

4-      وظيفه ى شرعى امام چيست؟

اينها سؤالاتى است كه تا بحال به جواب شما نرسيده است.

و در ضمن از تمام حاشيه رويهاى شما به اين سؤال نيز برخورد كردم كه چرا زنان رسول را از مقام و منزلتهايشان محروم كرده و بقول خودتان بعضى هايشان ؟!

و در ضمن سؤال ديگر نيز جاى خودش دارد ، صحابه ى رسول خدا ( ابوبكر و عمر و عثمان و... ) در كنار رسول صلوات الله عليه و سلامه بودند و ايشان مورد محبت رسول واقع مى شدند مثلاً : با دخترانشان ازدواج يا دخترانش را به ازدواج آنان در آوردند . اين كار رسول خدا با علم خدايى بود يا بدون علم  خدايى؟

آيا از نظر شما كار رسول خدا اشتباه بود؟!

بنده اين سؤالاتم را ارائه كردم زيرا از ابتداى بحث مان ، شما اصرار داشتيد كه :

1-      اولاً منابع مورد اعتماد مرا دانسته ،تا با من با منابع مورد اعتمادم بحث كنيد .

2-       

3-      به من حق داديد كه مطالبه ى جواب خود كنم و اين حق را براى خود محفوظ بدانم.

حالا ، اگر مايل به بحث و صحبت  بر اساسى علمى و شرعى هستيد به سؤالات من توجه كنيد شايد در اين ماه مبارك رمضان كه ماه قرآن و ذكر است با ذكر كلام الله اين صفحات را ان شاء الله زينت دهيم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين

خانم همسايه ؛ گرچه در اين مراحل فعلی تصور می کنم نوشته های شما جواب نياز نداشته باشند و ديگران بتوانند با کنار هم گذاشتن و ارتباط دادن آنها با مطالبی که قبلا  نوشته ام به حقيقت پی ببرند ولی چون ممکن بود خودتان به اشکالات کارتان توجه نداشته باشيد لازم ديدم باز هم فقط يک مورد! را تذکر دهم :

 نوشتيد که : در ضمن تاريخ اسلامى در كتابهاى شيعه بسيار دستكارى شده است و سند آنان از نظر اهل سنت قابل اعتبار نيست و بايستى تاريخ را منصفانه از كتب اهل سنت بررسى كرد . نکند شوخی می کنيد!؟ اولا آيا از نظر علمی همين که حضرتعالی مطلبی را اظهار فرموديد ثابت می شود؟! خوب اينکه کاری ندارد بنده هم می گويم :  در ضمن تاريخ اسلامى در كتابهاى اهل تسنن بسيار دستكارى شده است و سند آنان از نظر شيعه قابل اعتبار نيست و بايستى تاريخ را منصفانه از كتب شيعه بررسى كرد . !!  ديديد چقدر ساده بود! ثانيا مثل اينکه توجه نداريد که اغلب منابعی که در بحثهای اخير ما معرفی شده اند از کتب مهم اهل سنت هستند بنابراين قاعدتا بايد در اعتبار آنها خدشه کنيد نه در اعتبار کتب شيعه!

ضمنا الان ديدم نوشته ايد که ما از سخنان شما ناراحت می شويم! اگر ما خدای نکرده از حرف حق بدمان می آيد خوب ناراحت بشويم چه اشکال دارد؟!  اينجا وبنوشت آزاد! است ؛ شما مقيد به رضای خدا باشيد و هرچه لازم می دانيد بنويسيد فقط مقررات عمومی و انصاف را رعايت کنيد يعنی همانطور که ما معتقديم برخی از صحابه دشمنان سرسخت و پنهان پيامبر (نحن نعلمهم) و قاتلان پاره تن رسول الله بوده اند و بر اساس ديدگاهمان بايد آنان را لعن کنيم ولی به خاطر حفظ جنبه علمی (چون بحث دوجانبه است) تا زمانی که شما به اين مطلب نرسيده باشيد آن را اظهار نمی کنيم شما هم در مقابل تا زمانی که ما از نظر علمی متقاعد نشده باشيم منصفانه است که رضی الله را در اينجا نگوييد مگر در مواردی که نقل قول باشد که خود بنده هم بدون تغيير آوردم (حالا شما که تا همين پست قبلی هم کار خودتان را کرديد و هيچيک از ما هم تا کنون مقابله نکرده ايم ديگر چرا بجای ما ؛ شما گله می کنيد؟!)

و اما با تشکر از آقای زارع از ايشان و ديگران می خواهم که بدون هيچگونه تعصب و رودربايستی نظر خود را در باره قوت يا ضعف جوابهای هر دو طرف اعلام کنند تا شايد کمکی باشد در خروج ما از پيله هايی که به دور ذهنمان تنيده ايم. به ادامه مطلب قبلی می پردازم :

  صفحة 15 / طبيعة العلاقة بين أبي بكر وعمر

كان أبو بكر من الأشخاص المقربين لعمر ، فعلاقتهما عريقة في القدم ، تعود إلى أيام ما قبل الهجرة في مكة . . . ولما هاجر المسلمون إلى المدينة ، حاول النبي ( صلى الله عليه وآله ) قدر الإمكان الإخاء بين المسلمين ، فآخى بين أبي بكر وعمر ، وحاول ( صلى الله عليه وآله ) قدر الإمكان المواخاة بين أصحاب الميول والأخلاق المتجانسة ( 1 ).  وكان عمر مندفعا جسورا لا يبالي بالعواقب ، وأبو بكر أقل اندفاعا منه ، فكان ينصحه ويردعه عن بعض أعماله وأقواله ، وربما اختلفا إذ جاء :

* ( هامش ) * ( 1 ) سنن الترمذي 12 / 299 ، سنن ابن ماجة ص 12 ، المستدرك على الصحيحين 3 / 111 ، تاريخ الطبري 2 / 56 ، خصائص النسائي 3 / 18 ، كنز العمال 6 / 394 ، 396 ، طبقات ابن سعد 3 / 22 ، الدر المنثور 4 / 114 .( * ) /

 

  صفحة 16 /"  أن الأقرع بن حابس قدم على النبي ( صلى الله عليه وآله ) فقال أبو بكر : يا رسول الله استعمله على قومه . فقال عمر : لا تستعمله يا رسول الله . فتكلما عند النبي ( صلى الله عليه وآله ) حتى ارتفعت أصواتهما . فقال أبو بكر لعمر : ما أردت إلا خلافي . فقال عمر : ما أردت خلافك . قال : فنزلت هذه الآية : { يا أيها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النبي } ( 1 ).  ففي معركة ذات السلاسل ، نصح أبو بكر عمر بضرورة الطاعة لعمرو بن العاص ، الذي نصبه النبي ( صلى الله عليه وآله ) أميرا للحملة العسكرية ، والابتعاد عن مخالفته . وفي السقيفة عندما دعا عمر إلى قتل سعد بن عبادة ( زعيم الخزرج ) ، قال له أبو بكر : الرفق ها هنا أولى ( 2 ).  وعندما رفض علي بن أبي طالب ( عليه السلام ) مبايعة أبي بكر خيره عمر بين البيعة أو القتل . فقال أبو بكر : لا أكرهه على شئ ما دامت فاطمة إلى جنبه ( 3 ).

* (  هامش ) * ( 1 ) الحجرات : 2 ، تفسير القرطبي 6 / 303 ، طبعة دار إحياء التراث العربي ، وأخرج البخاري ذلك في تفسيره للآية ، الخلفاء الراشدون ، الذهبي ص 45 .(  2 ) الإمامة والسياسة لابن قتيبة 1 / 10 .(  3 ) الإمامة والسياسة لابن قتيبة 1 / 13 فالاثنان ، متفقان على قتله ، ولكن أبا بكر متخوف من وجود فاطمة ( عليها السلام ) إلى جنبه . ( * ) /

 

  صفحة 17 / وبرز الصراع بين أبي بكر وعمر على الخلافة واضحا ، إذ جاء : قال عمر : كنت قد زورت في نفسي مقالة أقولها بين يدي أبي بكر ، فلما أردت أن أتكلم قال أبو بكر : على رسلك . . . ( 1 ).  وقال الشهرستاني : قال عمر : كنت أزور في نفسي كلاما في الطريق ، فلما وصلنا إلى السقيفة ، أردت أن أتكلم فقال أبو بكر : مه يا عمر ( 2 ).  ولما طلب عمر من أبي بكر إقالة أسامة من قيادة حملة الشام ، وثب أبو بكر وكان جالسا ، فأخذ بلحية عمر فقال له : ثكلتك أمك وعدمتك يا بن الخطاب ، استعمله رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ، وتأمرني أن أنزعه ( 3 ).  وفي أحيان أخرى رد أبو بكر طلبات وأوامر عمر غير مهتم بغضبه : فقد طلب عمر من أبي بكر أن يعزل خالد بن الوليد ، بسبب قتله مالك بن نويرة ، وزناه بزوجته فلم يعزله أبو بكر ( 4 ).  إذ تختلف نظرة الاثنين إلى خالد اختلافا حادا .

* ( هامش ) * ( 1 ) الكامل في التاريخ ، ابن الأثير 2 / 327 طبعة دار صادر ، بيروت . ( 2 ) الملل والنحل ، الشهرستاني 1 / 24 .(  3 ) تاريخ الطبري 2 / 462 .(  4 ) الإصابة لابن حجر 2 القسم 1 / 99 ، ترجمة خالد بن الوليد . ( * ) /

 

  صفحة 18 / ولما حاول عمر أن يكسب أبا بكر إلى جنبه في استنكاره لصلح الحديبية ، قال أبو بكر : أيها الرجل ، إنه لرسول الله وليس يعصي ربه ، وهو ناصره فاستمسك بغرزه ( 1 ).  وهنا يبرز رجحان عقل أبي بكر على عقل عمر . وكان تنصيب أبي بكر في السقيفة يعود إلى جهود الحزب القرشي ، أما تنصيب عمر في الخلافة فيعود إلى وصية أبي بكر المزورة . وطلب أبو بكر من أسامة الموافقة على إبقاء عمر إلى جانبه بعد أمر الرسول ( صلى الله عليه وآله ) له ولأبي بكر وبقية الأصحاب بالانخراط في جيش أسامة ، إذ قال له : إن رأيت أن تعينني بعمر فافعل ، فأذن له ( 2 ).  وكانت ابنتاهما عائشة وحفصة عند الرسول ( صلى الله عليه وآله ) في حين رد الرسول ( صلى الله عليه وآله ) طلبهما في الزواج من فاطمة ( عليها السلام ) . ورغم اختلاف الأثنين في بعض الموارد ، إلا أنهما قد عملا معا مدة طويلة ، وكانا يشكلان مع عائشة وحفصة مجموعة متجانسة في الأفكار والاعتقادات . وقد توضح عملهم المشترك في موارد كثيرة . وينتمي عمر وأبو بكر لمجموعة أكبر من تلك العصبة متمثلة في عبد الرحمن بن عوف ، وسعد بن أبي وقاص ، وأبي عبيدة بن الجراح ، وسالم مولى أبي حذيفة ، والمغيرة بن شعبة ، ومحمد بن مسلمة ، وأسيد بن

* ( هامش ) * ( 1 ) صحيح البخاري 2 / 81 ، كتاب الشروط . ( 2 ) تاريخ الطبري 2 / 462 .( * ) / 

 

صفحة 19 / حضير ، وبشير بن سعد ، وخالد ابن الوليد ، وعثمان بن عفان ، ومعاوية بن أبي سفيان ، وأبي موسى الأشعري ، وعمرو بن العاص ، وعكرمة بن جهل وآخرين . وقد عمل أبو بكر مع عمر في زمن الرسول ( صلى الله عليه وآله ) ، فكانت أعمالهما ونظراتهما متقاربة في معظم الأحيان . وبينما يغلب اللين والهدوء على أبي بكر ، تغلب الخشونة والانفعال على عمر . وهما متقاربان في كثير من الصفات والأوضاع ، مثلا نظرتهما إلى قبائل قريش وضرورة توليها الحكم بالتناوب ، دون نظر لكون أفرادها من المهاجرين أو الطلقاء ، وتفضيل قريش على غيرها من قبائل العرب والعجم . وتفضيل قريش على بقية القبائل دون نص ديني هو الذي أدى إلى ردة الكثير من قبائل العرب عن الإسلام . وهذا واضح في أقوال النبية الكذابة سجاح التي ادعت نزول ذكر سماوي عليها جاء فيه : [ يا أيها المؤمنون المتقون لنا نصف الأرض ولقريش نصفها ، ولكن قريش قوم يبغون ] ( 1 ).  ويتفقان في ضرورة إبعاد الأنصار عن الخلافة . كما يتفقان في نظرتهما إلى بني هاشم ، وضرورة إبعادهم عن الخلافة والسلطة معا . وفعلا أبعدا بني هاشم عمليا عن الحكم ، وسار على ذلك النهج عثمان ثم معاوية وخلفاؤه . تحت نظرية عدم جمع النبوة والخلافة في

* ( هامش ) * ( 1 ) الكشكول ، البحراني ص 32 .( * ) /

 

  صفحة 20 / بيت واحد . وعلى مدى أربع وعشرين سنة ، لم يتول هاشمي أي منصب في دولة الخلافة ، لا في سلم ولا في حرب ! ! واستمر هذا النهج في دولة الأمويين والعباسيين . ويتفقان أيضا في إمكانية الخروج على النص الشرعي ، إن دعت الحاجة إلى ذلك . تحت ظل نظرية المصلحة . ويتفقان على مسائل مهمة أخرى ، مثل الاكتفاء بالقرآن كما بين ذلك عمر في إطروحته : حسبنا كتاب الله ( 1 ).

*(  هامش ) * ( 1 ) صحيح البخاري 7 / 9 ، باب قول المريض قوموا عني ، صحيح مسلم ، آخر كتاب الوصية 5 / 75 ، مسند الإمام أحمد بن حنبل 4 / 356 ح 2992 ، طبقات ابن سعد 2 / 242 .

 

/ صفحة 15 / رابطه عمر وابوبكر

ابوبكر از نزديك ترين افراد به عمر بود ودوستى آنها قديمى بود وبه دوران پيش از هجرت باز مى گشت . پس از هجرت مسلمانان به مدينه نيز پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) در حد امكان بين مسلمانان برادرى برقرار كرد وبين ابابكر وعمر نيز برادرى برقرار كرد وافرادى كه با يكديگر دوست بودند واخلاق شان موافق يكديگر بود را برادر قرار مى داد . ( 1 ) عمر كارى به عاقبت كار نداشت ولى ابوبكر كمتر خشمگين مى شد وعمر را نيز نصيحت مى كرد واز برخى كارها وگفتارهايش باز مى داشت ، گاهى نيز اختلاف پيدا مى كردند . براى مثال وقتى اقرع بن حابس نزد پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) آمد . ابوبكر گفت : اى رسول خدا ! او را سركرده ء قوم خودش قرار بده ، عمر گفت : اى رسول خدا ! اين كار را مكن . آن دو نفر نزد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) با يكديگر درگيرى لفظى پيدا كردند ، وصدا را بالا بردند وابوبكر به عمر گفت : تو ، تنها قصد مخالفت با من را دارى .

* ( هامش ) * ( 1 ) سنن الترمذى ، ج 12 ، ص 299 ، سنن ابن ماجه ، ص 12 ، مستدرك الصحيحين ، ح 3 ، ص 111 ، تاريخ الطبرى ، ح 2 ، ص 56 ، خصائص النسائى ، ج 3 ، ص 18 ، كنزالعمال ، ح 6 ، ص 394 - 396 ، طبقات ابن سعد ، ج 3 ، ص 22 ، الدر المتشور ، ج 4 ، ص 114 .( * ) /

 

  صفحة 16 / عمر گفت : چنين نيست . اين آيه نيز در آن هنگام نازل شد : * ( اى ايمان آورندگان ! صداى خود را از صداى پيامبر ، بلندتر مكنيد ) * ( 1 ) در معركهء " ذات السلاسل " نيز ابوبكر عمر را نصيحت كرد وگفت بايد از عمروبن عاص كه فرمانده ء سپاه از طرف پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بود اطاعت كند وبا او مخالفت نكند . در سقيفه نيز وقتى عمر خواست كه سعد بن عباده ( رئيس قبيله خزرج ) را بكشد ، ابوبكر به عمر گفت : در اين شرايط ، مدارا بهتر است . ( 2 ) وقتى على بن ابى طالب ( عليه السلام ) از بيعت با ابابكر سرباز زد نيز عمر دو راه حل به پيش پاى على گذاشت او را بين بيعت كردن يا كشته شدن ، ولى ابابكر گفت : تا هنگامى كه فاطمه در كنارش است او را مجبور به كارى نخواهيم كرد . ( 3 ) در مورد خلافت نيز بين ابابكر وعمر درگيرى پيش آمد : عمر مى گويد : خود را آماده كرده بودم كه پيش روى ابابكر سخنرانى كنم وهنگامى كه خواستم سخن بگويم ابوبكر گفت : دست نگه دار . . . ( 4 ) شهرستانى مى نويسد كه عمر گفت : در راه خود را آماده مى كردم كه چه سخنى بگويم ، هنگامى كه به سقيفه رسيديم خواستم سخن بگويم كه ابابكر گفت :

* ( هامش ) * ( 1 ) سوره هجرات ( 49 ) آيه 2 ، تفسير القرطبى ، چاپ دار احياء التراث العربى ، ج 6 ، ص 303 ، بخارى اين روايه را در تفسير اين آيه ، الخلفاء الراشدون ، الذهبى ، ص 45 .(  2 ) الامامة والسياسة ، ابن قتيبه ، ح 1 ، ص 10 .(  3 ) الامامة والسياسة ، ابن قتيبه ، ح 1 ، ص 13 هر دو در كشتن حضرت على ( عليه السلام ) متفق بودند اما ابوبكر واهمهء وجود فاطمه در كنار على ( عليه السلام ) داشت . ( 4 ) الكامل في التاريخ ، اين الأثير ، بيروت ، چاپ دار صادر ، ح 2 ، ص 327 .( * ) /

 

  صفحة 17 / ساكت بمان اى عمر ! ( 1 ) از طرفى وقتى عمر از ابابكر درخواست كرد اسامه را از فرماندهى لشكر عازم به شام بركنار كند ، ابوبكر كه نشسته بود از جا پريد وريش عمر را گرفت و گفت : مادرت به عزايت بنشيند ومرگت را ببيند اى پسر خطاب ! رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) او را به اين كار گمارده است وتو مى خواهى بر كنارش كنى ؟ ! ( 2 ) در هنگامه هاى ديگرى نيز ابابكر درخواست هاى عمر را رد كرد وبه خشم او اعتنايى نكرد . براى مثال ، عمر از ابابكر درخواست كرد تا خالد بن وليد را به دليل كشتن مالك بن نويره وزنا با زن او بركنار كند ولى ابابكر چنين نكرد ( 3 )،  زيرا اين دو نفر راجع به خالد نظرى بسيار متفاوت داشتند . وقتى عمر سعى كرد تا ابابكر را با خود همرا كند كه با صلح حديبيه مخالفت كنند نيز ابابكر گفت : اى مرد ! اين شخص رسول وفرستاده ء خداست واز دستور پروردگارش سرپيچى نخواهد كرد واو نيز ياريش مى كند ، پس به او تمسك كن . ( 4 ) از اينجا روشن مى شود كه عقل وتدبير ابابكر بيش از عمر بوده است . به خلافت رسيدن ابابكر در سقيفه به تلاش فراوان حزب قريشى باز مى گردد ، ولى به خلافت رسيدن عمر به وصيت جعلى ابابكر بر مى گردد . ابابكر از اسامه درخواست كرد تا اجازه دهد عمر نزدش بماند ، در حالى

 * ( هامش ) * ( 1 ) الملل والنحل ، الشهرستانى ، ج 1 ، ص 24 .(  2 ) تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 462 .(  3 ) الاصابة ، ابن حجر ، ج 2 ، بخش 1 ، ص 99 ، ترجمه خالد بن وليد . ( 4 ) صحيح البخارى ، كتاب الشروط ، ج 2 ، ص 81 .( * ) /

 

  صفحة 18 / كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) به او وابابكر وبقيه اصحاب دستور داده بود به سپاه اسامه بپيوندند . ابابكر به اسامه گفت : اگر صلاح بدانى اجازه بده عمر براى كمك من نزدم بماند . ( 1 ) با آن كه اين دو نفر در برخى موارد اختلافاتى داشتند ، ولى زمانى طولانى با يكديگر كار مى كردند واين دو تن با عايشه وحفصه گروهى هم فكر وهم اعتقاد را تشكيل داده بودند كه در موارد بسيارى اين وحدت عمل نمودار مى شود . ابابكر وعمر گروهى بالاتر از اين داشتند ، عبد الرحمان بن عوف ، سعدبن ابى وقاص ، ابى عبيدة بن جراح ، سالم ( غلام ابى حذيفه ) ، مغيرة بن شعبه ، محمد بن مسلمه ، اسيد بن حضير ، بشير بن سعد ، خالدبن وليد ، عثمان بن عفان ، معاوية بن ابى سفيان ، ابو موسى اشعرى ، عمروبن عاص ، عكرمه بن ابى جهل از جملهء اين گروه هستند . ابوبكر وعمر در زمان رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) نيز همكارى داشتند وكارها و نظراتشان در بيشتر زمان ها نزديك به هم بود . زمانى كه نرمى وملايمت بر ابوبكر چيره مى شد حالت خشونت وعصبانيت نيز بر عمر چيره مى گشت . البته اين دو تن در بسيارى صفات وحالات با يكديگر نزديك بودند ، براى مثال ، در مورد قبيله هاى قريش ولازم بودن خلافت هميشگى ، ايشان اتفاق نظر داشتند وفرق بين قريشيان مهاجر وطليق ( آزاد شده ) قايل نبودند ، و بالاخره قريش را بر تمام قبيله هاى عرب وعجم ترجيح مى دادند . ترجيح وبرترى دادن قريش بر ديگر قبيله هاى عرب باعث شد بسيارى

* ( هامش ) * ( 1 ) تاريخ الطبرى ، ج 2 ، ص 462 .( * ) /

 

  صفحة 19 / از قبايل عرب از اسلام رو گردان شوند وراه ارتداد را پيش بگيرند . اين مطلب در سخنان پيامبر دروغين يعنى " سجاح " - كه زنى دروغگو بود ومى گفت از آسمان بر او وحى نازل مى شود - آشكار است : [ اى ايمان آورندگان پرهيزگار ! نيمى از زمين براى ما ونيمى از آن براى قريش است ، ليكن قريشيان گروهى ستم پيشه اند ] . ( 1 ) عمر وابابكر در مورد ضرورت دور كردن انصار از خلافت نيز هم عقيده بودند ، چنان كه لازم مى دانستند بنى هاشم از خلافت نيز از حكومت دور بمانند وبه طور عملى بنى هاشم را از زمام دارى مسلمانان دور كردند وعثمان و معاويه وجانشينان شان نيز همين شيوه را پيش گرفتند واين كارها را بر اساس تئورى ناموزون : ( جمع نشدن نبوت وخلافت در يك خاندان ) انجام مى دادند ! در طول بيست وچهار سال پس از پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) ، هيچ يك از بنى هاشم به هيچ منصب حكومتى دست نيافت ، نه در زمان صلح ونه در زمان جنگ . اين شيوه در پادشاهى امويان وعباسيان ادامه يافت . ابابكر وعمر در مورد " امكان عمل نكردن به نص شرعى " نيز هم رأى بودند ودر موقع نياز اين كار را روا مى دانستند واين كارشان بر اساس نظريه " مصلحت انديشى " انجام شد . موضوع بسيار خطرناك ديگرى نيز مورد نظر ابابكر وعمر بود يعنى " اكتفا به قرآن تنها " ، چنان كه عمر در كودتاى خود در روز پنج شنبه در منزل پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) مى گويد : " كتاب خدا ما را بس است . " ( 2 )

* (  هامش ) * ( 1 ) الكشكول ، بحرانى ، ص 32 .(  2 ) صحيح بخارى ، باب قول المريض قوموا عنى ، ج 7 ، ص 9 ، صحيح مسلم آخر كتاب وصيت ، ج 5 ، ص 75 ، مسند الامام أحمد بن حنبل ، ج 4 ، ص 356 ، ج 2992 ، طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 242 .( * ) /

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على خاتم الأنبياء و المرسلين محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان إلى يوم الدين.

با عرض سلامى مجدد ، سخنان آقاى زارع برايم جالب بود و اگر اجازه بفرمايند فقط ، بگويم :

حرفتان كاملاً درست است كه ما همه انتخاب خود را از قبل كرده ايم .

ولى از خودم حرف بزنم ، بنده آماده ام حق را قبول كرده و از الله تعالى نيز مى خواهم كه حق را برايم جلوه گر ساخته و مرا بدان راه رهنما باشد.

اما از تندى سخنانم با عرض معذرت ، اگر سخنم در باره ى بعضى مؤلفان و راويان شيعه گناه باشد باز آن گناه نمى تواند بزرگتر از اين باشد كه نسبت به مادران مؤمنان ( زنان رسول صلى الله عليه و اله وسلم ) بى احترامى كرده و آنان را خارج از مقامى بدانيم كه خداوند بر آن تأكيد كرده استَ!

حتى بارها در اين جا مورد تذكر واقع شده ام كه از عبارت " رضي الله " در باره ى زنان رسولمان دورى كنم!

اين درخواست متكرر مرا وادار كرد كه به دفاع از مادرانم سخنى با تكيه به  كتاب خدا  برايتان بنويسم كه متأسفانه هيچ عكس العمل مثبتى كه نشان دهنده ى قبولتان باشد نديدم و هنوز هم نمى دانم كه آيا كتاب خدا را ۱۰۰٪ قبول داريد يا برايتان تفسيرهاى ديگرى وجود دارد.

در هر حال ، بين نوشتن حرف و آنچه در دل زمزمه مى شود ممكن است كمى فاصله باشد بهمين خاطر متوجه شدم شما بسيار از حرفهايم ناراحت مى شويد در حاليكه هدف بنده اين نيست.

بنده اين امكان را هم مى دهم كه در كتب اهل السنة هم ممكن است مواردى باشد كه نه شما و نه ما آنها را قبول داريم !

پس بجاى عكس العمل تند ، اميدوارم بتوانيم وارد بحثى با ثمر باشيم.

البته بنده هم آنچنان متبحر به علوم تاريخى و دينى نيستم كه فكر كنيد بحث با من احتياج به علم و بينشى قوى داشته باشد!

فقط ايمان من اينست كه حق هر لحظه ظاهرتر شده و نبايستى از بيم اينكه در  ايمانمان خلل وضعف ايجاد شود، از ورود به بحث و نقاش ترسيد!

كه مى داند ، شايد بحث هاى من باعث قوى شدن ايمان شما و ما شود!

فقط از الله تعالى مى خواهيم ما را هدايت كند.

اجازه بدهيد اين حرف شما را تكرار كنم زيرا موارد جالبى داشت:

"

شاید 6 سال پیش، زمانی که هنوز از توطئه‏ها و تهمت‏های وهابیت بی‏خبر بودم و بشارت 12 سرور از فرزندان اسماعیل را در تورات نشنیده بودم و روایت 12 خلیفه‏ی پیوسته‏ی صحاح را نخوانده بودم، به جهت مشکلاتی که در اعتقادات عوام جامعه می‏دیدم، نظراتی غیر از دیگران داشتم. بعضی از آن‏ها را با عقل ناقصم و برخی را با حکم صریحی که در قرآن دیده بودم و برخی را با تطابق دادن با رفتار و گفتار بزرگان توجیه می‏کردم. اما کار به جایی کشید که در مورد امامت 12 امام و ترتیب و توالی آن، با خودم گفتم شاید اصلا آنچه به من رسیده صحیح نباشد.(2) به همین دلیل به تنها مرجعی که از صحتش اطمینان کامل داشتم مراجعه کردم و سوالم را به کتاب خدا عرضه کردم. پاسخی را که گرفتم ترجمه نمی‏کنم و برداشت را به خودتان می‏سپارم.
هود - 17
أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إَمَامًا وَرَحْمَةً أُوْلَـئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَمَن يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلاَ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِّنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يُؤْمِنُونَ

اگر ممكن است توضيحى بدهيد زيرا من در اين آيه دليلى بر امامت ۱۲ امام نمى بينم.

در ضمن تورات به حكم قرآن محرف شده و حجت و دليل ما مسلمانان نيست.

و رسول اسلام (ص) توصيه فرموده كه كتابهاى آنان را كنار نهاده زيرا براى ما بهترين و كاملترين كتاب خدا كه به دور از باطل است ، نازل شده.

و رسول اسلام (ص) بارها در احاديث مختلف ما را از تشبه و تقليد يهود برحذر داشته اند.

و البته عقيده ى ۱۲ امام ، ريشه ى دارد و دست يهود از آن خالى نيست .

اولين كسى كه در دين اسلام بدعت و گمراهى بوجود آورد ، شخصى بود بنام عبد الله بن سبأ كه به ظاهر وارد اسلام شده و ادعاى الوهيت و خدايى علي بن ابى طالب را ترويج داد.

امام على (ع) با شدت با آنها روبرو شد زيرا مى دانست اين اعتقاد به خاطر محبت به او نيست و بلكه براى انحراف اسلام راستين است.

عبد الله بن سبأ اولين شخصى بود كه به ابوبكر و عمر رضي الله عنهما ناسزا مى گفت و اعتقاد به وصايت ( جانشينى پيامبر ) داشت.

او ( عبد الله بن سبأ ) در هنگامى كه بر دين يهود بود نيز اعتقاد داشت كه موسى (ع) وصي و جانشينى داشت به نام يوشع بن نون.

ببنيد اگر مايل باشيد مى توانيم ببنيم اصلاً جانشينى پيامبر يعنى چه؟

رسولان خدا نمى توانند از خود جانشينى انتخاب كنند مگر اينكه رسولى مثل خودشان باشد.

موسى به عيسى و عيسى به محمد عليهم الصلاة و السلام بشارت داد .

و رسول الله محمد (ص) آخرين رسولان خداست و جانشينى نداشت.

و اينكه در سفر و جنگها ، كسى را در شهر قرار مى داد به منظور دفاع از زنان و كودكان و امانت هاى مردم بود.

و در يكى از آن جنگها امام على را داخل شهر مأمور به ماندن كرد كه اينكار بر امام خيلى سخت آمد زيرا فكر كردند بودن ايشان با زنان و كودكان نشان ضعف بوده و ترجيح مى دانند به رسول به جنگ بروند.

رسول خدا براى اينكه به ايشان آرامش و به منافقان بفهمانند كه ماندن على نشان ضعف او نبوده فرمودند:

" آيا نمى خواهى با من بمانند هارون به موسى باشى ، حال اينكه بعد از من نبى نيست."

زيرا موسى هنگام رفتنش به ميعاد ۴۰ روزه هارون را با خود نبرد و در شهر با مردم ترك كرد.

البته بايد فراموش نكرد كه تنها امام على به مأموريت ماندن در شهر و حمايت از زنان و كودكان و امانتها ، نشده است.

اين ليست اسامى صحابه است كه به امر رسول اسلام در جنگها ، بجاى شركت با رسول خدا در شهر مانده و مأموريت حفظ امانتها ( زنان و كودكان و اموال ) داشتند.

۱- سعد بن عبادة ، دو بار مثال : در غزوة بواط

۲-زيد بن حارثة دو بار ، مثال : غزوة بني مصطلق

۳- أباسلمة المخزومي در غزوة العشير

۴-ابن أم مكتوم ۱۱ بار نماينده و مأمور شد در مدينه ماند ، مثال : بدر الكبرى-أحد -حمراء الأسد-الأحزاب -بني نضير- دومة الجندل-بني لحيان-الحديبية- ذي قرد

۵-ابا لبابة الأنصاري دو بار ، مثال: غزوة بني القينقاع و غزوة السويق

۶- عثمان بن عفان دو بار مثال: غزوة ذي امر و ذات الرقاع

۷- عبدالله بن رواحة الأنصاري - بدر الثالثة

۸- أبو رهم الغفاري - بني قريضة


 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

سلام
حقیقت این است که نه قصد داشتم در بحث شرکت کنم و نه این داستان را برای کسی دلیل بیاورم؛ اما مطلب «موضوع بحث ...» خانم همسایه برایم جالب بود.
از کشف بزرگ ایشان که نهج البلاغه را امیر المومنین ننوشته‏اند و تکرار مکرر اتهام دروغین بودن کتب شیعه که بگذریم، وقتی دیدم خانم همسایه نزدیکی و خویشاوندی علی (ع) با رسول الله (ص) را دلیلی می‏دانند برای خلیفه نشدنشان! با خودم گفتم اگر این داستان را نگویم ظلم بزرگی کرده‏ام.
شاید این داستان مشخص کند که چرا تمایلی برای بحث در این مورد ندارم و چرا من هم مثل دیگران از پیش تصمیمم را گرفته‏ام و انتخابم را کرده‏ام.
بنا به سابقه‏ای که از گفته‏های خانم همسایه دارم(1)، ممکن است ایشان بخواهند باز هم من را هدایت کنند و متوجه اشتباهم نمایند. ممکن است بگویند برداشتم اشتباه بوده، من را هم مثل دیگران متهم به دروغگویی کنند، اهمیت مسئله را کم کنند، لیاقت ادراک من را زیر سوال ببرند یا صدها خط بی ربط بنویسند که اصل موضوع گم شود. شاید دوباره سوالی را که قبلا مطرح شده پیش بکشند و یا مصداق برداشت را چیز دیگری بدانند و...
حتی ممکن است دیگران هم من را بازخواست کنند که نباید بدون علم و دانش کافی دست به چنین کاری بزنم و تا توان عمل ندارم ایمانم را به خطر نیندازم. اما به لطف الهی حقیقت بر من روشن شده و انشاءالله هیچ بنی بشری نمی‏تواند من را از آن چه پروردگار به من عنایت کرده جدا کند.

شاید 6 سال پیش، زمانی که هنوز از توطئه‏ها و تهمت‏های وهابیت بی‏خبر بودم و بشارت 12 سرور از فرزندان اسماعیل را در تورات نشنیده بودم و روایت 12 خلیفه‏ی پیوسته‏ی صحاح را نخوانده بودم، به جهت مشکلاتی که در اعتقادات عوام جامعه می‏دیدم، نظراتی غیر از دیگران داشتم. بعضی از آن‏ها را با عقل ناقصم و برخی را با حکم صریحی که در قرآن دیده بودم و برخی را با تطابق دادن با رفتار و گفتار بزرگان توجیه می‏کردم. اما کار به جایی کشید که در مورد امامت 12 امام و ترتیب و توالی آن، با خودم گفتم شاید اصلا آنچه به من رسیده صحیح نباشد.(2) به همین دلیل به تنها مرجعی که از صحتش اطمینان کامل داشتم مراجعه کردم و سوالم را به کتاب خدا عرضه کردم. پاسخی را که گرفتم ترجمه نمی‏کنم و برداشت را به خودتان می‏سپارم.
هود - 17
أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إَمَامًا وَرَحْمَةً أُوْلَـئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَمَن يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلاَ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِّنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يُؤْمِنُونَ


در پناه حق

-----------------------------------
(1) یک بار به خانم همسایه از پیش تذکر دادم که فقط به منظور هدایت دیگران بحث را ادامه ندهند؛ ایشان هم بعد از برآشفتگی ملایمی پاسخ بسیار زیبایی دادند که واقعا اگر عمل می‏شد آمال ما برآورده بود. اما در بحث بعدی دقیقا همان که گفته بودند نخواهند کرد را بروز دادند. این مطالب هم تنها تذکری مثل قبلی است و بازخواست پیش از عمل نیست. انشاءالله رفتار و برخورد ایشان هم راهنمای ما خواهد بود.
(2) من این داستان که افرادی در یک چیز شک می‏کنند و بعد از تحقیق به همان باور اولیه می‏رسند را بارها از زبان نوجوانان و جوانان کم تجربه‏ای که می‏خواهند حرفشان را به کرسی بنشانند شنیده‏ام. باورش با خودتان.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط محمد زارع  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد بن عبدالله و على آله و صحبه من تبعهم بإحسان إلى يوم الدين.

با تشكر از ادامه بحث و صبورى شما ، مطالبى كه ذكر كرديد جالب بود.

ولى احتياج به جستجو و بحث دارم .

البته بعيد نمى بينم كه خلفاى مسلمانان و فرزندانشان را ترور كرده باشند ، اما سؤالى باقى مى ماند و آن اينست:

از كجا معلوم كه بنى اميه دست داشتند؟

امكان اينكه يهود در آن فتنه ها دست داشته باشند ، بسيار قوى تر است.

زيرا از اول آنان به عنوان " منافقين " وارد اسلام شده و با توطئه و فتنه با دشمنان اسلام همكارى مى كردند.

رسول اسلام بسيارى از آنان را رسوا و حذيفة يكى از صحابه نام آنان را يادآورى مى كرده است.

آنان (يهود ) در زمان تمام خلفا سعى در نابودى خلافت و حكومت اسلامى داشتند.

و قصه ى عبد الله بن سبأ و ادعاى الوهية ( خدايى ) امام علي رضي الله عنه از آن جمله فتنه ها بود كه امام على دستور به سوزاندن آن جماعت كرد و بنابه روايتى رهبر آنان يعنى عبد الله بن سبأ را بخاطر كهنسالى تبعيد كردند.

عبد الله بن سبأ از يهود بود و در يهوديتش نيز اعتقاد خاطئ و گمراه كننده داشت ، تا اينكه خود را مسلمان خواند و باعث فتنه هاى بزرگى در اسلام شد.

و در باره ى قتل طلحه نيز دست خوارج و يهود از پشت آشكار است ، زيرا آنان از اينكه  امام على موفق به قانع كردن طلحه به بازگشت به مدينه شود ، در هراس بودند.

همانطور كه مى دانيد طلحه در حرب جمل كشته شد و كشته شدن او باعث شد كه تهمت آن به جيش امام على داده شده و بين آنان كشتار شود.

البته فراموش نشود كه جنگ جمل ابتداء براى جنگ بر عليه خوارجى كه عثمان را كشته بودند آماده شده بود ، ولى امام على بر اين اعتقاد بود كه بايستى اين قصاص و خونخواهى به تأخير افتاده تا حكومت اسلامى ايشان قدرت گيرد.

ولى با كشتن طلحه و فريادهايى كه كشتن طلحه را به فرمان جيش امام على اعلام مى كرد ، بين لشكر امام و لشكر ى كه ام المؤمنين عائشة و طلحه در آن بودند ، كشتارى سخت شروع شد.

ولى امام على (ع) بعدها در سخنان خود ، برائت خود را از خون طلحه اعلام داشته و روشن ساخت كه آن قتل فتنه اى براى جنگ بين مسلمانان بود.

اميدوارم خداوند اين امت را از فتنه ها حفظ كرده و حيله هاى دشمنان را آشكار سازد.

البته فراموش نكرده بگويم كه ، قبلاً نيز در جايى خوانده بودم كه ، امكان ترور خليفه ى مسلمانان ابوبكر رضي الله عنه را بسيار ترجيح داده ولى در ضمن قاتلان آن آشكار نشدند زيرا همانطور كه تاريخ و روايات نقل مى كند بصورت مسموم كردن در مدتى طولانى بود.

ولى هيچ شكى نيست كه دشمنان اول و آخر اين أمت ، يهود بوده و هستند.

يهود قاتلان انبياء و رسولان خدايى بوده و هميشه براى كشتن رسول اسلام دست به توطئه مى زدند و بهمين خاطر عده اى از يهود به ظاهر وارد لباس اسلام گشته و به عنوان " منافقان " در قرآن ذكر شده اند.

و اينكه تهمت توطئه ى قتل رسول و يارانش را به مسلمانان دهيم ، ظلمى واضح و آشكار است.

زيرا مسلمان بنابه سخنان رسول اسلام ، كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.

آنانى كه به توطئه دست مى زدند ، منافقان بوده و هيچ گاه به عنوان مسلمان خوانده نشده و نمى شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين

ابتدا به يک پيام جالب توجه کنيد :

نويسنده: یک سنی
پنجشنبه 13 مهر1385 ساعت: 11:22
سلام ....اصلا اسلام باب دست بردارید بابا نماز بخونید روزه بگیرید کار نیک انجام بدین ما اصلا کاری به خلافت نداریم اصل دین بود در دوران محمد و بس کار به بعد از آن نداریم
 

با تشکر از اين خواننده گرامی از ايشان می خواهم حتما بحثها را دنبال کنند تا بزودی برايشان روشن شود که حساسيتها و بحثها در اين قسمتها به چه دلايلی است ؛ و اما خانم همسايه!

از اينکه  مشتاقانه بحثها را تا اينجا دنبال کردند تشکر و تعجب مي کنم. ايشان براي بنده به عنوان اولين فردي از اهل تسنن هستند که تا اين حد اهل گفتگوي مذهبي بوده اند و حوصله و پشتکار خوبي دارند. گرچه به همه آنچه تا کنون مطرح کردم توجه کامل نکردند ولي خود اين مطلب که از ورود در بحث امتناع نمي کنند انشاءالله مقدمه نجات خواهد بود.

 اما همچنانکه قبلا هم نوشتم براي اينکه محقق خوبي باشيم لازم است نکات مبنايي را به درستي رعايت کنيم مثلا اينکه در هر موضوعي احتمالات و اقوال مختلف را بررسي کرده و آنگاه با درايت لازمه به داوري بنشينيم. آنچه ايشان در باره تشابه بحث ما با مباحثه بين مسلمان و مسيحي نوشتند و اينکه چون نسبت به اهل بيت عليهم السلام احترام قائلند نمي توانند مقابله به مثل کنند نيز براي من نمود يکي ديگر از اشکالات مبنايي است. همينطور آنچه در گفتار قبلي شان در مورد نهج البلاغه نوشتند ؛ زيرا ايشان ابتدا در گفتار قبلشان با استناد به همين نهج البلاغه خواستند تئوري سازشی خود را ثابت کنند ولي به محض آنکه اشاره به تصريحات حضرت امير عليه السلام در نهج البلاغه کرديم ؛ به تفصيل در اينکه امام علي عليه السلام اين کتاب را ننوشته اند بحث کردند در حالي که کسي ادعا نکرده بود ، حضرت اين کتاب را نوشته اند! (درست در اولين سطرهاي متن استنادي مطلب قبلي من (به عربي) منتفي شده بود)

به هر حال بنده وظيفه دارم به ايشان و ديگر خوانندگانمان تذکر دهم که ما بايد بحثهايمان را از کيلومترها قبل از اين! پيگيري کنيم و اگر ايشان فرصت بدهند چنين نيز خواهيم کرد اما همچنانکه قبلا هم نوشتم همه مسلمانان واقعي اختلاف را دوست ندارند و خيلي خوب بود اگر در صدر اسلام آنطور که رسول گرامي ما صلي الله عليه و آله و سلم مي خواستند عزت اسلام و اتحاد مسلمين حفظ مي شد. ما نمي توانيم زمان را به عقب برگردانيم تا تاريخ را تغيير دهيم و علم ما به تاريخ نيز بر اساس اقوال و اسناد گذشتگان خواهد بود. اما اگر آنطور که ايشان مي گويند ما بايد اعتراف کنيم که از صدر اسلام تا زمان خانم همسايه! همه حتي بزرگان تشيع و تسنن نيز بر گمراهي خود و گمراه کردن ديگران اصرار داشته اند! حال براي اينکه ايشان بدانند که دامنه اقوال و تئوري هاي مختلف به ايشان محدود نشده و تا چه حد وسعت دارد گرچه اصلا مايل نبودم وارد اين بحث شوم اما در چند قسمت پياپي ، برخي از تحليلهاي تاريخي را که مي تواند در وسعت و عمق ديدمان موثر باشد (ولو به عنوان احتمال) ذکر مي کنم و اميدوارم توجه کنند که اگر صاحب اين نوشتار هم از ايشان بخواهد که آنچه را گفته دربست بپذيرند چه بايد کرد؟ و براي اينکه خوانندگان فارسي زبان نيز بي بهره نمانند ترجمه تقريبي مطالب هر قسمت را هم در پايان همان قسمت مي آورم: 

تمتاز عائلة أبي قحافة على بعض العوائل بطول أعمارها ، فلقد توفي أبو قحافة وعمره سبع وتسعون سنة ( 1 )،  وقد مات كمدا على اغتيال أبي بكر ( 2 ).  وبلغ سن أبي بكر الثالثة والستين وهو في أتم صحة وسلامة ، ولولا سهام الاغتيال الخاطفة لبلغ ما قدر الله تعالى له أن يعمر . ولم يخطر على بال الكثير من المسلمين إن أبا بكر الخليفة الأول * ( هامش ) * ( 1 ) أسد الغابة 3 / 581 ، طبعة دار إحياء التراث العربي ، الإستيعاب ، الترجمة 1773 ، 3 / 1036 ، الكامل في التاريخ ، ابن الأثير 2 / 617 ، طبعة الأعلمي - بيروت . ( 2 ) واسمه عثمان بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة . ( * ) / صفحة 6 / للمسلمين قد اختطفته يد الاغتيال ، إذ كيف يجرؤ البعض على اغتياله ولماذا ؟ ومن عساه أن يكون القاتل ؟ وهل كان فرد أو مجموعة منظمة ؟ وهل قتلوه لأسباب سياسية أم اجتماعية ؟ هذه الأسئلة كلها تفرض نفسها على كل من يسمع بعملية اغتيال أول خليفة للمسلمين . وقد كان أبو بكر أول خليفة وأول رجل من بني أبي قحافة وبني تيم يقتل بقضية اغتيال خطيرة ( 1 ).  وكانت وفاة أبي بكر لثماني ليال بقين من جمادي الآخرة ليلة الثلاثاء وهو ابن ثلاث وستين سنة . وفي سنة 36 هجرية قتل عميد آخر من أعمدة بني تيم ألا وهو طلحة بن عبيد الله التيمي . وقد قتل طلحة بسهم مسموم جاءه من الخلف ، رماه مروان بن الحكم انتقاما لدماء عثمان ، وهو ثاني شخصية من بني تيم يموت بمكائد بني أمية . وبينما قتل أبو بكر وهو خليفة المسلمين ، قتل طلحة وهو عامل قوي لنيل الخلافة الإسلامية خلفا لأبي بكر ، ليكون ثاني شخصية من بني تيم ينال منصب الحاكم الإسلامي الأعلى . * ( هامش ) * ( 1 ) المستدرك الحاكم 3 / 60 باب المغازي ، طبع دار الكتب العلمية - بيروت . ( * ) / صفحة 7 / وكانت عائشة تؤيد بقوة عملية وصول طلحة التيمي إلى حكم المسلمين . وأصابت سهام المنون محمد بن أبي بكر فقتلته في ريعان شبابه في أيام ولايته لإفريقيا ، فذهب مضحيا ومجاهدا وعاملا مخلصا في سبيل الله تعالى . وكانت شخصيته نافذة وقوية وأفعاله حكيمة ومنظمة تاركا الدنيا مقبلا على الآخرة مضحيا في سبيل القيم الإسلامية العليا . وهكذا تلاحقت المصائب على عائلة أبي قحافة ، فلقد قتل أبو بكر في سنة 11 هجرية ، ومات أبو قحافة بعد مدة قليلة من ذلك الحادث . وفي سنة 38 هجرية قتل محمد بن أبي بكر بيد معاوية بن أبي سفيان في مصر ، ثم وضعه في جيفة حمار وأحرقه ( 1 ).  وانشغل معاوية بن أبي سفيان بإدارة الدولة الواسعة وشؤونها المعقدة ، فتركت عائلة أبي بكر وشأنها فترة من الزمن ، بعد أن فقدت ثلاثة من زعمائها ، وهم أبو بكر وابنه محمد وطلحة بن عبد الله . وفي سنة 58 هجرية جاء معاوية بن أبي سفيان إلى المدينة المنورة حاملا معه برنامجا جديدا وخطيرا ألا وهو خلافة ابنه يزيد للمسلمين ، فعارض المسلمون ذلك في مقدمتهم الصحابة ، وعندها أمر معاوية بقتل المعارضين لأطروحته وعلى رأسهم ولدا أبي بكر عبد الرحمن وعائشة ! * ( هامش ) * ( 1 ) البداية والنهاية ، ابن كثير 8 / 416 ، طبعة دار إحياء التراث العربي - بيروت . ( * ) / صفحة 8 / وهكذا أصيبت عائلة أبي بكر مرة أخرى بضربات أموية غادرة وخاطفة ، فقتل عبد الرحمن وأخته عائشة في سنة واحدة . وهكذا طوى الأمويون صفحة أبي بكر وأولاده وابن عمهم طلحة إلى الأبد ! ولم يكن يخطر في بال أبي بكر بأن الأمور ستجري بهذا الشكل السريع إلا أن رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) قد قال قبل موته : " أقبلت الفتن كقطع الليل المظلم يتبع آخرها أولها ، الآخرة شر من الأولى " ( 1 ).  وقال النبي ( صلى الله عليه وآله ) : لتتبعن سنن من كان قبلكم شبرا شبرا وذراعا بذراع ، حتى لو دخلوا حجر ضب تبعتموهم ، قلنا يا رسول الله اليهود والنصارى ، قال : فمن ( 2 ).  وقال رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) أيضا : " وتتبعوني اقتادا يهلك بعضكم بعضا " ( 3 ).  وكان أبو بكر في أيام السقيفة يعتقد بأن الخلافة ستنتقل في قبائل قريش دون مشاكل ولا دماء ، ولكنها كانت رحلة خطيرة في عالم الأحداث كسفينة صغيرة فوق موج البحر المتلاطم . فلقد قتل الكثير من رجال السقيفة في زمن انتظارهم وصول الخلافة * ( هامش ) * ( 1 ) تاريخ الطبري 2 / 432 ، طبعة الأعلمي - بيروت . ( 2 ) صحيح البخاري 9 / 759 ، طبع دار القلم - بيروت . ( 3 ) الطبقات الكبرى ، ابن سعد 2 / 193 .( * ) /  صفحة 9 / إليهم أو إلى قبائلهم ، وكان انتظار ممل وأمر من العلقم من وجهة نظرهم . أفقدهم صبرهم ! ولقد قتل الكثير من الملوك وعامة الناس بالاغتيال ، وأول من اغتيل في هذه الدنيا كان هابيل الذي قتل بيد قابيل حسدا وظلما . وذكر القرآن الكريم قصتهما فقال : { واتل عليهم نبأ ابني آدم بالحق إذ قربا قربانا فتقبل من أحدهما ولم يتقبل من الآخر قال لأقتلنك قال إنما يتقبل الله من المتقين ا 27 لئن بسطت إلي يدك لتقتلني ما أنا بباسط يدي إليك لأقتلك إني أخاف الله رب العالمين ا 28 إني أريد أن تبوأ بإثمي وإثمك فتكون من أصحاب النار وذلك جزاء الظالمين ا 29 فطوعت له نفسه قتل أخيه فقتله فأصبح من الخاسرين ا 30 فبعث الله غرابا يبحث في الأرض ليريه كيف يواري سوأة أخيه قال يا ويلتا أعجزت أن أكون مثل هذا الغراب فأواري سوءة أخي فأصبح من النادمين } ( 1 ).  إذ قال قابيل الليلة أقتله ، وأخذ معه حديدة فاستقبله وهو منقلب فقال : يا هابيل تقبل قربانك ورد علي قرباني لأقتلنك . . . فرفع الحديدة وضربه بها . فقال : ويلك يا قابيل أين أنت من الله كيف يجزيك بعملك ؟ فقتله وطرحه في جوبة من الأرض وحثى عليه شيئا من التراب ( 2 ). * (  هامش ) * ( 1 ) سورة المائدة : 27 - 31 .(  2 ) تفسير ابن كثير 2 / 72 طبعة دار إحياء التراث العربي - بيروت . ( * ) / صفحة 10 / وكان قتله عند عقبة حراء ، وقيل بالبصرة في موضع المسجد الأعظم ( 1 ).  وتكررت حالة الاغتيال مرارا في الدنيا ، ولم يسلم منها الأنبياء والأوصياء فلقد تآمر اليهود على اغتيال عيسى ( عليه السلام ) ، واشترك معهم في المؤامرة أحد حواري عيسى ( عليه السلام ) ! إذ جاء في القرآن الكريم : { وقولهم إنا قتلنا المسيح عيسى ابن مريم رسول الله وما قتلوه وما صلبوه ولكن شبه لهم وإن الذين اختلفوا فيه لفي شك منه ما لهم به من علم إلا إتباع الظن وما قتلوه يقينا ، بل رفعه الله إليه وكان الله عزيزا حكيما } ( 2 ). {  وقتلهم الأنبياء بغير حق } . ولكن الله سبحانه رفع عيسى ( عليه السلام ) إلى السماء : { إذ قال يا عيسى إني متوفيك ورافعك إلي } . وبعدها تمت عملية الاغتيال إذ هجم المجرمون ليلا على شخص ظنوا أنه عيسى ، فأخذوه في الليل وصلبوه ، فقال تعالى عن عيسى { وما قتلوه يقينا } . وانقسم المسيحيون إلى ثلاث فرق : منهم من قال إن عيسى هو الله وهم اليعقوبية ، ومنهم من قال أن عيسى ابن الله وهم النسطورية ، ومنهم من * ( هامش ) * ( 1 ) تفسير الزمخشري 1 / 626 ، تفسير سورة المائدة 27 - 31 .(  2 ) النساء : 457 .( * ) / صفحة 11 / قال إن عيسى عبد الله وهم المسلمون ، فقتلت الفرقتان الكافرتان الفرقة المسلمة واغتالوهم ( 1 ).  وكثرت المحاولات الرامية لقتل رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) من قبل أطراف عديدة وأحزاب مختلفة في مكة والمدينة سلم منها النبي ( صلى الله عليه وآله ) بقدرة إلهية . ولولا العناية الإلهية لألحقه الكافرون والمنافقون بهابيل قبل إتمامه رسالته دون ورع ولا حكمة . ولم تتوقف الفئات المعارضة للنبي ( صلى الله عليه وآله ) عن التخطيط والتنفيذ لقتل نبي البشرية ولكنها جميعا باءت بالفشل الذريع . والخطير في الأمر أنهم حاولوا ذلك قبل إعلان نبوته وبعد ذلك ، وأخطر تلك المحاولات ما فعله بعض المسلمين في العقبة يوم أرادوا القاء رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) في الوادي السحيق هناك . فأخبر الله تعالى رسوله بذلك فاتقاهم وأنذرهم ، ففروا وخاب مسعاهم وهم خمسة عشر شخصا ( 2 ).  فإذا كان رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) وخاتم الأنبياء مستهدف بعمليات اغتيال من قبل الكافرين وبعض المسلمين فكيف بغيره . وهذا السفر الموجود في يد القارئ الكريم يبحث في عملية اغتيال أبي بكر بن أبي قحافة في سنة 13 هجرية . * ( هامش ) * ( 1 ) تفسير ابن كثير 1 / 910 - 911 ، طبع دار إحياء التراث العربي - بيروت . ( 2 ) راجع كتاب نظريات الخليفتين 1 / 129 - 139 للمؤلف . ( * ) / صفحة 12 / ومن بين الكثير من العمليات الفاشلة في الاغتيال كتب لتلك العملية النجاح ، فمات الخليفة أبو بكر في عملية اغتيال خطيرة . ومعظم عمليات الاغتيال في ذلك الحين كانت تجري باستخدام السموم . ومحاولة اغتيال أبي بكر تفصح عن الكثير من الأسرار النادرة التي كان يعيشها الوضع السياسي في ذلك الزمن . ومعرفة أسرار تلك المحاولة ونتائجها وعواقبها يفصح عن حقائق الأمور التي كأن يعيشها الناس في مكة والمدينة . ولم يكن أبو بكر رجلا بسيطا بل كان داهية من دهاة قريش ، فقد قال المغيرة بن شعبة : داهيتا قريش أبو بكر وأبو عبيدة بن الجراح ( 1 ).  لذلك فقد توقع أبو بكر حصول عملية اغتيال في حقه ، ولتلافي الأمر ، وللقضاء على المحاولات الغادرة ، فقد أبقى أبو بكر طبيب العرب الحارث بن كلدة في المدينة إلى جانبه . وكان الحارث متخصصا في معرفة السموم ومكافحتها ، ونجح في ذلك المضمار نجاحا باهرا ، ويكفي في شهرته أنه عالج كسرى فارس وكسب رضاه ففضله ملك الفرس على أطبائه . وبلغت شهرته ومهارته في ذلك الفن أن طلب ملوك العرب منه معالجتهم . * ( هامش ) * ( 1 ) تهذيب الكمال ، المزي 9 / 364 .( * ) /  صفحة 13 / ولما نجح في معالجة كسرى الفرس أهدى له جارية من جواريه وهي التي أنجبت زياد بن أبيه . والظاهر بأن حنكه أبي بكر وتجربته الطويلة مع عمليات الاغتيال هي التي هدته وأرشدته لاستخدام طبيب العرب الشهير الحارث بن كلدة . ولكن رجال الاغتيال خططوا لعملية اغتيال مروعة يذهب ضحيتها أبو بكر وطبيبه ! فلا يتمكن فيها ابن كلدة من إبراز مواهبه ومعالجة الخليفة . والعملية تتمثل في إعطاء أبي بكر طعاما مسموما قد سم مدة سنة لا ينفع معه العلاج . فيكون الضحية فيه الخليفة وطبيبه ، وفعلا فقد الطبيب بصره على أثر الحادث ، وفقد عافيته وسلامته واحتار بعلته ، فلم يتمكن من معالجة نفسه ومعالجة الخليفة ! وقد قال الطبيب لأبي بكر : " ارفع يدك يا خليفة رسول الله ، والله إن فيها السم سنة ، وأنا وأنت نموت في يوم واحد ، قال : فرفع يده فلم يزالا عليلين حتى ماتا في يوم واحد ( 1 ).  ولخطورة هذا البحث في كشفه عن محاولة اغتيال جريئة ، فهو يحتاج إلى عناية فائقة يعرف من خلالها القارئ الكريم سرا من أسرار السياسة بقي * ( هامش ) * ( 1 ) الطبقات الكبرى ، ابن سعد 3 / 198 .( * ) /  صفحة 14 / مطويا عن الناس فترة طويلة . ولكن هذا السر كان معروفا عند الصحابة وعند عائلة أبي بكر وذكرته الكتب القديمة . وقد أراد الله سبحانه وتعالى بتوفيقه لنا في كتابة هذا البحث ، أن يتعرف الناس على حقيقة الأوضاع السياسية والدينية والاجتماعية التي كان يعيشها الناس في ذلك الزمن . فلنسير معا في فتح باب أثر باب في عالم السر والكتمان في دنيا القتل والاغتيال بالاعتماد على نصوص علمية متينة وروايات لا شائبة فيها تبهر العقول وتحرك القلوب وتثير الأحاسيس الكامنة . ولكن كم من محاولة اغتيال ناجحة بقيت في طي ملفات الكتمان والنسيان تحتاج إلى إذن الباري عز وجل في فتحها ونشرها . وقد ذكر الشعبي اغتيال الرسول ( صلى الله عليه وآله ) وأبي بكر ( 1 ) والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته . * ( هامش ) * ( 1 ) الشعبي والشعبي هو شراحبيل الحميري الكوفي ( أبو عمرو ) ، الذي قال : أدركت خمس مائة من الصحابة ( كتاب الخلاصة ) . وفي التقريب قال مكحول : " ما رأيت أفقه منه " . وقال ابن حجر العسقلاني : فقيه فاضل ، الإمام العلم * لسان الميزان 7 / 509 .( * ) 

ادامه دارد

 

خاندان ابو قحافه از خانواده هايى هستند كه به طول عمر مشهور بوده اند ، ابوقحافه در نود وهفت سالگى مرد . واين نيز بدان سبب بود كه در اثر ترور ابو بكر ، وى دچار نگرانى شديدى شد واز دنيا رفت . ابوبكر نيز درسن شصت وسه سالگى در كمال سلامتى جسمانى به سر مى برد كه تير برق آساى شبيخون مرگ ، او را از پاى درآورد . وعائشه در حالى كه 67 ساله بود كشته شد . بسيار از مسلمانان گمان نمى كردند كسى بتواند ابوبكر را ترور كند ، چه كسى دست به چنين كارى زد ؟ آيا فرد خاصى بوده يا گروه سازمان يافته اى ؟ آيا اين ترور داراى انگيزه ء سياسى بوده يا به دليل مسائل اجتماعى صورت گرفته است ؟ ! اين پرسش ها پس از شنيدن خبر توطئه قتل ابوبكر به ذهن هر شنونده اى مى رسد . ابوبكر ، بزرگ قبيلهء بنى ابوقحافه وقبيله بنى تيم بود وهشت روز به آخر ماه جمادى الثانى مانده در شب سه شنبه مرد . در سال 36 هجرى نيز طلحة بن عبيدالله تيمى با تيرى مسموم از پشت سر

 / صفحة 6 / هدف قرار گرفت واز پاى درآمد ، وى را مروان بن حكم به بهانهء خون بهاى عثمان كشت واو دومين نفر از رؤساى قبيله بنى تيم بود كه در اثر توطئه هاى بنى اميه كشته شد . طلحه ، نامزد نيرومندى براى جانشينى ابوبكر بود كه مى خواست دومين نفر از بنى تيم باشد كه به عنوان اولين مقام سياسى مطرح شود . عايشه نيز با تمام توان در صدد به قدرت رسيدن او بود . تيرهاى مرگ به محمد بن ابوبكر نيز قربانى توطئه هاشد ودر بهار جوانى هنگامى كه حاكم آفريقا بود او نيز قربانى توطئه ها شد . او مردى مجاهد ، كارگزارى بزرگ ومخلص بود كه در راه خداى تعالى ترور شد . وى شخصيتى نافذ ونيرومند داشت وكارهايش حكيمانه ومنظم بود . او از دنيا روى گردانيده . وبه آخرت روى آورده بود . ودر راه راست ودرست ووالاى اسلامى گام بر مى داشت . خاندان ابى قحافه پيوسته دستخوش توطئه ها بودند : در سال 11 هجرى ابوبكر را كشته وپس از مدت اندكى در اثر اندوه اين حادثه پدرش نيز مرد و سپس طلحه كشته شد وبالاخره محمد بن ابو بكر به شهادت رسيد ، ومعاوية بن ابى سفيان او را در مصر كشته وبدن مطهرش را در شكم الاغ مرده اى گذاشت و آتش زد . ( 1 ) در اين زمان معاويه به اداره ء امور پادشاهى اش پرداخت ودر گيرو دار كارهاى حكومتى دست از آزار خاندان ابو قحافه برداشت ، در حالى كه اين طايفه سه تن از رؤساى خود - ابوبكر ، پسر ابوبكر ، طلحة بن عبد الله - را از دست داده بودند ، مدت زمان كوتاهى را در آسايش به سر بردند . اوضاع هم چنان * ( هامش ) * ( 1 ) البداية والنهاية ، بان كثير ، ج 8 ، ص 416 ، چاپ داراحياء التراث العربى ، بيروت . ( * )

/ صفحة 7 / ادامه يافت تا آن كه در سال 58 هجرى معاويه به مدينه آمد تا برنامهء سياسى تازه وبسيار خطرناك وشومى را به مرحله اجرا بگذارد ، وآن جانشينى پسرش يزيد براى پادشاهى مسلمانان بود . مسلمانان كه پيشاپيش آنان صحابه قرار داشتند به مخالفت واعتراض نسبت به اين مسأله پرداختند وبالاخره معاويه در اين جا نيز دستور كشتار مخالفان خود ودر رأس آنها دو فرزند ابابكر يعنى عايشه وعبد الرحمان را صادر كرد . بدين ترتيب ضربه هاى برق آسا وحيله گرانهء بنى اميه بار ديگر خاندان ابوبكر را گرفت ودو تن از فرزندانش در يك سال كشته شدند ! بدين ترتيب ، ابوبكر ودو فرزندش وعموزاده شان طلحه ، تا ابد از صحنه بيرون رانده شدند . ابوبكر گمان نمى كرد كارها به اين شكل سريع پيش برود ، البته پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) پيش از رحلت فرمودند : " فتنه ها همانند پاره هاى شب تار پيش آمده وآخرشان در پى اولشانند ، وفتنه هاى بعدى از اولى ها بدترند . " ( 1 ) همچنين فرمودند : وجب به وجب سنت هاى پيشينيانتان را پيروى مى كنيد ، به طورى كه حتى اگر به لانه سوسمارى رفته باشند چنين مى كنيد . گفتيم : يا رسول خدا ! منظورتان يهوديان ونصرانيانند ؟ فرمود : پس چه كسى ؟ ( 2 ) نيز آن پيامبر عزيز ( صلى الله عليه وآله وسلم ) فرمودند ؟ به طور پراكنده از من پيروى مى كنيد ، و * ( هامش ) * ( 1 ) تاريخ طبرى ، ج 9 ، ص 759 ، چاپ بيروت . ( 2 ) صحيح بخارى ، ج 9 ، ص 759 ، چاپ دارالقلم بيروت . ( * )

 / صفحة 8 / برخى از شما برخى ديگر را هلاك مى كنند . " ( 1 ) ابوبكر در روزهاى " سقيفه " اعتقاد داشت كه خلافت در قبيله هاى قريش بدون هيچ مشكل وخونريزى تقسيم خواهد شد ، ليكن اين قافله در طوفان حوادث بسيار خطرناك افتاده بود وچون قايقى گرفتار در درياى متلاطم شد ! بسيارى از سران سقيفه در زمانى كه در انتظار خلافت خويش وبا قبيله خويش بودند كشته شدند ، انتظارى تلخ تر از علقم وطاقت فرسا كشيدند ، بسيارى از زمام داران ونيز مردم عادى در اثر ترور كشته شده اند ودر صدر اين افراد نيز هابيل ( عليه السلام ) قرار دارد كه در اثر حسادت وستم برادرش قابيل ، كشته شد . قرآن مى فرمايد : * ( وگزارش دو پسر آدم را برايشان بازگو كن كه قربانى آوردند واز يكى پذيرفته شد واز ديگرى پذيرفته نشد و ( دومى ) گفت : به طور حتم ترا خواهم كشت . او گفت : خداوند ، تنها از پرهيزگاران مى پذيرد * اگر دستت را به سوى من دراز كنى تا مرا به قتل برسانى ، من دستم را نخواهم آورد تا ترا بكشم . من از خدا ، پروردگار جهان مى ترسم * در واقع ، من مى خواهم گناه من وخودت را بردوش كشى وازجهنميان گردى ، وآن سزاى ستم كاران است * بدين ترتيب ، نفس قابيل ، كشتن برادرش هابيل را در نظرش درست نمود واو را كشت وبدين ترتيب از زيان كاران شد * در اين شرايط ، خداوند ، كلاغى را برانگيخت كه در زمين مى كاويد ، تا به او نشان دهد كه چگونه پيكر برادرش را به خاك بسپارد . ( قابيل ) گفت : اى واى ! يعنى من از اين كه مثل اين كلاغ باشم نيز ناتوان هستم ؟ ! بايد پيكر برادرم را به خاك بسپارم . بدين سان قابيل از پشيمانان شد . ) * ( 2 )* (  هامش ) * ( 1 ) طبقات الكبرى ، ابن سعد ، ج 2 ، ص 193 .(  2 ) سوره مائده ، آيه 27 - 31 .( * )

 /  صفحة 9 / قابيل گفت : امشب او را مى كشم . آهنى برداشت وپيش او رفت در حالى كه دگرگون بود ، گفت : اى هابيل ! قربانى تو پذيرفته شد وقربانى من رد شد . به طور حتم ترا مى كشم . . . وبالاخره آهن را بالا برد وبر سر هابيل زد . البته هابيل گفت : اى قابيل ! واى بر تو ! با خدا چه مى كنى ؟ فكر مى كنى خدا سزايت را چه گونه بدهد ؟ قابيل هابيل را كشت وپيكرش را در گودالى قرار داد ومقدارى خاك بر رويش ريخت . ( 1 ) شهادت هابيل ، در كنار گردنهء حراء بوده است ، نيز گفته اند كه در بصره در محل مسجد اعظم به شهادت رسيده است . ( 2 ) جريان ترور ، بارها در دنيا اتفاق افتاده است ودر اين ميان ، پيامبران و اوصيايشان نيز از اين سوء قصدها در امان نماندند . يهوديان بر ضد عيسى ( عليه السلام ) توطئه اى خطرناك چيدند وحتى يكى از حواريون آن حضرت نيز با يهوديان هم دست بود ! در قرآن كريم آمده است : * ( وگفتارشان كه مسيح يعنى عيسى بن مريم ، رسول خدا را كشته ايم ، او را نكشتند وبه صليب نكشيدند ، ليكن جريان برايشان مشتبه شد . واقعيت آن است كه كسانى كه در مورد عيسى اختلاف دارند ( واو را كشته مى دانند ) نسبت به او شك دارند ودانش ندارند . تنها از گمان پيروى مى كنند وخود نيز يقين نداشتند كسى را كه كشته اند عيسى بوده باشد ، بلكه خداوند او را به سوى خودش بالا برد وخداوند ، همواره عزت مند وحكيم است . ) * ( 3 )* (  هامش ) * ( 1 ) تفسير ابن كثير ، بيروت ، چاپ دار احياء التراث العربي ، ج 2 ، ص 72 .(  2 ) تفسير زمخشرى ، ج 1 ، ص 626 ، تفسير سوره ء مائده ( 5 )،  آيه 27 - 31 .(  3 ) سوره نساء ( 4 )،  آيه 157 - 156 .( * )

/  صفحة 10 /* (  وكشتارشان انبيا را ، به طور ناحق ) * * ( هنگامى كه خداوند فرمود : اى عيسى ! در واقع من ترا بازگشت مى دادم وبه سوى خودم بالا مى آوردم ) * پس از اين جريان نيز جريان ترور ناكام ماند ، زيرا شبانه به شخصى حمله بردند كه گمان كردند عيسى بن مريم است واو را شبانه دستگير كردند وبه صليب كشيدند ، بدين ترتيب خداوند مى فرمايد : * ( يقينا او را نكشتند ) * . مسيحيان سه دسته شدند : برخى عيسى را خدا دانستند ، كه اينان را يعقوبيه مى گويند . برخى او را پسر خدا دانستند ، كه اينان را نسطوريه مى گويند . برخى نيز او را بنده ء خدا مى دانند كه اين گروه مسلمان هستند ودر طول تاريخ آن دو گروه كافر ، به كشتار مسلمانان پرداختند ( 1 ).  توطئه هاى خطرناكى نيز براى كشتن رسول گرامى اسلام ( صلى الله عليه وآله وسلم ) طرح ريزى شد وافراد متعدد وگروه هاى مختلف در مكه ومدينه به اين كار دست زدند ولى با نيروى الهى آن حضرت در امان ماند . اگر عنايت الهى نبود كافران ومنافقان آن حضرت را نيز به هابيل ملحق مى كردند ورسالتش ناتمام مى ماند . هيچ گروه از گروه هاى درگير با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) از توطئه هاى خود دست برنداشتند ليكن همهء اين توطئه ها ناكام شد . مطلب مهم آن است كه اين افراد ، پيش وپس از اعلان نبوت به اين كار دست مى زدند كه خطرناك ترين اين سوء قصدها ، طرح ترور آن حضرت گردنه هاى وادى عقبه بود كه خداوند تعالى آن * ( هامش ) * ( 1 ) تفسير ابن كثير ، بيروت ، چاپ دار احياء التراث العربي ، ج 1 ، ص 910 - 911 .( * )

 /  صفحة 11 / حضرت را از جريان آن گاه كرد وپيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) نيز ايشان را ترسانيد وپابه فرار گذاردند وناكام ماندند ، اين افراد 15 نفر بودند . ( 1 ) در شرايطى كه رسول خدا وخاتم پيامبران ( صلى الله عليه وآله وسلم ) هدف اين گونه سوء قصدها واقع گردد وكافران ومسلمان به توطئه عليه او اقدام كنند ، افراد ديگر بيشتر در خطراند ! اين اوراقى كه در پيش روى خواننده ء گرامى قرار دارد به كنكاش در مورد ترور ابوبكر بن ابى قحافه در سال 13 هجرى پرداخته است واز بين بسيارى عملياتى كه بر ضد او انجام شد به بررسى آخرين سوء قصد كه موفقيت آميزه بود ومنجر به مرگ او شد همت گماشته است . در آن زمان ، بسيارى از ترورها به وسيلهء زهر صورت مى گرفت . بررسى ترور ابوبكر ، پرده از اسرار سياسى بسيارى كه در آن برهه از زمان جريان داشته است برمى دارد وجرياناتى را آشكار مى كند كه در مورد مردم مكه ومدينه اجرا مى شده است . ابوبكر ، مردى كند ذهن نبود بلكه از سياست بازان قريش بود ، مغيرة بن شعبه مى گويد : قريش دو سياست مدار داشت : ابوبكر ، وابو عبيدة بن جراح ( 2 ) بدين سان ، ابوبكر پيش بينى مى كرد كه بر ضدش دست به توطئه زده شود واو را مسموم كنند وبه همين جهت بود كه پزشك مشهور عرب يعنى حارث بن كلده را به مدينه آورد ونزد خود نگاه داشت . * ( هامش ) * ( 1 ) به كتاب نظريات خليفتين از مؤلف ، ص 129 - 139 مراجعه فرماييد . ( 2 ) تهذيب الكمال ، المزي ، ج 9 ، ص 364 .( * )

/  صفحة 12 / حارث ، متخصص شناخت ودرمان انواع مسموميت ها وزهرها بوده ، و در اين زمينه بسيار حاذق بود ودر شهرتش همين بس كه كسراى ايران را معالجه كرد ورضايت او را جلب نمود وپادشاه ايران نيز او را بزرگ پزشكان مملكت خود كرد . هم چنين پادشاهان وزمام داران عرب ، او را جهت معالجه به نزد خود مى خواندند . پس از معالجه كسرا ، كنيزى را به عنوان جايزه دريافت كرد كه زياد بن ابيه از آن كنيز به دنيا آمد . ابابكر بر اثر تجربيات گذشته خود دريافته بود كه دستخوش توطئه هايى جهت مسموم شدن است وبدين ترتيب بر آن شد تا پزشك نام دار عرب را نزد خود نگه دارد . البته سردمداران نقشهء ترور ابابكر ، نقشه اى را طراحى كردند كه ابابكر و طبيبش را بكشند تا پزشك او نتواند ابابكر را درمان كند . ابابكر با غذايى مسموم شد كه در طول يك سال در سم بوده است وهيچ دارويى نيز برايش نبود . در اين نقشه ، ابابكر وپزشكش قربانى مى شدند ، در حالى كه پزشك بينايى خود را نيز از دست داده بود ، ودر بيمارى به سر مى برد ، واز معالجه خود وخليفه ناتوان بود . پزشك به ابابكر گفت : اى ابابكر ! دستت را بالا بياور . بخدا سوگند يك سال است كه زهر در آن غذا قرار گرفته است ومن وتو هر دو در يك روز خواهيم مرد . ابابكر دستش را بالا آورد . آن دو هم چنان بيمار ماندند تا در يك روز از دنيا رفتند . ( 1 )* (  هامش ) * ( 1 ) طبقات الكبرى ، ابن سعد ، ج 3 ، ص 198 .( * )

 /  صفحة 13 / به جهت اهميت اين موضوع وپرده بردارى از توطئه ها ، بايد آن را با عنايت بيشترى بررسى كرد . تا خواننده ء محترم بتواند يك يك راز ورمزهاى سياسى را كه مدت طولانى از مردم پوشيده مانده است دريابد . البته اين رمز وراز نزد صحابه ونيز خاندان ابابكر شناخته شده بوده است وكتابه اى قديمى نيز بدان پرداخته اند . خداوند تعالى به ما توفيق داد تا اين كتاب را در اين زمينه بنگاريم وبدين سان خواست تا مردم بدانند واقعيت هاى سياسى دينى واجتماعى مردم آن زمان چه بوده است . به همراه يكديگر درهاى علم سر وكتمان وپوشيدگى را در دنياى كشتار وترور مى گشاييم وبا اين كار از مدارك يقينى معتبر وبى شائبه كه موجب پذيرش عقل ، جنبش قلب وبرانگيختن احساسات وعواطف باشد بهره مى گيريم . البته ، بسيارى توطئه ها وسوء قصدها وجود دارد كه هم چنان در پرده هاى پوشيدگى وفراموشى به سر مى برند وبرداشتن اين پرده ها وپخش آن گزارشات نيز نيازمند اجازه ء الهى مى باشد . ( 1 ) والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته * ( هامش ) * ( 1 ) شعبى ، شراحبيل الحميرى الكوفى ( بوعمرو ) مى باشد ، خود مى گويد : من پانصد تن از اصحاب پيامبر را درك كردم ( كتاب الخلاصة ) ودر التقريب مكحول گفت : " فقيه تر از او نديدم " ابن حجر العسقلانى گفت : فقيه فاضل ، امام علم ، لسان الميزان ، ح 7 ، ص 509 .( * )

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد بن عبدلله و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان.

بسيار از زحماتتان متشكرم كه تا اين حد به مراجعه ى نوشته هايم نشسته و اميدوارم اين اوقات ما و شما و سخنانمان همگى دليل و برهانى برايمان بوده و سبب نجاتمان در آن روزى كه نه مال و نه اولاد به داد رسيده ، شود مگر همانطور كه خداوند در قرآن از قول نبي الله ابراهيم عليه السلام فرموده :

إلا من أتى الله بقلبٍ سليم : بجز كسى كه با قلبى سالم و منزه (از آنچه خدا امر فرموده )

 

ببنيد از اول شروع اين بحثها نيز اشاره كردم كه ، بسيارى چيزها بنام امام و اهل بيت به شيعه اضافه شده و اين كتاب نهج البلاغه را نيز عده ى زيادى از علما به اصل آن مشكوك بوده و نسبت آن را به امام على نمى دانند و فكر مى كنند بعدها تأليف شده و با گنجاندن بعضى از سخنان امام به او نسبت داده شده است.

 

بياييد دلايلى را مراجعه كنيم كه نسبت دادن كتاب " نهج البلاغه " را به امام زير سؤال قرار مى دهد:

 

اولاً ،  با نگاهى به زندگى امام روشن مى شود كه اگر ايشان قصد تأليف و نوشتن كتاب داشت ، كتابى در تفسير قرآن مى نوشت زيرا از ابن عباس رضي الله عنهما نقل شده كه مى گفت : آنچه مى دانم ( از تفسير قرآن ) از علي بن ابوطالب است.

و امام على نيز از عقل و بينش ابن عباس سخن گفته : گويا او ( ابن عباس )  از پشت پرده اى نازك به غيب مى نگريست .

و ابن عباس كسى است كه رسول خدا صلوات الله عليه برايش دعا كرده ( اللهم فقهه في الدين و علمه التأويل ) و فرموده : خداوندا او را عالم در دين قرار ده و علم تفسير به او بياموز .

و هيچ شكى نيست كه دعاى رسول مستجاب و قبول شده است.

 

ثانياً ، امام على شخصى است كه در مدرسه ى قرآن پرورش يافته و آنقدر خود شيفته ى بلاغت و زيبايى قرآن بوده كه بعيد مى رسد كه خودش با  ادعاى بلاغت به كتابى به اين اسم ( نهج البلاغه ) كه گويا در مقابل قرآن كه نشانه و آيتى از بلاغت است ، نوشته شده.

 

ثالثاً ،امام على خود  شاهد بسيارى از خطبه ها و سخنان رسول اسلام (ص) بوده و اگر مى خواست كتابى بنويسد آنرا به رسول خدا و احاديثش اختصاص مى داد.

 

و بسيار تعجب آور نيز هست كه امام على رضي الله عنه در دوران خلافتش كه دوران پر هرج و مرج بود ،چگونه وقت مى كرده اين همه خطبه ها را نوشته يا بگويد مخصوصاً اينكه بسيارى از خطبه ها ربطى به اخلاق و روش امام نداشته و ايشان را انسانى دو رو نشان مى دهد!

 

اما امكان آنكه در آن بعضى از سخنان امام ( نامه هايش به اميران و كسانى كه به امر او  اعزام مى شدند ) نگاشته شده باشد ، هست.

 

و من نيز در آن نامه ى امام به معاويه بخوبى مى بينم كه ايشان سخن از بيعت مردم با خود كرده و اينكه آن بيعت را همانند بيعت بقيه ى خلفاى راشد دانسته است.

 

و همچنين  در جاى ديگر اين كتاب منتسب به امام على ، سخنى است كه با روش امام مطابقت كامل دارد و آن اين عبارت است :

 

" والذي فلق الحبة ، وبرأ النسمة ( 1 ) لولا حضور الحاضر ( 2 ) وقيام الحجة بوجود الناصر ، وما أخذ الله على العلماء أن لا يقاروا على كظة ظالم ، ولا سغب مظلوم ( 3 ) ، لالقيت حبلها على غاربها ( 4 ) ، ولسقيت آخرها بكأس أولها ، ولالفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز"

 

" سوگند به آن كسى كه دانه را شكافت و .... اگر حضور و جمع مردم نبود .... ريسمانش را ترك كرده ( خلافت و حكم را رها كرده ) ... "

 

و در اينجا امام بروشنى نشان مى دهد كه سبب قبول او " حكم و خلافت " طلب و جمع مردم بوده است.

 

و اگر سبب آن " نصى از سوى خداوند " بود ، آنرا با افتخار بخدا نسبت داده و براى آن به نبرد مى رفت!

 

عجيب اينكه در خطبه هاى منتسب به امام ، ايشان را فردى نشان داده  كه مرتب دم از  برحق بودن به خلافت دانسته و سبب آن نيز چيزى جز " خويشاوندى و اينكه او و بيامبر از يك درخت بوده " ، ندانسته !!

 

ببنيد  از اينكه ايشان  سزاوار اينكه خليفه ى مسلمانان باشند ، شكى نيست و بهمين خاطر ايشان به خلافت رسيدند.

 

اما بايستى قبول كرد كه ايشان بعد از رسول (ص) تنها شخص كانديد در خلافت نبوده و كسانى ديگر نيز وجود داشتند كه از ميان خود اميرى انتخاب كرده بودند.

 

مثلاً انصار ( اهل مدينه ) كه خود از دو قبيله ى بزرگ تشكيل شده بودند ، عده اى سعد بن عباده را انتخاب كرده بودند.

و اين سخنان امام در نهج البلاغه ، خود اثبات كننده ى اين است كه امام نيز انصار ( اهل مدينه ) را در انتخاب " أمير " و خلافت كردن برحق نمى ديده زيرا رسول خدا در باره ى انصار سفارشى كرده بود كه نشان دهنده ى آنست كه  ، " امارت و حكم "  در بين آنان نخواهد بود .

 

 

 

" لما انتهت إلى أمير المؤمنين عليه السلام انباء السقيفة بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قال عليه السلام : ما قالت الانصار ؟ قالوا : قالت : منا أمير ومنكم

قال عليه السلام : فهلا احتججتم عليهم بأن رسول الله صلى الله عليه وسلم وصى بأن يحسن إلى محسنهم ، ويتجاوز عن مسيئهم ؟ ! قالوا : وما في هذا من الحجة عليهم ؟ فقال عليه السلام : لو كانت الامارة فيهم لم تكن الوصية بهم ! ! ثم قال عليه السلام : فماذا قالت قريش ؟ قالوا : احتجت بأنها شجرة الرسول صلى الله عليه وسلم ، فقال عليه السلام : احتجوا بالشجرة ، وأضاعوا الثمرة "

 

در اين سخنان منتسب به امام على » آشكار است كه امام على همانند بقيه ى مهاجرين ( اهل مكه ) و بقيه ى صحابه ، قريش را در بدست گرفتن حكم بر حق تر مى ديده زيرا پيامبر از ميان آنان بوده و لكن خود را ( امام علی ) به عنوان نزديكترين فرد به شجره ى رسول ( درخت قريش ) مى ديده است.

 

پس تمام قضيه بنابه اين روايت در نهج البلاغه بر سر نزديكى و خويشاوندى به رسول است .

 و اين مشورت و اظهار نظر صحابه و اهل بيت در ابتداى خلافت بود.

 

 

و علت بيعت عمر با ابوبكر ( كه خود نشان ديده و پيش بينى هاى ايشان بود ) اين بود كه :

 

اولاً ، حديث رسول مبنى بر خلافت از  قريش .

 

ثانياً ، اگر اهل مدينه كه خود دو قبيله ى ( اوس و خزرج ) بزرگ بوده و هر كدام براى بدست گرفتن حكم فردى را انتخاب مى كردند  ، امكان اينكه خود را دو كشور و دو دولت دانسته وجود داشت.

 

ثالثاً ، انتخاب امام على به عنوان فردى از خانواده ى رسول باعث اين بيم مى رفت كه حكم و خلافت در كشور اسلامى بصورت حكم خانوادگى تبديل شود كه بسيار از ديدگاه اسلامى بدور مى باشد.

 

رسول اسلام با همه ى مسلمانان يكسان رفتار كرده و آنان را بخاطر نسب و خانواده شان مورد احترام زياد و كم قرار نداده و مى فرمود :

 

" إن أكرمكم عند الله أتقاكم " بهترين و بزرگوارترين شما ، با تقواترين شمايند.

 

 

و اين از بزرگترين خدمات عمر به اسلام است كه تمام مسلمانان را بر يك دولت و بر بيعت يكى از نزديكترين ياران رسول كه از نظر سنى و تاريخ خدمتش به رسول خدا و دين به رسول خدا نزديكتر بود ، جمع و متحد كرد.

و ابوبكر نيز بعد از خود  فرزند خود  را به عنوان خليفه معرفى نكرد تا تاريخ بخاطر داشته باشد ، كه مسلمانان صدر اسلام هدفشان حكم و دنيا نبوده است و بر همين روش ، عمر نيز  با وجود اينكه صاحب فرزندى عالم و فقيه بوده ، مى گويد : بر خانواده ى خطاب كافى شان است . ( يعنى به آنان حكم ارث نخواهد رسيد )

و هنگامى كه صحابه بسوى عبد الله بن عمر رفته تا او را بخوانند ، او نيز مى گويد : مگر نشنيديد كه پدرم گفت : كافى است براى خانواده ى خطاب.

 

و هيچ كدام از آنان قصر و مال جمع نكرده و همانند رسول خدا ساده زيست بودند و امام على و بقيه أئمه ى اهل بيت نيز بسيار از آنان قدر دانى و مدح مى كردند.

 

و اكنون نيز در مسئله ى انتخابات رئاست جمهورى مسئله ى سن و عمر از مسائل مهم  است و هيچ وقت جوان 25 ساله را بر مرد 60 ساله ترجيح نمى دهند .

 

و البته بايستى تأكيد كنم كه حتى كسانى كه طرفدار امام على بودند ، ايشان را به عنوان امامى انتخاب شده از طرف خدا ندانسته بلكه به ايشان به خاطر نزديكى و خويشاوندى شان به بيامبر و تاريخ جهاد و خدمتشان به اسم اسلام ، دوست داشتند.

 

و اگر هدف امام على  بدست گرفتن خلافت به عنوان " حق از دست رفته ! "  بود ، امام حسن (ع) براحتى آنرا از دست نمى داد ! مخصوصاً اينكه ايشان خليفه ى شرعى بوده و همه با ايشان بيعت كرده بودند.

 

و زندگى تمام أئمه ى اهل بيت نشان دهنده ى اين واقعيت است كه آنان هيچ  علاقه اى به حكم و " خلافت دارى " نداشته بلكه خود معلمان و مدرسه هايى بودند براى دين اسلام و ياورانى بودند براى مسلمانان و حتى حاكمان مسلمان را نيز در مجالس خود به خوبى مورد قبول و نصيحت قرار مى دادند.

 

و خروج امام حسين الشهيد (ع ) نيز نه براى حكم و خلافت بود بلكه ايشان به درخواست اهل عراق كه از او دعوت كرده بودند ، بسوى عراق رفتند.

 سخنان ايشان قبل و بعد از شهادت خود نشان دهنده ى اين واقعيت بود كه ايشان به هدف جنگ و كشتار روانه عراق نشده بودند بلكه هدفشان " اصلاح و خير " بوده است.

و از سخنان امام حسين (ع) و امام علي بن الحسين (ع) قبل و بعد از واقعه ى كربلا ، بخوبى آشكار مى شود كه اهل عراق به ايشان خيانت كرده و با توطئه بر عليه ايشان حمله ور شدند و بى رحمانه ريحانه ى رسول الله و اهل بيتش را به ناحق به خون كشاندند.

 

و البته شكى نيست كه نه تنها اهل بيت بلكه فرزندان صحابه و علماى اهل سنت نيز مورد ظلم و شكنجه قرار مى گرفتند و اينها همه به سبب فتنه هايى بود كه توسط دشمنان اسلام دامن زده شده و تر و خشك را مى سوزاند.

 

بعضى از خلفاى بنى عباس نيز به گمراهى رفته و مسلمانان را آزار مى دادند .

 

و فراموش نكنيم كه بنى عباس نيز علت بدست گرفتن حكم و خلافت را " خويشاوندى به رسول اسلام " مى دانستند!

 

و ما در ميان امامان اهل سنت نيز كسانى را مى بينيم كه سالها در زندانهاى آنان مورد شكنجه واقع شده و ايستادگى مى كردند و يا شهيد  مى شدند.

 

امام احمد بن حنبل  سالها  زندانى و شنكنجه را بخاطر ايستادگى در مقابل بدعت و گمراهى تحمل كرد و سرانجام نيز به سبب آن بيماريها و شكنجه هايى كه در زندان متحمل شده بود ، درگذشت.

 

( من بسيار تعجب مى كنم كه در كتابهايتان سخنانى را به امامان اهل بيت بر اساس تقيه در برابر حاكمان قلمداد كرده  ، در حاليكه امام احمد بن حنبل تقيه نمى كرده ! )

 

 

اين قسمت را از كتاب يك مؤلف شيعه ديدم :

 

 

( استبداد معتزليان در اين دوره ( بنى عباس ) منجر به دشوارى‏هايى براى اهل حديث ‏شد كه نمونه آن به زندان رفتن و شلاق خوردن برخى از علماى بزرگ اين نحله مانند احمد بن حنبل(در گذشته 241 در سن 77 سالگى) شد.

. مامون علماى عصر خويش را مجبور كرد تا به نظريه او در اين كه قرآن مخلوق است و همراه خداوند از ازل نبوده تن در دهند. بسيارى به اجبار پذيرفتند برخى هم مقاومت كردند.

واكنش اقدام مامون در تحميل عقائد معتزله بر مردم، در دوران متوكل عباسى(خلافت از 232 تا 247)خود را نشان داد.

از كتاب : از بيدايش اسلام تا ايران اسلامى –ص 321 نويسنده رسول جعفريان )

 

 

مى دانم تمام سخنان ما هنوز نمى تواند نتيجه اى داشته باشد زيرا از نظر شما امام على (ع )  از سوى خدا انتخاب شده بود ولى از نظر ما ايشان از سوى مردم!

 

فكر مى كنم بايستى اين قضيه را نيز روشن كنيم كه امام على و خانواده شان و فرزندانشان عليهم السلام نيز انسانهايى بسيار معمولى بوده و " عصمت " را كه خاص به بيامبران است را نيز به خود نسبت نداده اند.

 

بايستى به روشنى متوجه ى اصل " امامت " در مذهب شيعه شويم و ببينيم فرق آنان با بقيه ى مسلمانان كجاست.

 

در ضمن تاريخ اسلامى در كتابهاى شيعه بسيار دستكارى شده است و سند آنان از نظر اهل سنت قابل اعتبار نيست و بايستى تاريخ را منصفانه از كتب اهل سنت بررسى كرد .

 

و البته اشتباهات بنى اميه يا بنى عباس بر سر " خدايى بودن امامت"  نبوده زيرا اين اعتقاد اصلاً در آنزمان وجود نداشته است.

 

خدايى دانستن امامت علي و فرزندانشان ، بعدها وارد عقيده ى شيعه شده كه در جاى خودش بايد بررسى كرد.

 

اميدوارم الله تعالى ما را به راه خود هدايت و از گمراهى بدور نمايد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

باز هم ادامه بحثهایی که نتایج روشهای غلط دیگرانست (ولی این دفعه فکر کنم خودتان هم چندان از پاسخ هایشان قانع نشده باشید!) و باز هم تمام شدن فرصت من! و در نتیجه باز هم پاسخ به یک مورد از آن همه که نوشتید (البته در این پاسخ نکات ارزشمند مبنایی از همان مواردی که می خواستم بعدها برایتان بنویسم در باره دو مکتب فکری در تاریخ اسلامی یعنی مدرسه اهل البیت علیهم السلام و مدرسه خلفا وجود دارد که امیدوارم مورد توجه شما هم قرار گیرد و برای رضای خدا برای یک بار هم که شده احتمال بدهید که شاید این طرف هم چیزهایی برای شنیدن باشد!):                                     

معالم المدرستين  ج 1   ص 180 :

استدل بعضهم على ما ارتأى في الشورى والبيعة والاقتداء بعمل الصحابة بما رواه الشريف الرضي عن الامام علي عليه السلام بباب الكتب من نهج البلاغة وهذا نصه : ومن كتاب له إلى معاوية : إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان ، على ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ، ولا للغائب أن يرد ، وإنما الشورى للمهاجرين والانصار . فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماما كان ذلك [ لله ] رضا ، فإن خرج عن أمرهم خارج بطعن أو بدعة ردوه إلى ما خرج منه ، فإن أبى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين ، وولاه الله ما تولى . . . ( 1 ) فان الامام قد احتج في هذا الكتاب على معاوية بالبيعة والشورى واجماع المهاجرين والانصار ، وبناء على هذا فان الامام يرى صحة اقامة الامامة بما ذكره ، والجواب أن الشريف الرضي كان أحيانا يتخير نتفا من كتب الامام وخطبه مما يجده في أعلى درجات البلاغة ويترك سائره وكذلك فعل مع هذا الكتاب وقد أورد الكتاب بتمامه نصر بن مزاحم في كتاب صفين وهذا نصه : بسم الله الرحمن الرحيم . أما بعد فإن بيعتى بالمدينة لزمتك وأنت بالشام ، لانه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان على ما بويعوا عليه ، فلم يكن للشاهد أن يختار ، ولا للغائب أن يرد . وإنما الشورى للمهاجرين والانصار ، فإذا اجتمعوا على رجل فسموه إماما كان ذلك لله رضا ، فإن خرج من أمرهم خارج بطعن أو رغبة ردوه إلى ما خرج منه ، فإن أبى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين ، وولاه الله ما تولى ويصليه جهنم وساءت مصيرا . وإن طلحة والزبير بايعاني ثم نقضا بيعتي ، وكان نقضهما كردهما ، فجاهدتهما على ذلك حتى جاء الحق وظهر أمر الله وهم كارهون . فادخل فيما دخل فيه المسلمون ، فإن أحب * ( هامش ) * ( 1 ) نهج البلاغة ، الكتاب السادس من باب المختار من كتب مولانا أمير المؤمنين . ( * ) / صفحة 181 / الامور إلي فيك العافية ، إلا أن تتعرض للبلاء . فإن تعرضت له قاتلتك واستعنت الله عليك . وقد أكثرت في قتلة عثمان فادخل فيما دخل فيه المسلمون ، ثم حاكم القوم إلي أحملك وإياهم على كتاب الله . فأما تلك التي تريدها فخدعة الصبي عن اللبن . ولعمري لئن نظرت بعقلك دون هواك لتجدني أبرأ قريش من دم عثمان . واعلم أنك من الطلقاء الذين لا تحل لهم الخلافة ، ولا تعرض فيهم الشورى . وقد أرسلت إليك والى من قبلك جرير بن عبد الله ، وهو من أهل الايمان والهجرة ، فبايع ولا قوة الا بالله " ( 2 ) . اتضح لنا من هذا الكتاب أن الامام علي يحتج على معاوية بما التزم به هو ونظراؤه ويقول له : ان بيعتي بالمدينة لزمتك يا معاوية وأنت بالشام ، كما التزمت ببيعة عثمان بالمدينة وأنت بالشام ، وكذلك لزمت بيعتي نظراءك خارج المدينة كما لزمتهم بيعة عمر في المدينة وهم في أماكن أخرى . هكذا يلزمه الامام علي بكل ما التزم به هو ونظراؤه من مدرسة الخلافة يومذاك ، وهذا وارد لدى العقلاء ، فانهم يحتجون على الخصم بما التزم به هو ، هذا أولا . وثانيا قوله : " فإذا اجتمعوا على رجل فسموه اماما ، كان ذلك لله رضا " فانه قد ورد في بعض النسخ " كان ذلك رضا " ( 3 ) ، أي كان لهم رضا ، على أن يكون ذلك باختيار منهم ولم تؤخذ البيعة بالجبر وحد السيف . وعلى فرض أنه كان قد قال " كان لله رضا " نقول : نعم ، ما أجمع عليه المهاجرون والانصار بما فيهم الامام علي والامام الحسن والامام الحسين كان ذلك لله رضا . وأخيرا لست أدري كيف استشهدوا بهذا القول من نهج البلاغة ونسوا أو تناسوا سائر أقوال الامام التي نقلها الشريف الرضي أيضا في نهج البلاغة مثل قوله في باب الحكم : لما انتهت إلى أمير المؤمنين عليه السلام انباء السقيفة بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قال عليه السلام : ما قالت الانصار ؟ قالوا : قالت : منا أمير ومنكم * ( هامش ) * ( 1 ) الطلقاء : جمع طليق ، وهو الاسير الذي أطلق عنه إساره وخلى سبيله . ويراد بهم الذين خلى عنهم رسول الله يوم فتح مكة وأطلقهم ولم يسترقهم . ( 2 ) صفين لنصر بن مزاحم ط . القاهرة سنة 1832 ه‍ ، ص 29 . ( 3 ) راجع نهج البلاغة ط . الاستقامة بالقاهرة تجد لفظ الجلالة " لله " بين علامتين اشارة إلى أنه لم يرد لفظ الجلالة بين النسخ . ( * ) / صفحة 182 / أمير ، قال عليه السلام : فهلا احتججتم عليهم بأن رسول الله صلى الله عليه وسلم وصى بأن يحسن إلى محسنهم ، ويتجاوز عن مسيئهم ؟ ! قالوا : وما في هذا من الحجة عليهم ؟ فقال عليه السلام : لو كانت الامارة فيهم لم تكن الوصية بهم ! ! ثم قال عليه السلام : فماذا قالت قريش ؟ قالوا : احتجت بأنها شجرة الرسول صلى الله عليه وسلم ، فقال عليه السلام : احتجوا بالشجرة ، وأضاعوا الثمرة ( 1 ) . وقوله - أيضا - في باب الحكم : وقال عليه السلام : واعجباه أتكون الخلافة في الصحابة والقرابة . قال الرضي : وله شعر بهذا المعنى : فإن كنت شورى ملكت أمورهم * فكيف بهذا والمشيرون غيب وان كنت بالقربى حججت خصيمهم * فغيرك أولى بالنبي وأقرب وأجمع أقواله في هذا الباب ما وردت في الخطبة الشقشقية " خ : 190 " التي قال فيها عليه السلام : " أما والله لقد تقمصها ابن أبي قحافة وهو يعلم أن محلي منها محل القطب من الرحى ينحدر عنى السيل ولا يرقى إلي الطير ، فسدلت دونها ثوبا ، وطويت عنها كشحا . وطفقت أرتئي بين أن أصول بيد جذاء ( 2 ) أو أصبر على طخية عمياء ( 3 ) يهرم فيها الكبير ، ويشيب فيها الصغير ، ويكدح فيها مؤمن حتى يلقى ربه ( 4 ) فرأيت أن * ( هامش ) * ( 1 ) يريد من الثمرة آل بيت الرسول صلى الله عليه وآله . ( 2 ) وطفقت الخ : بيان لعلة الاغضاء . والجذاء : بمعنى المقطوعة : ويقولون : رحم جذاء ، أي : لم توصل ، وسن جذاء أي متهتمة . والمراد هنا ليس ما يؤيدها . كأنه قال : تفكرت في الامر فوجدت الصبر أولى فسدلت دونها ثوبا وطويت عنها كشحا . ( 3 ) طخية أي : ظلمة ، ونسبة العمى إليها مجاز عقلي ، وإنما يعمى القائمون فيها إذ لا يهتدون إلى الحق ، وهو تأكيد لظلام الحال واسودادها . ( 4 ) يكدح : يسعى سعي المجهود . ( * ) / صفحة 183 / الصبر على هاتا أحجى ( 1 ) فصبرت وفي العين قدى ، وفي الحلق شجا ( 2 ) أرى تراثي نهبا ، حتى مضى الاول لسبيله ، فأدلى بها إلى فلان بعده ( 3 ) " ثم تمثل بقول الاعشى " . شتان ما يومي على كروها * ويوم حيان أخي جابر ( 4 ) فيا عجبا ! ! بينا هو يستقيلها في حياته ( 5 ) إذ عقدها لآخر بعد وفاته ، لشد ما تشطرا ضرعيها ( 6 ) فصيرها في حوزة خشناء يغلظ كلامها ( 7 ) ، ويخشن مسها ، ويكثر العثار فيها ، والاعتذار منها ، فصاحبها كراكب الصعبة ( 8 ) إن أشنق لها خرم ، وإن * ( هامش ) * ( 1 ) أحجى : ألزم ، من حجى به كرضى : أولع به ولزمه . ومنه هو حجى بكذا أي : جدير ، وما احجاه وأحج به ، أي : أخلق به ، وأصله من الحجا بمعنى العقل فهي أحجى أي أقرب إلى العقل ، وهاتا بمعنى هذه ، أي : رأى الصبر على هذه الحالة التي وصفها أولى بالعقل من الصولة بلا نصير . ( 2 ) الشجا : ما اعترض في الحلق من عظم ونحوه . والتراث : الميراث . ( 3 ) أدلى بها : ألقي بها إليه . ( 4 ) الكور بالضم : الرحل أو هو مع أداته ، والضمير راجع إلى الناقة المذكورة في الابيات قبل . وحيان : كان سيدا في بني حنيفة مطاعا فيهم ، وله نعمة واسعة ورفاهية وافرة ، وكان الاعشى ينادمه ، والاعشى هذا : هو الاعشى الكبير أعشى قيس ، وهو أبو بصير ميمون بن قيس بن جندل . وجابر : أخو حيان أصغر منه ، ومعنى البيت أن فرقا بعيدا بين يومه في سفره وهو على كور ناقته وبين يوم حيان في رفاهيته ، فان الاول كثير العناء شديد الشقاء ، والثاني وافر النعيم وافي الراحة . ووجه تمثل الامام بالبيت ظاهر بأدنى تأمل . ( 5 ) رووا أن أبا بكر قال بعد البيعة : " أقيلوني فلست بخيركم " . ( 6 ) لشد ما تشطرا ضرعيها : جملة شبه قسمية اعترضت بين المتعاطفين والشطر أيضا : أن تحلب شطرا وتترك شطرا ، فتشطرا أي : أخذ كل منهما شطرا . وسمى شطري الضرع ضرعين مجازا : وهو ههنا من أبلغ أنواعه حيث إن من ولى الخلافة لا ينال الامر إلا تاما ، ولا يجوز أن يترك منه لغيره سهما ، فأطلق على تناول الامر واحدا بعد واحد اسم التشطر والاقتسام ، كأن أحدهما ترك منه شيئا للآخر ، وأطلق على كل شطر اسم الضرع نظرا لحقيقة ما نال كل منهما . ( 7 ) الكلام - بالضم - الارض الغليظة وفي نسخة كلمها . وإنما هو بمعنى الجرح كأنه يقول : خشونتها تجرح جرحا غليظا . ( 8 ) الصعبة من الابل : ما ليست بذلول ، وأشنق البعير ، وشنقه : كفه بزمامه حتى ألصق ذفراه " العظم الناتئ خلف الاذن " بقادمة الرحل ، أو رفع رأسه وهو راكبه ، واللام هنا زائدة للتحلية ولتشاكل أسلس . وأسلس : أرخى ، وتقحم : رمى بنفسه في القحمة ، أي : اهلكها . قال الرضى : " كراكب الصعبة إن أشنق لها خرم وإن أسلس لها تقحم " يريد أنه إذا شدد عليها في جذب الزمام وهي تنازعه رأسها خرم أنفها ، وإن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها : يقال : - > ( * ) / صفحة 184 / أسلس لها تقحم ، فمني الناس لعمر الله - بخبط وشماس ( 1 ) وتلون واعتراض ، فصبرت على طول المدة ، وشدة المحنة ، حتى إذا مضى لسبيله جعلها في جماعة زعم أني أحدهم ، فيالله وللشورى ( 2 ) متى اعترض الريب في مع الاول منهم حتى * ( هامش ) * < - أشنق الناقة ، إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه ، وشنقها أيضا ، ذكر ذلك ابن السكيت في إصلاح المنطق : وإنما قال : " أشنق لها " ولم يقل " أشنقها " لانه جعله في مقابلة قوله " أسلس لها " فكأنه عليه السلام قال : إن رفع لها رأسها بمعنى أمسكه عليها " . الصعبة : اما ان يشنقها فيخرم انفها ، وإما أن يسلس لها فترمي به في مهواة تكون فيها هلكته . ( 1 ) مني الناس : ابتلوا وأصيبوا ، والشماس - بالكسر - إباء ظهر الفرس عن الركوب ، والنفا ؟ والخبط : السير على غير جادة . والتلون : التبدل والاعتراض : السير على غير خط مستقيم ، كأنه يسير عرضا في حال سيره طولا يقال : بعير عرضي ، يعترض في سيره لانه لم يتم رياضته ، وفي فلان عرضية ، أي : عجرفة وصعوبة . ( 2 ) لقد اوردنا تفصيل القصة من أوثق المصادر في ما سبق ، وقال الشيخ محمد عبده في شرحه لهذه الكلمة : كان سعد من بني عم عبد الرحمن كلاهما من بني زهرة ، وكان في نفسه شئ من علي كرم الله وجهه من قبل أخواله لان أمه حمنة بنت سفيان بن أمية بن عبد شمس ، ولعلي في قتل صناديدهم ما هو معروف مشهور . و عبد الرحمن كان صهرا لعثمان ، لان زوجته أم كلثوم بنت عقبة بن أبي معيط كانت أختا لعثمان من أمه ، وكان طلحة ميالا لعثمان لصلات بينهما ، على ما ذكره بعض رواة الاثر . وقد يكفي في ميله إلى عثمان انحرافه عن علي لانه تيمي وقد كان بين بني هاشم وبني تيم مواجد لمكان الخلافة في أبي بكر وبعد موت عمر بن الخطاب رضي الله عنه اجتمعوا وتشاوروا فاختلفوا ، وانضم طلحة في الرأي إلى عثمان ، والزبير إلى علي ، وسعد إلى عبد الرحمن . وكان عمر قد أوصى بأن لا تطول مدة الشورى فوق ثلاثة أيام ، وأن لا يأتي الرابع إلا ولهم أمير وقال : إذا كان خلاف فكونوا مع الفريق الذي فيه عبد الرحمن . فأقبل عبد الرحمن على علي وقال : عليك عهد الله وميثاقه لتعملن بكتاب الله وسنة رسوله وسيرة الخليفتين من بعده . فقال علي : أرجو أن أفعل وأعمل على مبلغ علمي وطاقتي ، ثم دعا عثمان وقال له مثل ذلك ، فأجابه بنعم . فرفع عبد الرحمن رأسه إلى سقف المسجد حيث كانت المشورة وقال : اللهم اسمع واشهد . اللهم إني جعلت ما في رقبتي من ذلك في رقبة عثمان ، وصفق بيده في يد عثمان . وقال : السلام عليك يا أمير المؤمنين وبايعه . قالوا : وخرج الامام علي واجدا ، فقال المقداد بن الاسود لعبد الرحمن والله لقد تركت عليا وإنه من الذين يقضون بالحق وبه يعدلون . فقال : يا مقداد لقد تقصيت الجهد للمسلمين . فقال المقداد : والله إني لاعجب من قريش ، إنهم تركوا رجلا ما أقول ولا أعلم أن رجلا أقضى بالحق ولا أعلم به منه . فقال عبد الرحمن : يا مقداد ، إني أخشى عليك الفتنة فاتق الله . ثم لما حدث في عهد عثمان ما حدث من قيام الاحداث من أقاربه على ولاية الامصار ووجد عليه كبار الصحابة روي أنه قيل لعبد الرحمن : هذا عمل يديك ، فقال : ما كنت أظن هذا به ! ولكن لله على أن لا أكلمه أبدا ، ثم مات عبد الرحمن وهو مهاجر لعثمان ، حتى قبل : إن عثمان دخل عليه في مرضه يعوده فتحول إلى الحائط لا يكلمه ! والله أعلم ، والحكم لله يفعل ما يشاء . / صفحة 185 / صرت أقرن إلى هذه النظائر ( 1 ) ! ! لكني أسففت إذ أسفوا ( 2 ) وطرت إذ طاروا ، فصغى رجل منهم لضغنه ( 3 ) ومال الآخر لصهره ( 4 ) مع هن وهن ( 5 ) إلى أن قام ثالث القوم نافجا حضنيه ( 6 ) بين نثيله ومعتلفه ، وقام معه بنو أبيه يخضمون مال الله خضمة الابل نبتة الربيع ( 7 ) إلى أن انتكث فتله ، وأجهز عليه عمله ( 8 ) وكبت به بطنته ( 9 ) فما راعني إلا والناس كعرف الضبع إلي ( 10 ) ينثالون علي من كل جانب ، حتى لقد وطئ الحسنان ، وشق عطفاي ، مجتمعين حولي كربيضة الغنم ( 11 ) فلما نهضت بالامر نكثت طائفة ، ومرقت أخرى ، وقسط آخرون ( 12 ) كأنهم لم يسمعوا كلام الله حيث يقول : " تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض ولا فسادا والعاقبة للمتقين " بلى ! والله لقد سمعوها ووعوها ، ولكنهم حليت الدنيا في أعينهم ( 13 ) وراقهم زبرجها ، أما * ( هامش ) * ( 1 ) المشابه بعضهم بعضا دونه . ( 2 ) أسف الطائر : دنا من الارض ، يريد أنه لم يخالفهم في شئ . ( 3 ) صغى صغيا وصغا صغوا : مال ، والضغن : الضغينة يشير إلى سعد . ( 4 ) يشير إلى عبد الرحمن . ( 5 ) يشير إلى أغراض أخرى يكره ذكرها ، وقد أشرنا إلى بعضها في باب مناقشة الشورى . ( 6 ) يشير إلى عثمان وكان ثالثا بعد انضمام كل من طلحة والزبير وسعد إلى صاحبه كما تراه في خبر القضية . ونافجا حضنيه : رافعا لهما ، والحضن : ما بين الابط والكشح . يقال للمتكبر : جاء نافجا حضنيه . ويقال مثله لمن امتلا بطنه طعاما والنثيل : الروث . والمعتلف : من مادة علف موضع العلف وهو معروف ، أي : لا هم له إلا ما ذكر . ( 7 ) الخضم ، على ما في القاموس : الاكل مطلقا ، أو بأقصى الاضراس ، أو مل . الفم بالمأكول ، أو خاص بالشئ الرطب . والقضم : الاكل بأطراف الاسنان أخف من الخضم . والنبتة - بكسر النون - كالنبات في معناه . ( 8 ) انتكث فتله : انتقض . وأجهز عليه عمله : تمم قتله ، تقول : أجهزت على الجريح ، وذففت عليه . ( 9 ) البطنة - بالكسر - البطر والاشر والكظة " أي : التخمة والاسراف في الشبع " ، وكبت به : من كبا الجواد إذ اسقط لوجهه . ( 10 ) عرف الضبع : ما كثر على عنقها من الشعر ، وهو ثخين ، يضرب به المثل في الكثرة والازدحام . وينثالون : يتتابعون مزدحمين ، والحسنان : ولداه الحسن والحسين وشق عطفاه : خدش جانباه من الاصطكاك . وفي رواية " شق عطافي " والعطاف الرداء . وكان هذا الازدحام لاجل البيعة على الخلافة . ( 11 ) ؟ ربيضة الغنم : الطائفة الرابضة من الغنم ، يصف ازدحامهم حوله وجثومهم بين يديه . ( 12 ) الناكثة : أصحاب الجمل ، والمارقة : أصحاب النهروان . والقاسطون - أي الجائرون - أصحاب صفين . ( 13 ) حليت الدنيا : من حليت المرأة إذا تزينت بحليها . والزبرج : الزينة من وشي أو جوهر . ( * ) / صفحة 186 / والذي فلق الحبة ، وبرأ النسمة ( 1 ) لولا حضور الحاضر ( 2 ) وقيام الحجة بوجود الناصر ، وما أخذ الله على العلماء أن لا يقاروا على كظة ظالم ، ولا سغب مظلوم ( 3 ) ، لالقيت حبلها على غاربها ( 4 ) ، ولسقيت آخرها بكأس أولها ، ولالفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز ( 5 ) . قالوا : وقام إليه رجل من أهل السواد ( 6 ) عند بلوغه إلى هذا الموضع من خطبته فناوله كتابا ، فأقبل ينظر فيه ، قال له ابن عباس رضي الله عنهما : يا أمير المؤمنين ، لو اطردت خطبتك من حيث أفضيت . فقال : هيهات يا بن عباس ، تلك شقشقة ( 7 ) هدرت ثم قرت . قال ابن عباس : فو الله ما اسفت على كلام قط كأسفي على هذا الكلام أن لا يكون أمير المؤمنين عليه السلام بلغ منه حيث أراد . نسوا أو تناسوا كل هذه الاقوال من الامام علي وتمسكوا بقول احتج به الامام علي على معاوية لالتزام معاوية ونظرائه به . رابعا : مناقشة الاستدلال بان الخلافة تقام بالقهر والغلية من سبر التاريخ الاسلامي وجد ان حكم الخلافة إلى عهد الخلفاء العثمانيين * ( هامش ) * ( 1 ) النسمة - محركة - الروح ، وبرأها : خلقها . ( 2 ) من حضر لبيعته ، ولزوم البيعة لذمة الامام بحضوره . ( 3 ) والناصر : الجيش الذي يستعين به على إلزام الخارجين بالدخول في البيعة الصحيحة ، والكظة : ما يعتري الآكل من امتلاء البطن بالطعام ، والمراد استئثار الظالم بالحقوق . والسغب : شدة الجوع ، والمراد منه هضم حقوقه . ( 4 ) الغارب : الكاهل ، والكلام تمثيل للترك وإرسال الامر . ( 5 ) عفطة العنز : ما تنثره من أنفها ، تقول : عفطت تعفط من باب ضرب ، غير أن أكثر ما يستعمل ذلك في النعجة . والاشهر في العنز النفطة بالنون ، يقال : ماله عافط ولا نافط ، أي : نعجة ولا عنز ، كما يقال : ماله ثاغية ولا راغية . والعفطة الحبقة أيضا ، لكن الاليق بكلام أمير المؤمنين هو ما تقدم . ( 6 ) السواد : العراق ، وسمي سوادا لخضرته بالزرع والاشجار ، والعرب تسمى الاخضر أسود . قال الله تعالى " مدهامتان " يريد الخضرة ، كما هو ظاهر . ( 7 ) الشقشقة - بكسر فسكون فكسر - شئ كالرئة يخرجه البعير من فيه إذا هاج ، وصوت البعير بها عند إخراجها هدير ، ونسبة الهدير إليها نسسبة إلى الآلة ، قال في القاموس : والخطبة الشقشقية العلوية ، وهي هذه . ( * ) / صفحة 187 / الاتراك كان يقوم على الساس القسر ، وشذ قيامه خلاف ذلك مثل حكم الامام علي عليه السلام وهذا هو الصحيح في الامر ولا مناقشة لنا في ذلك . اما ما قالوا : " من غلب عليهم بالسيف حتى صار خليفة وسمي أمير المؤمنين فلا يحل لاحد يؤمن بالله واليوم الاخر ان يبيت ولا يراه اماما برا كان أو فاجرا " . لست أدري عم يتكلم هؤلاء الاعلام : عن شريعة الله في اقامة الحكم في المجتمع الاسلامي ، أم عن شريعة الغاب لمجتمع الاسود والفهود ، ولكي لا يؤاخذنا البعض على ايراد أقوال السابقين باعتقاد أن أهل هذا العصر لا يوافقونهم في أرائهم ومعتقداتهم ويقول الاخرون : " فلنكن اليوم في حاضر الاسلام " ( 1 ) . نثبت هنا صورة غلاف كتاب طبع لمدارس بلد فيه الكعبة البيت الحرام ومسجد الرسول وحرمه ، والكتاب يثني على يزيد ويروي الحديث في مدحه ، يزيد الذي رمى الكعبة بالمنجيق وأباح مسجد الرسول وحرمه لجيشه ثلاثة أيام يقتلون الناس ويقعون على النساء ، كما سيأتي تفصيله في باب " جيش الخلافة يستبيح حرم الرسول " وباب " مسير جيش الخلافة إلى مكة " ينشر في الحرمين الشريفين للدفاع عن يزيد والثناء عليه هذا الكتاب : * ( هامش ) * ( 1 ) مجلة الازهر ، مجلد 32 ، باب الكتب من جلد 10 ، سنة 1380 ص 1150 - 1151 في نقده لكتاب عبد الله بن سبأ . ( * ) / صفحة 189 / المملكة العربية السعودية وزارة المعارف المكتبات المدرسية حقائق عن أمير المؤمنين يزيد بن معاوية / صفحة 190 / اطاعة الامام الجائر المخالف لسنة الرسول ( ص ) رأينا في بحث وجوب طاعة الامام بمدرسة الخلفاء كيف رووا عن رسول الله ( ص ) النهي عن الخروج على السلطان الجائر المخالف لسنة الرسول ( ص ) ووجوب طاعته ، أما مدرسة اهل البيت ( ع ) فقد رووا عن رسول الله ( ص ) روايات تناقض تلك الروايات مثل رواية الامام الحسين ( ع ) سبط رسول الله ( ع ) عن جده قال : " من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ناكثا عهده مخالفا لسنة رسول الله ( ص ) يعمل في عباد الله بالاثم والعدوان فلم يغير عليه بفعل ولا قول كان حقا على الله ان يدخله مدخله ( 1 ) " وبمقارنة نظير هذه الروايات برواية مدرسة الخلفاء ادركنا ان تلكم الروايات بمدرسة الخلفاء انما رويت عن رسول الله ( ص ) احتسابا للخير وتأييدا للسلطات الحاكمة على المسلمين وكان ذلك في اوائل العصر الاموي ثم دونوها في عصر تدوين الحديث أوائل القرن الثاني الهجري بكتب الحديث صحاحها ومسانيدها ( 2 ) وتسالموا جميعا على صحتها والعمل بها . شرحها وعلق عليها وأكدها علماء بلاط السلطات الحاكمة من محدثين وقضاة وخطباء وأئمة الجمعة والجماعة واشباههم مدى العصور في شتى البلاد منذ عصر الخلافة الاموية بالشام والاندلس ثم العباسية في بغداد والعثمانيين في تركيا وحكام المماليك في مصر والسلاجقة والغزنويين في ايران والاكراد في الشام واغدقت تلك السلطات عليهم الجاه والمال والحضوة في بلاطها وتابعهم على ذلك الملا من اتباعهم . وهكذا انقسم المسلمون إلى مدرستين ، مدرسة الخلفاء التي اغدق حكامها : المال والجاه والمناصب والحضوة على مروجي افكار مدرستها ، ومدرسة اهل البيت ( ع ) التي قاومت تلك الافكار والروايات المروية تأييدا للسلطات واجتهاداتها فبذلت لها السلطات الحاكمة القتل والسجن والتشريد وحملات الابادة وحرق الكتب والمكتبات مدى العصور ( 3 ) لابعاد افكارها المحافظة على سنة الرسول ( ص ) من المجتمع واخفائها عن انظار المسلمين ( 4 ) وبعد كل ما ذكرنا ماذا يصل الينا من الحقائق في هذا العصر ! ؟ * ( هامش ) * ( 1 ) في خطبة الامام الحسين ( ع ) لجيش حر بن يزيد الرياحي ، بتاريخ الطبري وابن الاثير ومقتل الخوارزمي . ( 2 ) تأتي الاشارة إليه في اوائل الجزء الثاني انشاء الله تعالى . ( 3 ) يأتي شرحها في بحث حملة المغول على البلاد الاسلامية من هذا الكتاب ان شاء الله تعالى . ( 4 ) ندرس تفصيل كل ما ذكرناه في البحوث الاتية ان شاء الله تعالى . ( * )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 6:7 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

 

 

رسول خدا فرموده : " ..... فاطمة بضعة مني فمن أغضبها أغضبني "

بارها اين حديث را مثل هميشه به صورت ناقص از خواهران و برادران اهل تشيع مى شنوم كه بنابه قول رسول خدا صلوات الله عليه هر كس مورد غضب فاطمه واقع شده بمانند آن است كه رسول خدا را آزرده باشد.

 از آنجايى كه حديث را در كتب اهل السنه براحتى مى شود يافت ، خوب است ببنيم اين حديث چه وقت و در چه مناسبتى آمده است.

و همانطور كه مى دانيم هر حديثى وقت و سبب خودش را در حادثه ى معينى نشان مى دهد.


حدثنا ‏ ‏ أبو اليمان ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏شعيب ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏قال حدثني ‏ ‏ علي بن حسين ‏ ‏أن ‏ ‏المسور بن مخرمة ‏ ‏قال ‏
إن ‏ ‏ عليا ‏ ‏ خطب ‏ ‏ بنت ‏ ‏ أبي جهل ‏ ‏ فسمعت بذلك ‏ ‏ فاطمة ‏ ‏فأتت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏فقالت يزعم قومك أنك لا تغضب لبناتك وهذا ‏ ‏ علي ‏ ‏ناكح بنت ‏ ‏ أبي جهل ‏ ‏فقام رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏ فسمعته حين تشهد يقول ‏ ‏أما بعد أنكحت ‏ ‏ أبا العاص بن الربيع ‏ ‏فحدثني وصدقني وإن ‏ ‏ فاطمة ‏ ‏بضعة مني وإني أكره أن يسوءها والله لا تجتمع بنت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏ وبنت عدو الله عند رجل واحد فترك ‏ ‏ علي ‏ ‏ الخطبة
وزاد ‏ ‏محمد بن عمرو بن حلحلة ‏ ‏عن ‏ ‏ ابن شهاب ‏ ‏عن ‏ ‏ علي بن الحسين ‏ ‏عن ‏ ‏مسور ‏ ‏ سمعت النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وذكر صهرا له من ‏ ‏ بني عبد شمس ‏ ‏فأثنى عليه في مصاهرته إياه فأحسن قال حدثني فصدقني ووعدني فوفى لي ‏

 

فتح الباري بشرح صحيح البخاري


‏قوله : ( إن عليا خطب بنت أبي جهل ) ‏
اسمها جويرية كما سيأتي , ويقال العوراء ويقال جميلة , وكان علي قد أخذ بعموم الجواز , فلما أنكر النبي صلى الله عليه وسلم أعرض علي عن الخطبة , فيقال تزوجها عتاب بن أسيد , وإنما خطب النبي صلى الله عليه وسلم ليشيع الحكم المذكور بين الناس ويأخذوا به إما على سبيل الإيجاب وإما على سبيل الأولوية . وغفل الشريف المرتضى عن هذه النكتة فزعم أن هذا الحديث موضوع لأنه من رواية المسور وكان فيه انحراف عن علي , وجاء من رواية ابن الزبير وهو أشد في ذلك , ورد كلامه بأطباق أصحاب الصحيح على تخريجه , وسيأتي بسط ما يتعلق بذلك في كتاب النكاح إن شاء الله تعالى . ‏

‏قوله : ( وهذا علي ناكح بنت أبي جهل ) ‏
‏في رواية الطبراني عن أبي اليمان " وهذا علي ناكحا " بالنصب , وكذا عند مسلم من هذا الوجه , أطلقت عليه اسم ناكح مجازا باعتبار ما كان قصد يفعل , واختلف في اسم ابنة أبي جهل فروى الحاكم في " الإكليل " جويرية وهو الأشهر , وفي بعض الطرق اسمها العوراء أخرجه ابن طاهر في " المبهمات " , وقيل اسمها الحنفاء ذكره ابن جرير الطبري , وقيل : جرهمة حكاه السهيلي , وقيل : اسمها جميلة ذكره شيخنا ابن الملقن في شرحه . وكان لأبي جهل بنت تسمى صفية تزوجها سهل بن عمرو سماها ابن السكيت وغيره وقال هي الحيفاء المذكورة . ‏

‏قوله : ( حدثني فصدقني ) ‏
‏لعله كان شرط على نفسه أن لا يتزوج على زينب , وكذلك علي , فإن لم يكن كذلك فهو محمول على أن عليا نسي ذلك الشرط فلذلك أقدم على الخطبة , أو لم يقع عليه شرط إذ لم يصرح بالشرط لكن كان ينبغي له أن يراعي هذا القدر فلذلك وقعت المعاتبة , وكان النبي صلى الله عليه وسلم قل أن يواجه أحدا بما يعاب به , ولعله إنما جهر بمعاتبة علي مبالغة في رضا فاطمة عليها السلام , وكانت هذه الواقعة بعد فتح مكة , ولم يكن حينئذ تأخر من بنات النبي صلى الله عليه وسلم غيرها , وكانت أصيبت بعد أمها بإخوتها فكان إدخال الغيرة عليها مما يزيد حزنها , وزاد محمد بن عمرو بن حلحلة - بمهملتين مفتوحتين ولامين الأولى ساكنة - وقد تقدم هذا الحديث من روايته موصولا في أوائل فرض الخمس مطولا وفيه ذكر بعض ما يتعلق به . ‏

 


از كتب معتبر مسلمانان روايت شده از حديث المسور بن مخرمة كه گفت : علي (ع ) دختر ابو جهل را خواستگارى كرد و  فاطمه آن خبر را شنيد . پس به نزد رسول الله صلى الله عليه و سلم آمد و گفت : قوم و آشنايانت ادعا مى كنند كه تو براى دخترانت ناراحت و بخاطرشان خشمناك نمى شوى ، و اين علي ،دختر ابوجهل را خواستگار شده ، بهمين سبب رسول خدا صلى الله عليه و سلم ايستاد و فرمود: ... فاطمه قطعه اى از من مى باشد و من از آنچه او بدش مى آيد  ، بيزارم . به خدا كه دختر رسول الله و دختر عدو الله در كنار يك مرد جمع نخواهند شد ، و بعد از آن علي (ع ) آن خواستگارى را ترك كرد.

 

و البته امام علي رضي الله عنه بنابه اين روايت ، اجازه ى شرعى خود را در اين مى ديده( كه با دختر ابو جهل كه البته مسلمان بوده ) ازدواج كند و اين قصه بعد از فتح مكه رخ داد .

گفته شده كه در آن لحظه فاطمه سلام الله عليها خود در داغ و دورى مادر و خواهران خود كه همگى وفات يافته بودند ، تحمل غم بيشتر و شريكى نداشته است .

و در جايى ديگر ذكر شده كه خوف رسول اسلام اين بود كه مبادا جمع بين آن دو ( دختر رسول (ص ) و دختر ابوجهل ) در يك خانه سبب اين شود كه به دين آنها آسيب رسانده شود زيرا زنان طبيعتاً به اختلاف افتاده و هر كدام ممكن است سخنى ناسزا بدون قصد بزبان رانده و در اين صورت دختر ابوجهل ،  دختر رسول خدا را و رسول خدا را آزرده سازد.

 

و در همه ى احوال اين حديث رسول خدا از شدت حب و محبت رسول خدا صلوات الله و سلامه عليه به دختر خود بوده و در اين شكى نيست.

ولى آيا آزردن ايشان توسط علي ( شوهرشان ) مى تواند براى هميشه سبب ناراحتى رسول خدا شود؟

 

مطمئناً ، خير .

 

و اين كه فاطمه رضي الله عنها از ابوبكر و عمر رضي الله عنهما ، در جايى ناراحت شده نيز به همين صورت است .

زيرا در روايات نيز آمده كه خليفه ى مسلمانان به خانه ى فاطمه براى طلب رضا و خوشنودى ايشان آمده و اين عمل آنان به عنوان " نيكى به نزديكان رسول صلى الله عليه و اله وسلم " قلمداد مى شود.

 

ولى سؤال اينجاست :

آيا غضب و ناراحتى فاطمه ، خود يك شريعتى جداست يا در ضمن قوانين و آئين كتاب خدا و سنت رسول اسلام است؟

 

مطمئناً ، كسى از شأن دختر رسول نكاسته و در روايات نيز آمده كه ابوبكر خطاب به دختر رسول مى گويد: من به شما ظلم نكرده و حق شما را منكر نمى شوم ... وبخدا سوگند كه رسيدگى و نزديكى به شما برايم عزيزتر از نزديكى به خويشان خودم مى باشد ولى ديدم كه رسول خدا چنين مى كرد ( نفقه ى اهل بيت را از سهم خيبر و فدك به مقدار احتياج بر داشته و مازاد را صدقه مى داد ) و خود را ملزم به عمل او مى دانم.

 

بهمين دليل بايد تأكيد كنيم كه التزام خليفه ى مسلمانان به عمل رسول خدا  باعث رضاى خدا و رسولش بوده و اگر غير از اين بود ، امام علي در دوران خلافت خود حكم را عوض مى كرد.

 

الله تعالى در كتاب عزيز خود بارها رضاى خود را از مهاجرين ( ابوبكر و عمر و عثمان و على از مهاجرين هستند ) اعلام كرده است.

 

 

وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ

 

 جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ( التوبة 100)

 

" و آن كسان  اولين گروه ، از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى تابع و هم گام آنان شده ، خداوند از آنان راضى و آنان نيز از خداوند راضى شده ( به نعمت هاى خدايى ) برايشان بهشت هايى كه از زير آن درختان ،رودها جارى شده ،  جاودانه ، اينست فوز و رسيدن بزرگ "

 

همچنين خداوند از آنكسانى كه زير درخت ( در قرآن ذكر شده ) با رسول خدا بيعت كرده با رضايت سخن گفته و مى فرمايد :

 

لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا (الفتح 18 )

 

خداوند رضاى خود را نه تنها از آنانى كه زير آن درخت با رسول بيعت كردند ، اعلام مى دارد بلكه تأكيد كرده كه او از درون دلهاى آنان آگاه و مطلع شده و آنگاه " آرامش و سكينة " بر آنان نازل كرده و به آنان پاداش پيروزى نزديك داد.

 

در اين كه ياران نزديك رسول ( ابوبكر و عمر و على و عثمان و ... ) زير آن درخت با رسول خدا صلى الله عليه و على آله و سلم ، بيعت كردند هيچ شكى نيست و حتى مورخين شيعه نيز آنرا قبول دارند.

 

حرف من اينست كه همانطور كه خداوند صريحاً از رضاى خود نسبت به آن ياران رسول ، آيه نازل كرده و تا روز قيامت ان شاء الله خوانده شده و خواهد شد .

 

و از آنجايى كه خداوند در جاى ديگرى از قرآن نگفته كه از آنان ( یاران رسول ) خشمگين شده ، دليلى است كه رضاى خدا رضاى ابدى است و نمى تواند ضد و نقض آن بهيچ وجه اثبات شود زيرا عكس كلام خداست.

 

خداوند بهترين انسانها را به عنوان ياران و حواريون اين رسول خود انتخاب كرده است و در باره ى آنان مى فرمايد :

 

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا

 

 سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ

 

فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا

 

 عَظِيمًا (الفتح 29)

در اين آيات به زيبايى  وصف ياران رسول اسلام شده كه همانند درختى كه از درخت اصلى نمونه برداشته و قوى و مستقيم ايستاده و يارى  و پشتيبانى او را پيشه كرده ....

 

 

و امام علي رضي الله عنه در نهج البلاغه  در نامه اى كه به معاويه نوشته مى گويد :

" وأورد المرتضى في النهج عن علي رضي الله عنه من كتابه الذي كتبه إلى معاوية رضي الله عنهما : ( إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان ، على مابايعوهم عليه ، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد ، وإنما الشورى للمهاجرين والأنصار ، فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضى فإن خرج منهم خارج بطعن أو بدعة ردوه إلى ماخرج منه فإن أبى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين ، وولاه الله ما تولى )[ نهج البلاغة ص 446. شرح محمد عبده / دار الاندلس لملطباعة والنشر والتوزيع.



 

در اين نامه امام على به روشنى بيان داشته كه : مردم از من  همانند ابابكر و عمر و عثمان  بيعت گرفته ، برهمان اساسى كه از آنان بيعت گرفته شده ... و براستى كه شورى براى مهاجرين و انصار بوده و هست ، بس آنهنگام كه آنان ( مهاجرين و انصار ) بر يك مرد اجتماع و متفق شده او را امام ناميده و خداوند از آن كارشان راضى بوده و ...

 

رضي الله عنهم و رضوا عنه.

 

خداوند از همه ى امامان ما ( صحابه ى رسول خدا و اهل بيتش ) راضى باد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسولنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان الى يوم الدين.

با عرض تشكر فراوان از اينكه تاكنون صبورانه دنباله رو اين موضوعات بوده و سعى در ارائه ى دليل و برهان بوده ايد.

واقعاً خوشوقتم كه مى توانم با تمام وضوح و روشنى حرفهايم را گفته و جواب را از انسانى در عرصه ى علم بخواهم.

شما حق داريد كه مرا بياد سؤال آقاى زارع آورده و موضوع ارث فاطمه سلام الله عليها را تكرار كنيد.

البته جوابى دقيق براى آقاى زارع ندارم و فكر مى كنم بيشتر پيش بينى هاى پيامبر را در وقت خودش آشكار شده مى بينيم.

مثلاً ، فتح كشور ايران را ، هنگام خودش آشكار شد .

و البته خيلى از قريش به خلافت رسيده ولى عدد آنان را به خاطر ندارم و اين كار احتياج به تبحر به تاريخ دارد ولى شكى هم نيست كه خلافت اسلامى در دوران زيادى در عزت و تمكين بوده و شرق و غرب را به هراس وا مى داشته است.

و در جواب سؤالتان در باره ى ارث ، بايستى اول ببنيم چه كسانى وارثان رسول صلى الله عليه و سلم خوانده مى شدند.

ما در كتب خودمان ( بخارى ) داريم كه زنان رسول و عموى رسول نيز طلب ارث مى كردند.

و اينكه فكر مى كنيد حديث پيامبر " از ما ارث برده نشود و آنچه باقى گذاشتيم صدقه باشد " فقط از طرف ابوبكر نقل شده ، ظلمى بزرگ مرتكب شده ايد.

زيرا با جستجويى سطحى نيز در مى يابيم كه ابوبكر فقط به عنوان خليفه ى مسلمانان ملتزم به عمل به حديث بوده و گرنه شاهدانى از صحابه نيز بوده كه حديث را شنيده و بر صدق حديث شاهد و گواه بودند.

و از همه ى آنان مهم تر التزام امام علي به هنگام حكم و خلافت خود بر صدق و عمل آن حديث است.

امام على بمانند ياران قبل از خود ، تغييرى در فدك قرار نداد .

اگر آنرا ارث زن خود مى دانست ، آنرا لا أقل به فرزندان خود به عنوان ارث مادر مى داد.

در باره ى صحابه و كفر و ارتداد نيز باز وارد يك اشتباه شده ايد.

اولاً ، در حديث  ذكر اشخاص معينى  نشده كه شما بوسيله ى آن بزرگان صحابه همانند ابوبكر و عمر را مرتد بخوانيد!

ثانياً ، اگر حديث را مراجعه كنيد مى بينيد كه در آن رسول الله صلوات الله عليه مى فرمايد : آنها را شناختم .... "

پس بنابه آن ، رسول خدا بايستى آنان را معرفى كرده باشد و بقيه را از  آنان برحذر داشته باشد!

زيرا خداوند در آيات فراوانى خطاب به رسول خدا امر كرده كه با منافقان و كافران به جنگ و خشونت رفتار كند :

" يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و مأواهم جهنم و بئس المصير "

"اى پيامبر با كفار و منافقان بجنگ و بر آنان خشونت كن و جايگاه آنان ( منافقان و كفار ) جهنم است و بدترين آينده ى آنان "

عجيب اينكه اين آيه را در دوجا تكرار ديدم :

۱-آيه ى ۷۳ سوره ى توبة

۲- آيه ى ۹ سوره ى تحريم

و البته آياتى كه در باره ى منافقان آمده بروشنى نشان مى دهد كه آنان چه كسانى بودند و رسول اسلام نيز بنابه آياتى آنان را مورد تنبيه و رسوايى قرار مى داد.

اگر مايل بوديد آنان را مورد بحث قرار مى دهيم.

اما از مرتدين و كفار ، بايستى از شما با تعجب سؤال كنم:

به چه حقى اشخاص معينى آنهم بزرگان صحابه را كفار دانسته در حاليكه اين احاديث كه ذكر كرديد ربطى به آنان ندارد؟

اين حديث ، كاملاً در زمان جنگ هاى رده ( جنگ با آنانى كه از اسلام برگشته و بر عليه حكومت اسلامى آماده شده بودند ) آشكار شد.

عده اى از قبائل عربى بعد از مرگ رسول از دين خارج شده و به تبعيت مسيلمه ى كذاب و اسود عنسى و ... كه ادعاى نبوت كردند ، رفتند.

و عده اى نيز مدعى الغاء شدن " زكات " به عنوان واجبى دينى شدند و ادعا داشتند كه زكات را فقط به رسول الله داده و بعد از او اين حكم لغو شده است.

ابوبكر صديق خليفه ى رسول الله صلى الله عليه و اله وسلم با آنان جنگيد و آن جنگ ها به عنوان " حروب ردة " معروفند.

و شما بايد دقت كنيد كه كسانى را كه مورد مودت و احترام اهل بيت و صحابه بودند از مخالفين با آن " ارتداد " بودند و جنگها براى حفظ دين اسلام در آن محيط داشتند.

و اينكه كلمه ى صحابه يا اصحاب  به هر كسى كه در زمان رسول ايمان آورده و رسول تا هنگام وفات خود بر ايمان آنان  شاهد بوده ، اطلاق مى شود.

و بر اين تعريف كه آيا باقى ماندن يا مرتد شدن صحابى او را از زمره ى " اصحاب " خارج كرده ، خلاف است.

ولى در همه ى احوال ، امكان مرتد و كافر شدن نزديكان و ياران بسيار نزديك ايشان نيست به دلايلى كه از قرآن و احاديث رسول آمده.

خداوند به ابوبكر صديق رضي الله عنه شرف صحبت رسول اسلام قبل و بعد از بعثت داده و خداوند در قرآن ازايشان به عنوان صاحب رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم ياد كرده است :

... لا تحزن ان الله معنا ...

نترس كه خداوند با ما ( هر دو ) ست.

و اينكه ابوبكر صديق رضي الله عنه مخاطب اين آيه قرار داشته شكى نيست.

آيا رسول خدا صلوات الله عليه با منافقان همنشين شده و دختران آنان را به عنوان زنان مورد محبت خود گرفته و دو دختر خود را به كسى مى دهد كه بعدها مرتد مى شوند؟!

خداوند در آيات قرآن ، رسول خود را به جنگ و شدت با كفار و منافقان امر كرده است.

چه طور مى شود كه خداوند فرستاده اش را از منافقان ( كسانى كه به ظاهر مؤمن و در حقيقت كافرند ) برحذر داشته و آنان را به او نشناسانده باشد؟!

 به شما و خودم در اين ماه مبارك تذكر داده كه با نيتى خالص به قدردانى از ياران رسول الله صلى الله عليه و على ىله و صحبه و سلم ، پرداخته و حقوق زحمات آنان را ضايع نسازيم زيرا اين دين اسلام توسط آنان به ما رسيده است.

و خداوند در سوره ى حشر مؤمنان را به سه گروه تقسيم كرده است

اول : مهاجرين ( صحابه و اهل البيت ) كه به امر رسول خدا صلوات الله عليه ، ديار خود را ترك كردند و در ميان آنان هيچ منافقى وجود نداشت ( به دلايل قرآن ) .

دوم : انصار ، اهل مدينه كه از مهاجرين حمايت و پشتيبانى كرده و به امر رسول با مهاجرين برادر شدند .

و در ميان آنان بزرگانى بودند كه رسول خدا آنان را مدح كرده و يقيناً منافق نبودند.

از اهل مدينه ( اطراف مدينه محل سكونت يهود بود ) عده اى به ظاهر ايمان آورده ولى به توطئه دست مى زدند و خداوند آنان را ذكر كرده است ( ومن حولكم من الاعراب منافقون و من أهل المدينة مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب عظيم .التوبة ۱۰۱)

سوم : كسانى كه بعد از آنها آمده و از خداوند طلب آمرزش براى خود و مؤمنانى كه قبل از آنان وارد ايمان شدند و از خداوند مى خواهند كه در دلهايشان غل و دشمنى عليه سابقين اسلام قرار ندهد.

و ما اميدواريم از اين گروه سوم بوده و باشيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

آنچه تا کنون نوشتم فقط برای روشن شدن ذهن شما و انجام وظیفه ولو اندک بود و این روش بحث با شما را با وجود تفوق آشکار موضع شیعه همچنان غیر علمی می دانم. از شما هم می خواهم منتظر بحثهای مبنایی که قبلا کمی از آن را شروع کردیم و شما از منظر خودتان پاسخهایی دادید باشید تا علاوه بر پرهیز از سوء تفاهم و تشنج ، دیگران هم بتوانند تا حدودی ما را همراهی کنند و اندیشه هایمان را که تا کنون خیلی به عربی!‍ بیان شدند به فارسی به نقد بنشینند.

با تقدیم احترام برادر کوچکتان امامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط امامی  | 

ببینید خانم گرامی؛ به نظرم سوالتان (آيا منظور هم را مى فهميم؟!) را بهتر است به این شکل تصحيح کنيم: آيا اصولا از اين بحثها منظور روشن و درستی داریم؟!  چرا؟! ( و همین جا علت اصرار بنده به شروع بحث از ریشه ها، روشن می شود) :

اولا روشن است که قبل از این بحثها بنده و شما به هر دلیل ، مذهب معینی را برگزیده ایم ؛ حال سوال این است که آيا جهت روشن شدن حقیقت برای خودمان در معتقدات قبلی خود نیز تامل می کنیم یا به هر قیمتی فقط اصرار به دفاع از آنها داریم ؟ ببینید بنده تا کنون بارها نوشتم که فرصت محدودی دارم ولی جواب همه مطالبی که تا کنون نوشتید در منابعی که معرفی کردم هست (حتی در برخی موارد با راههای متعدد و مختلف) و عدم پاسخ من ، به معنای وجود نداشتن جواب نیست اما از شما که تا کنون تقریبا همه روزه و در پستهای متعدد حضور فعال خود را حفظ کرده اید انتظار می رود در همه مواردی را که مطرح می کنم پاسخ داده و موضع روشنی اتخاذ کنید و اگر این وبلاگ را از ابتدا تا کنون بخوانید موارد زیادی را می یابید که فراموش شده اند ( آخرین آنها این بود که نوشتم از منظر عقلی بر اساس آنچه خلیفه اول از پیامبر روایت کرده از خود پیامبر باید تعجب کرد که:الف) الأولى بسماعه وروايته - لو كان النبي صلى الله عليه وآله قاله - هم أهل بيته وابنته الزهراء بالأخص ، لأنهم هم محل ابتلاء مؤداه ، وهم بحاجة إلى معرفة حكمه ، فكان على النبي أن يبلغهم به ، لا أن يقوله لأبي بكر الذي لا يرث من النبي شيئا ! چرا این مطلب (نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقه) را به دخترشان زهرا سلام الله علیها نفرموده ؛ در حالی که چنین مطلبی مورد ابتلای اهل بیت آن حضرت خصوصا حضرت زهرای مرضیه که یگانه يادگار بلاواسطه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده اند ، قرار داشته تا به زعم اهل سنت بی جهت مطالبه ارث نکنند! و بجای آن ، این مطلب را تنها به خلیفه اول (به عنوان تنها سند روايت!)  که اصلا ارث بر نبوده! بفرمایند. آيا واقعا با این برداشتهای مضحک، شان پیامبر رحمة للعالمین را (که نعوذبالله تشخیص نمی دهد حرفی را که مربوط به اهل بیتش بوده به جای اینکه در خانه به خودشان بگوید به دیگری  گفته (آن هم فقط به یک نفر که اصلا ارث بر نبوده!) از مرتبه یک انسان معمولی پایین تر نیاورده اید؟! و نیز از موضع نقلی موارد متعددی از کتب خودتان آوردم که تصریح بر غضب حضرت زهرا سلام الله علیها بر دو خلیفه اهل سنت و حتی کسانی که آنان را به خلافت رساندند دارد و می توانید مايه (های) تعجب؟!  را دوباره مطالعه کنید ولی شما به عنوان جواب این تعجب (که اصطلاح خودتان بود) در پست جواب تعجب شما! با تکرار مطالب قبلی و موارد دیگر، موارد تعجب من را برطرف نکردید! و حالا در آخرین مطلبتان مدعی شده اید : متأسفانه شما علاقمنديد شكافى بين مهاجرين ( صحابه و اهل البيت ) بوجود آورده و بلكه آن شكاف را به عنوان يك شعار دينى براى خود قرار داده و بعنوان " مظلوميت اهل بيت " در كتابهايتان بر بهترين مؤمنان اين أمت " لعنت ها " را به عنوان تقرب به خدا و اهل بيت مى دانيد... اين مسئله مرا به ياد پاپ و مزدوران مسيحى نما مى اندازد كه به پيامبر و دين ما اهانت ها مى كنند و بخوبى مى دانند كه ما به هيچ وجه نمى توانيم مانند آنان و همانند آنان عمل كنيم ... و در مقابل ، شما عقيده تان بر مبناى اهانت و حتى كفر و ارتداد صحابه است! ... شما مى خواهيد به آنچه خود بدان معتقديد ، لباس اهل بيت پوشانيده سپس مر ا در جبهه ى مخالف آن قلمداد كنيد !... وقتى از آن امامت كه شما به عنوان " استمرار نبوت " و مكمل نبوت مى دانيد ، سؤال مى كنيم شما با استناد به احاديث اهل السنة ( حديث ۱۲ خليفه او قريش ) مى گوييد : آن ۱۲ خليفه همان ۱۲ امام ما هستند! و از اینجا به بعد دوباره به تکرار همان مطالب قبلی که جوابش در کتب معرفی شده http://www.almarkaz.net بارها داده شده پرداخته اید، در حالی که همه آنچه که ادعا کرده اید يا بنده ننوشته بودم! و شما مطالب دیگران را به من نسبت داده اید! (البته ممکن است من هم قبول داشته باشم ولی تا کنون خودم نگفته ام) و یا از منابع خودتان نقل کرده ام! پس نباید تا این اندازه از من دلگیر شوید! خواهر من بنده هم خیلی دوست داشتم صحابه پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم از مسیر حق دور نمی شدند ولی وقتی صحیح بخاری خودتان عده ای از صحابه را آن هم از قول خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ؛ مرتد اعلام کرده بنده چه گناهی دارم؟! وقتی شما حتی از جواب آقای زارع هم که خواسته اند خلفای 12 گانه قرشی را از منظر خودتان معرفی کنید سر باز می زنید! چگونه با تکرار و اصرار بر آنچه قبلا نوشته بودید معتقدید باید از نظر علمای خود که در جای خود ثابت شده عدول کنیم؟!! آیا هیچ عاقلی در بحثهای عقاید که مانند گردابهای تندی ، دلها و ذهنهای کم توان را به سو می راند، قبل از آنکه دستش به تخته پاره ای بند شود دست از تکیه گاه قبلی خود برمی دارد؟!

ثانیا شما از همان اوایل نوشتید که بگذاريد براى رضاى خدا از قرآن بنام كتابى كامل و روشن كه دستور و آئين نامه ما مسلمانان است سخن بگوييم.آنگاه هر سخن يا حديثى ( از جماعت شيعه يا سنى ) را در ميزان قرآن قرار داده ، اگر ديديم خلاف كلام خداست آنرا رد كرده و اگر هم زبان و هم معناى قرآن است آنرا قبول كنيم. زيرا هيچ شكى نيست كه سخنان أئمه آل البيت ، خارج از حدود و معناى قرآن نبوده استو بدينصورت مى شود دروغ را از صحيح تشخيص بدهيم.زيرا اگر از ابتدا من سخن از منابع احاديث اهل سنت ، و شما هم از منابع احاديث اهل تشيع سخن گوئيد دچار اين سؤال مى شويم و آن اينست :آيا ما به منابع احاديث همدگر معترفيم؟جواب اينست كه : هردو به كتابهاى همديگر مشكوكيم! من هم برای شما از بحثهای دیگران در اینترنت نقل کردم : وقد كان أئمتك أكثر إنصافا منك لانهم بحثوا في أصول الفقه مسألة هل يجوز تخصيص العام القرآن بخبر الواحد كخبر أبي بكر ؟ وأفتى من أفتى به ، وتوقف من توقف . . . أرأيت كيف تهرب مما أنت طرحته يا محمد إبراهيم ؟ ! ! وأنكم عند الحشرة تقدمون قول عمر وأبي بكر على كلام الله تعالى وكلام رسوله وآله صلى الله عليه وآله ؟ ! ! ! پس چرا توقع دارید که ما به عنوان شیعه آنچه در کتب اهل سنت آمده است دربست پذیرفته و هر آنچه علمای ما فرموده اند (حتی دلایلی را که از قرآن و کتابهای خودتان آورده اند) چون شما خواسته اید دروغ فرض کنیم! آيا این تناقضی آشکار نیست؟!

ثالثا توجه داشته باشید که در بیش از هزار سال تاریخ اسلام قبل از ما علمای مذاهب مختلف اسلامی در همین مطالب همین بحثها را داشته اند و اگر واقعا در صدد تحقیق هستیم باید آنها را نیز مد نظر قرار دهیم ولی شما در مراجعات خویش به اسناد و منابع (در تمام مواردی که تا کنون بنده فرصت بررسی آن را داشتم) بطور غیر علمی عمل کرده اید. البته بنده خود شما را هنوز هم نمی توانم متهم کنم زیرا از اغلب نوشته هایتان مشخص است بطور کامل به نتایج کارهای دیگران (بدون اشاره به آنها) متکی هستید و فقط یک مورد را پس از جر وبحثهای فراوان پذیرفتید که از دیگران بوده و همان موقع مشکل خود را در عدم دسترسی مستقیم به منابع مطرح کردید. اما بنده تصور می کردم فقط کتابهای شیعه در دسترس شما نیست ولی ظاهرا در دسترسی مستقیم به کتب اهل سنت نیز مشکل دارید و از اینکه راجع به مهمترین مسائل اختلافی شیعه وسنی بدون اشاره ای به نظرات دیگر حکم قطعی صادر می کنید نیز می توان حدس زد که احتمالا در جزیره ای دور از همه مسلمانان! اعم از شیعیان و اهل تسنن زندگی می کنید ( زیرا در اغلب آنچه تا کنون اظهار کردید مدارک رد آن در کتب خود اهل سنت هم آمده است ) و از این رو اسلام را از نزد خود آنطور که دوست دارید تفسیر می کنید و خدای را شاکرم که در بحث با شما هر روز به حقانیت و مظلومیت تشیع بیشتر پی می برم. آیا این مظلومیت نیست که سندهای حقانیت شیعه در خود کتابهای اهل سنت به وفور وجود دارند اما ظاهرا آنان از اینکه کتابهای مذهب خود را نیز بطور کامل و مستقیم در اختیار پیروانشان قرار دهند گریزانند؟! حال مقایسه کنید با حوزه علمی شیعی که مدارک و کتب مذاهب مختلف بدون کوچکترین خدشه در اختیار همه محققان قرار گرفته و اگر کسی بخواهد در موضوعی بدون بررسی اقوال مختلف نظر بدهد برای او وزنه علمی قائل نیستند! به نظر من کسی که بدون مراجعه به همه اسناد موجود در یک موضوع ، و بدون پیگیری بیطرفانه اقوال محققان در آن موضوع ، حکم قطعی به فرضیه معینی داده و دیگران را متهم به کذب و ... می کند قطعا در مسیر تحقیق انصاف را رعایت نکرده و خود و دیگران را به تباهی می کشاند. در مراجعه کوتاهی که بنده به سایتی که معرفی کرده بودید داشتم مجموعه متراکمی از توهین ، نسبت های کذب به شیعه و دیگران ، اغراء به جهل و ... دیدم و با خود گفتم این سایت برای یک محقق منصف خود می تواند دلیل بسیار خوبی بر حقانیت شیعه باشد که گفته اند : تعرف الاشیاء باضدادها!

خوب چون فرصتم تمام شده فعلا برای توجه بیشتر شما به تئوری هایی که ارائه کرده اید از خدای متعال در این ماه رحمت و مغفرت ، تقوی و سداد مسئلت می کنیم که مبادا بدون بررسی و یقین کامل و به اندک احتمالی که در ذهنمان تصور می کنیم دیگران را متهم نکنیم که مسلما فردای دشواری در پیش خواهیم داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط امامی  | 

شما عقيده تان بر مبناى اهانت و حتى كفر و ارتداد صحابه است! ...

 -  صحيح البخارى - البخاري ج 7   ص 207 :

عن النبي صلى الله عليه وسلم قال ليردن على ناس من اصحابي الحوض حتى إذا عرفتهم اختلجوا دوني فأقول اصحابي فيقول لا تدري ما احدثوا بعدك حدثنا سعيد ابن أبي مريم حدثنا محمد بن مطرف حدثني أبو حازم عن سهل بن سعد قال قال النبي صلى الله عليه وسلم اني فرطكم على الحوض من مر على شرب ومن شرب / صفحة 208 / لم يظمأ ابدا ليردن على اقوام اعرفهم ويعرفوني ثم يحال بيني وبينهم * قال ابو حازم فسمعني النعمان بن أبي عياش فقال هكذا سمعت من سهل فقلت نعم فقال اشهد على أبي سعيد الخدري لسمعته وهو يزيد فيها فأقول انهم مني فيقال انك لا تدري ما احدثوا بعدك فأقول سحقا سحقا لمن غير بعدي * وقال ابن عباس سحقا بعدا يقال سحيق بعيد سحقه واسحقه ابعده * وقال احمد بن شبيب بن سعيد الحبطي حدثنا أبي عن يونس عن ابن شهاب عن سعيد بن المسيب عن أبي هريرة انه كان يحدث ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال يرد على يوم القيامة رهط من اصحابي فيجلون عن الحوض فأقول يا رب اصحابي فيقول انك لا علم لك بما احدثوا بعدك انهم ارتدوا على ادبارهم القهقرى حدثنا احمد بن صالح حدثنا ابن وهب أخبرني يونس عن أبن شهاب عن ابن المسيب انه كان يحدث عن اصحاب النبي صلى الله عليه وسلم ان النبي صلى الله عليه وسلم قال يرد علي الحوض رجال من اصحابي فيحلؤون عنه فأقول يا رب اصحابي فيقول انك لا علم لك بما احدثوا بعدك انهم ارتدوا على ادبارهم القهقرى * وقال شعيب عن الزهري كان أبو هريرة يحدث عن النبي صلى الله عليه وسلم فيجلون وقال عقيل فيحلؤون وقال الزبيدي عن الزهري عن محمد بن علي عن عبيدالله ابن أبي رافع عن أبي هريرة عن النبي صلى الله عليه وسلم حدثني ابراهيم بن المنذر الحزامي حدثنا محمد بن فليح حدثنا أبي حدثني هلال عن عطاء بن يسار عن أبي هريرة عن النبي صلى الله عليه وسلم قال بينا انا قائم فإذا زمرة حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بيني وبينهم فقال هلم فقلت اين قال إلى النار والله قلت وما شأنهم قال انهم ارتدوا بعدك على ادبارهم القهقرى ثم إذا زمرة حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بيني وبينهم فقال هلم قلت اين قال إلى النار والله قلت ما شأنهم قال انهم ارتدوا بعدك على ادبارهم القهقرى فلا اراه يخلص منهم الا / صفحة 209 / مثل همل النعم

آنچه که ادعا کرده اید بنده ننوشته بودم! و شما مطالب دیگران را به من نسبت داده اید! (البته ممکن است من هم قبول داشته باشم ولی تا کنون خودم نگفته ام) و یا از منابع خودتان نقل کرده ام! پس نباید تا این اندازه از من دلگیر شوید! خواهر من بنده هم خیلی دوست داشتم صحابه پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم از مسیر حق دور نمی شدند ولی وقتی فقط به عنوان یکی از منابع معتبر اهل سنت ( که شما نوشتید بنابر اغلبیت ؛ مسلمانان ) ، صحیح بخاری خودتان عده ای از صحابه را آن هم از قول خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ؛ مرتد اعلام کرده بنده چه گناهی دارم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط امامی  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

ببنيد دوستان ، ديشب تو اين فكر بودم كه واقعاً منشأ خلاف ما از كجاست؟!

آيا ما در منزلت و مقام أهل البيت اختلاف نظر داريم؟

خير . هيچ احدى ملتزم به عقيده ى اهل سنت و جماعت ،منكر فضل و مقام اهل البيت نيست زيرا آنان :

اولاً ، مؤمنان صادق از نسل أولين اسلام هستند كه خداوند در باره ى جمله ى سابقين اسلام از مهاجرين و انصار به ما تذكر داده :

والذين جاؤوا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لإخواننا الذين سبقونا بالإيمان و لا تجعل في قلوبنا غلاً للذين آمنوا ربنا إنك رؤوفُ رحيم.

سورة الحشر آيه ۱۰

خداوند در آيات قبلى ( ۷-۹) به مدح مهاجرين و انصار پرداخته سپس در آيه ى فوق از كسانى كه بعد از آنان ( مهاجرين و انصار ) آمدند سخن مى گويد و ما اميدواريم از اين گروه باشيم كه خداوند در باره ى آنان مى فرمايد :

و كسانى كه بعد از آنان آمده مى گويند پروردگارا ما را مورد بخشش خود قرار بفرما و همچنين كسانى را مورد بخشش خود قرار ده كه قبل از ما در ايمان پيشرو بودند و در دلهاى ما  هيچ غل و دشمنى براى آنانى كه ايمان آوردند قرار نده ، خداوندا تويى بخشاينده ى مهربان.

دوماً ، شرف نزديكى آنان به رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم.

 

و بخاطر همين سعى فراوان دارم تا به عنوان واجب دينى خودم از سابقين اسلام ( مهاجرين ) كه ابوبكر و عمر و عثمان و على و اهل البيت از آنان بوده ، دفاع كنم و همچنين از انصار كه اهل مدينه بوده و به يارى مهاجرين و رسولمان صلوات الله عليه شتافتند و دريغى نكردند .

متأسفانه شما علاقمنديد شكافى بين مهاجرين ( صحابه و اهل البيت ) بوجود آورده و بلكه آن شكاف را به عنوان يك شعار دينى براى خود قرار داده و بعنوان " مظلوميت اهل بيت " در كتابهايتان بر بهترين مؤمنان اين أمت " لعنت ها " را به عنوان تقرب به خدا و اهل بيت مى دانيد.

اگر قرار بود منصفانه به اين موضوع بنگريد به خوبى متوجه مى شديد كه اهل سنت نه تنها اهل بيت را دوست داشته و مورد احترام شديد قرار داده بلكه تمام عقيده ى اهل سنت از مقام آنان نكاسته بلكه بدان افزوده است.

و در مقابل ، شما عقيده تان بر مبناى اهانت و حتى كفر و ارتداد صحابه است!

اين مسئله مرا به ياد پاپ و مزدوران مسيحى نما مى اندازد كه به پيامبر و دين ما اهانت ها مى كنند و بخوبى مى دانند كه ما به هيچ وجه نمى توانيم مانند آنان و همانند آنان عمل كنيم زيرا عيسى عليه السلام از انبياء الله ست كه احترام آنان جزء لا يتجزأ دين ماست.

 

شما مى خواهيد به آنچه خود بدان معتقديد ، لباس اهل بيت پوشانيده سپس مر ا در جبهه ى مخالف آن قلمداد كنيد !

حال بياييد نظرى به اعتقاد شما و اثر آن اعتقاد به اهل البيت و آيا اين اعتقاد شما باعث بالا بردن منزلت شان مى شود يا عكس آن !

اولاً ، در مسئله ى امامت كه آنرا نصى واجب  از سوى خدا و رسولش دانستيد ( و هنوز نيز به شرح آن وارد نشديد ) .

آيا تحقق يافت يا نه؟

كتابهاى شما مى گويد كه عمر و ابوبكر مانع تحقق " امامت " و خلافتى كه رسول صلوات الله عليه امر كرده بود ، شدند!

در حاليكه سخنان رسول اسلام و قرآن نشان مى دهد كه هيچ مخلوقى قادر به تغيير اراده ى خداوند نيست.

و وقتى از آن امامت كه شما به عنوان " استمرار نبوت " و مكمل نبوت مى دانيد ، سؤال مى كنيم شما با استناد به احاديث اهل السنة ( حديث ۱۲ خليفه او قريش ) مى گوييد : آن ۱۲ خليفه همان ۱۲ امام ما هستند!

خوب، بقيه ى حديث را ببنيد:

آيا اين حديث تحقق يافت يا نه؟

رسول امت به ما بشارت داده كه اسلام در مراحل عزت و تمكين شاهد 12 خليفه از قريش مى شود.

خليفه به كسى گفته مى شود كه بر تمام مملكت اسلامى حكم و بيعت او از مسلمانان ثابت شده باشد.

اگر كتابهاى شما را مراجعه كنيم از نظر شما تمام حكومت هاى اسلامى از خلفاى راشدين تاكنون نه تنها مرحله ى عزت اسلام نبوده بلكه جزء مراحل سختى و زلت به شما ر آمده !

بدين صورت اين حديث را از ابتداء شما نقض كرديد زيرا وجود آن 12 خليفه ى قريشى بايستى با  عزت و تمكين حكومت هاى اسلامى بوده باشد.

چه طور شده كه شما 12 خليفه را در مقابل بدترين دوران ذلت و خارى اسلام قلمداد مى كنيد؟!

به اعتقاد ما امام على رضي الله عنه نه تنها مجبور به همكارى با خلفاى قبل از خود نبوده ، بلكه يكى از واجبات خود دانسته كه لحظه اى كوتاهى ننموده و با يارى و همكارى اش دست راست قوى آنان بوده و خود نيز بر همان راه آنان گام بر مى داشت.

امام على عليه السلام و فرزندان برومندشان حسن و حسين عليهما السلام هر كدام فرزندانى به نامهاى ابوبكر و عمر و عثمان داشته كه آنان در كربلا به همراه حسين عليه السلام شهيد شدند.

اين نام گذارى جز به خاطر محبت و احترام آنان به ياران رسول نيست و الا همه مى دانيم كه ابوبكر اسم نبوده بلكه كنيه ( لقب ) بوده و الا اسم ايشان عبد الله  بوده ، ولى چون به ابوبكر مشهور بود نان ايشان را به عنوان محبت به آنان و قدر دانى بر فرزندان مى نهادند.

و حتى در قضيه ى ارث و فدك ، خود امام على عليه السلام بر همان روشى كه خلفاى قبل از او حكم كردند ، عمل كرده و دوست نداشت تغييرى به حكم نمايد زيرا ابوبكر و عمر رضي الله عنهما زمين را براى خود نگرفته بودند بلكه همانند رسول صلى الله عليه و اله وسلم از آن به مصرف و نفقه ى اهل البيت و صدقه ى مستمندان قرار دادند.

و اگر قرار بود رسول اسلام به دختر خود مال و ملك ارزانى دهد ، در زمان حيات خود به آن هنگام كه دستان فاطمه سلام الله عليها از شدت كار زخم بر مى داشت و به خانه ى رسول الله از فقر و شدت و سختى كار شكايت مى برد و طلب خدمتكار مى كرد به او نمى گفت :" تو را به بهتر از اين راهنمايى مى كنم . هنگام شب 33 بار سبحان الله و 33 بار الحمد لله و 34 بار الله اكبر بگو !"

اين نمونه اى از خروار است!

نبى اسلام نخواسته خود و خانواده و اهل بيتش به دنيا آلوده شوند.

از ام المؤمنين رضي الله عنها نقل شده :: ماهها در خانه ى ما آتش روشن نمى شد ( براى غذا ) .

اميدوارم سخنان مر ا همانطور كه در نيتم هست درك كنيد . 

 در ضمن به نوبت خودم به خانم پريش خير مقدم گفته و اميدوارم خداوند ما را درين ماه مبارك به راه خود هدايت و يارى دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

ابتدا به نویسنده جدیدمان خانم پریش خیرمقدم عرض می کنم و امیدوارم ایشان به طور فعال در بحثها شرکت کرده و با نظرات خود بر گرمی و غنای گفتگوها بیفزایند. ضمنا نویسندگان دیگر اجباری به شرکت در بحث شیعه و سنی ندارند و می توانند خودشان فتح باب کرده و موضوعات جدید مورد علاقه خودشان را ثبت کنند. آنچه لازم است رعایت شود مقررات عمومی این وبلاگ است.

از خانم همسایه که با مطالب جدیدشان در واقع نظر آقای زارع را (که بنده می خواستم رد کنم) تایید کردند و ذهن بنده را نسبت به مبانی اندیشه شان روشنتر کردند متشکرم! ولی بنده هنوز هم نفهمیدم به چه دلیلی ایشان اصرار دارند که صاحبان نظرات مخالفشان را متهم به دروغگویی کنند؟! در حالی که مثلا در مورد همین مطلب ارث پیامبران در بین خود اهل تسنن هم اقوال مختلف و مخالف با ایشان کم نیست! بنده در این فرصت کوتاه فقط با جستجوی ... یرثنی و یرث ... در نرم افزار منابع اصلی تشیع و تسنن به متجاوز از یکصد مطلب قابل تامل و نظرات متفاوت برخورد کردم ولی دیدم به قول آقای زارع بحث فرسایشی با ایشان فایده ای ندارد. پس مژده می دهم که به جای آن به سراغ مبانی خواهم رفت که مسلمانان را در حصارهای توهمات و اختلافات بی دلیل محصور نموده اند.

اکنون برای اینکه خانم همسایه هم از من نرنجیده باشند و دست خالی برنگردند! توجه ایشان را به مطلب جالبی که در جستجویم بدان برخوردم جلب می کنم تا بدانند که ما اولین نفراتی نیستیم که به قول برادرمان آقای زارع دچار بحث فرسایشی شده ایم و لذا باید فکری کرد که اساسی باشد:

من مناظرات شبكات الإنترنت ( وكتب العاملي بتاريخ 15 - 03 - 2000 - العاشرة والثلث مساء : بسم الله الرحمن الرحيم أعد قراءة ما كتبته بيدك يا محمد إبراهيم ! ! ( الأصل هو كتاب الله سبحانه وتعالى ومن ثم يأتي الحديث النبوي الشريف وذلك لأن كتاب الله سبحانه وتعالى هو كلام الله تعالى الذي لا يأتيه الباطل . . . الخ . ) فإما أنك لا تعرف ما خالف القرآن مما وافقه . . أو أنت صاحب هوى ، تتخبط فتجعل ما خالف القرآن موافقا ، وما وافقه مخالفا . . زعمت أن الحاق ذرية النبي صلى الله عليه وآله ، ومحبيهم به في جنة الفردوس . . يخالف القرآن ، لانه يجعلهم فوق درجة نبي الله إبراهيم عليه السلام . . وما لك بذلك من علم ولا ظهور آية ، إن تتبع إلا الظن والتخرص . . ثم زعمت أن حديث أبي بكر في استثناء الأنبياء من أحكام التوريث العادي ، لا يخالف القرآن ، واستشهدت بأن القرآن ذكر التوريث المعنوي . . فهل أن ذكر التوريث المعنوي ينفي التوريث العادي ؟ ! ! إن تتبع إلا الظن والهوى أيضا . . وقد كان أئمتك أكثر إنصافا منك لانهم بحثوا في أصول الفقه مسألة هل يجوز تخصيص العام القرآن بخبر الواحد كخبر أبي بكر ؟ وأفتى من أفتى به ، وتوقف من توقف . . . أرأيت كيف تهرب مما أنت طرحته يا محمد إبراهيم ؟ ! ! وأنكم عند الحشرة تقدمون قول عمر وأبي بكر على كلام الله تعالى وكلام رسوله وآله صلى الله عليه وآله ؟ ! ! ! ! الحمد لله الذي زادنا بصيرة بتشبثكم بالباطل ! ! !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:58 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

اگر از رسول خدا ارث برده مى شد... ، وارث رسول خدا صلوات الله عليه ، تنها فاطمه رضي الله عنها نبود بلكه زنان و عموى ايشان عباس رضي الله عنهم نيز وجود داشتند.
و ابوبكر افتخار داشت كه ارث رسول خدا شامل دخترش عائشة بشود و عمر نيز اين افتخار كه دخترش وارث يك هشتم رسول الله ست .
اما رسول خدا فرموده كه از انبياء درهم و دينارى به ارث نرسيده بلكه آنچه باقى مى ماند صدقه است.

و در حديثى ديگر ، علماء را وارثان انبياء و تكيه بر اين امر كه از انبياء درهم و دينارى به ارث نرسد مگر علم .



أخبرنا ‏ ‏نصر بن علي ‏ ‏حدثنا ‏ ‏عبد الله بن داود ‏ ‏عن ‏ ‏عاصم بن رجاء بن حيوة ‏ ‏عن ‏ ‏داود بن جميل ‏ ‏عن ‏ ‏كثير بن قيس ‏ ‏قال ‏
كنت جالسا مع ‏ ‏أبي الدرداء ‏ ‏في مسجد ‏ ‏دمشق ‏ ‏فأتاه رجل فقال يا ‏ ‏أبا الدرداء ‏ ‏إني أتيتك من ‏ ‏المدينة ‏ ‏مدينة الرسول ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏لحديث بلغني عنك أنك تحدثه عن رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال فما جاء بك تجارة قال لا قال ولا جاء بك غيره قال لا قال سمعت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏يقول ‏ ‏من سلك طريقا يلتمس به علما سهل الله به طريقا من طرق الجنة وإن الملائكة لتضع أجنحتها رضا لطالب العلم وإن طالب العلم ليستغفر له من في السماء والأرض حتى الحيتان في الماء وإن فضل العالم على العابد كفضل القمر على سائر النجوم إن العلماء هم ورثة الأنبياء إن الأنبياء لم يورثوا دينارا ولا درهما وإنما ورثوا العلم فمن أخذ به أخذ بحظه ‏ ‏أو بحظ وافر

و در خبر صحيح آمده كه روزى يار رسول خدا ابو هريرة رضي الله عنه مردم را در بازار مشغول به امور دنيايى ديده و خطاب به آنان مى گويد: شما اينجا بى خبر نشسته ايد در حاليكه ارث رسول الله در مسجد تقسيم مى شود!؟

جمعى كار خود را ترك و بسوى مسجد مى شتابند و بعد به ابوهريره مى گويند: تو كه به ما خبر دادى كه ارث رسول الله تقسيم مى شود ولى ما از آن خبرى نديديم!؟

ابوهريرة به آنان جواب مى دهد : شما در مسجد چه ديديد؟
آنها گفتند : فقط ديديم عده اى در حال قرآن خواندن و عده اى مشغول به احاديث رسول و علم بودند.
ابوهريره گفت : هم آنها " ارث " رسول الله صلى الله عليه و سلم است
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و اصحابه و من تبعه بإحسان الى يوم الدين.

 

با تشكر از رد فعل حسنه ى شما كه ناشى از حب و مودت شما به اهل البيت و همچنين آرامش و مدارا براى شنيدن رأيى كه قبولش مقدارى برايتان سخت آمده .

بنده اينجا قسمتى از سخنان امام علي عليه السلام را برايتان ترجمه مى كنم :

"فكلمه علي ( رضي الله عنه ) وقال : إنك استبددت علينا بالأمر وكنا نرى أن لنا حقا لقرابتنا من رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ، فلم يزل يكلم أبا بكر حتى فاضت عينا أبي بكر ، ثم بايعه العشية " . قوله ( ولم يتباعد العهد ) الواو للحال يشكي إليه ( صلى الله عليه وآله ) من أمته بعده في تظافرهم على غصب حقه وحقها ( عليهم السلام ) وهضمها على قرب عهدهم به ( صلى الله عليه وآله ) وطراوة ذكره أو الذكر الذي هو القرآن الآمر بإكرام ذوي القربى ، وزعمتم أن لا إرث لنا ، أفحكم الجاهلية تبغون ، ومن أحسن من الله حكما لقوم يوقنون * ( ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو في الاخرة من الخاسرين"

در اينجا امام علي (ع ) مى گويد: تو أمر خودت را بر ما تلقين كردى و در حاليكه ما بخاطر نزديكى و خويشاوندى مان به رسول الله ( صلى الله عليه و اله و سلم ) حقى ( خلافت و حكم ) براى خودمان قائل مى داشتيم.

اينجا به روشنى امام على  سبب طلب خلافت از جانب خود را " خويشاوندى " به رسول الله دانسته و سخنى از حكم خدايى و امامت خدايى ندارد و نسبت آنرا نيز " امامت الهى " نمى شناسد!

و بعد چشمان ابوبكر از گفتار على گريان شده و سپس على با ابوبكر بيعت مى كند.

 

اين همان موضوعى است كه خواستم نظر شما را بدان جلب كنم.

مجتمع مسلمانان بعد از رسول اسلام صلوات الله عليه يك مجتمعى آزاد بوده و هر كس مى توانسته خود را كانديد در انتخابات آزاد كرده و اين كلام امام علي در حقيقت نقضى شديد به اعتقاد شماست كه فكر مى كنيد " امامت منصبى و مقامى الهى ست و مردم در آن دستى نداشته و حتى خود امام نيز به اختيار خودش امام بعدى اش را انتخاب نمى كند بلكه خداوند به او امر مستقيم داده و بايستى بر آن رويه جلو رود ! "

 

امامت بنابه اعتقاد شما ، همان نبوت است كه به شكل و نامى ديگر ادامه يافته و در حقيقت حق انتخاب را از مردمان برداشته و آنرا به خدانسبت داده است.

 

نبوت به امر خدا ختم يافته يعنى ديگر كسى نمى تواند سخن و امر خود را ماوراء بشر توصيف كرده و مردم را به تعبد بدان دعوت كند.

البته ما عصمت صحابه و آل بيت را قبول نداشته و آنان را در امور زندگى شان مجتهدانى كه سعى خود را در خدمت اين دين به كار گرفته ، مى دانيم .

 

و در اينجا نظر شما را به اين مورد نيز جلب مى كنم:

 

 

در عبارات زير كه انتساب آنرا به دختر رسول الله صلى الله عليه و على اله وسلم ، غير ممكن مى بينم ، فاطمه (ع ) با ياد كردن آيه ى " وارث شدن سليمان از داود " و آيه ى "  طلب كردن زکریا ( ع ) از خدا وارثى كه از آل يعقوب و او ارث برده و او را مورد رضا قرار دهد "  سخن رانده .

 

ايشان  ( فاطمه رضي الله عنها ) خود را همانند آنان ( سليمان و يحيى ) به طلب ارث خود از رسول الله صلوات الله عليه پرداخته ، كه با نظرى به قرآن و زندگى آن انبياء  ثابت مى شود كه هيچ هدف آن انبياء  ارث مال نبوده بلكه " ارث نبوت " بوده است.

 

اولاً ، داود (ع) صاحب اولاد فراوان بوده ( بيش از صد ) و اگر قرار بود از ارث مال سخن آيد به همه آن فرزندان يكسان  مى رسيد و لازم نبود خداوند فقط به ذكر سليمان اكتفاء كند.

خداوند سليمان را وارث نبوت و ملك از داود ساخت .

 

ثانياً ، نبى الله زکریا   (ع )  خود فردى بنابه روايات نجار بوده و مالدار نبوده كه از خداوند طلب وارث مال نمايد .

در ضمن در درخواست نبى الله زکریا  (ع) به خوبى واضح است كه او مى خواهد صاحب فرزندى باشد كه همانند خودش و يعقوب " نبي " باشد .

زيرا او مى فرمايد : رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا .

خداوندا از جانب خودت به من يك " ولي " بخشايش فرما كه از من ارث برده و از آل يعقوب و او را از مورد رضاى خودت قرار ده.

و هنگامى كه خداوند بشارت يحيى نبي ( ع ) را به او داد، كاملاً واضح شده كه اين همان در خواست ذكريا بود ( درخواست فرزندى كه بر مقام نبوت باشد )  .

 

اينهم سخنانى كه به سيدة فاطمه رضي الله عنها نسبت داده شده ، دوباره مراجعه كنيد.

أيها ( 1 ) معشر المسلمين ، أأبتز إرث أبي ، يا بن أبي قحافة ؟ ! أبى الله ( عزوجل ) ( 2 ) أن ترث أباك ولا أرث أبي ؟ ! لقد جئت شيئا فريا ، جرأة منكم على قطيعة الرحم ، ونكث العهد ، فعلى عمد ما تركتم كتاب الله بين أظهركم ونبذتموه ، إذ يقول الله ( عزوجل ) : * ( وورث سليمان داود ) * ( 3 ) . ومع ما ( 4 ) قص من خبر يحيى وزكريا إذ يقول * ( رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا ) * ( 5 ) . وقال ( عزوجل ) : * ( يوصيكم الله في أولادكم للذكر مثل حظ الانثيين ) * ( 6 ) وقال ( تعالى ) : * ( إن ترك خيرا الوصية للوالدين والاقربين ) * ( 7 ) . فزعمتم أن لا حظ لي ، ولا أرث من أبي ! أفخصكم الله بآية أخرج أبي منها ؟ ! أم تقولون أهل ملتين لا يتوارثون ( 8 ) ؟ ! أو لست وأبي من أهل ملة واحدة ؟ ! أم أنتم بخصوص القرآن وعمومه أعلم من النبي ؟ !

" فأتبعها رافع بن رفاعة الزرقي ، فقال لها : يا سيدة النساء ، لو كان أبو الحسن تكلم في هذا الامر وذكر للناس قبل أن يجري هذا العقد ، ما عدلنا به أحدا . فقالت له بردنها : " إليك عني ، فما جعل الله لاحد بعد غدير خم من حجة ولا عذر "

 

 

عجيب اينكه بعد از خطبه اى طولانى كه به فاطمة سلام الله عليها نسبت داده شده ، شخصى بنام رافع بن رفاعة الزرقي به دنبال ايشان آمده و مى گويد : اى خانم خانمها ، اگر ابو الحسن ( امام على ) در اين موضوع ( فكر مى كنم منظورش امامت ) حرفى زده بود و مردم را ياد آورى نموده بود قبل از اين عقد ( بيعت ) ، ما كسى را به او ترجيح نمى داديم .

و سخن ما نيز اينست ، آيا امام على (ع)  برخلاف امر خدا و رسول ، مردم را از راهنمايى دور كرده و آنان را در امرى " خلاف خدا و رسولش " همراهى مى كند؟!

 

 

فقال أبو بكر لها : صدقت يا بنت رسول الله ، لقد كان أبوك بالمؤمنين رؤوفا رحيما ، وعلى الكافرين عذابا أليما ، وكان - والله - إذا نسبناه وجدناه أباك دون النساء ، وأخا ابن عمك دون الاخلاء ( 7 ) آثره على كل حميم ، وساعده على الامر العظيم ، وأنتم عترة نبي الله الطيبون ، وخيرته المنتجبون ، على طريق الجنة ( 8 ) أدلتنا ، وأبواب الخير لسالكينا ( 9 ) . فأما ما سألت ، فلك ما جعله أبوك ، مصدق قولك ، ولا اظلم حقك ، وأما ما سألت من الميراث فإن رسول الله قال : " نحن معاشر الانبياء لا نورث

 

در عبارات فوق ، ابوبكر صديق با حق شناسى و محبت تام و شناسايى حق اهل البيت ، با تكرار حديث رسول اسلام (ص) نشان مى دهد كه اوليت و برترى نزد  او التزام به حديث رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم است.

 

و براى اينكه همه ى موضوعات قاطى و مخلوط نشود ، موضوع دفن فاطمه سلام الله عليها را يا به موضوعى جدا يا مختصراً اين سؤال را طرح كنم كه :

آيا امام على (ع ) تمام مسلمانان و صحابه را با خبر و بر نماز جنازه ى همسر خود خواند و بعد با روبرويى به ابوبكر گفت: تو اجازه ى نماز خواندن ندارى ؟!

 

و همه ى مسلمانان بر اين امر كه نماز جنازه " سنت كفايت"  است ، تأكيد دارند .

يعنى ، اگر عده اى خواندند ، ديگر واجب بودن آن از بقيه برداشته مى شود.

و اينكه امام على در شبانه خليفه ى مسلمانان را خبر نداده  ( در صورت صحيح بودن خبر ) جز اين نيست كه لزومى بر اين امر نبوده است.

 

و در باره ى مخفى بودن قبر فاطمه سلام الله عليها اين سؤال وارد است :

 

آيا در كتابهايتان ننوشته كه " امام حسن عليه السلام " بنابه وصيتى در كنار مادر دفن شد؟

اگر قبر حسن رضي الله عنه معلوم شده بود ، قبر مادر در كنار او بوده و يكى از شيعيان نيز كتابى نوشته كه ثابت كرده كه قبر سيدة فاطمة (ع) معلوم بوده است. ( برايتان نشان و مؤلف آنرا مى آورم ، زيرا الآن به خواطرم نيست )

 

 

باز تكرار مى  كنم كه كتابها مخلوطى از حقيقت و دروغ است و هدفى جز به زير سؤال قرار دادن اهل بيت و صحابه نيست.

زيرا آنان حمل كننده ى اين كتاب ( قرآن ) و حفظ آن و سنت رسول بوده اند .

و دشمنان اسلام به خوبى مى دانند كه با زير سؤال قرار دادن اولين نسل همزمان رسول اسلام ، بزرگترين ضربه ى خود را بر اين دين كه به سوى شرق و غرب منتشر مى شده ، نشانه داده اند.

زيرا بيعت اهل بيت با صحابه و همكارى آنان در خلافت اسلامى جز شريك بودن آنان در تصميم هاى آنان نيست.

 

از الله تعالى طلب دارم كه در اين روزهاى مبارك به آن راهى هدايت كند كه رسول خاتم محمد بن عبد الله صلى الله عليه و على آله وسلم بوده و اهل بيتش نيز بر آن منهج راه نهاده و مردم را رهنما مى شدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

پس از ثبت پست قبلی دوست عزیزمان آقای زارع در پیامی چنین نوشتند :
 
نويسنده: محمد زارع
سه شنبه 11 مهر1385 ساعت: 5:16
سلام. طاعات و عبادات همگی قبول حق انشاءالله.
حاج آقا سکوت موقت شما به هر دلیل که باشد، قطعا از حق مسلم و اثبات شده ی اهل بیت چیزی کم نمی کند.
همانطور که اظهارات سرکار خانم همسایه چیزی از آن حق نمی کاهد.
قطعا روشنگری عالمانه و دقیق شما و صرف وقت مسئولانه ی شما موجب اطمینان و آگاهی بیشتر ما شده؛ ولی اینکه در این مباحثه به نتیجه برسید و کسی که خودش را به خواب زده بیدار نمایید، با توجه به چیزی که تا به حال دیده و خوانده ایم، بعید به نظر می رسد.
حاج آقا وظیفه ی لباس مقدس شما مقابله با سم پاشی و بیان حق و حقیقت است، اما خودتان می دانید که خوانندگان این وبلاگ معمولا از پیش، انتخابشان را کرده اند و بعضی شان فقط برای دیدن ثمره ی دست پختشان ممکن است به اینجا سری بزنند.
بنابر این امیدوارم حضور کم رنگ تر ما، که فرصت داخل شدن در این گرداب رد و قبول را نداریم، ببخشید انشاءالله.
البته تا کوتاه شدن بحث ها و مرتبط شدنشان با موضوع وبلاگ، پیگیر مطلب هستیم، ولی فعلا بهتر است در بحث فرسایشی داخل نشویم.

در پناه حق.
با تشکر از ایشان چون اظهاراتشان حاوی نکات مهمی است که لازم است قدری به آن بپردازم تا بامداد فردا آن را پاسخ خواهم داد. خانم همسایه هم چنانچه پس از پاسخ بنده نظر تکمیلی شان را بنویسند از حاشیه روی های بنده خواهند کاست ولی مختارند هر نوع صلاح بدانند عمل کنند!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط امامی  | 

خانم همسایه ؛ در مطالبی که نوشته اید به خصوص در توضیحاتی که در پست در باره ى احاديثى از كتب مسلمانان داده اید برخی استدلال های عقلی را جایگزین مدارک نقلی ساخته اید و لذا همچنان معتقدم اگر بر جواب سوالاتی که مطرح کرده بودم تامل کنیم خیلی از اشکالات برطرف خواهند شد. اما در این بخش لازم دیدم در ادای بخش ناچیزی از وظیفه ای که در دفاع از مظلومه اهل البیت و محور پنج نور مقدس کساء (هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها) دارم؛ نکاتی را ارائه کنم (ضمنا قبل از اینکه وارد این بحث شوم به امید آنکه حجتی در روز قیامت از سکوت اینجانب نباشد مجددا متذکر می شوم که سکوت بنده از کمبود فرصت است والا فرضیاتی که مطرح کرده اید بر اساس مدارک شیعه و سنی محکوم به بطلان است و وقت بنده در هر نوبت حتی برای رسیدگی دقیق به یک نمونه هم از اشتباهات کثیر مطرح شده توسط شما کافی نیست و تنها راه ما پرداختن به بحثهای مبنایی قبل از بحثهای فعلی است)

نوشتيد : و اينكه بيشتر شيعيان ترك كردن فاطمه و صحبت نكردن ايشان با ابوبكر را امرى بر عليه ابوبكر مى بينند ، بسيار مايه ى تعجب است!

ولی به نظرم باید از خود صحیح بخاری و ديگر علمای اهل سنت تعجب کرد (مدارکی که من فرصت جمع آوری آنها را داشتم تنها بخشی از موارد موجود بوده است) :

صحيح البخارى - البخاري ج 4   ص 42 : فاطمة عليها السلام ابنة رسول الله صلى الله عليه وسلم سألت ابا بكر الصديق بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم ان يقسم لها ميراثها ما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم مما افاء الله عليه فقال لها ابو بكر ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركنا صدقة فغضبت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم فهجرت ابا بكر فلم تزل مهاجرته حتى توفيت وعاشت بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم ستة اشهر قالت وكانت فاطمة تسأل ابا بكر نصيبها مما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم ...

-  مسند احمد - الامام احمد بن حنبل ج 1   ص 6 : فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم سألت أبا بكر رضى الله عنه بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم ان يقسم لها ميراثها مما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم مما أفاء الله عليه فقال لها أبو بكر رضى الله عنه ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركنا صدقة فغضبت فاطمة عليها السلام فهجرت أبا بكر رضى الله عنه فلم تزل مهاجرته حتى توفيت قال وعاشت بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم ستة اشهر قال وكانت فاطمة رضى الله عنها تسأل أبا بكر نصيبها مما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم من خيبر وفدك وصدقته بالمدينة فابى أبو بكر رضى الله عنه عليها ذلك

-  مسند احمد - الامام احمد بن حنبل ج 1   ص 10 : فاطمة رضى الله عنها قالت لابي بكر من يرثك إذا مت قال ولدي وأهلي قالت فما لنا لا نرث النبي صلى الله عليه وسلم

-  صحيح مسلم - مسلم النيسابوري ج 5   ص 153 : فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم ارسلت إلى ابى بكر الصديق تسأله ميراثها من رسول الله صلى الله عليه وسلم مما افاء الله عليه بالمدينة وفدك وما بقى من خمس خيبر فقال أبو بكر ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركنا صدقة انما يأكل آل محمد ( صلى الله عليه وسلم ) في هذا المال وانى والله لا اغير شيئا من صدقة رسول الله صلى الله عليه وسلم عن حالها التى كانت عليها في عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم ولاعملن فيها بما عمل به رسول الله صلى الله عليه وسلم فابى أبو بكر ان يدفع إلى فاطمة شيئا فوجدت فاطمة على ابن بكر في ذلك قال فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت وعاشت بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم ستة اشهر فلما توفيت دفنها زوجها على بن ابى طالب ليلا ولم يؤذن بها ابا بكر وصلى عليها على

-  السنن الكبرى - البيهقي ج 6   ص 300 : ان فاطمة والعباس رضى الله عنهما اتيا ابا بكر يلتمسان ميراثهما من رسول الله صلى الله عليه وسلم وهما حينئذ يطلبان ارضه من فدك وسهمه من خيبر فقال لهما أبو بكر سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول لا نورث ما تركناه صدقة انما يأكل آل محمد من هذا المال والله انى لا ادع امرا رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم يصنعه بعد الا صنعته قال فغضبت فاطمة رضى الله عنها وهجرته فلم تكلمه حتى ماتت فدفنها على رضى الله عنه ليلا ولم يؤذن بها ابا بكر

-  شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد ج 61   ص 285 : والصحيح في الخبر أن فاطمة عليه السلام طالبت بعد ذلك بالنحل لا بالميراث فلهذا قال الشيخ أبو على : إن دعوى الميراث تقدمت على دعوى النحل وذلك لانه ثبت أن فاطمة انصرفت عن ذلك المجلس غير راضية ولا موافقة لابي بكر . فلو كانت دعوى الارث متأخرة وأنصرفت عن سخط لم يثبت الاجماع على تخصيص الكتاب بخبر الواحد . أما إذا كانت دعوى الارث متقدمة فلما روى لها الخبر أمسكت وانتقلت إلى النزاع من جهة أخرى فإنه يصح حينئذ الاستدلال بالاجماع على تخصيص الكتاب بخبر الواحد . فأما أنا فإن الاخبار عندي متعارضة يدل بعضها على أن دعوى الارث متأخرة ويدل بعضها على أنها متقدمة . وأنا في هذا الموضع متوقف . وما ذكره المرتضى من أن الحال تقتضي أن تكون البداية بدعوى النحل فصحيح وأما إخفاء القبر وكتمان الموت وعدم الصلاة وكل ما ذكره المرتضى فيه فهو الذى يظهر ويقوى عندي لان الروايات به أكثر وأصح من غيرها وكذلك القول في موجدتها وغضبها ...

و از همه بالاتر بر اساس آنچه خلیفه اول از پیامبر روایت کرده از خود پیامبر باید تعجب کرد که:

الف) الأولى بسماعه وروايته - لو كان النبي صلى الله عليه وآله قاله - هم أهل بيته وابنته الزهراء بالأخص ، لأنهم هم محل ابتلاء مؤداه ، وهم بحاجة إلى معرفة حكمه ، فكان على النبي أن يبلغهم به ، لا أن يقوله لأبي بكر الذي لا يرث من النبي شيئا ! چرا این مطلب (نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقه) را به دخترشان زهرا سلام الله علیها نفرموده ؛ در حالی که چنین مطلبی مورد ابتلای اهل بیت آن حضرت خصوصا حضرت زهرای مرضیه که یگانه يادگار بلاواسطه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده اند ، قرار داشته تا به زعم اهل سنت بی جهت مطالبه ارث نکنند! و بجای آن ، این مطلب را تنها به خلیفه اول (به عنوان تنها سند روايت!)  که اصلا ارث بر نبوده! بفرمایند. آيا واقعا با این برداشتهای مضحک، شان پیامبر رحمة للعالمین را (که نعوذبالله تشخیص نمی دهد حرفی را که مربوط به اهل بیتش بوده به جای اینکه در خانه به خودشان بگوید به دیگری  گفته (آن هم فقط به یک نفر که اصلا ارث بر نبوده!) از مرتبه یک انسان معمولی پایین تر نیاورده اید؟!

ب) قبلا نوشتید که ملاک ما در رد یا قبول هر حدیث آن است که موافقت یا مخالفت با کتاب خدا نباشد و لذا جمع بین دو کلام خودتان این می شود که پیامبر ما نعوذبالله برخلاف قرآن حکم نموده باشند. چون تفصیل مطلب در کلام نورانی حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها آمده؛ برای اینکه کلام من طولانی تر نشود و برای حسن ختام به ذکر همان اکتفا می کنم و از پیشگاه مقدس آقا و مولایم حضرت مهدی سلام الله علیها عذربرای تجدید آلام قلبی شان در مصائب بی بی دو عالم می خواهم :

شرح أصول الكافي - مولي محمد صالح المازندراني ج 7   ص 217 :

. روى مسلم بإسناده عن عروة بن الزبير عن عائشة أنها أخبرته " أن فاطمة بنت رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) أرسلت إلى أبي بكر تسأله ميراثها من أبيها مما أفاء الله عليه بالمدينة وفدك وما بقى من خمس خيبر فقال أبو بكر : إن رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) قال : لا نورث ما تركناه صدقة ، فأبى أن يدفع إلى فاطمة شيئا فوجدت فاطمة على أبي بكر (ركب أصحابنا قياسا من هذا الحديث الذي رواه الشيخان وهو عندهم في غاية الاعتبار ، ومن حديث آخر رواه الشيخان وغيرهما أيضا وهو " فاطمة بضعة مني فمن أغضبها أغضبني " وفي رواية : " يريبني ما أرابها ويؤذيني ما آذاها " فاستنتجوا منه أن أبا بكر أغصب رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) وآذاه ، وتركيب القياس هكذا : إن أبا بكر مغضوب فاطمة ، وكل مغضوب فاطمة مغضوب رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) فأبو بكر مغضوب رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ويجيب مجيبهم بأنا نعلم إجماع الصحابة على خلاف قول رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) أي ما يستفاد من مجموع الحديثين) في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت وعاشت بعد أبيه ستة أشهر لما توفيت دفنها زوجها علي ابن أبي طالب ليلا ولم يؤذن بها أبا بكر (خفاء قبر فاطمة من أكبر الآيات الدالة على غضب فاطمة صلوات الله عليها على المتآمرين عليها وهو متواتر وتواتر الخفاء قرينة صحة الحديث ووقوع مضمونه وعدم صلاة أبي بكر عليها متفق عليه أيضا رواه البخاري ومسلم ولا يعبأ بما يخالفه ) وصلى عليها علي وكان لعلي وجهة حياة فاطمة (هذا كلام عائشة ، ومعناه أن عليا ( عليه السلام ) في حياة فاطمة كان له من يتوجه إليه ، ويستأنس به ويسر برؤيته ، والوجهة ما يتوجه إليه كالقبلة ما يقبل إليه ومنه قوله تعالى : * ( ولكل وجهة هو موليها ) * فلما ماتت سلام الله عليها حزن لموتها ، ولم يكن أحد يسر برؤيته ، وكان جميع الناس في عينه مستنكرين ، وحق له ( عليه السلام ) أن يستنكر بعد وفاة فاطمة جميع الكائنات كما قيل عن لسان آدم بعد قتل هابيل : " فوجه الأرض مغبر قبيح " لكن بيعته ( عليه السلام ) لأبي بكر لم يكن في الظاهر لاستنكاره الناس أو لإزالة غمه وحزنه كما زعمه عائشة ولكن لمصلحة رآها وأمر سبق إليه من رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ولا يختلف المؤرخون في أنه ( عليه السلام ) لم يبايع مادامت فاطمة حية مع تلك الهنات التي اتفقت عند باب بيتها ولم يستطيعوا أن يقهروه على البيعة بل أبى وأصر على الامتناع حتى ماتت فاطمة فأظهر الإطاعة) فلما توفيت استنكر على وجوه الناس فالتمس مصالحة أبي بكر ومبايعته ولم يكن بايع تلك الأشهر فأرسل إلى أبي بكر أن ائتنا ولا يأتنا معك أحد كراهية محضر عمر بن الخطاب فقال عمر لأبي بكر لا تدخل عليهم وحدك فقال أبو بكر وما عساهم أن يفعلوا والله لأتينهم فدخل عليهم فكلمه علي ( رضي الله عنه ) وقال : إنك استبددت علينا بالأمر (هذا صريح في اختلاف رأيهم في الخلافة فكان علي ( عليه السلام ) يرى أولويته بالأمر وأبو بكر بالعكس ، وكان وظيفة المسلمين في كل مورد اختلف هو ( عليه السلام ) مع غيره أن يتبعوا طريقته ويقبلوا قوله أما على مذهب الشيعة فواضح لعصمته وولايته . وأما عند أهل السنة فلما رووه عن النبي ( صلى الله عليه وآله ) : " إن الحق مع علي يدور معه حيثما دار " فلنا أن نركب قياسا نظير ما مر من حديث غضب فاطمة هكذا : رأي أبي بكر مخالف لرأي علي ( عليه السلام ) في الخلافة ( بمقتضى هذا الحديث ) وكل رأي خالف رأي علي فهو خالف للحق ، فرأي أبي بكر مخالف للحق . مثله القياس المتألف من حديثين مضمون أحدهما افتراق امته على ثلاثة وسبعين فرقة كلهم هالك إلا واحدة ، والآخر " مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجا " فنقول من الشكل الثالث : الناجي فرقة واحدة من فرق الإسلام فقط ، والناجي تبعة أهل البيت فقط ، ينتج أن تلك الفرقة الواحدة هي تبعة أهل البيت فقط . وهذا طريق حسن ينجح سالكه في نقض كل شريعة باطلة ومذهب غير صحيح كما قال الله تعالى : * ( ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا ) * وشأن من لا ينطق عن الله ، وليس قوله مبنيا على أصل سديد أن ينسى ما التزم به يوما فيلتزم بعده بضده ، وحكى أن بعض الزنادقة كان يرى قبح الزنا إذا أكره عليه فقط لا إذا وقع برضا الطرفين وكان يرى العقد على صبية لم تبلغ ثمان عشرة سنة قبيحا فقيل له : إن فلانا تزوج صبية بنكاح قبل هذه السن قال : بئس ما فعل ، فقيل له : سهونا في النقل إنه لم يعقد عليها وإنما زنى بها برضاها ، فبهت الذي كفر إذ لم يستطع أن يعترف بعدم قبحه بعد حكمه بقبح العقد . وروي أن رجلا سأل أبا حنيفة عن الصلوات الواجبة اليومية فأجابه هي خمس ، وسأله عن الوتر فقال : هي واجبة قال الراوي : لا أدري أسهى في العدد أو في وجوب الوتر). وكنا نرى أن لنا حقا لقرابتنا من رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ، فلم يزل يكلم أبا بكر حتى فاضت عينا أبي بكر ، ثم بايعه العشية " . قوله ( ولم يتباعد العهد ) الواو للحال يشكي إليه ( صلى الله عليه وآله ) من أمته بعده في تظافرهم على غصب حقه وحقها ( عليهم السلام ) وهضمها على قرب عهدهم به ( صلى الله عليه وآله ) وطراوة ذكره أو الذكر الذي هو القرآن الآمر بإكرام ذوي القربى ، وزعمتم أن لا إرث لنا ، أفحكم الجاهلية تبغون ، ومن أحسن من الله حكما لقوم يوقنون * ( ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو في الاخرة من الخاسرين ) أيها ( 1 ) معشر المسلمين ، أأبتز إرث أبي ، يا بن أبي قحافة ؟ ! أبى الله ( عزوجل ) ( 2 ) أن ترث أباك ولا أرث أبي ؟ ! لقد جئت شيئا فريا ، جرأة منكم على قطيعة الرحم ، ونكث العهد ، فعلى عمد ما تركتم كتاب الله بين أظهركم ونبذتموه ، إذ يقول الله ( عزوجل ) : * ( وورث سليمان داود ) * ( 3 ) . ومع ما ( 4 ) قص من خبر يحيى وزكريا إذ يقول * ( رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا ) * ( 5 ) . وقال ( عزوجل ) : * ( يوصيكم الله في أولادكم للذكر مثل حظ الانثيين ) * ( 6 ) وقال ( تعالى ) : * ( إن ترك خيرا الوصية للوالدين والاقربين ) * ( 7 ) . فزعمتم أن لا حظ لي ، ولا أرث من أبي ! أفخصكم الله بآية أخرج أبي منها ؟ ! أم تقولون أهل ملتين لا يتوارثون ( 8 ) ؟ ! أو لست وأبي من أهل ملة واحدة ؟ ! أم أنتم بخصوص القرآن وعمومه أعلم من النبي ؟ ! دونكها ( 9 ) مرحولة مزمومة ( 10 ) تلقاك يوم حشرك ، فنعم الحكم الله ، ونعم الزعيم ( 11 ) محمد ، والموعد القيامة ، وعما قليل تؤفكون ، وعند الساعة ما تحشرون ، و * ( لكل نبأ مستقر ) * ( 12 ) * ( فسوف تعلمون من يأتيه عذاب يخزيه ويحل عليه عذاب مقيم ) * ( 1 ) . ثم التفتت إلى قبر أبيها ( صلوات الله عليهما ) ، متمثلة بأبيات . صفية بنت عبد المطلب ( رحمها الله تعالى ) : قد كان بعدك أنباء وهنبثة ( 2 ) * لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب إنا فقدناك فقد الارض وابلها * وأجتث أهلك مذ غيبت وأغتصبوا أبدت رجال لنا فحوى ( 3 ) صدورهم * لما نأيت وحالت دونك الكثب تهضمتنا رجال ( 4 ) واستخف بنا * دهر فقد أدركوا فينا ( 5 ) الذي طلبوا قد كنت للخلق نورا يستضاء به * عليك تنزل من ذي العزة الكتب وكان جبريل بالآيات يؤنسنا * فغاب عنا ( 6 ) فكل الخير محتجب فقال أبو بكر لها : صدقت يا بنت رسول الله ، لقد كان أبوك بالمؤمنين رؤوفا رحيما ، وعلى الكافرين عذابا أليما ، وكان - والله - إذا نسبناه وجدناه أباك دون النساء ، وأخا ابن عمك دون الاخلاء ( 7 ) آثره على كل حميم ، وساعده على الامر العظيم ، وأنتم عترة نبي الله الطيبون ، وخيرته المنتجبون ، على طريق الجنة ( 8 ) أدلتنا ، وأبواب الخير لسالكينا ( 9 ) . فأما ما سألت ، فلك ما جعله أبوك ، مصدق قولك ، ولا اظلم حقك ، وأما ما سألت من الميراث فإن رسول الله قال : " نحن معاشر الانبياء لا نورث " . فقالت فاطمة : " يا سبحان الله ! ما كان رسول الله لكتاب الله مخالفا ، ولا عن حكمه صادفا ، لقد كان يلتقط أثره ، ويقتفي سيره ، أفتجمعون إلى الظلامة الشنعاء والغلبة الدهياء ( 1 ) ، اعتلالا بالكذب على رسول الله ، وإضافة الحيف ( 2 ) إليه ؟ ! ولا عجب إن كان ذلك منكم ، وفي حياته ما بغيتم له الغوائل ، وترقبتم به الدوائر ، هذا كتاب الله حكم عدل ، وقائل فصل ، عن بعض أنبيائه إذ قال : * ( يرثنى ويرث من آل يعقوب ) * ( 3 ) . وفصل في بريته الميراث مما فرض من حظ الذكارة والاناث ، فلم سولت لكم أنفسكم أمرا ؟ ! فصبر جميل ، والله المستعان على ما تصفون ( 4 ) . قد زعمت أن النبوة لا تورث ، وإنما يورث ما دونها ، فما لي امنع إرث أبي ؟ أأنزل الله في كتابه : إلا فاطمة بنت محمد ؟ فدلني عليه أقنع به " . فقال لها أبو بكر : يا بنت رسول الله ، أنت عين الحجة ، ومنطق الحكمة ، لا ادلي بجوابك ، ولا أدفعك عن صوابك ، ولكن المسلمون بيني وبينك ، هم قلدوني ما تقلدت ، وأتوني ما أخذت وتركت . قال : فقالت فاطمة ( عليها السلام ) لمن بحضرته : " أيها الناس ، أتجتمعون إلى المقبل بالباطل والفعل الخاسر ؟ ! لبئس ما اعتاض المبطلون ( 5 ) ، وما يسمع الصم الدعاء إذا ولوا مدبرين ، أما والله لتجدن محملها ثقيلا ، وعبأها وبيلا ، إذا كشف لكم الغطاء ، فحينئذ لات حين مناص ، وبدا لكم من الله ما كنتم تحذرون " . قال : ولم يكن عمر حاضرا ، فكتب لها أبو بكر إلى عامله برد فدك كتابا ، فأخرجته في يدها ، فاستقبلها عمر ، فأخذه منها وتفل فيه ومزقه ، وقال : لقد خرف ابن أبي قحافة ، وظلم . فقالت له : " مالك ؟ لا أمهلك الله ، وقتلك ، ومزق بطنك " . وأتت من فورها ذلك الانصار ، فقالت : " معشر البقية ، وأعضاد الملة ، وحضنة الاسلام ، ما هذه الغميزة في حقي ، والسنة ( 1 ) عن ظلامتي ، أما كان رسول الله أمر بحفظ المرء في ولده ؟ فسرعان ما أحدثتم ، وعجلان ذا إهالة ( 2 ) . أتقولون مات محمد فخطب جليل ، استوسع وهيه ( 3 ) ، واستنهر فتقه ( 4 ) ، وفقد راتقه ، فأظلمت الارض لغيبته ، واكتأب خيرة الله لمصيبته ، وأكدت الآمال ( 5 ) ، وخشعت الجبال ، واضيع الحريم ، واذيلت ( 6 ) الحرمة بموت محمد ، فتلك نازلة أعلن بها كتاب الله في أفنيتكم ممساكم ومصبحكم هتافا . ولقبل ما خلت له أنبياء الله ورسله * ( وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإين مات أو قتل أنقلبتم على أعقابكم ومن ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا وسيجزى الله الشاكرين ) * ( 7 ) . أبني قيلة ( 8 ) ، اهتضم تراث أبي وأنتم بمرأى ومسمع ! تلبسكم الدعوة ، ويشملكم الجبن ، وفيكم العدة والعدد ، ولكم الدار والجنن ( 9 ) وأنتم نخبة الله التي امتحن ، ونحلته التي انتحل ، وخيرته التي انتخب لنا أهل البيت ، فنابذتم فينا العرب ، وناهضتم الامم وكافحتم البهم ، لا نبرح وتبرحون ، ونأمركم فتأتمرون ، حتى دارت بنا وبكم رحى الاسلام ، ودر حلب البلاد ، وخضعت بغوة الشرك ، وهدأت روعة الهرج ، وخبت نار الحرب ، واستوسق ( 1 ) نظام الدين ، فأنى جرتم بعد البيان ، ونكصتم بعد الاقدام ، عن قوم * ( نكثوا أيمانهم من بعد عهدهم وطعنوا في دينكم فقاتلوا أئمة الكفر إنهم لآ ايمان لهم لعلهم ينتهون ) * ( 2 ) . ألا أرى والله أن [ قد ] أخلدتم إلى الخفض ، وركنتم إلى الدعة ، فعجتم ( 3 ) عن الدين ومججتم ( 4 ) الذي استوعيتم ، ودسعتم ( 5 ) ما استرعيتم ، ألا و * ( إن تكفروا أنتم ومن في الارض جميعا فإن الله لغنى حميد * ألم يأتكم نبؤا الذين من قبلكم قوم نوح وعاد وثمود والذين من بعدهم لا يعلمهم إلا الله جاءتهم رسلهم بالبينات فردوا أيديهم في أفواههم وقالوا إنا كفرنا بما أرسلتم به وإنا لفى شك مما تدعوننا إليه مريب ) * ( 6 ) . ألا وقد قلت الذي قلت على معرفة مني بالخذلة التي خامرتكم ، ولكنها فيضة النفس ، ونفثة الغيظ ، وبثة الصدر ، ومعذرة الحجة ، فدونكم فاحتقبوها ( 7 ) دبرة الظهر ( 8 ) ، ناقبة الخف ، باقية العار ، موسومة بشنار الابد ، موصولة بنار الله الموقدة ، التي تطلع على الافئدة ، إنها عليهم مؤصدة ، في عمد ممددة . فبعين الله ما تفعلون ، * ( وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون ) * ( 9 ) ، وأنا ابنة نذير لكم بين يدي عذاب شديد ، فاعملوا إنا عاملون ، وأنتظروا إنا منتظرون ، * ( وسيعلم الكفار لمن عقبى الدار ) * ، * ( وقل اعملوا فسيرى الله عملكم ورسوله والمؤمنون ) * ، * ( وكل إنسان ألزمناه طائره في عنقه ) * ، * ( فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره * ومن يعمل مثقال ذرة شرا يره ) * ( 1 ) وكان الامر قد قصر " . ثم ولت ، فأتبعها رافع بن رفاعة الزرقي ، فقال لها : يا سيدة النساء ، لو كان أبو الحسن تكلم في هذا الامر وذكر للناس قبل أن يجري هذا العقد ، ما عدلنا به أحدا . فقالت له بردنها : " إليك عني ، فما جعل الله لاحد بعد غدير خم من حجة ولا عذر " . قال : فلم ير باك ولا باكية كان أكثر من ذلك اليوم ، وارتجت المدينة ، وهاج الناس ، وارتفعت الاصوات .

و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین واللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و من تبعه باحسان الى يوم الدين.

با بررسى كتاب بخارى اين احاديث را  ديدم (كه مى توانيد خودتان نيز با مراجعه ى آن در اين سايت  http://hadith.al-islam.com/ به آن نظرى بيافكنى :

حدثنا ‏ ‏إسماعيل ‏ ‏قال حدثني ‏ ‏مالك ‏ ‏عن ‏ ‏أبي الزناد ‏ ‏عن ‏ ‏الأعرج ‏ ‏عن ‏ ‏أبي هريرة ‏
‏أن رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال ‏ ‏لا يقتسم ورثتي دينارا ما تركت بعد نفقة نسائي ‏ ‏ومئونة ‏ ‏عاملي فهو صدق

 

وارثان من  دينارتقسيم نكنند و آنچه باقى گذاشتم بعد از نفقه ى زنانم و معاش عاملم ، صدقه مى باشد

 

‏حدثنا ‏ ‏عبد الله بن مسلمة ‏ ‏عن ‏ ‏مالك ‏ ‏عن ‏ ‏ابن شهاب ‏ ‏عن ‏ ‏عروة ‏ ‏عن ‏ ‏عائشة ‏ ‏رضي الله عنها ‏
‏أن أزواج النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏حين توفي رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏أردن أن يبعثن ‏ ‏عثمان ‏ ‏إلى ‏ ‏أبي بكر ‏ ‏يسألنه ميراثهن فقالت ‏ ‏عائشة ‏ ‏أليس قد قال رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏لا نورث ما تركنا صدقة

 

  زنان پيامبر خواستند عثمان را به نزد ابوبكر فرستاده درخواست ميراث شان كنند ، پس عائشه گفت : آيا رسول الله صلى الله عليه و سلم نگفته : از ما ارث برده نمى شود ، آنچه از خود ترك كرديم صدقه است؟

 

حدثنا ‏ ‏عبد الله بن محمد ‏ ‏حدثنا ‏ ‏هشام ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏معمر ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏عن ‏ ‏عروة ‏ ‏عن ‏ ‏عائشة ‏
‏أن ‏ ‏فاطمة ‏ ‏والعباس ‏ ‏عليهما السلام ‏ ‏أتيا ‏ ‏أبا بكر ‏ ‏يلتمسان ميراثهما من رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وهما حينئذ يطلبان أرضيهما من ‏ ‏فدك ‏ ‏وسهمهما من ‏ ‏خيبر ‏ ‏فقال لهما ‏ ‏أبو بكر ‏ ‏سمعت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏يقول ‏ ‏لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل ‏ ‏محمد ‏ ‏من هذا المال قال ‏ ‏أبو بكر ‏ ‏والله لا أدع أمرا رأيت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏يصنعه فيه إلا صنعته قال فهجرته ‏ ‏فاطمة ‏ ‏فلم تكلمه حتى ماتت ‏.

فكر مى كنم شما از اين قسمت صحبت مى كنيد ، در نتيجه روايت اينطور است :

عبد الله بن محمد از هشام به راوى سخن مىگويد كه : معمر از الزهرى به ما خبر داد از عائشة (زن رسول صلى الله عليه و عبى آله و سلم ) :

فاطمه ( دختر پيامبر ) و عباس ( عموى پيامبر ) به نزد ابوبكر ( خليفه ى مسلمانان ) آمدند و در خواست ميراث شان از پيامبرنمودند و آن دو در آن لحظه طالب زمين شان در فدك و سهمشان از خيبر بودند. پس ابوبكر به آن دو ( فاطمه و عباس رضي الله عنهما ) گفت:شنيدم كه پيامبرمى گفت:

‏لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل ‏ ‏محمد ‏ ‏من هذا المال : كسى از ما ( فرستاد گان خداوند ) ارث نمى برد ، آنچه از خودمان (فرستاد گان خداوند )  باقى گذاشتيم صدقه هست ولى آل محمد از آن مى خورند ( به اندازه ى احتياج ) .

به خداوند سوگند كارى را كه ديدم رسول الله مى كرد ، ترك نخواهم كرد مگر اينكه آنرا همانطور انجام دهم.

در آخر روايت نيز آمده كه فاطمه ( ع ) او را ترك كرد و با او صحبتى نكرد تا وفات يافت.

و اين امرى عجيب نيست كه دختر رسول اكرم بعد از شنيدن امر پدر خود ، آن را قبول كرده و ديگر در آن مورد سخنى نگفته باشد تا لحظه اى كه عمر كوتاه ايشان تمام شده زيرا ايشان بعد از رسول الله بنا به روايات ۶ ماه زنده باقى ماندند.

و فكر نمى كنم شما با اين امر كه ابوبكر از محرمان فاطمه نيست ( كه ديد و بازديد او بر فاطمه واجب باشد ) ، مخالف باشيد!

پس ضرورتى نداشته كه دوباره نزد ابوبكر آمده و يا طلب خود را تكرار كند .

مخصوصاً اينكه فاطمه رضي الله عنه در آن مدت ۶ ماه قبل از وفات خود ، بايستى در بستر بيمارى بوده و امام علي رضي الله عنه به او رسيدگى مى كرده است.

پس اگر فاطمه سلام الله عليها احتياج به مراجعه ى ابوبكر داشت ، حتماً شوهر خود را لا اقل مى فرستاد تا طلب دوباره كند .

و اينكه بيشتر شيعيان ترك كردن فاطمه و صحبت نكردن ايشان با ابوبكر را امرى بر عليه ابوبكر مى بينند ، بسيار مايه ى تعجب است!

زيرا اين سخن نگفتن طبيعتاً امرى زيبنده ى دختر رسول خداست كه بر امر و سخن رسول الله تسليم شده و ديگر سخن روى سخن رسول نياورد.

واينكه فاطمه رضي الله عنها را بنابه وصيت خودش شبانه دفن كرده و كسى را خبر ندادند نيز مخلوطى از حقيقت با دروغ است!

اولاً ، فاطمه ( ع ) قبل از وفات خود بسيار نگران اين بودند كه هنگام كفن بدن مباركشان آنچنان پوشيده شود كه برجستگى هاى جسم ايشان را واضح جلوه ندهد.

و مطمئنم آقاى امامى قصه ى زن يمنى را مى داند كه به فاطمه ( ع ) مى گويد : ما برگ بافته ى نخل را بصورت پوشش بر روى جسد قرار مى دهيم تا از زير كفن برجستگى هاى تن زن نشان داده نشود.

ثانياً ،كسى كه غسل سيدة فاطمة را به عهده مى گيرد ، أسماء بنت عميس است.

اسماء بنت عميس همسر ابوبكر رضي الله عنهما بوده ،مسلماً براى رفتن به سوى خانه ى فاطمه و غسلش ، بى اطلاع  خانه ى شوهررا ترك نكرده زيرا خلاف شريعت است!

ثالثاً ، دفن كردن در شب تنها خاص به فاطمه نبوده زيرا ام المؤمنين عائشة نيز شبانه دفن شده و جايشان را نشان ندادند و اين يك نوع ستر كردن ناموس اهل بيت شمرده شده و بسيار زيبنده.

البته محل دفن زنان و دختران رسول را مجملاً در جايى در قبرستان بقيع مى شناسند و امام حسن بن على نيز در كنار مادر  دفن شده اند. سلام الله عليهم جميع اهل البيت.

پس همانطور كه قبر امام حسن عليه السلام در بقيع شناخته شده بوده ، قبر فاطمه سلام الله عليها نيز شناخته شده بوده است.

اللهم صل و سلم و بارك على محمد و على آل محمد كما صليت و سلمت و باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميدٌ مجيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و من تبعه بإحسانٍ الى يوم الدين.

بنام الله و سپاس براى الله ست و درود و سلام بر فرستاده ى الله ، محمد و خانواده اش و بر كسى كه به نيكى از او تبعيت كردند.

با وجود اينكه احاديث زيادى در كتب اهل السنة در موضوعات مختلف وجود دارند ولى اينها شايد مورد توجه شما باشند :

 

حدثنا ‏ ‏عبد الله بن يوسف ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏مالك ‏ ‏عن ‏ ‏أبي الزناد ‏ ‏عن ‏ ‏الأعرج ‏ ‏عن ‏ ‏أبي هريرة ‏ ‏رضي الله عنه ‏
‏أن رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال ‏ ‏لا يقتسم ورثتي دينارا ما تركت بعد نفقة نسائي ومئونة عاملي فهو صدقة

البخاري- باب فرض الخمس – نفقة نساء النبي صلى الله عليه و آله وسلم

رسول الله صلى الله عليه و على آله وسلم فرمودند : وارثان من دينارى ( مال )  تقسيم نكنند ، آنچه از خود باقي گذاشتم بعد از صرف درخرج و  نفقه ى زنانم ، صدقه مى باشد.( يعنى فقط از آنها نفقه ى زنان رسول داده مى شود و باقى مانده صدقه است.)

 

‏حدثنا ‏ ‏عبد الله بن أبي شيبة ‏ ‏حدثنا ‏ ‏أبو أسامة ‏ ‏حدثنا ‏ ‏هشام ‏ ‏عن ‏ ‏أبيه ‏ ‏عن ‏ ‏عائشة ‏ ‏قالت ‏
‏توفي رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وما في بيتي من شيء يأكله ذو كبد إلا شطر شعير في رف لي فأكلت منه حتى طال علي فكلته ففني

 

 عائشه رضى الله عنها گفتند: رسول الله صلى الله عليه و سلم وفات كرد و در خانه ام چيزى قابل خوردن نبود مگر مقدارى جو كه از آن خوردم تا تمام شد.

البخاري- باب فرض الخمس – نفقة نساء النبي صلى الله عليه و آله وسلم

 

 

‏حدثنا ‏ ‏مسدد ‏ ‏حدثنا ‏ ‏يحيى ‏ ‏عن ‏ ‏سفيان ‏ ‏قال حدثني ‏ ‏أبو إسحاق ‏ ‏قال  سمعت ‏ ‏عمرو بن الحارث ‏ ‏ ‏
ما ترك النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏إلا سلاحه وبغلته البيضاء وأرضا تركها صدقة

 

مسدد برايمان نقل كرد از يحيى از سفيان گفت ابو اسحاق برايم نقل كرد  ‏گفت شنيدم عمرو بن حارث مى گفت:

باقى نگذاشت پيامبر بجز سلاحش و قاطرى سفيد و زمينى كه به عنوان صدقه تركش كرد.

 

اين احاديث را از بخارى باب خمس - نفقه ى زنان رسول صلى الله عليه و على آله وسلم ، نقل كردم.

 

در ضمن من احاديث را دست كارى نمى كنم !!

 

و رسول الله صلى الله عليه و سلم فرمودند :

 

من كذب علي متعمداً فاليتبوأ مقعده من النار

 

هر كس بر من دروغى عمداً نسبت دهد ، جايگاه خود را در آتش ( جهنم ) ببنيد.

 

اميدوارم هر گاه خيال كرديد من احاديث دست كارى تحويلتان دادم يا به احاديث وارده شكى كرديد ، دليل آنرا صراحتاً بيان كنيد .

 

 فرصت من بسیار محدود است نقل از صحیح بخاری مشکلی ندارد ولی بطور دقیق و کامل باشد نه ناقص یا گزینشی و یا مثل قبلی ها دستکاری شده (توسط دیگران ؛ ولی شما با نقل آن مطالب چه متوجه باشید و چه نباشید در واقع مسئوليت آن را متوجه خود می کنید) در پست بعدی توضیح بیشتر و جواب سوالاتی که از شما خواسته بودم را می نویسم تا با بررسی زیربناهای فکریمان به نتایج بهتری برسیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

از سؤالات شما ممنونم و فكر مى كنم آنها به گونه اى رهنماى من براى كنجكاوى جديد تر هستند.

- تعریف و مرز دین و مذهب و میزان آزادی مذاهب را در یک دین چگونه می دانيد؟ (در دو حیطه نظری و عملی و از نظر اسلام)

ج: دين همان آئين خداوندى است كه بواسطه ى رسول خود از طريق وحى و كتاب به مردمان نشان داده مى شود .

در اسلام ، انسانها آزادند در امور زندگى خود به آنگونه كه خلاف آئين خداوندى نباشد خود را شريك در مسائل مربوط امور زندگى بدانند زيرا اين دين طوق بندگى انسان از انسان را بريده و فقط به بندگى خداوند مى خواند.

- آيا شما برای عقل بشر در فهم دين نقشی قائل هستيد؟

ج :بله زيرا خداوند در آيات زيادى از كتابش ما را به تفكر و تدبر دعوت كرده و براى بندگان عالم و دانا منزلتى خاص قرار داده .

در کدام بخشها و تا چه حدودی؟

ج:در همان حدودى كه شريعت اسلام واضح كرده ، يعنى حلال  اسلام را حلال و حرام اسلام را حرام و تا روز قيامت از اين حدود خداوندى تجاوز ننمايد.

- آيا شما مذهب شيعه را خارج از اسلام می دانيد؟

ج:خير، زيرا مذهب شيعه ريشه اى تاريخى داشته و اصل عقيده مان ثابت بوده و خواهد بود.

- آيا شما معتقديد که نقل و فهم همه معتقدان مذاهب مختلف اسلامی اعم از شیعه و سنی همگی برخطا بوده و فقط شما و همفکرانتان (البته اگر وجود داشته باشند!؟) درست فکر می کنید؟ به عبارت دیگر از نظر شما در دنیای کنونی کدام فرقه ها یا جمعیتها ، اشخاص ، کشورها کاملا بر مسیر اسلام هستند؟

ج:( كم كم به ياد كانال هاى خبرى مى افتم ! ) باز بگويم : خير ، فرقه ى خاصى و كشور خاصى را نمى شناسم كه كاملاً دين را تطبيق كنند البته شايد از كم تجربگى ولى مى  دانم كشورهايى مثل ايران و سعودى در مسائل حجاب و جلوگيرى ازمنكرات كارهاى جالبى مى كنند.

- آيا شما به غير از قرآن ، منابع دیگری را بطور کامل (100درصد) معتبر می دانيد؟ اگر جوابتان مثبت است آن منابع کدامند؟

ج: اعتراف كنم كه آنقدرها متخصص در منابع اسلامى نيستم ولى در حد فكر و بحث خودم كتابهايى مثل بخارى و مسلم را مى خوانم و البته مى دانم كتابهاى تفسير مثل ابن كثير نيز خوبند البته منكر بقيه ى كتابها نيستم و فقط با خواندن منابع مى توانم رأى نهائى خودم را بدهم كه اگر مثل هميشه صبور باشيد ۱۰۰ سالى طول خواهد كشيد!

- در مورد منابعی که معتقد به اعتبار نسبی آنها هستید با چه معياری صحيح و غلط آن را می توان تشخیص داد؟

ج:شايد در لابلاى صحبتهايم متوجه بشويد كه مثلاً : از غلو و افراط در افراد خيلى خوشم نمى آيد ودوست دارم تنها رسول الله محمد صلى الله عليه و على آله وسلم را معصوم دانسته و بعد از ايشان تمام أئمه ى دين را در رابطه با دليلهايى كه ارائه دادند مورد قبول يا انتقاد قرار مى دهم. البته براى من أئمه ى دين ( أعم از نسل صحابه يا أهل البيت و نوه هايشان ) همه در يك مقامند و ميزان ما قرآن و سنت رسول اكرم مى باشد.

بايد عرض كنم كه ، سؤالاتتان بسيار تخصصى است و اينجانب خود را در محدوده ى عمرى و زمانى خودم فقط به عنوان يك مسلمان ،سعى دارم از حدود شريعت اسلام به هيچ وجه خارج نشده و بهمين خاطر از" تكفير " كافر خواندن مسلمانان بسيار در هراسم زيرا ما اجازه ى اين منكر بزرگ را نداريم.

مسلمان آن كسى است كه " الله " را خداى يكتا دانسته و محمد (ص) را آخرين فرستاده ى خداوند.

و بر اين دو اصل واجباتى مثل نماز و روزه و زكات و حج ، براى صدق عملى " اسلام" به عنوان دين .

هر كس را رو به قبله ديدم مسلمان دانسته ( سنى يا شيعه ) و اعمال و رفتار آنان را ميزان برترى آنها مى دانم.

 

اجازه بدهيد يك انتقادى هم به شما كنم!

هر وقت اين بنده ى مهمان در سايت شما ، به ذكر منابع يا احاديث اسلامى پرداختم با اعتراض شما مواجه شدم زيرا شما منابع اهل السنة را جزء منابع معتبر اسلامى نمى دانيد در حاليكه خود شما در كتابهايتان با استدلال به منابع اهل السنة از خود توجيهاتى مى كنيد!

در ضمن شما مى دانيد اهل السنة ، اغلبيت و اكثريت هستند و اين خود دليلى است كه آنان را به عنوان مسلمانان با صفت جمع ذكر كنيم.

 

باز از شما بسيار سپاسگذارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

خانم همسایه ؛ با ملاحظه آنچه که تا کنون نوشته اید تذکر چند نکته و طرح برخی سوالات ضروری به نظر می رسد : (نترسید و حرف دلتان را بزنید و مطمئن باشيد هر پاسخی که بدهيد بنده فقط برای بحث استفاده می کنم نه درگیری های لفظی)

- تعریف و مرز دین و مذهب و میزان آزادی مذاهب را در یک دین چگونه می دانيد؟ (در دو حیطه نظری و عملی و از نظر اسلام)

- آيا شما برای عقل بشر در فهم دين نقشی قائل هستيد؟ در کدام بخشها و تا چه حدودی؟

- آيا شما مذهب شيعه را خارج از اسلام می دانيد؟

- آيا شما معتقديد که نقل و فهم همه معتقدان مذاهب مختلف اسلامی اعم از شیعه و سنی همگی برخطا بوده و فقط شما و همفکرانتان (البته اگر وجود داشته باشند!؟) درست فکر می کنید؟ به عبارت دیگر از نظر شما در دنیای کنونی کدام فرقه ها یا جمعیتها ، اشخاص ، کشورها کاملا بر مسیر اسلام هستند؟

- آيا شما به غير از قرآن ، منابع دیگری را بطور کامل (100درصد) معتبر می دانيد؟ اگر جوابتان مثبت است آن منابع کدامند؟

- در مورد منابعی که معتقد به اعتبار نسبی آنها هستید با چه معياری صحيح و غلط آن را می توان تشخیص داد؟

در بخش های بعدی در فروع مختلف این سوالات و نتایج آنها بحث خواهیم کرد.

 

ضمنا در باره روایت ابوبکر (با وجود آنکه خود صحیح بخاری که نوشتید معتبر مسلمین ، در نزد شیعیان کاملا معتبر نیست ) بازهم به نوعی دچار مشکلات امانت داری شده اید! اگر باز هم از همان منابع و نظایر آن استفاده می کنید تصور نمی کنید با اعتمادهای بی دلیل و تجربه خطاهای مکرر، با دست خود و دیگران اعتبار شما زیر سوال می رود؟ يا شما فردی بسیار زودباور و کم اطلاع از مسائل تاریخی مورد بحث فریقین هستید که در این صورت نباید اینقدر در همه مسائل حکم قطعی صادر کنید و یا اطلاع کافی دارید ولی بنده و خوانندگان دیگر مطالبتان را افرادی عوام و بی سواد می دانید که هرچه اراده کنند می شود به خوردشان داد!

امیدوارم قبل از اینکه بنده دوباره برای این مورد هم قلمفرسایی کنم خودتان موارد اشکال را مطرح کنید. منتظر این مورد و پاسخ سوالات فوق هستم. (ضمنا در شرایط کنونی بنده حداکثر دو بار در شبانه روز می توانم اینجا سر بزنم و حداکثر یک پست! می نویسم. این را نوشتم تا مبادا وقتتان در مراجعات مکرر گرفته شود)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

بسم الله الرحمن الرحيم و الصلاة و السلام على إمام الأنبياء و المرسلين محمد خاتم النبيين و المرسلين.

قصه  اى خواندنى بود و بايستى آنرا كمى مورد بحث قرار داد.

 اگر بنده آن سنى در قطار بودم ، به آن هم سفر هندو مى گفتم :

شما بين موسى ( ع ) رسول بنى اسرائيل و محمد ( ص ) رسول اسلام به مقايسه اى نا عادلانه مشغول شده ايد !

بين امت اسلام و امت هاى سابق فرقهاست !

سخن از موسى و هارون و ميعاد 40 روزه آن داريد ، گويا از آن امت ( بنى  اسرائيل)  نيز معلوماتى داريد !

حالا بياييد به بقيه ى حال و احوال قوم موسى  نيز نگاهى بيافكنيم:

آنان ( قوم موسى )  هنگامى كه  فرستاده ى خداوند( موسى ) از آنان خواست كه به زمين مقدس ( فلسطين ) هجرت كنند ، با بى شرمى و لجاجت خطاب به او گفتند : " اى موسى ، ما داخل آن زمين وارد نمى شويم زيرا در آنجا اقوامى سخت و قوى ( فلسطينيان )  زندگى مى كنند . تو و خدايت بروید بجنگشان ، ما اينجا مى نشينيم منتظر شما!!

 

" اذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون "  قرآن كريم .

 

اما  ياران رسول اسلام صلوات الله عليه و سلامه عليهم ، جان و مال خود را ارزانى اين دين و رسالت رسول خود كردند.

كدام فرستاده ى خداوند توانست لشكر و حكومت تشكيل داده و كتاب آسمانى را همانطور كه بر او نازل شده در سينه ها ى يارانش حفظ و بر نوشتن و حفظ كردن آنان نظارت مستقيم داده باشد؟

امت اسلام بين امت هاى سابق در ترتيب،  آخرين امت هستند.

و اين ترتيب آنان ، نشان دهنده ى مرحله زمانى مهمى است كه بشر براى تكامل خود به آن مراحل زمانى محتاج بوده است.

خداوند بر امت هاى قبل و انسانهاى قبل ، فرستادگان خود را مرحله به مرحله مى فرستاد تا آنان را براى دين آخر كه متكامل ترين آيين آسمانى است آماده كنند.

آنان بر اساس  قوم و زبان خود ، به دريافت قوانين آسمانى دعوت مى شدند.

زرتشت براى ايرانيان فرستاده شده بود و به همين صورت هر قوم و مليتى شاهد فرستاده اى از سوى خداوند براى راهنمايى آنان به سوى راه نيك آسمانى  دعوت مى شدند.

ولى اين دين اسلام و فرستاده اش بر خلاف اديان سابق براى تمامى انسانها و تمامى مليتها ، قوانين و شريعتى آسمانى بدون كوچكترين تفرقه اى به ارمغان آورده است.

اين دين خاص ، و براى عربها نيست.

محمد صلى الله عليه و على آله و سلم براى حكومت رانى بر عرب يا عجم يا به دست آوردن مال و زمينهاى آنان نيامد.

بهترين شاهد بر هدف نبى الله محمد ( ص ) زندگى خود اوست.

او نزديكان و خانواده ى خود را جانشين خود نخواند ، تا تاريخ شاهد باشد كه او براى تمام ملت ها دين و آئين آسمانى آورده كه بر اساس آن آئين، فرقى بين مسلمان ايرانى و مسلمان آفريقايى و مسلمان عربى و حتى خانواده خود قائل نمى داند.

او هنگام نشست و برخواست و خطبه هاى خود  و نگاه كردن نيز ، كسى را بر ديگرى ترجيح نمى داد تا جاييكه هر كدام خود را بر دل رسول خدا شيرين تر احساس مى كردند!

او كسى بود كه حتى براى خانواده ى خود ارثى باقى نگذاشت و فرمود: " ما انبياء ، ارث از خود نگذاشته و آنچه باقى گذاشته ، صدقه مى باشد "

 

اين هم سند آن از كتب معتبر مسلمانان :

 

وعن عائشة -رَضِيَ اللهُ عنهُا-:أن فاطمة والعباس أتيا أبا بكر-رَضِيَ اللهُ عنهُ –يلتمسان ميراثهما من رسول الله وهما حينئذٍ يطلبان أرضه من فدك، وسهمه من خيبر. فقال لهما أبوبكر: سمعت سول الله-صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّمَ –يقول:(لا نُورث ما تركنا صدقة، إنما يأكل آل محمد من هذا المال). قال أبوبكر والله لا أدع أمراً رأيت رسول الله-صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّمَ –يصنعه فيه إلا صنعته.  البخاري- الفتح- كتاب الفرائض, باب قول النَّبيّ ما تركنا صدقة (12/7) رقم (6725).

از عايشه  نقل شده كه : فاطمه و عباس درخواست ميراثشان از رسول الله از زمين فدك ،كردند و ابوبكر به آنان گفت :از رسول الله صلى الله عليه و سلم  شنيدم كه مى گفت : ما از خود ارث بجا نمى گذاريم و آنچه از ما باز ماند صدقه است ، ولى آل محمد از اين مال مى خورند.

 

و خليفه ى مسلمانان قسم مى خورد كه همانطوركه  رسول اسلام صلوات الله عليه عمل مى كرد ، بر آن عمل باقى مانده و بهمان صورت بقيه ى خلفاى مسلمانان بر نصيحت رسول اسلام عمل كرده و حتى آنهنگام كه على ( ع ) يكى از نزديكان و از  خانواده ى رسول اسلام زمام حكم را بدست مى گیرد باز بر حكم قبلى باقى مانده و كوچكترين استفاده و زياده اى به خود اختصاص نداده تا بر تمام دنيا ثابت كرده كه :

اين دين و رسول اسلام ، هدفشان حكم و تسلط بر زمين و مال نيست بلكه هدفشان رساندن اين رسالت به جهانيان بدون تفرقه است.

 

دينهاى سابق با وفات يا رفتن رسولان خدايى ، رو به سوى ضعف مى بردند و حتى كتابهاى خود را نيز نمى توانستند حفظ كنند.

 

اما اين دين بر خلاف بقيه ى اديان شاهد معجزه ى تاريخى بود!

 

و اين معجزه نتيجه ى زحمت رسول اسلام و عنايت خداوند بود.

زيرا محمد ( ص) خود شاهد تربيت مستقيم يارانش بوده و با اشراف مستقيم خود شاهد حفظ كتاب و كلام خداوند در سينه هاى آنان و شاهد نوشتن سخنان آسمان توسط آن ياران بود.

و بدينصورت اين كتاب آسمانى با ضمانت خاص خداوند ، حفظ شده و در سايه ى حفظ خدايى و بعد از آن توسط حكومتهاى رشيد اسلامى نگهدارى و حفظ شده است.

 

و اين يكى از دليلها يى است كه اين دين بعد از وفات رسول اسلام صلوات الله عليه ، نه تنها به ضعف منجر نشد ، بلكه بسوى تشكيل قوى ترين حكومت ها ى روى زمين هدايت شدند .

 

ياران رسول اسلام در تاريخ ثابت كردند كه حكومت را براى خود نخواسته و هدفى جز نشر اين دين كه دين رحمت و هدايت هست ، نداشته اند.

 

  خليفه ها ى مسلمانان ( خلفاد راشدین ) در دوره هاى حكم خود ، براى خود جانشينى از فرزندان يا خويشان خود قرار نمى دادند و اينكه علي خليفه ى چهارم مسلمانان ، سرانجام فرزند ارشد خود حسن را جانشين قرار داد بر اساس برحق بودن و شناختى بود كه همگى مسلمانان از حسن فرزند علي رضي الله عنهم داشتند كه نه تنها هدف حكم خانوادگى نبود بلكه سرانجام نيز ايشان با تنازل از آن حكم ثابت كردند كه هدف آنان حكم رانى نبوده و نخواهد بود .

 

اين نبى صلوات الله و سلامه عليه، نيازى بر انتخاب خليفه بر مسلمانان نديده زيرا خود شاهد تربيت آنان بوده و حتى خداوند نيز بارها به او امر مى كردند كه با يارانشان مشورت كنند ( و شاورهم في الأمر ).

 

و اين خود از عجيب ترين حكمت خداوند است كه به فرستاده ى خودش و كسى كه واسطه ى بين وحى و خلق بوده ، امر مى كند كه با كسانى كه وارد اين دين شده در امورشان مشورت كند !

 

آيا كسانى كه در زمان حيات و زندگى رسول اسلام شايستگى " مشورت در امور " داشتند ، بعد از وفات ايشان كه احتياج به مشورت و " شورى " بيشتر است ، اين حق از آنان گرفته مى شود؟

دنياى كنونى در حال حاضر دم از دموكراسى و حق تعيين مصير براى تمام انسانهاست ، در حاليكه اسلام اولين آئينى است كه حق تعيين آينده و دخالت در امور زندگى را از همان بدو دوران اسلام به انسانها داده و تاريخ شاهد بهترين دورانى بوده كه مسلمانان بهترين نوع تمدن   را به شرق و غرب ارمغان داده و اين همان وعده ى قرآن است كه  " كنتم خير أمة أخرجت للناس .... "

 

" شما بهترين أمتى هستيد كه براى مردمان آمده ايد "

 

حال تمام حكومتهاى جهانى را با اولين دوران اسلام  مقايسه كنيد .

مى بينيد حتى يهوديان بهترين دوران خود را در سايه ى حكومتهاى اسلامى مى ديدند زيرا يهوديان در سايه ى حكومت هاى مسيحى جز ظلم نديدند بر خلاف حكومت هاى اسلامى كه از حقوق مدنى و دينى آنان به خوبى حفاظت مى كرد. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با تشکر از خانم همسایه که با همه اشتیاقی که به فعال بودن بحثهای مختلف دارند فعلا دعوت ما را در همراهی بر یک مسیر معین پذیرفته اند و موقتا ادامه بحثهای قبلی را کنار گذاشته اند.

همچنین با تشکر از خانم فریبا به خاطر احساس مسئولیت و حساسیتشان ، امیدوارم تا همین جا خانم فریبا قدری متقاعد شده باشند که ما آب در هاون نمی کوبیم و حداقل بخشهایی از حرفهای یکدیگر را می فهمیم!

و نیز با آرزوی سلامتی و تجدید ملاقات برای برادران عزیزمان آقایان حسنی و زارع و آقای به قول خودشان آمیزمزا و همه کسانی که هرچند وقت یکبار به ما سر می زنند.

حالا برای اینکه تا پست بعدی که در مورد مسائل مقدماتی خواهد بود حوصله همه مان سر نرود و خانم همسایه هم خسته نشوند مطلب جالبی را که قبلا دیده بودم در معرض دید همگان قرار می دهم و دوست دارم نظر همه شما را در مورد آن بدانم البته این را در ردیف بحثهای اصلی مان (بر اساس ترتیب منطقی) حساب نکنید ولی خالی از فایده هم نمی دانم:

نويسنده ای در کتابش نوشته بود که:

 چندين سال پيش در قطاری با چند هندو و يک مسلمان سنی همسفر بوديم. در طول مسير؛ آن مسلمان سنی با هندوها خيلی بحث کرد تا آنها را متقاعد کند که مسلمان شوند. اواخر بحث؛ من که آنها فکر نمی کردند مسلمان باشم به هندوها گفتم من مدتی راجع به اسلام تحقيق کرده ام اما تصور می کنم راه درستی نباشد! آن مسلمان سنی برآشفت که اين چه حرفی است می زني؟ گفتم: ببينيد به نظر می رسد اسلام يک برنامه ای بوده که محمد (صلی الله عليه و آله و سلم) آن را تنظيم کرده تا خودش مدتی بر ديگران حکومت کند!!  چرا که نوشته اند وی برای بعد از خود هيچ کس را معرفی نکرده است!  اين چگونه دين کامل و نهايی بشريت بوده که نه خدايش و نه پيغمبرش هيچ کسی برای بعد از رحلت معين نکرده باشند در حالی که مثلا حضرت موسی عليه السلام حتی برای چهل روز که می خواست به کوه طور برود هارون را به جانشينی خود برگزيد؟ لذا تصور می کنم محمد ( صلی الله عليه و آله و سلم ) بعد از فوتش حکومت و منافعی برای خود نديده باشد و لذا مردم را به حال خود رها کرده باشد!! آن سنی در صدد چاره جويی برآمد و گفت البته همه مسلمانان نگفته اند که پيامبر برای بعد از خود کسی را معين نکرده؛ بلکه گروهی ( شيعه ) هستند که معتقدند آن حضرت پسرعمو و دامادش علی عليه السلام را به جانشينی خود برگزيده است ولی مسلمانان در اثر جرياناتی که پس از فوت آن حضرت رخ داد آن را انجام ندادند. گفتم پس اگر اينطور است که می گويی خدا و پيامبر واقعا در حق امت اتمام حجت کرده اند و حرف من نمی تواند درست باشد.

ضمنا امیدوارم خانم همسایه زودتر به نرم افزاری که به ایشان معرفی کرده بودم دسترسی پیدا کنند چون بحمدالله اهل مطالعه بوده اند و با در اختیار داشتن منابع اصلی ، بدون راهنمایی امثال بنده هم می توانند به خیلی چیزها پی ببرند ولی تا موقعی که نتوانستند آن را تهیه کنند اگر به موردی از آن کتابها که فهرست کاملش در http://www.almarkaz.net  هست نیاز مبرم داشتند بنویسند تا آن را به صورت فایل جداگانه ای استخراج نموده و برایشان بفرستم. البته این کار تا حدودی برایم وقتگیر خواهد بود ولی برای امثال ایشان که ذهن فعال و استعداد تحقیق دارند ارزش دارد که وقت جداگانه هم بگذاریم. ضمنا آدرسی هم که در مورد متن زراره برای بنده دادند متاسفانه در اینجا فیلتر شده و فعلا نتوانستم دسترسی پیدا کنم ولی مهم نیست همین که از جای دیگری نقل شده صداقت ایشان را مخدوش نمی دانیم.

تذکر آخر اینکه متاسفانه فرصت محدود بنده در کار اینترنت باز هم محدودتر شده و لذا انتظار می رود که بیشتر حوصله کنید!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط امامی  | 

بسم الله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

با تشكرى مستمر از شما كه وقت خود را در اين ماه مبارك هديه اينگونه بحث ها كرده ايد ،به بحث خود إن شاء الله ادامه مى دهيم.

شما صحبت از وجود " ولي الله الأعظم " و از ضرورت  وجود " امام معصوم " سخن به ميان آورديد.

اين كلمه ى " ولي الله الأعظم " را از كجا آورده ايد؟

آيا اين كلمه ريشه اى شرعى دارد ؟

در ضمن ، چرا ما احتياج به وجود امامى معصوم داريم؟

اميدوارم مثل سابق تان ، با صبورى به اين سؤالاتم جواب دهيد.

( البته اگر فكر مى كنيد موقع آن رسيده و مسائل معلق و مقدماتى ديگرى وجود ندارند. )

أسأل الله أن يبارك لنا و لكم في هذا الشهر الكريم و يلهمنا و يهدينا الى ما يحبه و يرضاه من القول و العمل في العافية و يتقبل منا و منكم صالح الأعمال. اللهم آميـــــــــــــــــــــــــــــــن.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین والحمدلله رب العالمین والصلوة والسلام علی رسول الله و علی آله الطیبین الطاهرین واللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین.

نویسنده گرامی خانم فاطمه همسایه نزدیک

بحمدالله از مطالب اخیرتان می توان نتیجه گرفت که این بحثها اتلاف وقت نبوده و زمینه تفاهم وجود دارد و اگر با دقت لازم به منابع توجه کرده و منصفانه و به دور از حب و بغض ها به داوری بنشینیم به حقیقت پی خواهیم برد. مطمئن باشید برای ما فقط حقیقت مهم است چه آن باشد که شیعه می گوید و چه سنی ؛ شما در اول بحثهایتان گفتید فقط نسبت به توحید تعصب دارید ولی بنده عرض می کنم حتی نسبت به اصل توحید (نه تفکر فی ذات الله که منهی عنه است) هم بشر حق دارد بررسی و تعقل کند و البته بنده یقین دارم که در بحث از خلقت و ربوبیت ، بررسی و تحلیل بشر اگر کاملا علمی باشد جز به توحید نخواهد رسید (والراسخون فی العلم یقولون امنا) و همچنین از صمیم قلب اعتقاد دارم اگر موازین بحثها خدشه دار نشوند تنها نتیجه معقول مترتب بر توحید، نبوتی است که به وجود مقدس و نورانی حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم ختم می شود و نیز یقین دارم که همه اینها بدون اعتقاد به حضور دائمی ولی الله الاعظم(امامی که معصوم و منصوب از جانب خدا باشد

وإذ ابتلى إبراهيم ربه بكلمات فأتمهن قال إني جاعلك للناس إماما قال ومن ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين - بقرة 124) در همه ادوار زندگی بشر، لغو بوده ومعنایی نخواهند داشت و انشاءالله با حوصله ای که لازم است از عهده آن برخواهیم آمد.

خانم همسایه بنده متوجه نگرانی های شما هستم و اگر از تعابیر تندی در مورد شخص شما استفاده کرده باشم معذرت می خواهم. توجه دارید که بحثها و « ان قلت قلت » ها نه تنها مرا ناراحت نمی کند بلکه به نظر بنده قابل تحسین هم هست ؛ چیزی که مشکل ایجاد می کند عجله است؛ آن هم به صورتی که باعث به هم ریختن نظم بحثها شود. آنچه شما نوشتید به نظر بنده می تواند حاکی از روحیه کنجکاوی و تحقیق شما باشد و در هر اشکالی که مطرح کرده اید حق مطالبه جواب دارید چرا که بحث اعتقادات شوخی نیست و ای کاش که همه مسلمانان در مذاهب مختلف به جای پیروی ناآگاهانه از نیاکان (که دراسلام مورد نکوهش است) با روشی درست و حوصله کافی به تحقیق در بنیانهای اعتقادی خود می پرداختند. اما برای پیمودن درست مسیر تحقیق چنانکه قبلا هم اشاره کردم توجه به نکات مقدماتی و جانبی نیز ضروری است و در این باره در پستهای بعدی بیشتر خواهم نوشت. راجع به آنچه نوشتید : اگر امكان دارد سايت الكترونى كتابهاى شيعه را برايم بفرستيد تا بتوانم از اين به بعد خودم به جستجو بپردازم در بعضی از سایتها از قبیل سایت تبیان  تعداد قابل توجهی از کتب مورد نظر شما وجود دارد که می توانید به آنها مراجعه کنید. همچنین با جستجو در اینترنت ممکن است به آدرسهای مفید دیگری هم برخورد کنید ( مانند http://www.aqlibrary.ir/diglib/index.aspx  ) اما آنچه مورد استفاده بنده بوده نرم افزاری است به نام المعجم الفقهی ویرایش 3 که موسسه مرحوم آيت الله گلپایگانی چند سال پیش با صرف هزینه بسیار بالایی اقدام به تایپ بیش از سه هزار جلد از منابع فقه، اصول، حدیث، رجال، تفسیر، و ... از مذاهب مختلف اسلامی نمود و بعدا موسسه آيت الله العظمی سیستانی به تکمیل آن پرداختند. فهرست این کتابها و مشخصات کلی نرم افزار فوق الذکر در نشانی http://www.almarkaz.net  قابل دسترسی است و تهیه آن را برای شما (به دلیل آنکه بسیار برایتان قابل استفاده است) اکیدا توصیه می کنم.

(ضمنا در این کارعظیم، گاهی اشتباهات تایپی مختصر در برخی کتابها وجود دارند اما از جهت رعایت امانت و اینکه اصل مطالب مخدوش نباشند تا کنون چندین مورد از منابع مختلف را که مراجعه داشتم حتی در جزئی ترین قسمتها دقت کامل شده بود)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 4:46 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

در كتاب يا متن مذكور ، هدف بنده بررسى اختلاف و مشاكل شيعه براى دست يافتن به امام زمان خود يا شناخت آنان بود.

و اينكه مؤلف از خود يا با نقل قول ، به توجيه پردازى مشغول شده ، خودش جاى توقفه.

ببنيد شيخ صدوق با توجيهات و دفاعش حرف خيلى جديدى نياورده بلكه از زرارة دفاع كرده تا ولايت و محبتش به مذهب خدشه دار نشود.

 

و در مورد ديگر ، كه حاضر به قبول ازدواج عمر با أم كلثوم دختر علي رضي الله عنهم ، مى توانيد سببش را بيان كنيد.

ولى براى بنده ، مهمتر از همه نحوه ى تحليل شما از اين اتفاقهاست.

البته ، بايد از صبر و شكيبايى شما تشكر كنم و از اينكه مقدماً كمى تند جلو رفتم تا جايى خود را مقصر مى دانم.

دوست ندارم مرا به دور شدن از موضوعات اساسى متهم كنيد زيرا هدف اول و اساسى من سامان بخشيدن به موضوعات اساسى است.

به هر حال اين شما و اين موضوعاتى را كه دوست داريد قبلاً بدان رسيدگى شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

مى خواهم به شما تذكرى هم داده باشم كه شيعه بنابه تعريف تاريخى خود به كسانى اطلاق مى شده كه امام على رضي الله عنه را مقدم بر خلافت مى دانستند.

آيا شما با اين تعريف موافقيد؟

و همانطور كه مى دانيد شيعه بعدها به فرقه هايى تقسيم مى شوند كه هر كدام معتقد به امامت امامى از سلاله ى آل بيت بودند.

مثلاً عده اى بعد از امام علي بن الحسين رضي الله عنهما به زيد فرزند علي بن الحسين رحمهم الله اقتداء كرده و بخاطر همين به زيديه معروف شدند.

و عده اى كه به امامت  اسماعيل بن جعفر رحمهم الله معتقد باقى ماندند به اسماعيليه و ....

خلاصه ى كلام كوتاه اين است كه لقب شيعه به همه ى آنها اطلاق مى شود.

و در سخنان شما متوجه شدم مثل اينكه زيديه را خارج از دايره مى دانيد!

و به هر حال همين فرقه شدن شيعه و اقتداء كردن هر كدام به امامى خود نتيجه ى عدم وجود نصى صريح و واضح از سوى امام علي و فرزندانشان رضي الله عنهم ، به اسامى امامان مى باشد.

 

در ضمن متوجه ى اصل قضيه ى شما نيز هستم كه مى گوييد شيخ صدوق معتقد به عدم معرفت زرارة به امام زمانش نبوده است.

اين را قبول ، ولى او در جواب زيديه دو توجيه دارد:

۱- عدم معرفت زرارة به نص امام بعدى ، براى اطمينان خبرى " فأما زرارة بن أعين فانه مات قبل انصراف من كان وفده ليعرف الخبر ولم يكن سمع بالنص على موسى بن جعفر عليهما السلام من حيث قطع الخبر عذره فوضع المصحف الذي هو القرآن على صدره ، وقال : اللهم إني أئتم بمن يثبت هذا المصحف إمامته "

۲- تقيه كردن او و اينكه آيا امامت را آشكار كرده يا مخفى!

در هر دو حال ، امامت يعنى رهبرى امت و قايم كارى معنايى ندارد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرخمن الرحيم و به نستعين.

با عرض تشكر از زحمات شما ، من دو باره آن تكه را كه نقل كردم مى گذارم تا ببينم مشكل كجا بود:

به اين روايات توجه بفرماييد :

يروى أن زرارة - وهو من أتباع الإمام جعفر الصادق وأهم شيعته- لم يعرف الإمام بعد وفاة جعفر، فأرسل ابنه يستطلع الأمر، ولكن زرارة مات قبل أن يرجع إليه ابنه بخبر الإمام بعد جعفر، فقال زرارة حين حضرته الوفاة:- (اللهم إني أأتم بمن يثبت هذا المصحف إمامته)
كمال الدين وإتمام النعمة، ص75-76.

زراره ، يكى از اتباع امام جعفر الصادق و شيعيانش ، بعد از وفات جعفر ،  امام زمانش را نمى دانست بدين سبب پسرش را فرستاد تا برايش خبر و علمى بياورد ولى او ( زراره ) قبل از بازگشت پسرش مرگ به سراغش آمد ، پس در لحظه وفاتش گفت : " خداوندا من به آنكس كه اين كتاب امامتش را ثابت مى كند اقتداء مى كنم ."

ببنيد، من منظورم فرستادن فرزند براى معرفت و علم و خبر امام بعدى بود كه به خوبى مى شود استنباط كرد.

اما اعتراض شما به اولين عبارت است و آنهم " زراره ، .........  امام زمانش را نمى دانست  "

اگر اين جمله شما را ناراحت كرده متأسفم ولى آيا بقيه نص را نيز رد مى كنيد؟

منظورم فرستادن فرزند و اينكه قبل از بازگشت فرزندش و آوردن خبر ، در بستر مرگ ، زرارة با گرفتن قرآن مى گويد : " خداوندا من به آنكس كه اين كتاب امامتش را ثابت مى كند اقتداء مى كنم ."

ببنيد ، من نص آن روايت را از طريق بحث در اينترنت يافتم و احتمال دارد در كنار آن روايت تحليل شخص را گذاشته ام.

ولى با بحث و زحمت شما بيشتر متوجه شدم.

اما اميدوارم به اين مسائل نيز توجه كنيد كه يكى از راويان ، متهم به شك و خروج از تشيع شده است.

احمد بن هلال يكى ديگر از راويان اين روايت متهم به شك در امامت امام زمانش بوده و سپس او را به خروج از تشيع و ورود به عقيده مخالف ذكر كرده اند!

اين مسئله كه دوشخص به دو صورت و تحليل مختلف امام زمان خود را تمى شناختند ، براى من مورد سؤال واقع شده است.

يكى از آنان به " تقيه " توجيه شده و ديگرى به خروج از تشيع !

در هر حال بدانيد ، من عمداً به كتاب اضافه نكردم و فكر كردم تمام آن از جمله روايت بود.

من روايت را از اينجا نسخه بردارى كردم :

اين سايت : http://www.d-sunnah.net/forum/showthread.php?t=55366

به هر حال از شما بسيار ممنونم كه موضوع را دنباله كرديد و اميدوارم اگر امكان دارد سايت الكترونى كتابهاى شيعه را برايم بفرستيد تا بتوانم از اين به بعد خودم به جستجو بپردازم .

همانطور كه خودتان هم مى دانيد جمع آورى و خواندن تمام مصادر و كتب شيعه يا سنى به آن آسانى نيست.

البته كتابهاى زيادى دارم و مقدار زيادى از آنان ۴-۵ سال قبل مورد مطالعه قرار داده ام و در حال حاضر هدفم دوباره خوانى نيست بلكه نتيجه و تحليل است.

در ضمن من نيز در موضوع توسل ، نتوانستم نص آن عباراتى را كه   ابن تيميه را گمراه خوانده بوديد ، پيدا كنم.

اگر ممكن است كمكى كنيد تا آنرا پيدا كنم.

فكر مى كنم شما شخص مناسبى هستيد و مى توانيد در اين تحليلها همكارى كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم « قال رب اشرح لی صدری # و یسر لی امری # واحلل عقدة من لسانی # یفقهوا قولی » طه 25 تا 28

والحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هداناالله.

خوب اشکالی ندارد ؛ یا بنده نمی فهمم این خانم همسایه چرا به جای جواب من به مطالب دیگر می پردازند و یا اینکه ایشان متوجه مسیری که ما می رویم نشده اند (و انشاءالله شق سومی که تعمد باشد وجود ندارد) لذا در این طور موارد، افرادی که ناظر بر بحثها هستند می توانند با اظهار نظر خود به هر دوی ما کمک کنند و از دیگران نیز می خواهم در این موارد اخیر نظر بدهند که کدامیک از ما دو نفر طفره می رویم؟ البته مستدل باشد بهتر است ولی تصور نمی کنم بحثهای فعلی ما (امانت در نقل قول و ارتباط داشتن بحثهای طرفین) خیلی تخصصی باشند. ضمنا مطالب اخیر خانم همسایه که درست در جهت خلاف روشهای مطلوب ما(که برای کاستن از حساسیتها بوده) نوشتند می رساند که از هیاهو و گم شدن رد بحثها هم بدشان نمی آيد اما باز هم خواهش می کنم خانم فریبا و دیگران از مقابله و تنش خودداری کنند (با تشکر از خانم فریبا که در نوشته اخیرشان قبل از خواهش من رعایت کرده اند) چرا که استدلال ما به مراتب برتر و غنی تر است و بحمدالله نیازی به گردوخاک بلند کردن! نداریم.

اما حالا که ایشان به هر دلیل به دو سوال قبلی پاسخ ندادند بنده این کار را انجام می دهم و قضاوت را به شما واگذار می کنم. اگر به خاطر داشته باشید در پست  مقدمات : 1- در نقل مطالب، امانت را رعایت کنیم از خانم همسایه خواستم به دو سوال پاسخ دهند :

الف) متنی که شما به آن استناد کرده بودید با متن فوق چه تفاوتهایی دارد؟ ( در کجاها امانت رعایت نشده؟)

ب) آيا از اين متن کامل هم می توان همان نتایجی را گرفت که شما از متن خودتان گرفته بوديد؟

 

و اما جوابها از نظر این بنده حقیر درگاه الهی ؛  با مقایسه دو متن به خوبی معلوم می شود که :

 

1= متنی که خانم همسایه نوشتند در نشانی که دادند وجود ندارد بلکه برداشتی شخصی است که از مطالب موجود در آن صفحات ذکر شده است (دقت شود که به توصیه برادر ارجمندم حاج آقای حسنی بخاطر اینکه بحثهای ما غیرعلمی نشود و با پرهیز از هیاهو به نتیجه روشنی برسد فعلا ما کاری نداریم که نعوذبالله زراره اصلا مسلمان بوده یا نه؟ راویان و مولفین شیعه راستگو يا مغرض بوده اند یا نه؟ و اصولا در این مرحله کاری نداریم که مذهب شیعه و معتقدات آن از قبیل تقیه و... انحراف از صراط مستقیم الهی است یا نه؟!  (گرچه اینها همه باید در جای خود و در مراحل بعدی بحث شوند) و لذا با همه اصراری که خانم همسایه برای عجله در بحث (که منجر به تغییر مسیر و غیرعلمی شدن آن می شود) دارند اکنون موقتا از حساسیتهایمان نیز (بجا یا نابجا باشند) چشم پوشی کرده ایم همه حرف ما در این قسمت این است که  ما حق نداریم چیزی را که کسی نگفته یا ننوشته است به وی نسبت دهیم! (همانطور که اگر کسی از قول خود ما چیزی نقل کند که نگفته ایم ناراحت شده و اعتراض می کنیم) ما حق نداریم برداشتهای شخصی خود را (درست باشد یا غلط) به عنوان نقل قول از دیگری ذکر کنیم. از امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده اند که فرموده اند اگر شمشیری را که با آن پدرمظلومشان امام حسین علیه السلام را به شهادت رساندند به ایشان امانت بسپارند در امانت خیانت نکرده و آن را به طرف بازخواهند گرداند.

 

2= اکنون ببینیم این متنی که برداشت شخصی است (و از این پس ، از آن به عنوان متن مذکور نام می بریم) که ایشان به عنوان نقل از آن کتاب ذکر کرده اند  و نتایجی که گرفته اند از نظر محتوی و معنا تا چه حد با متن اصلی و کامل، تطبیق می کند؟ :

آ) متن مذکور روایتی را به مرحوم شیخ صدوق اعلی الله مقامه نسبت داده در صورتی که در متن اصلی ، آن مرحوم این مطلب را به نقل از زیدیه و به عنوان اعتراض آنان بر شیعه ذکر کرده اند. توجه شود که نقل مطلب دیگران در یک کتاب (مخصوصا وقتی که برای رد کردن آنان است) قابل نسبت دادن به نویسنده آن کتاب نیست.

ب) در متن مذکور به مرحوم شیخ صدوق رضوان الله علیه نسبت داده که معتقد به عدم شناخت زراره رحمة الله علیه بوده است (دقت کنید عبارت لم یعرف که برداشت شخصی نگارنده بوده در هیچ جای متن اصلی نه این عبارت و نه چیزی که به این مفهوم باشد وجود ندارد) در صورتی که آن مرحوم صراحتا پس از نقل قول مخالفین (زیدیه) می فرماید: فقلنا لهم : إن هذا كله غرور من القول وزخرف و نیز تمام مطلب بعدی ایشان در رد چنین تصوری است و احادیث مخالف آن را هم ذکر می کنند.

ج) از خود متن مذکور کاملا روشن است که خانم همسایه حداقل این مطلب را بطور غیرمستقیم و از نویسنده دیگری نقل نموده و به خود زحمت نداده اند که حتی یک بار با مراجعه مستقیم به متن اصلی کتاب ، صداقت و امانت آن نویسنده را بررسی کنند و با نقل بی منبع آن در واقع کار را به خود نسبت داده اند و لذا اگر کسی امانتداری ایشان را زیر سوال ببرد به خاطر روش غلط خودشان است. این برای ما که دومین بار است با چنین موردی مواجه شده ایم عجیب به نظر می رسد خصوصا اینکه ایشان برای خانم فریبا نوشته اند : آنقدر به كتابهاى شيعه وابسته شده بودم كه تقريباً تمام علم من شده بود كتابهاى شما شيعيان. چرا کسی که آنقدر علاقه مند به تحقیقات مذهبی است و به قول خودش وابسته کتب شیعه هم بوده (پس به طریق اولی در دسترس وی هم بوده) به جای تحقیق مستقیم ، به تحلیلهای مغرضانه دیگران روی آورده است؟ به جز واژه لم یعرف که ذکر شد؛ مغز کلام در متن مذکور ایشان واژه یستطلع است که بنده با جستجوی کامپیوتری در 3067 جلد منابع اصلی مذاهب مختلف اسلامی از قرآن کریم تا کتب تاریخی و لغوی ؛ در کل 23 مورد یافت شده حتی یک مورد از این واژه و مشتقات آن را که در بحث زراره ذکر شده باشد نیافتم : ( با عرض معذرت برای اطمینان و سهولت کار ایشان همه نشانی ها را ذکر می کنم : - المبسوط ج4 - السرخسي : يستطلع   ص 221 ،  - معجم لغة الفقهاء - محمد قلعجي  :  ويستطلع   ص 463 ،  - القاموس الفقهي - الدكتور سعدي أبوحبيب  : ويستطلع   ص 348 ،  - المعجم القانوني ج1 - حارث سليمان الفاروقي :  يستطلع   ص 344 ،  - الغارات ج2 - ابراهيم بن محمد الثقفي :  يستطلع   ص 376 ،  - مناقب آل ابي طالب ج3 - ابن شهر آشوب : يستطلع   ص 439 ،  - عين العبرة - السيد أحمد آل طاووس  :  ويستطلع   ص 10 ،  - مواقف الشيعة ج3 - الأحمدي الميانجي :  يستطلعون   ص 459 ،  - المناظرات في الإمامة - الشيخ عبدالله الحسن  :  يستطلعوا   ص 353 ،  يستطلعون   ص 380 ،  - السنن الكبرى ج9 - البيهقي : يستطلع   ص 147 ، - المصنف ج7 - ابن أبي شيبة الكوفي :  ويستطلعها   ص 536 ، - شرح نهج البلاغة ج4 - ابن أبي الحديد : يستطلع   ص 35 ،  - بحوث في فقه الرجال - تقرير بحث الفاني لمكي  :  ليستطلع   ص 187 ،  يستطلع   ص 187 ، - تاريخ الطبري ج7 - الطبري : يستطلع   ص 18 ،  - البداية والنهاية ج10 - ابن كثير : ليستطلع   ص 58 ، - تاريخ ابن خلدون ج4 - ابن خلدون :  يستطلعون   ص 497 ، - تاريخ ابن خلدون ج5 - ابن خلدون :  يستطلع   ص 446 ،  يستطلع   ص 447 ،  يستطلع   ص 501 ، - مع المصطفى - الدكتورة بنت الشاطئ  :  ويستطلع   ص 235 ، - الصحيح من السيرة ج2 - السيد جعفر مرتضى : ويستطلعونها   ص 346) آيا بقيه اهل سنت هم مانند ایشان با اعتماد به چنین کسانی حقانیت شیعه را بررسی و تحقیق!! کرده اند؟؟ اکنون فقط در حد پاسخ اتهامات متعددی که ایشان تا کنون بر مقدسات مذهب شیعه وارد کرده اند به جرات می گویم آزادمنشی و حق طلبی که در فقهای شیعه در جهت اعتقادی از آغاز تا کنون بوده در هیچ مکتب و مذهبی وجود نداشته و ندارد. هم آنان بوده اند که با ایثار جان و مال خویش نگذاشتند اسناد مهم بزرگترین جنایت تاریخ که انحراف خلافت اسلامی از محل آن است از بین برود و با نسخه برداری از منابع اصلی موافق و مخالف امروزه برای هر کس که با دید باز معارف اسلامی را با مراجعه مستقیم خودش به منابع اصلی فریقین بررسی کند بدون هیچ شک تنها راه حق را مذهب شیعه اثنی عشری خواهد یافت. آنچه تا کنون نوشته شد فقط راجع به دو مورد کوچک از آن همه مطالب ایشان بود( زیرا فرصت بیشتر برایم نبود) و الا اغلب مطالب دیگر ایشان را هم که تا کنون سکوت کردم از همین دست است. آيا خانم همسایه تصور کرده اند اگر بنده راجع به چیزی فرصت نکردم رد کنم پس لابد تایید کرده ام!؟

حال اگر آنطور که نوشتند:  الحمدلله از كسى جز خدا نمى ترسم و نيتم يه او خالص بوده و هست.حداقل توقع ما این است که از ذکر چنین اتهامات بی پایه که قبلا نسبت به مرحوم کلینی و این بار برعلیه مرحوم شیخ صدوق رضوان الله علیهما بوده(ولو از قول دیگران و سهوی باشد) رسما عذرخواهی نموده و با توبه به درگاه الهی در این ماه عزیز خودشان و خوانندگان را از رحمت الهی محروم نکنند تا در بحثهای بعدی با حوصله و طی کردن مراحل منطقی به دور از هر شائبه ای ببینیم چه کسی راه انحراف می رود و کدام راه حق است؟

منتظر نظرات دقیق ایشان و دیگران خواهم بود. من الله التوفیق

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط امامی  | 

ببخشید! راستی راستی داریم می شویم مثل این آقای گرفتار که تلویزیون چند سال قبل پخش می کرد؛ یعنی کاملا عیالوار شدیم!

حقیقتش داشتم جواب مفصلی خانم همسایه آماده می کردم که ناغافل اين يکی خانم به میدان آمد! آخر عزیزان چرا اینقدر قضایا را مخلوط می کنید؟ خانم فریبا آن حرفی که شما شنیده اید چه ربطی به اینجا دارد؟ من که قبلا با شما مطالبم را در میان گذاشته بودم چرا اینقدر ساده هستید که هر مطلبی را در هر جایی اظهار می کنید؟

این قبول که امام زمان داریم و زنده هم هستند و خودشان هم فرموده اند که نظر به احوال ما دارند اما این کارهای شما مثل این است که از یک نردبان بزرگ حداقل چند صد پله ای بخواهیم قدم خودمان را از همان اول به پله آخر بگذاریم. من دیگر دارم از دست شماها خسته می شوم. این خانم همسایه که هرچه می گویم حرف خودش را می زند شما هم که میگویی اصلن ولش کن! (راستی لطف کنید اگر جسارت نباشد در نوشتن کلمات فارسی هم کمی دقت کنید) حالا از همه خواهش می کنم مدتی به بنده فرصت بدهید و اگر اشتباهی هم کردم بگویید ولی فقط در یک راستای معین بحث کنیم اگر به قول شما پایم چوبی بود شما هر طور که خواستید عمل کنید.

چون به احتمال زیاد بلافاصله بعد از پست من خانم همسایه می خواهد پاسخ آنلاین وارد کند! از ایشان هم می خواهم تا چند ساعت دیگر حوصله کند جواب مطلب ایشان را دارم کامل می کنم بعد از ثبت بنده هرچه خواست یکجا بگوید. البته جواب آخرتان به خانم فریبا هم به کار بنده اضافه کرد و باید برخی چیزها را تغییر بدهم. متشکرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط امامی  | 

خواهر جون ، از محبتتون ممنونم و از اينكه دوست داريد هدايت بشم بايد بدونى دل به دل راه داره!

نصيحتى كه كردى در باره ى امام غائب و اينكه به لقاء او نائل بشم ، خداوند شاهد است كه با تمام صدق و اخلاص حدود سالهاى قبل آرزويم بود.

آنقدر به كتابهاى شيعه وابسته شده بودم كه تقريباً تمام علم من شده بود كتابهاى شما شيعيان.

و بخاطر اينكه الحمدلله از كسى جز خدا نمى ترسم و نيتم يه او خالص بوده و هست بارها مورد انتقاد خانواده واقع شدم.

ببنيد خواهر من ، ابتداء خيلى باورم شده بود كه امام مهدى وجودى غائب داشته و ما را زير نظر خود دارند.

بخاطر همين بارها به او توسل و حتى به او نامه مى نوشتم!

البته ، نمى گويم حالا علمم كامل شده ولى بايد عرض كنم با مطالعه ى بيشتر كتابهاى شيعه فهميدم كه اين قصه ى غيبت كبرى و صغرى ساختگى ست.

يعنى دليلى براى غيبت " امام " نيست ، زيرا امام بايستى بين مردم و راه نشان مردم باشد نه قايم و پنهان.

در ضمن دليلى بر ۱۲ بودن عدد امام نيست.

و آن روزى كه  مهدى  اسلام به رهبرى اين أمت به ميان مردم بر مى خيزند ، اميدوارم اگر عمرى از ما باقى بود در ميان يارانشان باشيم.

بدانيد خواهر عزيز يكى از خوبيها و يا بديهاى انترنت اينه كه آدم هر چيزى در فكر خودش داره را آزاد مى كنه!

در حاليكه در زندگى روزمره ، كسى كارى به كسى نداره!

مرا از دعاهاى خودت محروم نكن و بدونين من هم براتون دعا مى كنم تا خداوند ما را به راهى كه خود بدان راضى است هدايت و راهنمايى كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

خب خجالت نکشیبن همتون هرچی خواستین بگین  خانوم محترم خیلی تا اینجا حرمتت گذاشتیم هرچی گفتی هیچی نگفتم همه ش هم بخاطر اینا بوده که میگن هیچی نگو حالام نمیخوام زبون روزهی چیزی بگم اما یه نصیحتت می کنم خوب گوش بده یه شعری ما خوندیم که میگه پای استدلالیان چوبی بود. . این حرفایی که شماو اینا میگین و میشنوین هیچ مشکلتون رو حل نمی کنه ببین من یه راهی را که شنیدم بت پیشنهاد میکنم اگه عمل کنی ایشالله حتمن موفق میشی اگه واقعا میخای بدونی کی راست میگه اول نیتت رو خالص کن هیچی بجز خدا فکر نکن جوری بشو که حاضر بشی اگه راه حق رو رفتی و همه مردم هوت کردن اصلن بدلت راه ندی بعدش یه کار بکن به خدای خودت بگو این شیعها میگن ما یه امامی داریم که الان زنده س من از تو ای خدا میخام اگه اینا راس میگن بهر قیمتی شده حتی اگه بمیرم یه راهی بمن نشون بدی که باهاش ارتباط پیداکنم یعنی اگه راسته یه راهی پیشم بزاری که بفهمم  از طرف خود اون اقاس اگه واقعا رفتی ونشد بیاهرچی خواستی بگو این حرفا رو هم ولش!   چی میشه ؟ میترسی بگن کم آوردی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط   | 

ببينيد ، من از اول در باره ى دو روايات به اندازه ى كافى صحبت كردم و فكر مى كنم اينطورى اگر  پيش بريم شما در يك واد و ما در واد ديگرى!

در ابتداء از من خواستيد بنابه در خواست خانم فريبا از تكرار عباراتى مثل " أم المؤمنين رضي الله عنهن " و رضى الله عنه در باره ى بعضى خلفا جلوگيرى كنم و بنده هم ضرورى دانستم كمى از مقام و فضل مادران مؤمنين و منزلت آنان در كتاب خدا قرآن ، سخنى بنابه واجب اسلامى خودم بجا آورم.

و هنگامى كه سخن از آيات قرآنى در باره ى زنان رسول صلوات الله عليه و سلامه عليهن به ميان آمد ، از من خواستيد در باره ى " أهل البيت " و اينكه بنا به قرآن معرفى شده اند سخنى داشته باشم.

الحمد لله آيات قرآنى در باره ى منزلت آنان واضح و روشن بوده و خواهد بود تا روز قيامت و دليلى شما براى خلاف آن نداشته ايد.

و بعد به شواهدى از كتب خودتان در باره ى اهل بيت كه آنان كه بوده و هستند ، پرداختيم.

و در باره ى صحابه و ياران رسول الله نيز همانطور مختصر كلامى داشتيم.

و باز تأكيد كردم كه در صورت اعتراض شما حاضرم ان شاءالله برايتان ثابت كنم كه امامان آل بيت عليهم السلام نه تنها كدورتى با ياران رسول ( ابوبكر و عمر و عثمان و بقيه صحابه رضي الله عنهم ) اسلام نداشته بلكه از نزديكترين و قويترين ياران خلفا بودند.

هدف من اين بود كه از اول اين حساسيت هاى غير علمى به كنار نهاده شود و بر اساس قرآن و سنت بيانديشيم و ميزان خود را همان كتاب الله و سنت رسولش قرار دهيم.

و بالاخره وارد موضوع كتابهاى شيعه شديم كه آيا همه ى آنان درست و صحيح است؟ 

و در ضمن به ارائه ى سخنان امامان در باره ى بعضى از راويان يا به اصطلاح شيعه نمايان اهل بيت ، نشسته و موردى را ذكر كردم كه در آن امامان از افرادى شديداً بيمناك شده و آنان را دشمنان دين شناخته اند.

شما در آنجا و اينجا بمن مى گوييد : اين اخبار صحيح نيست!

 در حاليكه آن  اخبار در كتب خودتان هست ولى توجيه به " تقيه " شده.

 

و من كاملاً متوجه ى موضوع " تقيه " هستم زيرا اين باعث شده علما و بزرگان شيعه هر روايتى را ناخوشايند ديدند با تقيه خواندن آن ، آن را باطل جلوه داده و بدينصورت در كتب شيعه حق را باطل و باطل را حق نشان مى دهند.

و بخاطر همين از شما در خواست كردم مسئله ى تقيه را مورد نقاش قرار دهيد.

و مورد ديگر ازدواج عمر بن خطاب با أم كلثوم دختر امام على رضي الله عنهم بود.

باز شما تمام رواياتى كه ازدواج آنان را ثابت مى كند به گوشه اى نهاده و مى خواهيد بنابه روايتى آن را ازدواجى زوركى بخوانيد!

و اشكال من و شما هم در اين مسائل و نحوه ى برخورد ماست.

شما به راحتى امام على عليه السلام را شخصى مجبور به ازدواج دخترش مى خوانيد!

و ما ( أهل السنة ) نمى توانيم اين امر را زيبنده ى حيدر كرار بدانيم.

اگر نتوانستيد منظور مرا كاملاً درك كنيد مختصراً مى گويم:

من همه ى آنچه در كتابهاى شيعه نوشته شده (منظورم بعضى موارد )را قبول ندارم و معتقدم به آنها يا اضافه شده ( دليل نيز آوردم ) يا مورد تحريف عده اى قرار گرفته و البته خود امامان نيز از تعدادى از آنان تحذير و دورى مى كردند و در كتابهايتان نمونه هايى هست كه مطمئنم اجازه نخواهيد داد كه من آنها را ذكر كنم.

به هر حال براى آسان بخشيدن به بحثمان به شما پيشنهاد كردم بنابه نصيحت امامان الباقر و الصادق ، هر سخن يا حديثى را در ميزان قرآن قرار دهيم زيرا خلاف قرآن خلاف شريعت است.

اميدوارم بجاى اشاره ، كاملاً منظورتان را بروشنى بيان كنيد و بفرماييد آيا من منظورتان را درست فهميدم يا نه.

( تا يادم نرفته ، من منظور بدى به شما نداشتم و واقعاً خيال كردم مى خواهيد كمى توقف كنم تا شما وقتتان آزاد شود و بتوانيد به بحث ادامه دهيد ، از شما چه پنهان آه و ناله هاى فريبا را نمونه بردارى كردم! )

با عرض معذرت ، اشتباهى يك اظهار نظر  حذف شد. )

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

الف) بنده تصور می کردم خانمی که در عرض مدتی کوتاه آن همه مقالات مفصل وارد می کنند باید حوصله مطالعه مطلبی را که در حدود نصف يکی از پستهای ایشان هم نیست داشته باشند! ولی گاهی اوقات خانم همسایه آنقدر سریع پاسخ می دهند که گمان می رود قبل از مطالعه دقیق مطلب اصلی به جواب آن پرداخته باشند و فکر می کنم در این نوشته اخیر خانم همسایه این موضوع به روشنی پیداست. از ایشان و خوانندگان دیگر خواهش می کنم یک بار دیگر نوشته قبلی بنده و جواب ایشان را به دقت بررسی کنند و بنویسند پاسخ ايشان به مطلب من چقدر ارتباط دارد؟؟

 

ب) و اما اینکه نوشتند فكر كردم شما مى خواهيد دست از نوشتن بردارم تا وقتيكه خودتان موضوعى را وارد كنيد!اگر مزاح نباشد مانند سطل آب سردی است که بر سر ما ریخته باشند (آن هم این وقت افطار!) کی بنده چنین تقاضایی کردم؟ ما فقط از ایشان خواستیم بحثها را مرحله به مرحله جلو ببریم. الحمدلله هر دوی ما قائل به کلمه توحید و معترف به نبوت حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله هستیم و نیز در باره لزوم حب آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین نیز توافق داریم. اما مسائل اختلافی مهمی هم داریم که موازین علمی در بحث ایجاب می کند تا زمانی که در آنها توافقی حاصل نشده است از تحمیل آن به مخاطب خودداری کنیم. ما از ایشان دو چیز (علاوه بر رعایت مقررات عمومی وبلاگ مانند عدم توهین و تهمت به دیگران و ...) خواستیم :

- اول اینکه هر بحثی را در جای خود مطرح کنند ( مثلا بحث در توثیق یا تفسیق راویان احادیث یا بحث دراینکه امام موعود چگونه شخصی می تواند باشد و اغلب بحثهایی که تا کنون ایشان وارد کرده اند با وجود آنکه تا کنون اندکی به سستی پایه های آن بحثها اشاره کردیم و جوابهای متعددی نیز برای هر قسمت داریم ولی همه آنها متوقف به این است که ابتدا مسائل اولیه و اصلی را بگذرانیم)

- و دوم آن که خواستیم برای کاهش حساسیتها که نمونه آن را در نوشته های خانم فریبا و برخی موارد دیگر می توان دید از کاربرد عبارت هایی مانند ام المؤمنین  و رضی الله برای خلفا و برخی از زوجات پیامبر که در مورد آنها توافق نداریم خودداری کنند و این خواهش ما حتی اگر غیرمنطقی هم باشد (که نیست) اما لطمه ای هم به ایشان وارد نمی کند. (تصور کنید که اگر دیگران هم در برخورد متقابل مثلا لعن کنند آيا در نهایت ، طرفین آزرده نخواهند شد؟ و آيا اين روش به پرت شدن از موضوع بحثها منجر نخواهد شد؟)

 

ج) در مورد بحث امامت حق با ایشان است و از بحثهای اصلی بین ماست ولی خوب است کمی تامل کنیم تا قبلا در مورد چارچوبه های معینی به توافق برسیم. عجله و فعال بودن ایشان نیز اصالتا قابل تحسین است زیرا عمر دنیایی ما محدود است و باید هرچه زودتر بحثها را به نتیجه برسانیم تا یا از اشتباهات خود برگردیم و یا مانع از ادامه یافتن اشتباه دیگران شویم.

 

د) باز هم منتظر پاسخ ایشان به همان دو سوالی که در پایان قسمت قبل مطرح شده می مانیم.

 

ه) چنانچه باز هم ایشان به جای جواب آن دو سوال واضح ، به مطالب دیگری که آنها هم ارزش بحث دارند ولی نابجا هستند بپردازند؛ بنده موارد افتراق آن دو متن و عدم رعایت امانت ایشان را توضیح خواهم داد تا اتهامی بدون دلیل وارد نکرده باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط امامی  | 

بسم الله و الصلاة و السلام على رسول الله و على آله و صحبه و من تبعه باحسان الى يوم الدين.

با عرض تشكر ، علت تأخير بنده اين بود كه فكر كردم شما مى خواهيد دست از نوشتن بردارم تا وقتيكه خودتان موضوعى را وارد كنيد!

از اينكه به بحثمان با روشى علمى برخورد مى كنيد ممنونم.

بايستى اين موضوع را حالا روشن كنيم كه :

اولاً ، روايت شك زرارة بن أعين را من از كتب خودتان نقل كرده ام و خودتان نيز آنرا تأكيد كرديد.

ثانياً ، مسئله ى مهم شما روايت نيست بلكه منظور شما نحوه ى فهم من از روايت بوده و اعتراض شما نيز اينجاست.

با توجه به روايت مورد ذكر ،ما به دو مسئله برخورد كرديم.

اولى : سخن در باره ى   يكى از راويان كتب شيعه ، احمد بن هلال ( نقل كنندگان روايات يا حديث ) كه مدعى بر عدم شناخت  زراة بن أعين در مورد امام زمان خود است.

دومى : تحليل و نتيجه گيرى اشخاصى بعد از مرگ زرارة بن اعين مبنى بر اينكه ، زرارة تقيه مى كرده و الا او امام زمان خود را مى شناخته.

هر دو مورد احتياج به وقوف دارند زيرا در مسئله ى اولى ، يكى از راويان را به جرم " شك داشتن به مسئله امامت امام " او را " خارج از دين " خوانه اند.

اين مسئله خودش احتياج به مبحثى كامل دارد زيرا اگر شك داشتن به امامت امامى " خروج از دين اسلام " قلمداد مى شود ، پس چرا خدا و رسولش آنرا روشن و واضح بيان نكرده اند تا من  بيچاره وارد اين همه دنياى شك نشوم!

در مسئله ى دومى ، توجيه عمل زرارة ( فرستادن فرزندش براى شناخت امام زمانش ) است كه " تقيه " قلمداد شده.

فكر مى كنم حالا وقت آن رسيده ببنيم مگر امامت امامان قاچاق بوده ؟!

امامان زيادى از نسل صحابه و آل بيت در آنزمانه به حضور أئمه ى سلاله ى آل بيت حضور يافته و حتى حكام نيز از علم آنان بهره جسته و از آنان قدردانى زيادى شده و ذكر آنان در كتب اهل السنة فراوان شده است.

در ضمن امامان آل بيت نه مدعى جكم بودند نه براى دنيا مى جنگيدند بلكه معلمان قرآن و سنت بودند و با بقيه ى مسلمانان و غير مسلمانان رابطه ى معروف و حسنه داشتند.

اى كاش اولاً ، مى فرموديد " امامت " از نظر شيعه به چه معناست؟

تا سبب دشمنى يا استعمال تقيه معلوم شود.

منتظر شرح شما در باره ى " امامت " هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

در قسمتهای قبلی پس از طرح بحثهای متعدد که برخی پاسخها و اعتراضات را به دنبال داشت به این نتیجه رسیدیم که برای چنین بحثهایی مقدمات و شرایطی لازم است که بطور ضمنی به برخی از آنها اشاره شد. لذا نخستین کاری که باید به آن بپردازیم توافق بر اصول و مقدماتی است که گرچه برخی از آنها ممکن است بدیهی به نظربرسند اما تذکر برای التزام بدانها خالی از فایده نیست.

اگر به خاطر داشته باشید بنده از نویسنده اهل تسنن خواستم که :

 

چرا شما در مراجعه به اسناد بی انصافی می کنید؟ اگر هم از دیگران این مطالب را می گیرید اقلا یک بار خودتان هم مراجعه کنید که غرض ورزی آنها باعث بدنام شدن شما نشود. یک بار در مورد سند کافی که با آب و تاب به آن توصیه کردید: خوب شما كتاب كافى كه از منابع كتب خودتان هست را قبول داريد ، درسته؟ بفرماييد :... ( که گویا ما آنقدر بی اطلاع یا لجبازیم که منابع خودمان را هم مخفی یا انکار می کنیم! )و بعد بنده به توصیه نوشته شما مراجعه کردم و نشان دادم که آنجا نه تنها به نفع شما نگفته بلکه بر عکس نظر شما را گفته ولی به جای تاسف و تنبه بر آن در صدد توجیهات ناقص و رد آنچه خود بدان استدلال کردید برآمدید. بنده متاسفانه آنقدر مشغله دارم که فرصت مراجعه به بقیه را ندارم ولی اکنون در آخرین پستتان موارد دیگری را دیدم که ظن قبلی را تقویت کرد و امیدوارم اگر از دیگران کپی می کنید حداقل مراجعه ای هم بکنید و اگر شخصا چنین کرده اید این آخرین باری باشد که در صدد القاء تحریفات به نام دیگران برمی آیید. عمدا موارد را ذکر نکردم تا بجای تندتند نوشتن کمی هم جستجو و تحقیق کنید و خودتان قبل از پست بعدی من موارد را در پست مستقلی مطرح و نقد کنید.

 

اما تا این زمان انتظار ما نتیجه ای نداشت و خانم همسایه در این باره مطلبی ننوشتند. اکنون بنده به قول خود عمل کرده و فقط به عنوان نمونه یک مورد از آنچه از ایشان خواسته بودم را شرح می دهم (خواهش می کنم با دقت کامل توجه کنید) خانم همسايه قبلا نوشته بودند:

حقايقى كه در كتب شيعه نيز بدان اعتراف شده ‘ خلاف آنرا ثابت مى كند .

به اين روايات توجه بفرماييد :

يروى أن زرارة - وهو من أتباع الإمام جعفر الصادق وأهم شيعته- لم يعرف الإمام بعد وفاة جعفر، فأرسل ابنه يستطلع الأمر، ولكن زرارة مات قبل أن يرجع إليه ابنه بخبر الإمام بعد جعفر، فقال زرارة حين حضرته الوفاة:- (اللهم إني أأتم بمن يثبت هذا المصحف إمامته)
كمال الدين وإتمام النعمة، ص75-76.

زراره ، يكى از اتباع امام جعفر الصادق و شيعيانش ، بعد از وفات جعفر ،  امام زمانش را نمى دانست بدين سبب پسرش را فرستاد تا برايش خبر و علمى بياورد ولى او ( زراره ) قبل از بازگشت پسرش مرگ به سراغش آمد ، پس در لحظه وفاتش گفت : " خداوندا من به آنكس كه اين كتاب امامتش را ثابت مى كند اقتداء مى كنم ."

متاسفانه این بار هم که بنده شخصا به نشانی که ایشان داده اند مراجعه کردم ؛ کاملا برخلاف ادعايشان چنین خواندم (از اینکه اين متن طولانی را بطور کامل می آورم معذرت می خواهم برای حفظ امانت و رعایت عدالت در بحث لازم است) :

 

- كمال الدين وتمام النعمة- الشيخ الصدوق 

ص 74 : حدثنا عباد بن يعقوب الاسدي قال : حدثنا عنبسة بن بجاد العابد قال : لما مات إسماعيل بن جعفر بن محمد وفرغنا من جنازته جلس الصادق جعفر بن محمد عليهما السلام وجلسنا حوله وهو مطرق ، ثم رفع رأسه فقال : أيها الناس إن هذه الدنيا دار فراق ودار التواء ( 1 ) لا دار استواء على أن فراق المألوف حرقة لا تدفع ولوعة لا ترد ( 2 ) وإنما يتفاضل الناس بحسن العزاء وصحة الفكر فمن لم يثكل أخاه ثكله أخوه ، ومن لم يقدم ولدا كان هو المقدم دون الولد ، ثم تمثل عليه السلام بقول أبي خراش الهذلي يرثي أخاه . ولا تحسبي أني تناسيت عهده * ولكن صبري يا إمام جميل ( 3 ) اعتراض آخر : قالت الزيدية : لو كان خبر الائمة الاثنى عشر صحيحا لما كان الناس يشكون بعد الصادق جعفر بن محمد عليهما السلام في الامامة حتى يقول طائفة من الشيعة بعبد الله وطائفة بإسماعيل وطائفة تتحير حتى أن الشيعة منهم من امتحن عبد الله بن الصادق عليه السلام فلما لم يجد عنده ما أراد خرج وهو يقول : إلى أين ؟ إلى المرجئة أم إلى القدرية ؟ أم إلي الحرورية وإن موسى بن جعفر سمعه يقول هذا فقال له : لا إلى المرجئة ، ولا إلى القدرية ، ولا إلى الحرورية ولكن إلى . فانظروا من كم وجه يبطل خبر الاثنى عشر أحدها جلوس عبد الله للامامة ، والثاني إقبال الشيعة إليه ، والثالث حيرتهم عند امتحانه ، والرابع أنهم لم يعرفوا أن إمامهم موسى بن جعفر عليهما السلام حتى دعاهم موسى إلى نفسه وفي هذه المدة مات فقيههم زرارة بن أعين وهو يقول والمصحف على صدره : " اللهم إني أئتم بمن أثبت إمامته هذا المصحف " . فقلنا لهم : إن هذا كله غرور من القول وزخرف ، وذلك أنا لم ندع أن * ( هامش ) * ( 1 ) التواء : الاعوجاج . ( 2 ) اللوعة : حرقة الحزن . ( 3 ) في بعض النسخ " يا أميم جميل " والاميم هو المضروب على أم رأسه . ( * )

 

صفحة 75 : جميع الشيعة عرف في ذلك العصر الائمة الاثني عشر عليهم السلام بأسمائهم ، وإنما قلنا : إن رسول الله صلى الله عليه وآله أخبر أن الائمة بعده الاثنا عشر ، الذين هم خلفاؤه وأن علماء الشيعة قد رووا هذا الحديث بأسمائهم ولا ينكر أن يكون فيهم واحد أو اثنان أو أكثر لم يسمعوا بالحديث ، فأما زرارة بن أعين فانه مات قبل انصراف من كان وفده ليعرف الخبر ولم يكن سمع بالنص على موسى بن جعفر عليهما السلام من حيث قطع الخبر عذره فوضع المصحف الذي هو القرآن على صدره ، وقال : اللهم إني أئتم بمن يثبت هذا المصحف إمامته ، وهل يفعل الفقيه المتدين عند اختلاف الامر عليه إلا ما فعله زرارة ، على أنه قد قيل : إن زرارة قد كان عمل بأمر موسى بن جعفر عليهما السلام وبامامته وإنما بعث ابنه عبيدا ليتعرف من موسى بن جعفر عليهما السلام هل يجوز له إظهار ما يعلم من إمامته أو يستعمل التقية في كتمانه ، وهذا أشبه بفضل زرارة بن أعين وأليق بمعرفته . حدثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمداني - رضي الله عنه - قال : حدثنا علي ابن إبراهيم بن هاشم قال : حدثني محمد بن عيسى بن عبيد ، عن إبراهيم بن محمد الهمداني - رضي الله عنه - قال : قلت للرضا عليه السلام : يا ابن رسول الله أخبرني عن زرارة هل كان يعرف حق أبيك عليه السلام ؟ فقال : نعم ، فقلت له : فلم بعث ابنه عبيدا ليتعرف الخبر إلى من أوصى الصادق جعفر بن محمد عليهما السلام ؟ فقال : إن زرارة كان يعرف أمر أبي عليه السلام ونص أبيه عليه وإنما بعث ابنه ليتعرف من أبي عليه السلام هل يجوز له أن يرفع التقية في إظهار أمره ونص أبيه عليه وأنه لما أبطأ عنه ابنه طولب باظهار قوله في أبي عليه السلام فلم يحب أن يقدم على ذلك دون أمره فرفع المصحف وقال : اللهم إن إمامي من أثبت هذا المصحف إمامته من ولد جعفر بن محمد عليهما السلام . والخبر الذي احتجت به الزيدية ليس فيه أن زرارة لم يعرف إمامة موسى بن - جعفر عليهما السلام وإنما فيه أنه بعث ابنه عبيدا ليسأل عن الخبر . حدثنا أبي - رحمه الله - قال : حدثنا محمد بن يحيى العطار ، عن محمد بن أحمد ابن يحيى بن عمران الاشعري ، عن أحمد بن هلال ، عن محمد بن عبد الله بن زرارة ، عن أبيه قال : لما بعث زرارة عبيدا ابنه إلى المدينة ليسأل عن الخبر بعد مضي أبي عبد الله / صفحة 76 / عليه السلام فلما اشتد به الامر أخذ المصحف وقال : من أثبت إمامته هذا المصحف فهو إمامي . وهذا الخبر لا يوجب أنه لم يعرف ، على أن راوي هذا الخبر أحمد بن هلال ( 1 ) وهو مجروح عند مشايخنا - رضى الله عنهم - . حدثنا شيخنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد - رضي الله عنه - قال : سمعت سعد بن عبد الله يقول : ما رأينا ولا سمعنا بمتشيع رجع عن التشيع إلى النصب إلا أحمد بن هلال ، وكانوا يقولون : إن ما تفرد بروايته أحمد بن هلال فلا يجوز استعماله ، وقد علمنا أن النبي والائمة صلوات الله عليهم لا يشفعون إلا لمن ارتضى الله دينه . والشاك في الامام على غير دين الله ، وقد ذكر موسى جعفر عليهما السلام أنه سيستوهبه من ربه يوم القيامة . حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد - رضى الله عنه - قال : حدثنا محمد بن الحسن الصفار ، عن محمد بن أبي الصهبان ، عن منصور بن العباس ، عن مروك بن عبيد ، عن درست ابن أبي منصور الواسطي ، عن أبي الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام قال : ذكر بين يديه زرارة بن أعين فقال : والله إني سأستوهبه من ربي يوم القيامة فيهبه لي ، ويحك إن زرارة بن أعين أبغض عدونا في الله وأحب ولينا في الله . حدثنا أبي ومحمد بن الحسن - رضي الله عنهما - قالا : حدثنا أحمد بن إدريس ، و محمد بن يحيى عطار جميعا ، عن محمد بن أحمد ، عن يعقوب بن يزيد ، عن ابن أبي عمير ، عن أبي العباس الفضل بن عبد الملك ، عن أبى عبد الله عليه السلام أنه قال : أربعة أحب الناس إلي أحياء وأمواتا : بريد العجلي ، وزرارة بن أعين ، ومحمد بن مسلم ، والاحول ( 2 ) أحب الناس إلي أحياء وأمواتا . فالصادق عليه السلام لا يجوز أن يقول لزرارة : إنه من أحب الناس إليه وهو لا يعرف إمامة موسى بن جعفر عليهما السلام . * ( هامش ) * ( 1 ) هو أحمد بن هلال العبرتائى وردت فيه ذموم عن الامام العسكري عليه السلام كما في ( كش ) . ( 2 ) يعنى محمد بن النعمان البجلى مؤمن الطاق . ( * )

 

حالا موقتا و برای پرهیز از اطاله بیشتر کلام و همچنین برای اینکه ایشان تقید خودشان به انصاف در بحثها را ثابت کنند از خانم همسايه که به خوبی اين متنها را می فهمند می خواهم که کاملا منصفانه برای ما بنویسند :

الف) متنی که شما به آن استناد کرده بودید با متن فوق چه تفاوتهایی دارد؟ ( در کجاها امانت رعایت نشده؟)

ب) آيا از اين متن کامل هم می توان همان نتایجی را گرفت که شما گرفته بوديد؟

توجه داشته باشید که من قصد ندارم دوباره وارد بحثهای قبلی شوم و فقط قصدم این است که به عنوان یکی از مهمترین شرایط بحثها ، بر امانت در نقل قول ها توافق کنیم چرا که در غیر این صورت بسیار محتمل است که دچار اغراء به جهل  شویم. باز هم تاکید می کنم من فعلا در اصل بحثی که داشتید سخنی نمی گویم و بعدها می توانیم با مراجعه به منابع دیگر و البته با حفظ امانت آن بحث را دنبال کنیم.

مشتاقانه منتظر پاسخ های مختصر و مفید شما به دو سوال فوق هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط امامی  | 

با عرض سلام به همگى اميدوارم خداوند ما و شما را در راه عبادت و طاعتش مدد و يارى داده تا از رستگاران در اين ماه مبارك باشيم.

آقاى امامى ، از حسن خطابتان بسيار ممنونم و اينكه الحمدلله در بين طلاب و علماء منتسب به حوزه كسانى مثل شما با سعه صدر راضى به شنيدن رأى مخالف هستند مايه ى سرافرازى هر ايرانى مسلمان است.

فقط بفرماييد ، فكر مى كنيد موضوع مورد بحث آينده بايستى چه باشد؟

همانطور كه شرح داديد بحث ما بايستى بر اساسى متين و محكم باشد و شاخه به شاخه پريدن به نفع هيچ كسى نخواهد بود.

شايد علت تنش و حساسيت ها هم همين بوده كه من وارد بحث هايى شدم كه هنوز وقتش نرسيده بود و بقول خودتون عجله كردم!

ما را از دعاهايتان محروم نكنيد ( اين خواهش من از همه شماست مخصوصاً خانم فريبا كه مرا بعنوان يارو مى شناسند! )

 شهر دعیتم فیه الی ضیافة الله

امامی : سلام علیکم و رحمة الله

بنده نیز ضمن تبریک ماه مبارک رمضان آرزوی سلامتی و موفقیت در عبادت حق تعالی برای همه را در  ایام و لیالی متبرک آن دارم و انشاءالله بحثهای اصلی را با کمک شما از همین روزها آغاز خواهیم کرد.شرکت فعال همه دوستان باعث خوشوقتی خواهد بود. از شما هم به خاطر حسن توجه و همراهیتان متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط خانم هدایت(اهل تسنن)  | 

دوستان اى كاش بجاى عصبانيت عصبانیت بنده یا شما اگر بر مبنای ارزش ها باشد قبحی ندارد (فلما رجع موسی الی قومه غضبان اسفا ...) اما باید به شکلی باشد که به قول شما علت آن برای مخاطب معلوم باشد و معمولا وقتی پیش می آید که غلط بودن کاری برای کسی معلوم باشد و باز هم بر اشتباهش پافشاری کند.مى فرموديد اشكال ما در ذكر احاديث وارده از كتابهاست اما در باره اشکال کارتان که خواستید بگوییم بنده به سهم خود حداقل یک موردش را در قسمت الف آخر پست قبلیم ذکر کردم که امیدوارم توجه و عمل کنید.يا اينكه بقول خودتان تند تند نوشتم؟ تندتند نوشتن خصوصا خصوصا در عصر ما حسن است به شرط آنکه سرعت کار از دقت آن نکاهد حرف بنده این است که ما هم فرصت کنیم در باره آنچه شما نوشتید نظرمان را بنویسیم و مورد به مورد با هم جلو برویم. در این مورد ضرب المثلی هست که می گوید : پیاده شوید با هم برویم!

خوب از حالا ، بنده متوقف مى كنم فقط به آنچه دوست داريد جوابگو مى شوم اگر اینطور حوصله و همکاری کنید به سهم خود صمیمانه از شما تشکر می کنم؛ ببینید خانم گرامی، دوست داشتن یا نداشتن ما مهم نیست مهم این است که وقتی ما بحثی را شروع می کنیم باید مقدمات و شرایط آن را هم رعایت کنیم مثلا اگر یک شیعه با یک سنی در مورد اینکه در وضو دست را باید از پایین به بالا بشوییم یا برعکس؟ بحث کنند کار غلطی کرده اند چون اولا قبل از اینکه در کیفیت وضو بحث شود در مشروعیت اصل آن مذهب و ادله اش باید بحث کرد و ثانیا تا زمانی که در فقه مذهب خود به تخصص نرسیده باشند حتی مراجعه آنان به ادله شرعی هم از سنخ دخالت بدون اهلیت است. خواهش می کنم همه دوستان نظرشان را فقط در مورد همین قسمت اعلام کنند تا از همین جا شروع کنیم و قدم به قدم جلو برویم.

آقاى امامى فرموديد من از تقيه كه جاى خيلى مهمى در عقايد و كتب شيعه دارد اطلاعى دارم يانه؟

بله ، ولى آنرا نيز بايستى مورد بحث قرار داد زيرا امامان اهل بيت به راستگويى مشهور بوده و در راه حق گويى هيچ هراسى از مردم نداشتند. تقیه با رعایت حدود و شرایطش منافاتی با راستگویی ندارد. به آیه 106 سوره نحل مراجعه کنید اگر باز هم مشکلی به نظرتان رسید بر اساس آنچه در قسمت قبلی گفته شد در محل خودش بحث خواهیم کرد.

اميدوارم مرا ديگر به سوء استفاده متهم نكنيد.

حق با شماست و معذرت می خواهم. گرچه بنده مواردی را ذکر کردم ولی ممکن است شما هم جوابی برای آنها داشته باشید و یا بر اثر اشتباه باشد و نیت سوئی نداشته نباشید. اما بر مبنای معنای لغات قضاوت کنیم بنده اتهامی به شما وارد نکردم زیرا ممکن است کسی قصدش این باشد که از چیزی استفاده کند ولی نتواند کارش را درست انجام دهد و منجر به سوء استفاده شود. در پایان از تاخیری که به ناچار پیش آمد عذر می خواهم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط امامی  |